دوستم - کيان - از ايران تلفن ميزند و ميگويد :
-آقای گيله مرد ! اون عکس دمپايی رو که توی سايت تون ديدم ؛ ياد بابای خودم افتادم .
ميگويم : بابات ؟؟
ميگويد : آره ! چند سال پيش ؛ بابام ؛ اوائل انقلاب ؛ يه جايی استاندار بود . يه شب رفته بود مسجد نماز بخواند . دمپايی صندل اش را پايش کرده بود . وقتيکه نماز ش را خواند و خواست بيرون بيايد ؛ ديد دمپايی اش نيست ! مومنان ؛ دمپايی آقای استاندار را دزديده بودند !!
ميخندم و می پرسم : خب ؛؟ بعدش ؟؟
ميگويد : هيچی ! بابام از اون زمان تا امروز ؛ ديگه پاش رو توی هيچ مسجدی نگذاشته !!
می خندم وميگويم : کاشکی بجای دمپايی صندل ؛ کفش چرمی گرانقيمت بابات رو دزديده بودن !
می پرسد : چرا ؟؟
ميگويم : لابد بابات بخاطر همين کفش از مسلمانی استعفا ميداد !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:13 PM
و شما فکر میکنید اگر از دینی که پیغمبرش برای زفاف با یک دختر نه ساله نتواست تا شب صبر کند استعفا میدادند چه چیزی را از دست میدادند؟!
Posted by: payam at August 18, 2006 2:06 AM

نظرات