January 13, 2007



منباب خالی نبودن عريضه ....

*- اين روزها ؛ هوای کاليفرنيا بد جوری سرد شده است ؛ . آنچنان سرد شده است که ما را به ياد سرمای بی پير مراغه می اندازد .
سی – چهل سال پيش ؛ ما توی مراغه خدمت سربازی مان را انجام ميداديم . يکی دو تا جناب سروان و سرکار استوار داشتيم که در حرامزادگی و پدر سوخته گری ؛ دست شيطان رجيم را از پشت بسته بودند . ما داشتيم دوره آموزشی مان را ميگذرانديم و قرار بود خودمان هم نا سلامتی جناب سروان بشويم
سرمای هوا چنان بود که هر روز صبحگاه ؛ سه چهار نفر مان ؛ سر صف ؛ غش ميکرديم و از حال ميرفتيم .آنهايی که در مراغه خدمت کرده اند و در پادگان لعنتی “ رضا پاد “ قدم آهسته و کلاغ پر رفته اند ميدانند که چه سوز سردی ميآمد و چگونه استخوان های مان يخ می بست .
ما آنوقت ها لاجون و ريزه ميزه بوديم و هنوز شلاق زندگی به گرده مان نخورده بود تا پوست کلفت بار بياييم . بعد ها که وارد اجتماع شديم آنقدر کنده نيمسوز توی ما تحت مبارک مان فرو کردند که حالی مان شد يک من ماست چقدر کره دارد .

آسايشگاه مان يک بخاری فسقلی نفتی داشت که ميبايست يک قرار گاه دويست سيصد نفری را گرم کند .توی آسايشگاه آنچنان سرد بود که شب ها با پوتين و پالتو وزلم زيمبو های ديگر می خوابيديم .
صبح که از خواب پا ميشديم درهای آسايشگاه مان آنچنان يخ زده بود که ميبايست با چراغ گازی يخ هايشان را آب ميکرديم تا بتوانيم در های آسايشگاه را باز کنيم . دستشويی ها و لو له های آبرسانی چنان يخی می بست که نه می توانستيم سر و صورت مان را بشوريم و نه به توالت و دستشويی برويم .
صبح ؛ کله سحر ؛ ما را با دگنگ و شيپور و فحش و فضاحت از خواب بيدار ميکردند تا در آن سرمای جانسوز ؛ به مراسم پر شکوه صبحگاه برويم و به جان اعليزحمت رحمتی و خاندان جليل سلطنت و همه مردگان و زندگان آن خاندان گرامی دعا بکنيم .

صبح که از خواب پا ميشديم ؛ اول بايد کف آسايشگاه مان را برق می انداختيم . چنان برقی می انداختيم که مثل آيينه ميدرخشيد .
توی آن سرما و بی آبی ؛ بايد صورت مان را هم شش تيغه می کرديم و گرنه جناب سروان و سر کار استوار بابای مان را ميسوزاندند و ميبايست توی آن سوز سرما ؛ جلوی آسايشگاه کلاغ پر و سينه خيز می رفتيم .
من چون خط و ربط خوبی داشتم ؛ منشی گردان شده بودم . اگر چه از نگهبانی و به چپ چپ رفتن و به راست راست رفتن معاف بودم ؛ اما صبحها بايد يک ساعت زودتر از ديگران از خواب بيدار ميشدم و از اين گروهان به آن گروهان ميرفتم و از بيماران و فراريان و غائبان و کسانی که خودشان را به مريضی زده بودند آمار ميگرفتم .در اين آمار گيری ها ؛ هزار تا فحش خواهر و مادر نثارم ميشد و من بيچاره فقط به اين خاطر که خط و ربط خوبی داشتم بايد همه اين ناسزا ها را تحمل ميکردم و لب از لب باز نمی کردم . تازه وقتی به گردانم بر ميگشتم ؛ بايد اخم و تخم ها و خرده فرمايشات جناب سروان و جناب سرگرد را هم تحمل ميکردم . همه اين مصيبت ها يکطرف ؛ سرمای کثافت مراغه يکطرف .چنان سرمايی بود که آدمی خيال ميکرد دل و روده و امعاء و احشايش هم يخ بسته است

روزهای جمعه ؛ سوار اتوبوس ميشديم و از پادگان به مراغه ميرفتيم . آنجا يکی دو تا حمام خصوصی بود که بايد سه چهار ساعت توی صف ميمانديم تا نوبت مان بشود که بتوانيم دوشی بگيريم و با آب داغ ؛ سرمای درون مان را که انگار توی جان مان خانه کرده بود از تن و جان مان بيرون کنيم . وقتی از حمام بيرون ميآمديم ؛ بايد فورا سوار اتوبوس بشويم و به پادگان رضا پاد برگرديم؛ چه اگر چهار دقيقه دير کرده بوديم؛ دو باره سر و کار مان با کلاغ پر و سينه خيز بود که از هر شکنجه ای مشقت بار تر بود .

حالا حدود چهل سال از آن روزگار گذشته است و ما هم داريم يواش يواش پير می شويم اما هنوز که هنوز است ياد آوری آن روزهای تلخ ؛ تنم را ميلرزاند و آنچنان از زمستان و سرما بيزارم که هنوز نخواسته ام سری به کانادا بزنم و اين کشور زيبا اما بسيار سرد را ببينم .

حالا دو سه روزی است که کاليفرنيا هم بسيار سرد شده است . سرمای هوا آنچنان است که صد ها هزار هکتار از باغات مرکبات از بين رفته اند و ميليون ها کيلو پرتقال و نارنگی و ليمو ؛ روی درخت ها يخ زده اند .
خدا کند هر چه زودتر هوای هميشه بهاری کاليفرنيا به اين سامان برگردد و ما را از شر اين سرمای بی پير خلاص کند .
يارب دعای خسته دلان مستجاب کن .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:07 PM


نظرات
 

خيلی جالب بود. پدر من هم توی رضا پاد خدمت کرده بود- البته آموزشی اش اصفهان بود. خودم هم توی سيرجان آموزشی رفته ام. نمی دانم واقعا با اين کارها می خواهند آدم را پوست کلفت بار بياورند يا فقط قصد تحقيرشان را دارند.

Posted by: Mehdi at January 14, 2007 10:02 AM

Dar Iran az ghadim ta beh hal javanan tohin mishavand va fekr mikonand ba feshar ensan adam khoobi bar miayad.
In dastan shoma mara be yad javanan zendani roussi endakht.
Agar bedanad ensantohin shodeh bombi khahad shod .

Posted by: alireza at January 14, 2007 11:01 AM

34 يا 35 سال پيش برادر من هم در مراغه خدمت سربازي ميكرد و ما در
عيد نوروز براي ديدنش به مراقه رفته بوديم.
هوا هنوز هم در مراغه سرد بود , بر عكس شيراز كه عيد نوروز هوايي خوب
و پر از شكوفه داشت.
براي اطلاع شما امسال هنور در كانادا برف نيامده و هواي آنجا بسيار گرمتر
از سالهاي گذشته است.
در اينجا هم كه من32 سال است كه زندگي ميكنم ( ايالت ايلينويز )در قديم
هميشه زمستانها پر برف و سرد بود , ولي الان در ماه ژانويه بسياري از
روزها هواي 60 درجه فارنهايت و بالاتر را داريم.
يخهاي قطب شمال و جنوب هم داره به سرعت آب ميشه.
بشر با آلوده كردن هوا و تكنولوژي بي رويه سالهاست كه داره محيط زيست
و ديگر موجودات را نابود مي كند و حالا با دست خودش داره محيط زيست
خودش را هم به لجن ميكشه.

Posted by: Hamid Izadi at January 14, 2007 12:34 PM


نامه ای از يک دوست **


سلام گیله مرد.نمی دونم چی بگم.بگم تو شبیه منی یا من شبیه تو.می خوام قربون صدقه ات برم.اما از این کار خوشم نمی آید .از تو و حرفات لذت می برم چون خیلی شبیه به افکار من است.اما مطمئن نیستم و نباش که فکر ما بهترین است.من در داخل ایران زندگی می کنم.اینجا هم به هر کسی می رسی آخوند ها را به فحش می بندد.من اما بیشتر سکوت می کنم.چون بسیاری از فحش هایشان بیخود است.اما چون حرف مرا نمی فهمند ناچار سکوت می کنم و همچون بز اخوش فقط سر تکان می دهم.این روز ها نطق من کور شده و فقط در وبلاگ است که می توانم نطقم را باز کنم و با همچو توئی حرف بزنم.اما صدای من می رسد آیا؟اگر می رسد بگو:چگونه شما که از اول در گود بودی بعد از گذشت سی سال هنوز که هنوز است حرف می زنید .نق می زنید.فحش می دهید.و مقاله می نویسید.و یا هفت تیر می کشید. .گیله مرد گیله مرد گیله مرد!!! برای به سامان کردن این مملکت راه دیگری وجود ندارد آیا غیر از حرف(مدرس) و خشونت(میرزا کوچک خان).از هردوی اینها خسته شدم.هر دو گروه در صحبت هایشان فقط زشتی می بینند و پلشتی.اما من با تمام بغضی که از این حکومت دارم چیز های خوبی را هم می بینم. و زشتی ها را هم البته.تو نمیبنی ؟ اگر از آن می گویم از این نیز می گویم.زیرا که اگر امثال تو را دوستی را ندانند تا تاریخ تاریخ است با نخبگانی همچون خود دشمنی خواهند کرد.به. درد مملکت ما دشمنیست.
با تمام اینها اما گیله مرد از تک تک جملاتت لذت بردم و در طی این سال ها همه شان را خواندم.کلمه به کلمه.می خواهم بگویم باز هم بنویس اگر چه نوشتنت بهترین راه نبا شد

و اما پاسخ گيله مردانه ما !!

دوست نازنين من . ما سالهاست که بقول همشهری هايمان ؛ آرد مان را بيخته و الک مان را هم تويخته ايم .
روزی روزگاری ؛ ما هم همراه يک مشت آستين پآره ؛ گلوی مان را پاره کرديم که : اين مباد آن باد !
ما هم سالهای سال از " سازمان " مان کعبه ای ساختيم و از رهبران سازمان مان امامزاده ای .
ما هم سالهای سال بر طبل " فرهنگ سلاح " کوبيديم و از " سلاح فرهنگ " گريختيم
و امروز پيرانه سر و خسته و نوميد ؛ وقتی به پشت سرمان نگاه می کنيم به خودمان ميگوييم : چه احمق هايی بوديم ما !!

دوست نازنين من ؛ من هم همچون شما نه از خشونت ميرزا کوچک خان طرفداری ميکنم و نه از مصلحت خواهی های مدرس . اما هر چه به زير و بالای اين حکومت نگاه ميکنم ؛ هيچ نقطه مثبتی در آن نمی بينم که آنرا در نوشته های خود بازتاب بدهم .
من بيست و چند سال است که از ايران دورم و هنگاميکه ميهنم را ترک ميکردم ؛ پشت سرم چيزی جز دريای خون و ويرانی نبود . پشت سرم جنازه های عزيز ترين عزيزان و رفيق ترين رفيقانم را جا گذاشتم . و امروز از خودم می پرسم آيا آن گلو دريدن ها و پيکار ها و تحمل رنجها ی نسل من ؛ برای آن بود تا ديوی را از در برانيم و ديوان ديگری را بجای آن بنشانيم ؟؟
شايد امروز ؛ حکومتگران ايران " دار ها بر چيده خون ها شسته اند " اما چه کسی پاسخگوی نابودی سه نسل و ويرانی و بد نامی ميهنی است که اينک در ورطه فلاکت و هلاک افتاده است .
دوست جوان من . من هم همچون تو بغضی در گلو دارم و چون نمی توانم يا نمی خواهم گريه کنم ؛ به دستاويز " طنز " بغض های در گلو مانده ام را فرياد می کنم .
کاشکی مجالی و فرصتی بود تا بيشتر در اين باره با هم گفتگو کنيم ؛ اما چنين می پندارم که : انسان خرد مند را ؛ اشارتی بس است .
بيشتر بنويس و بيشتر با من در تماس باش .
شاد و سبز باشی و شاد و سبز بمانی .

Posted by: x at January 14, 2007 7:36 PM

گیله مرد عزیز !
سلام گرم خدمت شما
تا پیر نشده و مانند ریگان خدا ناکرده آزیمر نیامده
خاطر تلغ و شیرین به بنویسد که برای سرمای خانه ماندن خوب است و پرفروش می شود.
×، از رضا پاد تا سانفرانسکو× بخش دوم را همشهری مان صمد آقا جهانشمول کرده است.
آلان در همان مناطق مردم بدون نفت و گاز زندگی می کنند. تازه ما به امید آنان گاهی به هوائی هم بهار می گذارنیم.
خاطره نوشتن بهترین سرمایه حوانی در میانسالی است.

Posted by: .Kianoushحسن کیانوش at January 15, 2007 3:13 AM
Post a comment









Remember personal info?








آرشيو
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63