April 15, 2006
چکه .......


سلطان صاحبقران -ناصر الدين شاه قاجار -يکی از اين دوله ها و سلطنه های از وزن سنگين از عقل سبک را به گيلان فرستاده بود تا برود سر و گوشی آب بدهد و در باره اوضاع اقليمی و اجتماعی آن سامان مطالعه ای بکند و گزارشش را به شرفعرض ملوکانه برساند .

اين آقا ؛ که از نعل خر مرده هم نميگذشت و با هفتاد من عسل هم نميشد خوردش ؛ شال و کلاه کرد و بهمراه يک عالمه دده سياه و ننه قمر و خرچسونه های ديگر ؛ با کلی اهن و تلپ راهی گيلان شد . يکی دو ماهی در گيلان ماند و کلی هم باقلا قاتوق و ميرزا قاسمی و ترش تره و زيتون پرورده و اشپله ماهی نوش جان کرد و پس از چند ماه دوباره به دارالخلافه برگشت و به حضور شاه رسيد .

شاه از او پرسيد : گيلان را چگونه ديدی ؟؟
يارو ؛ تعظيمی کرد و سينه ای صاف کرد و گفت : قبله عالم بسلامت باشند ؛ در گيلان ؛ هر سال ؛ سيزده ماه باران ميبارد

سلطان صاحبقران براق شد و با خشم گفت : آخر ای قرمساق ! سال که دوازده ماه بيشتر نيست ؛ چطور ميشود سيزده ماه باران ببارد
يارو دوباره تعظيمی کرد و عرض کرد : قربان ! دوازده ماه باران است يک ماه هم چکه

حالا حکايت ماست

کاليفرنيا ؛ هوايش معمولا مثل هوای شيراز خودمان است . فی الواقع هميشه بهار است . نه زمستانهايش سرد است و نه تابستانهايش داغ . آسمانش همواره آبی است و کم باران ميبارد . اما يکی دو سالی است که همانگونه که اوضاع سياسی دنيا قمر در عقرب شده و بقول گيله مردها سگ صاحبش را نمی شناسد ؛ اوضاع جوی کاليفرنيا هم مثل اوضاع سياسی دنيا قاطی پاطی شده . نه بهارش معلوم است نه تابستانش ؛ نه پاييزش معلوم است نه زمستانش . توی چله زمستان می بينی که درجه حرارت به هفتاد هشاد درجه فارنهايت رسيده . در تابستان می بينی که چنان سوز سردی ميآيد که انگار در آلاسکا هستی . خلاصه اينکه يکی دو سالی است که ما نميدانيم صبح که می خواهيم از خانه بيرون بياييم بايد پالتو بپوشيم و چتر برداريم يا اينکه باد بزن با خودمان ببريم . خلاصه اينکه اوضاع جوی بد جوری قاراشميش شده . مثلا حالا حدود سه ماه است که هفته ای هفت روز باران ميبارد . انگار کون آسمان سوراخ شده . . ميدانيد که کاليفرنيا قلب کشاورزی امريکاست .روی زمين هايش سالی سه چهار بار محصول ميکارند . اما امسال ؛ بيچاره کشاورزها همينطور چشم به آسمان دوخته اند و هی دعا ميکنند که باران بند بيايد ؛ اما انگار نه انگار ؛ اين باران لاکردار بند آمدنی نيست . بگمانم دعای ما ها هم کار ساز نيست .

ياد داستانی افتادم . ميگويند يک سال در اصفهان خشکسالی شده بود و يک نم باران از آسمان پايين نمی آمد . خلايق تصميم گرفتند بروند صحرا و دست به دعا بردارند بلکه خداوند رحمی به حال شان بفرمايد . محض احتياط بچه های مدارس را هم با خودشان بردند؛ يکی که شاهد اين ماجرا بود پرسيد : اين
بچه ها را چرا با خودتان می بريد ؟؟ در جواب گفتند : اين بچه ها بی گناه هستند و دعای آنها بدر گاه خداوند مستجاب خواهد شد . يارو لبخندی زد و گفت :اگر دعای کودکان مستجاب شدی يک معلم در تمام جهان زنده نماندی


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:40 PM


نظرات
 

سلام گیله مرد جان
این جنگ های چاهار پنج ساله آقای بوش
میسر افغانستان تا عراق را یکسال و تا شهر شما
را 3 الی 4 ساله پیموده است.
فیل گرگدن که از شهر مقدس اصفهان مستند شده است
خبر از سنت ناب محمدی و تاریخی دارد
تا راز بچه بردن در دعای الهی را کشف کنید
در تهران 114 کیلو @کیک زرد@ برای عروسی
احمدی نژاد/بوش درست کردن
خواهران زینب در صف دیدار نماد زیارتگاه چمکران
قاسم آبادی می رقصند
صلح سبز و آفتاب تابان
آرزو می کنم

Posted by: .Kianoushحسن کیانوش at April 15, 2006 11:06 PM

يادش بخير يكي 2 سال پيش بود كه در تهران خشكسالي اومده بود و آب رو جيره بندي كرده بودن . آيت الله دلقك يا همون قرائتي مرتب برنامه ميذاشت و مردم رو تشويق به نماز باران ميكرد و داد سخن ميداد ولي تمام 3 ماه تابستاني كه اين آغا برنامه نماز باران داشت حتا محض نمونه يك چكه آب هم از مامي شورت خداوند به زمين چكه نكرد !!!!!

Posted by: SHIVA at April 15, 2006 11:17 PM

فراموش كردم اينم بگم :
يه بنده خدايي رو دزد ميزنه و اموالش رو ميبره . هر جايي كلانتري ميره دزد رو پيدا نميكنن . بهش ميگن برو سراغ فلان جن گير وحاجت ميگيري . ميره اونجا و بهش ميگه يه پسر نابالغ بيار . پسر رو ميارن و هيپنوتيزمش ميكنه و محل دزدها رو ميگه و ميرن دزدها رو ميگيرن :) . اينو كه گفتين ياد اين جريان افتادم . حالا راست و دروغش با گوينده ... ما فقط شنونده بوديم !!

Posted by: SHIVA at April 16, 2006 1:51 AM

Wake up Gilehmard, it seems USA wants to attack, you speak about Naseroldin shah.
I am afraid that Bush realises his dreams.
Isn't more wise to talk about this problem for the moment .

Posted by: madjid at April 16, 2006 6:18 AM

سلام استاد عزیز
با اجازه سایت شما
این بانو شیوا دست به قلم خوبی تشریف دارند
بازدید از نوشته ات با کامنت سرکار ایشان
لذت خواندن را دوچندان می کند
یاد مرحوم کوشالی و آخوند های صدر اسلام
وبعضی نوشته هایش هم از فرهنگ
کوچه و بازار است که با شاملو
رقابت می کند
ما که از دست قربانی از سال 58 لاهیجان را ندیده ام
حتما ایشان قبل از سیکاهل متولد شده باشد
سبز و شاد بمانید
با احترام فراوان

Posted by: .Kianoushحسن کیانوش at April 16, 2006 12:11 PM

اگه مي شه داستاناش رو زياد كنيـــــــــد!!!!!!!

خيلي ضايع گفتم!!!!!نه؟؟؟؟؟

از همه عشقي كه به ايرانيها داري سپاس گذارم...

مي دل تره تنگ بوسته...

يه داستان هم من مي گم:

در حالي كه خشكسالي پيشرفت مي كرد و به نظر مي رسيد كه هميشگي خواهد بود، تعدادي از كشاورزان آمريكاي شمالي نسبت به آينده خود نااميد بودند. باران نه تنها براي محصولات بلكه براي زنده نگه داشتن مردم شهر نيز حياتي بود. زماني كه مشكل وخيم تر شد، كليساي محل درگير موضوع شد. آنها تصميم گرفتند دعا كنند و از خدا بخواهند كه باران ببارد.

همه مردم در كليسا جمع شدند و هر كس در جست و جوي فرصتي بود تا با دوستان نزديك خود صحبت كند. كشيش مشغول آرام ساختن حضار بود تا جلسه دعا را شروع كند كه ناگهان متوجه دختر كوچكي شد كه در رديف جلو به آرامي در جاي خود نشسته بود.

چهره آن دختر از هيجان مي درخشيد و در كنارش چتر قرمزي قرار داشت كه آماده استفاده از آن بود. زيبايي و معصوميت آن دختر كشيش را به لبخند وا داشت چون به ايمان او پي برده بود. هيچ شخص ديگري از ميان عبادت كنندگان چتري با خود نياورده بود.

همه آنها براي نماز باران آمده بودند، اما آن دختر از خدا انتظار داشت كه با باراني كه نيازمندش بود، به او پاسخ دهد.

Posted by: hamid at April 16, 2006 12:19 PM

Aghaye HasanKianoosh, matlab nevisieh khanome Shiva neshan midahad zedegi yek zan ba harf jelo mireh va bayan ehsas barye 1 zan cheghadr mohemeh mes khabidan va ya ghaza khordan. tasavor konid zanhaee keh mohajerat mikonand che mikeshand. In noee hoosh ast keh ishan az ehsastash migoyad. Mandeh ta befahmim ke in regim che kardeh. Zan manand file madeh ehtyaj be khanevadeh va hamraz darad.

Posted by: madjid at April 17, 2006 4:51 AM
Post a comment









Remember personal info?








آرشيو
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63