ياد داشت های سفر به اسپانيا و فرانسه (7)
** دوشنبه 20 فوريه :
ديشب تا نزديکی های صبح نتوانستم بخوابم . از زور ناچاری دو ساعتی تلويزيون CNN دو ساعتی تلويزيون بی بی سی ؛ دو ساعتی تلويزيون دويچه وله ؛ و مدتی هم تلويزيون های اسپانيايی را نگاه کردم تا خوابم ببرد . حوالی صبح بود که خواب مان برد ؛ اما ساعت 9 صبح بچه ها مرا از خواب بيدار کردند تا به خريد برويم . من از خريد کردن بيزارم . حوصله گشت و گذار در فروشگاهها را ندارم ؛ اما مهرنوش و فرنوش واله و شيدای خريد کردن هستند . وقتيکه غروبها خسته و مانده از گشت و گذار های روزانه به هتل مان بر ميگشتيم من در هتل ميماندم و آنها به خريد ميرفتند و پس از يکی دو ساعت با شش هفت تا ساک پلاستيکی بر ميگشتند .
امروز يکی از همکاران فرنوش از باسک به ديدن ما آمده است . طفلکی از باسک سوار هواپيما شده است و به بارسلونا آمده است تا ما را ببيند . آدم بسيار مهربان و تحصيلکرده ای است . همسرش هم دکترای روانشناسی دارد . قبلا با همسرش سفری به ايران داشته است و خاطرات شيرينی از ايران با خودش آورده است .
با هم ناهاری می خوريم و جايتان خالی دمی به خمره ميزنيم و عصرش به ديدن موزه پيکاسو و کليسای عظيم کاتدرال ميرويم که يادگاری است از سده های پيشين و پر از مجسمه ها و شمايل ها و قبر ها و تصوير ها ...... و من نميدانم چرا از هيچ کليسايی و معبدی خوشم نمی آيد . بوی مرگ و شکنجه ميدهند . مرا بياد کاردينال ها و اسقف های آدمخوار و آدمکش می اندازند . من اگرچه مسحور معماری شگفت انگيز کليسا ها ميشوم اما انگار در هر گوشه کليسايی انسانی را می بينم که به دار مجازات آويخته شده است و من صدای ضجه های درد انگيز برونو و بسياری ديگر از خرد ورزان را از لای جرز های کليسا ها می شنوم و بهمين خاطر است که هيچ کليسايی شوقی در من بر نمی انگيزد .....
همکار فرنوش آقای INIGO يک کوهنورد حرفه ای است و نوروز گذشته به ايران رفته بود تا از طريق کوههای الموت به رامسر و لاهيجان برود . داستان های شيرينی از ايران تعريف ميکرد .
آقای INIGOدر سفر به ايران ؛ به رشت و لاهيجان و ماسوله و رامسر هم رفته بود و خانه پدری ام را در لاهيجان -که اکنون ديگر نه پدری در آن است و نه مادری - ديده بود و خاطرات شيرينی از شيطان کوه لاهيجان داشت .
شب که ميشود آقای INIGO سوار هواپيما ميشود و به باسک بر ميگردد و ما به هتل مان ميآييم و از گذشته هايی صحبت می کنيم که چيزی جز يادهايی محو و کدر از آن در ذهن من نمانده است .
آقای INIGO يکی از آن ناسيوناليست های دو آتشه باسک هست که به آنها " جدايی طلبان باسک " ميگويند و سالهاست که علم استقلال و جدايی بر افراشته اند و عده زيادی را هم قربانی کرده اند .
اجازه بدهيد يک موضوع خنده داری را هم برای تان تعريف کنم و بروم بخوابم .
آقای INIGO ميگفت : ما قبل از اينکه به قزوين برويم خيلی ها به ما توصيه ميکردند اگر در قزوين پول تان روی زمين افتاد مبادا خم بشويد ها !!!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:18 PM
مـن بـجای اون خـانـم مـسـلمان از ایـن آقا عـذر خـواهـی میـکـنم
Posted by: کیانوش at March 6, 2006 12:39 AMدر پس هر بناي تاريخي و باور مذهبي جنايات عظيمي خفته . مگه همين مسلمونها نبودن ؟ پيغمبر اسلام از روزي كه پيغمبر شد تا زماني كه به لقا الله پرتاب شد فقط جنگيد و آدم كشت . 23 سال خونريزي !!!! كشيش ها هم كه جاي خود دارن ...
راستي ميگن يه درويشه ياهو گويان وارد قزوين ميشه و وقتي از قزوين بيرون مياد ميگفته يوهو !!!!!!! :)
يا اينكه ميگن يه حلقه وارد قزوين ميشه و النگو بر ميگرده :)
يا ميگن يه يارويي وارد قزوين ميشه و ميبينه از در و ديوار بچه آويزونه ميگه چه خبره ؟ ميگن اينها جوايز بانك صادراته !!!!
يا ميگن قزوين زلزله مياد يهو يه بچه از طبقه بالا مي افته تو بغل قزوينيه . قزوينيه هم به زنش ميگه : خانم جان هنوز زلزله تموم نشده كمك هاي مردمي رسيد !
يا ميگن ماه رمضون بوده و قزوينيه داشته يه بچه رو ميبرده خونه ش . بهش ميگن خجالت بكش ماه رمضونه ! ميگه حواسم هست ميبرم براي بعد از افطار !!!!
قزوينيه ميميره و همسرش ميرفته قبرستون و هر روز باسنشو ميماليده به سنگ قبر شوهرش . ميگن چيكار ميكني ؟ ميگه شوهرم خدا بيامرز هميشه ميگفت اين كون مرده رو زنده ميكنه ... ببخشيد البته :)
I agree with you the way you view the issue. I remember Jack London once said everything positive has a negative side; everything negative has positive side. It is also interesting to see different viewpoints & learn useful things in the discussion.
Posted by: penis enlargement at April 8, 2006 10:31 AM

نظرات