جان جهان ؛ دوش کجا بوده ای ....؟؟
*- شب عيدی ؛ دوستم جهان ؛ کارت تبريکی برايم فرستاده بود بهمراه عکس هايی از سال های نه چندان دور و دير مان .
عکس ها را که نگاه کردم ؛ به خودم گفتم : ما عجب پير شديم ها ...؟؟و چه زود هم پير شديم ها ...؟؟
اين بود که نشستم نامه ای برای جهان نوشتم .بعدش به خودم گفتم : چه عيب دارد اين نامه را بگذارم اينجا تا ديگران هم بخوانند ؟؟حديث نفسی است و حکايت روزهايی که رفته اند و ديگر هرگز بر نميگردند . مخصوصا در اين روزهای بهاری ؛ وقتی آدم به پشت سرش نگاه ميکند ؛ چيزی جز حسرت روزگاران گذشته در چشم اندازش نمی نشيند .
نامه را با هم بخوانيم :
جان جهان دوش کجا بوده ای ؟؟
سال هاست که پای صحبت هم ننشسته ايم و از زخم های زمان و زمانه و ابنای زمانه نگفته ايم .به نظرم می آيد که سال هاست ترا نديده ام (هر چند گاه قرن ها به نظر می آيد )و اکنون گرد پيری بر روی و موی ما نشسته است و با گرانجانی ؛ همچنان دوره می کنيم شب را و روز را ؛ و هنوز را .....
گيله مردی که ما باشيم ؛ در اين زمانه ای که سنگ را بسته اند و سگ را گشاده اند ؛ همچنان دلخوشيم به اينکه صبحها ؛ زنده از خواب پا ميشويم – اگر چه هر روز يک جای بدن مان درد ميکند – از کله سحر تا بوق شام ؛ نارنج و ترنج و خربوزه و بادنجان ميفروشيم !!
عصر ها و شب ها – گهگاه البته – اگر حالی و مجالی بود ؛ قلمی ميزنيم – که نه به درد دنيای مان می خورد و نه آخرت مان ؛ يعنی فی الواقع خسر الدنيا و الآخرتيم -
گهگاه ؛ ادای آدميان را در ميآوريم و خانه و ماشين و شلوار و کراوات و بيضه بندمان را عوض می کنيم و به خودمان می باليم که يعنی : اين منم طاووس عليين شده ....!!!
در اين کجدار و مريز های روزانه ؛ شب را به روز و روز را به شب پيوند ميزنيم بدون آنکه بدانيم امروزی ؛ يا فردايی ؛ راهی آن هيچستان خواهيم شد و ميدانيم که بر خلاف فرموده آن شاعر شيرين گفتار خوش خيال ؛ پشت دريا ها ؛ هيچ شهری نيست ؛ و آدمی را از تنهايی و مرگ و بيدر کجايی ؛ گريز و گزيری نيست .
و به قول بامداد خسته :
کجاست بار انداز اين تلاش بجان خريده به نقد تمامت عمر ؟؟
کدام است دست آورد اين همه راه ؟؟
کر گوشان را به چاووشی ؛ ترانه ای خواندن
و کوران را به ره آورد ؛
عروسکی رنگين از کولبار وصله بر وصله بر آوردن ؟؟؟
و راستی ؛ به توفيدن ديگر باره دريا ؛ چند گاه باقی است ؟؟؟
نامه ات ؛ بامداد نوروز به دستم رسيد . و خوشحالم کرد . و نگاهی به عکس ها انداختم و ديدم در اين قرنی که گويی بر ما گذشته ؛ چه زود ؛ پير و سپيد موی شده ايم ؟؟فقط خدا کند که سياه دل و دلسياه نمانده باشيم .
با درود و بدرود : گيله مرد خسته ...
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:24 PM
گيله مرد جان :
چند تا بيت شعر از خيام برات مينويسم تا دم عيدي كمي حالت جا بياد.
افسوس كه نامه جواني طي شد .... وآن تازه بهار زندگاني دي شد
آن مرغ طرب كه نام او بود شهاب ..... فرياد ندانم كه كي آمد كي شد
يك قطره آب بود و وا دريا شد ............. يك ذره خاك با زمين يكتا شد
آمد شدن تو اندر اين عالم چيست ؟ ..... آمد مگس پديد و نا پيدا شد
از آمدن و رفتن ما سودي كو ؟ ................ و از تار اميد عمر ما پودي كو ؟
چندين سر و دست و چهره و سنبل زلف ... ميسوزد و خاك ميشود. دودي كو؟
افسوس كه بي فايده فرسوده شديم .. وز داس سپهر سرنگون سوده شديم
دردا و ندامتا كه تا چشم زديم ....... نابوده به كام خويش , نابوده شديم
چون حاصل آدمي ور اين شورستان ... جز خوردن غصه نيست تا كندن جان
خرم دل آنكه زين جهان زود برفت ....... و آسوده كسي كه خود نيامد به جهان
شايد واسه ما ايرانيها سالها تندتر ميگذرد , چون ما يه عالمه نوع سال داريم.
هم سال شمسي داريم هم سال قمري , هم سال ميلادي( مسيحي), هم سال هخامنشي( دو هزار و پانصد و خورده اي) و هم سال پادشاهي ( هفت هزار و دويست و خورده اي). چون همگي اي ميل هايي رو كه هم وطنان برام ميفرستند باز نميكنم ,شايد چند نوع ديگه هم سال داريم كه بنده خبر ندارم (ولي لابد در زود زود گذشتن سالهاي زندگيم آنهام دستي دارند).
گیله مرد عزیز
شاید بر ای شما نگاه به روزگاران گذشته چیزی جز حسرت نباشد ولی پختگی مطالب شما در حال که بی شک تجربه همان گذشته است در آینده برای من خاطره ای شیرین خواهد بود این مطلب رو نوشتم که دیگه غصه نخورید شما شدیدأ منو یاد بابام میاندازید که این روزها تو این غربت لعنتی خیلی دلم براش تنگ شده امیدوارم شما وبابا رشتی عزیزم همیشه سالم وپاینده باشید
گیله مرد پیرش قشنگه


نظرات