يادداشت های سفر به اسپانيا و فرانسه (3)
* -جمعه 17 فوريه
اختلاف زمانی بين امريکا و اروپا ؛ باعث ميشود که من از روی سر پنجشنبه به روز جمعه جفت بزنم . انگار روز پنجشنبه را در هواپيما گذرانده ام . چه ميدانم ؟ شايد روز پنجشنبه را گم کرده ام .
امروز ؛ ساعت ده صبح از خواب بيدار ميشويم ؛ دست و رويی می شوييم و در هتل مان يک صبحانه حسابی می خوريم . صبحانه ای که سالها من از خوردنش هراس داشتم : ژامبون ؛ نيمرو ؛ پنير و کره ؛ مربای توت فرنگی ؛ سيب زمينی سرخ شده ؛ و چای داغ !
با خودم گفتم : اگر زنم اينجا بود و مرا در حال خوردن چنين صبحانه ای ميديد از وحشت غش ميکرد ! آخر قرار نيست آد می که کلسترول خونش بالاست و خودش هم هزار و يک جور عيب و علت دارد ؛ به اينجور غذاها لب بزند . اما من ميگويم : گور بابای رژيم غذايی !...و هر چه دلم می خواهد می خورم و پشت بندش هم يکدانه قرص Lipitor.......
من سالها پيش ؛ چهار سال و نيمی در بوئنوس آيرس زندگی کرده ام ؛ حالا که به بارسلونا آمده ام خيال ميکنم که بوئنوس آيرس را از روی بارسلونا کپيه برداری کرده اند : همان معماری , همان خيابانها ؛ همان بار ها و رستوران ها ؛ همان مردم خوشباش و شادی که زندگی را می فهمند و ميدانند تا شقايق هست زندگی بايد کرد .
ما در بوئنوس آيرس ؛ خيابانی داشتيم بنام Lavalle ...دخترم آلما به آن ميگفت خيابان خوشگله !
خيابانی تميز و موزاييکی و آکنده از بار و رستوران و تئاتر و سينما و بوتيک و ......
بارسلونا هم خيابانی دارد بنام LA RAMBLA که بيست و چهار ساعت آدمی در آن موج ميزند . خيابانی که هيچگاه حتی نمی تواند چرتی بزند؛ نه شب ؛ نه صبح ؛ نه غروب ؛ و نه پگاه ...
ساعتی در اين خيابان ميگرديم و ناهاری می خوريم و با تور به ديدن ديدنی های بارسلونا ميرويم .چه ساختمان های شگفت انگيزی دارد اين بارسلونا ؟؟
هوای بارسلونا درست مثل هوای کاليفرنيا ست ؛ عطر بهار در همه جا موج ميزند . قاعدتا در اين وقت سال بارسلونا بايد سرد باشد ؛ اما از شانس خوش ما ؛ می توان بدون شال و کلاه به خيابان رفت ؛ و در رستوران هايی که صندلی هايشان را در پياده رو ها چيده اند ؛ زير آفتاب ؛ قهوه ای خورد و شرابی مزه مزه کرد و آبجويی نوشيد و از آفتاب دل انگيزش لذت برد و زير لب خواند :
زندگی سيبی است
گاز بايد زد با پوست .....
عصر که می شود سوار اتوبوس می شويم و به ديدن ديدنی های بارسلونا ميرويم . راهنمای مان جوانی است که به سه زبان انگليسی و فرانسوی و اسپانيولی برای مان توضيح ميدهد . انگليسی اش چندان چنگی به دل نمی زند ؛ فرانسه اش را نميدانم .
ابتدا به ديدن PARK GUELL ميرويم که برج و بارويی است بر فراز کوهی و چشم اندازش دريای مديترانه .....گشتی در آنجا ميزنيم و ديدنی ها را می بينيم و سوار اتوبوس می شويم و به ديدن کليسای معروف SAGARADA FAMILIA ميرويم که يکی از شگفتی های هنر معماری است
پس از بازديد از اين پديده هنری ؛ به فروشگاهی که در کنار کليساست ميرويم تا مقداری از کارهای دستی شان را خريداری کنيم .
پس از خريد من کرديت کارتم را به خانم فروشنده ميدهم ؛ نگاهی به کارت و نگاهی هم به من می اندازد و به انگليسی می پرسد : آيا شما امريکايی هستيد ؟؟
ميگويم : بله !
بدون هيچگونه رو در بايستی ميگويد : I HATE AMERICAN يعنی من از امريکايی ها متنفرم !!!وما لبخندی تحويل خانم ميدهيم و ميگوييم ممنون ...
وقتيکه به سراغ اتوبوس مان ميآييم می بينيم جا تر است و بچه نيست ! اتوبوس مان رفته است . ما ده دقيقه ای دير کرده بوديم .
قرار بود به ديدن موزه پيکاسو برويم اما اتوبوس مان را از دست داده ايم . ناچار سوار تاکسی ميشويم و به هتل مان بر ميگرديم .
آقای Fernando Marti به ديدن مان می آيد ؛ هفتاد و چند سالی از عمرش ميگذرد . بسيار مهربان است ؛ به انگليسی و اسپانيولی با هم گپ ميزنيم ؛ هتل ديگری برای مان پيدا کرده است . سوار ماشين اش می شويم و به ديدن هتل تازه مان ميرويم ؛ هتل بسيار خوبی است ؛ يک سوئيت ميگيريم و قرار ميشود فردا صبح به هتل جديدمان اسباب کشی کنيم ؛ به آقای MARTI مقداری خاويار ايران که بچه ها از تهران با خودشان آورده اند و يک بسته هم پسته ميدهيم و با او خدا حافظی می کنيم . قرار ميشود فردا به ديدن مان بيايد تا با هم ناهاری بخوريم و بعدش به ديدن ديدنی های بارسلونا برويم ؛از همسرش هم دعوت ميکنيم که ناهار مهمان ما باشد ( داستان اين آقای Marti داستان خنده داری است ؛ قرار بود با ما ناهار بخورد و ما را با خودش به ديدن ديدنی های بارسلونا ببرد ؛ اما همينکه خاويار و پسته را از ما گرفت و رفت ديگر پيدايش نشد !!!ما هم دنبالش را نگرفتيم . مهرنوش با خنده ميگفت : بابا ! نکند اين خاويار ی که ما آورده بوديم بيچاره آقای مارتی را کشته باشد ؟؟ )
جای تان خالی شب را در يک رستوران بسيار خوب ماهی خورديم و شراب نوشيديم و نيمه های شب به هتل مان بر گشتيم .
حالا که ساعت پنج و سی دقيقه بعد از ظهر بوقت کاليفرنيا و دو و نيم شب به وقت بارسلونا است من نشسته ام و اين ياد داشت ها را می نويسم و انگار خواب هم نمی خواهد به سراغم بيايد . فعلا شب بخير ....
(ادامه دارد )
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:22 AM
اين عمو گيله مرد رشتي ما رو سرشو بزنی، ته شو بزنی، تو فرانسه و اسپانيا هم که بره بازم میره رستوران و ماهي و SEA fOOD ميخوره!!
Posted by: PAYAM2000 at March 3, 2006 9:33 AMصميمي مي نويسيد.... لاجرم هرچه كه مي گوييد بر دل مي نشيند ... آدم با غربتتان همراه و همراز مي شود... شاد باشيد
Posted by: giti at March 3, 2006 11:26 AMnice blog
Posted by: Winston at March 7, 2006 10:58 AMSpy stormer totally free virus removal! Free spyware to download? Online spyware scan free virus, spyware removal
ad-adware 6.0 free trojan remover, new free downloadable spyware remover, download spyware blaster?
I agree with you the way you view the issue. I remember Jack London once said everything positive has a negative side; everything negative has positive side. It is also interesting to see different viewpoints & learn useful things in the discussion.
Posted by: penis enlargement pills at April 8, 2006 10:28 AM

نظرات