درکشاکش دو جهان
ياد داشت های سفر به فرانسه و دوبی “2”
چهار شنبه 8 نوامبر
حالا در فرودگاه فرانکفورت هستم .ساعت بوقت آلمان ده صبح است . سه ساعتی در فرودگاه خواهم ماند و پس از آن عازم دوبی ميشوم .
توی فرودگاه ؛ در کافی شاپ ؛ تلويزيون cnn روشن است . دموکرا ت ها در امريکا پيروز شده اند . سه چهار تا خانم امريکايی دور من جمع ميشوند و بسلامتی دموکرات ها آبجو می نوشيم .
خانمی که اهل آيداهو است ؛ چنان از آقای بوش بدش ميآيد که وقتی می فهمد دموکرات ها برنده شده اند ؛ مرا در آغوش می کشد و صورتم را می بوسد . بعدش سه چهار تا فحش خواهر و مادر نثار آقای بوش ميکند و پشت بندش از اينکه اينجوری بی محابا و بدون ملاحظه بد دهنی کرده است از من پوزش می خواهد .
ساعت يازده و پانزده دقيقه به وقت فرانکفورت به دوبی پرواز خواهم کرد و ساعت ده شب در دوبی خواهم بود .
ساعت ده شب ؛ با پرواز لوفت هانزا ؛ به دوبی ميرسم . دختران خوشگل من – فرنوش و مهرنوش -بهمراه برادرم ؛ به پيشوازم آمده اند . برادر زاده هايم کورش و کاترين هم همراه شان هستند . همسر کورش – فيروزه – هم آنها را همراهی ميکند .
بعد از بيست و سه سال ؛برادرم و برادر زاده هايم را می بينم . برادرم مرا در آغوش ميکشد و گريه ميکند. چقدر تغيير کرده است .پير شده است . من هم لابد همين اندازه تغيير کرده ام .
برادرم به نظرم خيلی پير و شکسته شده است . از آن موهای سياه درخشان بر روی کله مبارکش خبری نيست . باز صد رحمت به خود ما که دستکم موهای مان نريخته است .
فرودگاه دوبی بگمانم دستکمی از فرودگاههای ديگر دنيا ندارد . همه چيزش شبيه امريکاست .با اين تفاوت که تابلوها به دو زبان انگليسی و عربی است .
فرنوش خوشگل من حدود يکسال است که مقيم دوبی شده است . آنجا يک شرکت وارداتی را سر پرستی ميکند . مهرنوش در تهران مدير يک شرکت واردات و صادرات است و بهمين جهت مدام در سفر است .مهرنوش سر شار از نيرو و انرژی است و دارای شوخ طبعی ويژه ای است که حضورش را دلچسب و لذت بخش ميکند . فرنوش اما بسيار جدی و آرام است .
برادر زاده ام کورش ؛ وقتيکه شش هفت سالش بود من ايران را ترک کردم . حالا مهندس آرشتيکت هست و در يک شرکت انگليسی در دبی کار ميکند .تازگی ها ازدواج کرده و همسرش در يک آژانس هواپيمايی کار ميکند.
برادر زاده ديگرم – کاترين – علوم آزمايشگاهی خوانده . ازدواج کرده . و حالا خانه نشين است و بچه داری ميکند. يک پسر چهار ساله دارد که من اسمش را گذاشته ام موسيو علی !!وقتيکه من بيست و چند سال پيش ايران را ترک ميکردم کاترين چهار سالش بود و از بس پر انرژی بود و جفتک ميزد من اسمش را لرزونک گذاشته بودم . حالا يک خانم درست حسابی شده و هيچ نشانه ای از آنهمه جوش و خروش در وجودش باقی نيست .
پنجشنبه 9 نوامبر ******
پس از يک خواب حسابی ؛ساعت نه و نيم صبح از خواب بيدار ميشويم . صبحانه مفصلی می خوريم و راه می افتيم که برويم دوبی را بتماشاييم !
وقتيکه سوار اتومبيل ميشويم ؛ من از ديدن اينهمه برج ها و آسمانخراش هايی که در حال ساختن است حيرت ميکنم . بهر گوشه ای که نگاه ميکنی برجی قامت کشيده و برج ديگری در حال قامت کشيدن است .من گمان نکنم در هيچ جای دنيا بتوان کشوری سراغ کرد که اينگونه در حال ساختن باشد . شبانه روز – يعنی فی الواقع 24 ساعته – هزاران کارگر و مهندس و آرشتيکت و کارشناس سرگرم کارند تا يکی پس از ديگری آسمان خراشی از دل خاک سر در بياورد . هزاران جرثقيل در دل آسمان تنوره ميکشند تا تا قامت برجی را بر پهنای نيلگون آسمان بر افرازند .
با اتومبيل گشت و گذاری در دوبی ميکنيم و و حوالی ساعت سه بعد از ظهر به منطقه ساحلی الجميرا ميرويم که شباهتک هايی به هاوايی خودمان دارد . با هتل های بسيار گرانقيمت ؛ با ساحلی آکنده از جهانگردان اروپايی و امريکايی و روسی ؛ با رستوران ها و بار ها يی به سبک و سياق امريکا ؛ و زنان و مردانی که بدون هراس از گزمه ها و عسس های اسلامی ؛ تن به آب خليج سپرده اند .
در يک رستوران ساحلی غذايی ميخوريم و عصرش دوباره گشتی در شهر و در منطقه Marina ميزنيم و قرار است ساعت هشت شب به ديدن يک برنامه هنری در تئاتر شهر دوبی برويم بنام Simply Ballroom
در منطقه Marina کشتی های کوچکی را بصورت رستوران در آورده اند که اين کشتی ها بر روی آبهای خليج فارس بحرکت در ميآيند و مهمانان می توانند به تماشای آبهای نيلگون دريا و زيبايی های آن بپردازند .
ساعت هشت شب به تماشای برنامه Simply Ballroom ميرويم . برنامه ای است شامل انواع رقص ها که توسط يک گروه از رقصندگان انگليسی اجرا ميشود .
سالن تئاتر گنجايش چهار صد – پانصد نفر را دارد .سالن پر ميشود . و در ميان تماشاگران حتی يک عرب ديده نمی شود .همگی يا اروپايی اند يا امريکايی . بنظر ميآيد که عرب ها ميانه چندانی با چنين برنامه های هنری ندارند .
مجری برنامه يک آقای انگليسی است که بقول مهرنوش همه چيزش مصنوعی است . دماغش ؛ دندانش ؛ صورتش ؛ و ساير اجزای بدنش . پير هم شده است . اما نمی خواهد به اين آسانی ها از کارش دست بر دارد . يکی دو ساعتی کار چرخان برنامه ميشود و ما را کلی می خنداند . انصافا کارش را به کمال انجام ميدهد .
بعد از تماشای اين برنامه به يک رستوران ترکی ميرويم و غذای ترکی می خوريم که غذايی بنام “ اسکندر کباب “ براستی معرکه بود و خوشمزه بود و خوردنی و لذت بردنی .....
ساعت حوالی يک نيمه شب است که می خواهيم به خانه بر گرديم . قبلا راننده خودمان را مرخص کرده ايم و تصميم داريم با تاکسی به خانه مان برويم . وقتيکه از شاپينگ سنتر بيرون ميآييم می بينييم دويست سيصد نفر زن و مرد و کودک و پير و جوان در صف انتظار ايستاده اند . تاکسی ها هم يکی پس از ديگری ميآيند و منتظران را سوار ميکنند . من با حيرت می بينم که چند تا عرب دشداشه پوش از راه ميرسند و بدون اينکه در صف بايستند سوار تاکسی ميشوند و ميروند . من می خواهم اعتراض کنم اما حالی ام ميکنند که بر اساس قوانين دوبی ؛ شهر وندان اين شهر از يک حق تقدم طبيعی !!در همه عرصه های زندگی نسبت به خارجی ها بر خور دارند ! از جمله اينکه حق شان است که در هيچ صفی نايستند و....يعنی يکنوع بر تری نژادی بدوی !!!
و من استفراغم ميگيرد از اين نوع بر تری نژادی احمقانه . و بياد پدران و مادران و اجداد مان می افتم که همين بر تری نژادی تازيان ؛ آنها را به عجم و موالی تبديل کرد . ...بگذريم .
و اما کمی هم در باره رانندگی در دوبی بگويم : دوبی اگر چه دارای جاده ها و بزرگر اههای متعددی است ؛ اما وضع ترافيک اش دست کمی از ترافيک تهران خودمان ندارد .
ما از صبح امروز ؛ اتومبيلی با راننده در اختيار داشتيم .اين آقای راننده از اهالی محترم هند بود و آنچنان لابلای ماشين ها ويراژ ميداد که من حالی اش کردم اگر بخواهد اينجور رانندگی بکنداگر ما را سر به نيست نکند دستکم خودمان دچار سکته قلبی خواهيم شد .
اينجا ؛ همه کار گر ها و راننده ها و نظافتچی ها و نگهبانان و و دربان ها و رانندگان کاميون ها ؛ يا هندی اند يا پاکستانی و يا فيليپينی ...و آنچنان گندی به ترافيک اين شهر زده اند که آدميزاد جرات نمی کند پايش را بيرون خانه بگذارد .
پس از رسيدن به خانه ؛ يکی دو ساعتی می خوابم .حالا ساعت چهار و نيم صبح است و من نشسته ام و تلويزيون Euro News را نگاه ميکنم و اين ياد داشت ها را می نويسم .
قرار است فردا صبح به شنا برويم و عصرش هم به کوير پيمايی ......
حالا در خبر های تلويزيون ديدم که آقای رامسفيلد وزير دفاع امريکا از مقام خود استعفا داده است . استعفای آقای رامسفيلد سبب شده است که مردم پاکستان به خيابانها بريزند و از اينکه آقای بوش يکی از ور دست های عمده خود را از دست داده است به جشن و پايکوبی بپردازند .
بگمانم همين روز ها آقای ديک چينی هم به بهانه بيماری قلبی غزل خدا حافظی را بخواند و آقای بوش را تنها بگذارد . من گمان نکنم در تاريخ امريکا بتوان سياستمداری پيدا کرد که اينهمه مورد تنفر امريکاييان باشد . ديک چينی .
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:55 PM


نظرات