ناهار شاهانه .....
**ميگويند : به آقای احمدی نژاد گفتند : آقا ! شما با اين سفر های استانی تان ؛ داريد يک عالمه خرج بيخودی روی دست ملت ميگذاريد . آخر اين چه معنی دارد که شما دويست – سيصد نفر را ريسه ميکنيد و با اينهمه خرج و مخارج ؛ ميرويد سفر های استانی ؟؟ نمی شود مثل همه رييس جمهور ها ؛ توی تهران بنشينيد و کار هايتان را در همين تهران انجام بدهيد ؟؟
آقای احمدی نژاد در پاسخ با عصبانيت گفتند : کدوم مخارج آقا !؟ من و وزيرانم ناهار مون رو از خونه مون مياريم !!!
**چهچه بلبل ...
به يک آقايی که خيلی سنگ اسلام را به سينه ميزد واز پاپ هم کاتوليک تر شده بود گفتند : آقا ! شما مگر همانی نيستيد که در دوره شاه خدا بيامرز ؛ مدام مست و پاتيل بوديد و حاضر نبوديد بز امام رضا را تا غروب بچرانيد ؟؟ چطور شد که حالا اينجوری مسلمان دو آتشه شدين و برای اسلام عزيز پستان به تنور داغ می چسبانيد ؟؟
خنديد و گفت : ای آقا ! آنکس که در اين شهر چو ما نيست کدام است ؟؟؟
گفتند : آخه ....
گفت : آخه ماخه نداريم ؛ خب مرد حسابی ؛ هميشه که تقويم سال رو گاب نميگرده که آرد و عدس از آسمون بباره ! آره قربونت برم ؛ من هم مثل خيلی ها ؛ ميزنم چهچه بلبل ؛ که خرم بگذره از پل .....
** قبرس ...
يک آقای امريکايی ؛ از يک خانم ايرانی پرسيد شما اهل کجا هستيد ؟
جواب داد سايپرس ( قبرس )
من که از اين جواب مات مانده بودم پرسيدم : چرا گفتی قبرس ؟؟
گفت : آخه هيچکی نميدونه قبرسی ها به چه زبونی صحبت ميکنن !!
** اهل ترکيه
توی فروشگاه لباس ؛ دو تا خانم ايرانی ؛ داشتند با هم گل ميگفتند و گل می شنفتند .
يک خانم امريکايی ازشان پرسيد : کجايی هستين ؟؟
گفتند : ترکيه !!
خانم امريکايی شروع کرد به ترکی حرف زدن ....
طفلکی ها ؛ خانم های ايرانی ؛ بد جوری سنگ رو يخ شدند .
** شعبان بی مخ ...
شعبان بی مخ هم مرد . آنهم درست صبح روز 28 مرداد !!
يکی دو سال پيش ؛ در سانفرانسيسکو ؛ توی يک مجلس عروسی ؛ شعبان بی مخ را برای اولين بار ديدم .قيافه اش عينهو هندوانه ابو جهل بود !
نميدانيد جماعت ايرانی چه سر و دستی می شکستند تا باهاش عکس ياد گاری بگيرند ! و نميدانيد همين جماعت ايرانی ؛ چه بادنجان هايی دور قابش می چيدند و چطوری قربان صدقه اش ميرفتند .
من ؛ شام نخورده از مجلس عروسی بيرون آمدم . داشت استفراغم ميگرفت .با خودم گفتم : چاه مبال را هر چه بيشتر بهم بزنند ؛ بويش بيشتر در ميآيد.......
** درويش
درويشی با پسرش از راهی ميگذشت ؛ جنازه ای را ميبردند .
پسر پرسيد : او را به کجا ميبرند ؟؟
درويش گفت : به جايی که نه نان است ؛ نه آب است ؛ نه گليم است ؛ نه چراغ و نه بوريا !!
پسر ناليد که : نکند او را به خانه ما می برند ؟؟!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:48 PM
ميدانستيد امروز روز بزرگداشت عالم ربانی !حضرت ملا محمد باقر مجلسی است؟
Posted by: سينا at August 21, 2006 3:49 AMدر مورد بندهای قبرس و ترکیه؛ امیدوارم نفرمایید که فقط چون زبان بلد نبودند این کارشان زشت بود!
Posted by: wellgard at August 24, 2006 9:38 AM

نظرات