در کشاکش دو جهان ......
“ ياد داشت های سفر به دوبی و فرانسه ”
سه شنبه هفتم نوامبر 2006
دوباره فيل مان ياد هندوستان کرده است و بار و بنديل مان را بسته ايم و راهی سفر شده ايم .
هشت ماه پيش ؛ به اسپانيا و فرانسه رفته بوديم و چند روزی در آنجا کنگر خورده و لنگر انداخته بوديم ؛ امروز اما ؛ راهی دوبی هستيم .اين بار هفت روزی در دوبی و شش روزی در پاريس خواهيم بود .
دوبی را تا کنون نديده ايم . ميگويند کاريکاتوری از امريکاست . اما اين سومين باری است که به فرانسه ميرويم . نميدانيم چرا فرانسه را اينقدر دوست ميداريم ؟
بار اولی که به فرانسه رفتيم سال 1978 بود . هنوز آقای امام به ايران نشاشيده بودند و ميشد بی ويزا و بی منت و بی هراس ؛ به همه جای عالم سفر کرد و از ايرانی بودن خود هم شرمسار نبود .
در آن سال ؛ ما با اتومبيل خودمان ؛ از ايران به فرانسه رفتيم . يعنی اولش رفتيم ترکيه ؛ بعدش از بلغارستان و يوگسلاوی گذشتيم و از ايتاليا سر در آورديم . بعد از گشت و گذاری چند روزه در ايتاليا ؛ از جاده های زيبای کوهستانی گذشتيم و به سويس رسيديم . در سويس ماشين مان را در گاراژ گذاشتيم و با ترن به فرانسه رفتيم . يادمان ميآيد که شب کريسمس در پاريس بوديم و حيران و مات از زيبايی های شگفت انگيز پاريس .
بار دوم ؛ همين فوريه گذشته بود که چند روزی را در نانت و پاريس پرسه زديم و چه ياد ها و چه خاطره ها .
و اکنون دوباره راهی پاريس هستيم .
حالا در فرودگاه سانفرانسيسکو نشسته ايم و اين ياد داشت ها را می نويسيم قرار است ساعت دو بعد از ظهر ؛ به فرانکفورت و از آنجا به دوبی پرواز کنيم . فعلا با يک آبجوی تگری حال مان را جا ميآوريم و آماده ميشويم تا سوار هواپيما بشويم .
در فرودگاه سانفرانسيسکو چه نظم و ترتيب شگفت انگيزی حکمفرماست .فعلا در گوشه کافه تريايی نشسته ايم و داريم نرمک نرمک آبجو می نوشيم .جای شما البته خالی است .
داشتيم دفتر ياد داشت هايمان را ورق ميزديم به شعری بر خورديم که حال مان را جا آورد . شعر اين است :
اسرار جهان ؛ چنانکه در دفتر ماست
گفتن نتوان ؛ که آن وبال سر ماست .
چون نيست در اين مردم نادان اهلی
نتوان گفتن هر آنچه در خاطر ماست
و دو سه خط پايين تر ؛ شعری است از مولانا ؛ که وصف حال امروزين ماست :
احمقان سرور شدستند و ز بيم
عاقلان سر ها کشيده در گليم
و سئوالی که برای مان مطرح ميشود اين است که اين آقايان عاقلان تا کی بايد همچنان سر در گليم باشند ؟؟
حالا چرا ما در فرودگاه سانفرانسيسکو يکباره به ياد خيام و مولانا افتاده ايم و نشسته ايم و فلسفه بافی ميفرماييم گناهش به گردن همان دو سه تا ليوان آبجوی تگری است که بالا انداخته ايم .
يعنی فرمايش الکل !!!
“ ادامه دارد “
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:10 AM
گیله مرد عزیز خوشحالم که حالتون بهتره و راهی سفر هستید . از قدیم گفتند مستی و راستی ...امیدوارم که در دوبی و پاریس خوش باشید و به سلامت به دیار آمریکا برگردید. مراقب خودتون باشید . سبز باشید و افتابی .
Posted by: shohreh at November 21, 2006 2:05 PM

نظرات