در کشاکش دو جهان
ياد داشت های سفر به دوبی و فرانسه “ 7 “
جمعه 17 نوامبر **
هوای پاريس هوای پاييزی است . . برگها ريخته اند و درختان دارند يواش يواش لخت می شوند . گهگاه بارانی نم نمک ميبارد و گهگاه خورشيد از پس ابری لبخندی و چشمکی ميزند . هنوز هوا چندان سرد نشده است .در فوريه گذشته که در پاريس بودم حتی استخوانهايم از سرما چاييده بود ! اما اينبار خودم را کاملا مسلح کرده ام . پالتويی گرم به تن کرده ام و کلاهی پشمين به سر . و مرا ظاهرا از هيچ سرمايی باکی نيست .
ديشب بيش از يکی دو ساعت نتوانستم بخوابم . نميدانم چرا . حس ميکنم دلم برای خانه و زندگی ام در کاليفرنيا تنگ شده است . دلم برای آسمان آبی و آفتاب درخشان کاليفرنيا لک ميزند . بگمانم هيچ جای دنيا با کاليفرنيا قابل مقايسه نيست . چه بامدادان زيبايی دارد کاليفرنيای من ! دلم برای قرقاول ها و بوقلمون های وحشی که همواره دور و بر خانه مان پرسه ميزنند و برای آن آهو های قشنگی که هر صبح ؛ جست و خيز کنان ؛ از تير رس نگاه من ميگريزند تنگ شده است . دلم برای فرنوش و مهرنوش و آلما و الوين و کورش و نسرين و حميده و کاترين و فيروزه و داداش و موسيو علی هم تنگ شده است .
سه چهار روز ديگر سفرم به پايان ميرسد .اما از همين حالا هوای ولايت ! به سرم زده است . هوای شهر کوچک خودم Fairfieldدر شرق سانفرانسيسکو ؛ که بيست و چند سال است جل و پلاسم را در آنجا پهن کرده ام و همه کوچه ها و خيابانها يش را می شناسم و با پستچی و شير فروش و سپور و کارمندان بانکش شوخی ميکنم و سر به سرشان ميگذارم .
راستی ؛ وطن من کجاست ؟؟
وطن فرهنگی من ايران است . اين را بدون هيچگونه ترديدی ميگويم .آفاق فرهنگی من تنها ايران است و بس . اما وطن جغرافيايی من کجاست ؟؟ سانفرانسيسکو ؟ بوئنوس آيرس ؟ لاهيجان ؟ شيراز ؟ تبريز ؟؟
به نظر من وطن جغرافيايی من کاليفرنيا ست .و من اين ايالت طلا خيز ر ا عاشقانه و صميمانه دوست دارم . آسمانش را . آفتابش را . مردمانش را . بزرگراههايش را . جنگل هايش را . رود هايش را . بارانش را . و آرزو دارم در کاليفرنيا به خاک بروم نه در لاهيجان . چرايش را نميدانم . اين يک حس درونی بود که اينجا ؛ بی هيچ واهمه ای ؛ بی هيچ ملاحظه ای ؛ وا گويه اش ميکنم .
دلم برای کاليفرنيای زيبای من تنگ است . بد جوری هم تنگ است .
امروز به ديدن اپرای پاريس ميرويم . ساختمانی عظيم و شگفت انگيز ؛ و ياد آور عظمت روزگاران گذشته .
اپرای پاريس که به Palais Garnier معروف است در سال 1860 به دستور ناپلئون سوم توسط يک آرشيتکت 35 ساله فرانسوی بنام Charles Garnier ساخته شده و بنای آن پانزده سال يعنی تا سال 1875 طول کشيده است .
بعد از گشت و گذاری در اطراف ميدان اپرا و ميدان باستيل ؛ در يک رستوران بسيار شيک ؛ غذايی و شرابی می نوشيم و غروب خسته و مست و شنگول بخانه ميآييم و يکی دو ساعتی می خوابيم و منتظر فرداييم تا چه پيش آيد . ش
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:58 PM


نظرات