November 21, 2006



درکشاکش دو جهان

ياد داشت های سفر به فرانسه و دوبی “2”

چهار شنبه 8 نوامبر


حالا در فرودگاه فرانکفورت هستم .ساعت بوقت آلمان ده صبح است . سه ساعتی در فرودگاه خواهم ماند و پس از آن عازم دوبی ميشوم .
توی فرودگاه ؛ در کافی شاپ ؛ تلويزيون cnn روشن است . دموکرا ت ها در امريکا پيروز شده اند . سه چهار تا خانم امريکايی دور من جمع ميشوند و بسلامتی دموکرات ها آبجو می نوشيم .
خانمی که اهل آيداهو است ؛ چنان از آقای بوش بدش ميآيد که وقتی می فهمد دموکرات ها برنده شده اند ؛ مرا در آغوش می کشد و صورتم را می بوسد . بعدش سه چهار تا فحش خواهر و مادر نثار آقای بوش ميکند و پشت بندش از اينکه اينجوری بی محابا و بدون ملاحظه بد دهنی کرده است از من پوزش می خواهد .
ساعت يازده و پانزده دقيقه به وقت فرانکفورت به دوبی پرواز خواهم کرد و ساعت ده شب در دوبی خواهم بود .

ساعت ده شب ؛ با پرواز لوفت هانزا ؛ به دوبی ميرسم . دختران خوشگل من – فرنوش و مهرنوش -بهمراه برادرم ؛ به پيشوازم آمده اند . برادر زاده هايم کورش و کاترين هم همراه شان هستند . همسر کورش – فيروزه – هم آنها را همراهی ميکند .
بعد از بيست و سه سال ؛برادرم و برادر زاده هايم را می بينم . برادرم مرا در آغوش ميکشد و گريه ميکند. چقدر تغيير کرده است .پير شده است . من هم لابد همين اندازه تغيير کرده ام .

برادرم به نظرم خيلی پير و شکسته شده است . از آن موهای سياه درخشان بر روی کله مبارکش خبری نيست . باز صد رحمت به خود ما که دستکم موهای مان نريخته است .

فرودگاه دوبی بگمانم دستکمی از فرودگاههای ديگر دنيا ندارد . همه چيزش شبيه امريکاست .با اين تفاوت که تابلوها به دو زبان انگليسی و عربی است .

فرنوش خوشگل من حدود يکسال است که مقيم دوبی شده است . آنجا يک شرکت وارداتی را سر پرستی ميکند . مهرنوش در تهران مدير يک شرکت واردات و صادرات است و بهمين جهت مدام در سفر است .مهرنوش سر شار از نيرو و انرژی است و دارای شوخ طبعی ويژه ای است که حضورش را دلچسب و لذت بخش ميکند . فرنوش اما بسيار جدی و آرام است .
برادر زاده ام کورش ؛ وقتيکه شش هفت سالش بود من ايران را ترک کردم . حالا مهندس آرشتيکت هست و در يک شرکت انگليسی در دبی کار ميکند .تازگی ها ازدواج کرده و همسرش در يک آژانس هواپيمايی کار ميکند.
برادر زاده ديگرم – کاترين – علوم آزمايشگاهی خوانده . ازدواج کرده . و حالا خانه نشين است و بچه داری ميکند. يک پسر چهار ساله دارد که من اسمش را گذاشته ام موسيو علی !!وقتيکه من بيست و چند سال پيش ايران را ترک ميکردم کاترين چهار سالش بود و از بس پر انرژی بود و جفتک ميزد من اسمش را لرزونک گذاشته بودم . حالا يک خانم درست حسابی شده و هيچ نشانه ای از آنهمه جوش و خروش در وجودش باقی نيست .

پنجشنبه 9 نوامبر ******


پس از يک خواب حسابی ؛ساعت نه و نيم صبح از خواب بيدار ميشويم . صبحانه مفصلی می خوريم و راه می افتيم که برويم دوبی را بتماشاييم !
وقتيکه سوار اتومبيل ميشويم ؛ من از ديدن اينهمه برج ها و آسمانخراش هايی که در حال ساختن است حيرت ميکنم . بهر گوشه ای که نگاه ميکنی برجی قامت کشيده و برج ديگری در حال قامت کشيدن است .من گمان نکنم در هيچ جای دنيا بتوان کشوری سراغ کرد که اينگونه در حال ساختن باشد . شبانه روز – يعنی فی الواقع 24 ساعته – هزاران کارگر و مهندس و آرشتيکت و کارشناس سرگرم کارند تا يکی پس از ديگری آسمان خراشی از دل خاک سر در بياورد . هزاران جرثقيل در دل آسمان تنوره ميکشند تا تا قامت برجی را بر پهنای نيلگون آسمان بر افرازند .

با اتومبيل گشت و گذاری در دوبی ميکنيم و و حوالی ساعت سه بعد از ظهر به منطقه ساحلی الجميرا ميرويم که شباهتک هايی به هاوايی خودمان دارد . با هتل های بسيار گرانقيمت ؛ با ساحلی آکنده از جهانگردان اروپايی و امريکايی و روسی ؛ با رستوران ها و بار ها يی به سبک و سياق امريکا ؛ و زنان و مردانی که بدون هراس از گزمه ها و عسس های اسلامی ؛ تن به آب خليج سپرده اند .

در يک رستوران ساحلی غذايی ميخوريم و عصرش دوباره گشتی در شهر و در منطقه Marina ميزنيم و قرار است ساعت هشت شب به ديدن يک برنامه هنری در تئاتر شهر دوبی برويم بنام Simply Ballroom

در منطقه Marina کشتی های کوچکی را بصورت رستوران در آورده اند که اين کشتی ها بر روی آبهای خليج فارس بحرکت در ميآيند و مهمانان می توانند به تماشای آبهای نيلگون دريا و زيبايی های آن بپردازند .

ساعت هشت شب به تماشای برنامه Simply Ballroom ميرويم . برنامه ای است شامل انواع رقص ها که توسط يک گروه از رقصندگان انگليسی اجرا ميشود .
سالن تئاتر گنجايش چهار صد – پانصد نفر را دارد .سالن پر ميشود . و در ميان تماشاگران حتی يک عرب ديده نمی شود .همگی يا اروپايی اند يا امريکايی . بنظر ميآيد که عرب ها ميانه چندانی با چنين برنامه های هنری ندارند .
مجری برنامه يک آقای انگليسی است که بقول مهرنوش همه چيزش مصنوعی است . دماغش ؛ دندانش ؛ صورتش ؛ و ساير اجزای بدنش . پير هم شده است . اما نمی خواهد به اين آسانی ها از کارش دست بر دارد . يکی دو ساعتی کار چرخان برنامه ميشود و ما را کلی می خنداند . انصافا کارش را به کمال انجام ميدهد .
بعد از تماشای اين برنامه به يک رستوران ترکی ميرويم و غذای ترکی می خوريم که غذايی بنام “ اسکندر کباب “ براستی معرکه بود و خوشمزه بود و خوردنی و لذت بردنی .....

ساعت حوالی يک نيمه شب است که می خواهيم به خانه بر گرديم . قبلا راننده خودمان را مرخص کرده ايم و تصميم داريم با تاکسی به خانه مان برويم . وقتيکه از شاپينگ سنتر بيرون ميآييم می بينييم دويست سيصد نفر زن و مرد و کودک و پير و جوان در صف انتظار ايستاده اند . تاکسی ها هم يکی پس از ديگری ميآيند و منتظران را سوار ميکنند . من با حيرت می بينم که چند تا عرب دشداشه پوش از راه ميرسند و بدون اينکه در صف بايستند سوار تاکسی ميشوند و ميروند . من می خواهم اعتراض کنم اما حالی ام ميکنند که بر اساس قوانين دوبی ؛ شهر وندان اين شهر از يک حق تقدم طبيعی !!در همه عرصه های زندگی نسبت به خارجی ها بر خور دارند ! از جمله اينکه حق شان است که در هيچ صفی نايستند و....يعنی يکنوع بر تری نژادی بدوی !!!
و من استفراغم ميگيرد از اين نوع بر تری نژادی احمقانه . و بياد پدران و مادران و اجداد مان می افتم که همين بر تری نژادی تازيان ؛ آنها را به عجم و موالی تبديل کرد . ...بگذريم .


و اما کمی هم در باره رانندگی در دوبی بگويم : دوبی اگر چه دارای جاده ها و بزرگر اههای متعددی است ؛ اما وضع ترافيک اش دست کمی از ترافيک تهران خودمان ندارد .
ما از صبح امروز ؛ اتومبيلی با راننده در اختيار داشتيم .اين آقای راننده از اهالی محترم هند بود و آنچنان لابلای ماشين ها ويراژ ميداد که من حالی اش کردم اگر بخواهد اينجور رانندگی بکنداگر ما را سر به نيست نکند دستکم خودمان دچار سکته قلبی خواهيم شد .

اينجا ؛ همه کار گر ها و راننده ها و نظافتچی ها و نگهبانان و و دربان ها و رانندگان کاميون ها ؛ يا هندی اند يا پاکستانی و يا فيليپينی ...و آنچنان گندی به ترافيک اين شهر زده اند که آدميزاد جرات نمی کند پايش را بيرون خانه بگذارد .

پس از رسيدن به خانه ؛ يکی دو ساعتی می خوابم .حالا ساعت چهار و نيم صبح است و من نشسته ام و تلويزيون Euro News را نگاه ميکنم و اين ياد داشت ها را می نويسم .
قرار است فردا صبح به شنا برويم و عصرش هم به کوير پيمايی ......

حالا در خبر های تلويزيون ديدم که آقای رامسفيلد وزير دفاع امريکا از مقام خود استعفا داده است . استعفای آقای رامسفيلد سبب شده است که مردم پاکستان به خيابانها بريزند و از اينکه آقای بوش يکی از ور دست های عمده خود را از دست داده است به جشن و پايکوبی بپردازند .
بگمانم همين روز ها آقای ديک چينی هم به بهانه بيماری قلبی غزل خدا حافظی را بخواند و آقای بوش را تنها بگذارد . من گمان نکنم در تاريخ امريکا بتوان سياستمداری پيدا کرد که اينهمه مورد تنفر امريکاييان باشد . ديک چينی .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:55 PM


نظرات
 

Post a comment









Remember personal info?








آرشيو
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63