در کشاکش دو جهان
یادداشت های سفر دوبی و پاريس “2”
**در دوبی ؛ درجه حرارت هوا بالای هشتاد درجه فارنهايت است .عينهو تابستان کاليفرنياست با اين تفاوت که ميزان رطوبت هوا بسيار بالاست . آدمی هنگام تنفس سنگينی هوا را روی سينه اش حس ميکند . علاوه بر اين انگار هوا آغشته به بوی گازوييل است . آلودگی هوا بسيار بسيار جدی است .
امروز صبح به استخر رفتيم و يکی دو ساعتی شنا کرديم و آفتاب گرفتيم و باصطلاح خودمان را برشته کرديم .
مهرنوش خانم برای مان باقلا قاتوق درست کرده است . من سر بسرش ميگذارم و ميگويم اين باقلا قاتوق بدرد عمه ات می خورد؛ اما انصافا غذای خوشمزه ای شده است و ما با لذت غذايی را که مهرنوش خانم درست کرده است می خوريم و پس از استراحتی کوتاه ؛ به سفر هيجان انگيز “ کوير پيمايی “ ميرويم .
برای کوير نوردی ؛ تور های مخصوصی با اتومبيل های مخصوص وجود دارد که ماجرا جويانی مثل ما را سوار ميکند و به ديدن کوير سراسر پوشيده از شن و ماسه ميبرد.
حدود نيم ساعتی از مرکز دوبی رانندگی کرديم تا به کوير رسيديم . کوير مجموعه ای است از کوهها و دره ها و تپه هاي پوشيده از شن روان و ماسه قهوه ای رنگ .و اين اتومبيل ها از ميان دريايی از ماسه ميگذرند .
ما هفت نفر بوديم و سوار يک اتومبيل تويوتا . و راننده ما يک آقای عرب چهل و چند ساله ای بود که بگمانم ماهر ترين راننده دنيا بود . او با چنان سرعت ومهارتی از تپه ها و ماهور های آکنده از شن و ماسه ميگذشت که گويی قايقرانی است که بر دريايی مواج و خروشان پارو ميزند .
تپه ماهور ها بقدری پيچ در پيچ است که در طول سفر يکساعته و نيمه مان ؛ سه چهار نفرمان بکلی از پا در آمديم و بقول معروف “ شکوفا “ شديم ! .
بعد از حدود يکساعت رانندگی در دريايی از شن و ماسه – در حاليکه چشم انداز مان تا افق چيزی جز کوير نبود - به استراحتگاهی در دل کوير رسيديم که برای پذيرايی از ماجرا جويان و توريست ها درست شده بود . درست در قلب کوير . آبی و سايبانی و چادری و چايی و قليانی و نوشابه ای و غذايی .
آبی به سر و روی مان زديم و يکی دو استکان چای عربی خورديم تا حال مان کمی جا آمد .
وسط ميدانگاه ؛ تخت هايی گذاشته بودند و پشتی ها و بالش هايی به سبک و سياق عربان بدوی . شتری و چادری و بساط رقص و پايکوبی
دختر خانم رقاصه خوش بر و رويی از اهالی لبنان برای مان عربی رقصيد و با انواع کباب ها و غذاهای عربی پذيرايی شديم
دو تن از همراهان من – فرنوش و کاترين – در طول اين سفر ماجرا جويانه ؛ دو سه بار شکوفا شدند و از حال رفتند ؛ من هم يکی دو بار نزديک بود حالم بهم بخورد و تا مرز شکوفا شدن پيش رفتم اما توانستم خودم را کنترل کنم و شکوفا نشوم .
تا حوالی ده شب در زير آسمان کم ستاره کويری بوديم و جای تان خالی خورديم و نوشيديم و رقصيديم و نيمه های شب به خانه بر گشتيم .
حالا ساعت پنج و نيم صبح است که دارم اين ياد داشت ها را می نويسم . ديشب نتوانستم درست حسابی بخوابم و حالا که اين ياد داشت ها را می نويسم منتظرم تا آفتاب طلوع بکند که خودم را به استخر برسانم و تن به آبهای گرم استخر بسپارم .
شنبه 11 نوامبر **
امروز به بازار طلا فروشان رفتيم . اسمش بود سوق المرشد . در محله قديمی دوبی که با محله های جديد دو هزار سال فاصله دارد .
طلا فروشی ها لبريز از مشتری بود و خانم های برقع پوش عرب سرگرم خريدن طلا . و گردن بند ها و گوشواره ها و کمربند های طلا هر يک به وزن دو سه کيلو !! و من متحير که چه کسی آنها را می خرد و چرا ؟؟
پس از گشت و گذاری در بازار طلا فروشان دوبی ؛ گفتيم به يک رستوران ايرانی برويم و غذای ايرانی بخوريم . رستورانی بود بنام “ ايران زمين “ که هم غذايش عالی بود و هم سرويسش ....
شب هم به منطقه Marina ميرويم . در آنجا سوار کشتی ميشويم و شامی بر عرشه کشتی می خوريم و شرابی می نوشيم و بساط رقص و پايکوبی راه می افتد و همراهان من دلی از عزا در ميآورند و ما هم از ترس اينکه نکند از قافله عقب بمانيم در اين بجنبان و برقصان شرکت می کنيم و همراه ديگران قر ميريزيم و دل مان خنک ميشود !!
** يکشنبه 12 نوامبر
امروز بهمراه برادرم ؛ قدم زنان به بازار سوق المرشد ميرويم . اين بازار شباهت غريبی به بازار های قديمی ايران دارد . کوچه های تنگ و باريک با مغازه هايی آکنده از کالا های چينی ومردمانی که گويی هنوز در قرن اول هجری زندگی ميکنند . بسياری از فروشندگان يا ايرانی اند و يا هندی و پاکستانی و در اينجاست که می توان گفت دوبی در کشاکش دو جهان دست و پا ميزند ..جهان مدرن و جهان سنتی .
شب بهمراه فرنوش و مهرنوش به سوق مدينه الجميرا رفتيم . در اينجا رستوران های بسيار شيکی به سبک و سياق امريکای جهانخوار !!در حاشيه کانال های آب درست کرده اند که پر است از توريست های امريکايی و اروپايی ؛ و در هيچ جا نشانی از عربان نيست .
جای تان خالی يک شام حسابی خورديم و حالا ساعت يک ونيم بامداد است که دارم اين ياد داشت ها را می نويسم و اميدوارم امشب دستکم بتوانم چند ساعتی بخوابم .
دوشنبه 13 نوامبر **
امروز آخرين روزی است که در دوبی هستم . فردا ساعت 8 صبح به پاريس پرواز خواهم کرد .
بگمانم دوبی در سه چهار سال آينده به هنگ کنگ خاورميانه بدل خواهد شد . هنگ کنگ تازه ای که در آن آخرين پديده های قرن بيست و يکم در کنار سنتی ترين و کهن ترين سنت ها و باور ها و سبک زندگی ؛ بصورت مسالمت آميز در کنار هم زندگی خواهند کرد .
آنچه در دوبی توجه ام را جلب کرد حضور هزاران توريست اروپايی و امريکايی و تازه بدوران رسيدگان روسی در اين کشور است .
ديروز رفته بوديم به منطقه بسيار زيبای ساحلی بنام Jomeira Beach Park . منطقه ای که ميشد تن به آب خليج سپرد و آفتابی گرفت و در ساحل زيبايش ساعاتی غنود .بيش از نود و نه در صد آدم هايی که در اين ساحل بودند امريکايی و آلمانی و روسی بودند و کمتر عربی را ميشد ديد که به اينجا آمده باشد اما بما گفتند که روز های دوشنبه اين منطقه ويژه خانم هاست و آقايان حق حضور در آنجا را ندارند .
امروز تصميم گرفتم در خانه بمانم و در استخر خانه شنا کنم و آفتاب بگيرم و لذت ببرم . از فردا در پاريس خواهم بود و از سرما خواهم چاييد !!
امروز می خواهم بقدر کافی گرما در تنم ذخيره کنم تا فردا در پاريس حسرت گرمای دوبی را به دل نداشته باشم .
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:01 PM


نظرات