زندگی امريکايی ....
نه در مسجد دهندم ره که مستی
نه در ميخانه ؛ کاين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهی است
غريبم ؛ عاشقم ؛ آن ره کدام است ؟
زندگی ما در امريکا ؛ زندگی عجيب و غريبی است . عجيب و غريب از اين بابت که راه و رسم زندگی مان با همه جای دنيا فرق دارد .
ما ؛ اينجا ؛ کله سحر از خواب پا ميشويم . دوشی ميگيريم و صورتی صفا ميدهيم و تکه نانی به سق می کشيم و راه می افتيم .
بعدش از طلوع آفتاب تا بوق شام سگدو ميزنيم
سگدو ميزنيم که چه بشود ؟؟
-که خانه مان بزرگتر بشود
-که فرش های خانه مان گرانقيمت تر بشوند
-که هر سال ماشين زير پای مان را عوض کنيم و هی به اين و آن فخر بفروشيم
که هر ماه چهار تا کراوات و شش تا پيراهن بخريم که هيچوقت فرصت استفاده از آنها را پيدا نکنيم .
اين امريکای لاکردار ؛ ما را به يک ماشين واقعی تبديل کرده .هفته ای هفت روزش جان می کنيم تا قسط خانه و ماشين و بيمه و پول زلم زيمبو هايی را بدهيم که هيچوقت بکارمان نخورده است و خودمان هم نميدانيم چرا آنها را خريده ايم !!
اينجا مملکتی است که بقول گفتنی ها سر آدم را می شکنند اما گردو به دامانش نمی ريزند
اينجا کشوری است که نمی شود باد به بروت انداخت و گفت من نواده اتول خان رشتی ام ؛ اينجا جايی است که اگر پول داشته باشی می توانی روی سبيل شاه نقاره بزنی و اگر درخت تنبلی بکاری ؛ حاصلش چيزی جز گرسنگی نخواهد بود .
اينجا ينگه دنياست ؛ جايی است که بقول معروف موسی با عصا راه ميرود و اگر دير بجنبی ؛ هم از شوربای قم ميمانی هم از حلوای کاشان ...
ما در اينجا ؛ آنچنان گرفتاريم که سالها ميگذرد آسمان بالای سرمان را نديده ايم . سالهاست که هيچ ستاره ای را در هيچ جای آسمان نشمرده ايم . سالهاست که صدای زنجره ها به گوش مان نخورده است .
سالهاست که جوانی مان را پشت ديوار های نادانی و زياده خواهی جا گذاشته ايم و حالا وقتی جلوی آينه می ايستيم ؛ با ديدن موهای سپيد بر شقيقه مان نا باورانه از خودمان می پرسيم : ای داد و بيداد !ما کی پير شديم و خودمان خبر نشديم ؟؟
داشتم گلستان سعدی را می خواندم . به داستانی بر خوردم که انگار تصويری است از زندگانی امروزين ما :
بازرگانی را ديدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار .
شبی ؛ در جزيره کيش ؛ مرا به حجره خويش برد .
همه شب ديده بر هم نبست از سخنان پريشان گفتن که : فلان انبارم به ترکستان است فلان بضاعت به هندوستان و اين قباله فلان زمين است و فلان مال را فلانکس ضمين .
گاه گفتی : “ خاطر اسکندريه دارم که هوايی خوش است “
باز گفتی : “ نه ! که دريای مغرب مشوش است “ ؛ سعديا ؛ سفری ديگرم در پيش است که اگر کرده شود ؛ بقيت عمر به گوشه ای بنشينم
گفتم : - آن کدام سفر است ؟؟
گفت : - گوگرد پارسی خواهم بردن به چين ؛ که شنيدم قيمتی عظيم دارد ؛ و ار آنجا کاسه چينی به روم آورم ؛ و ديبای رومی به هند ؛ و فولاد هندی به حلب ؛ و آبگينه حلبی به يمن ؛ و برد يمانی به پارس ؛ و از آن پس ؛ ترک تجارت کنم و به دکانی بنشينم .
انصاف ؛ از اين ماليخوليا چندان فرو گفت که بيش طاقت گفتنش نماند .
گفت : - ای سعدی ! تو هم سخنی بگو از آنها که ديده ای و شنيده ای .
گفتم :
آن شنيدستی که روزی تاجری
در بيابانی بيفتاد از ستور
گفت : چشم تنگ دنيا دار را
يا قناعت پر کند يا خاک گور ........
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:37 PM
ای وای دستت درد نکند، عجب نوشتی شرین نوشتی، من هم در خارجه هستم، دارم میبینم آنچه توی نوشتار شما میخوانم.
سعادتمند باشید.


نظرات