هيئت منصفه ....
از دادگاه شهرمان ؛يک نامه فدايت شوم برای مان آمده است که : آقای فلان بن فلان ! لطفا فلان روز و فلان ساعت برای شرکت در هيئت منصفه ؛ خودتان را به دادگاه معرفی بفرماييد .
راستش ؛عضويت در هيئت منصفه دادگاه هم درد سری برای مان شده است . خودمان هزار جور گرفتاری و بد بختی داريم حالا بايد برويم دادگاه و روزها و شايد هفته ها آنجا بنشينيم و به دعوای دادستان و وکيل مدافع گوش بدهيم و دست آخر تصميم بگيريم که کی گناهکار است و کی بی گناه ...
امروز می خواستيم نامه ای برای دادگاه بنويسيم و بهانه بياوريم و خودمان را به موش مردگی بزنيم و از زير بار اين وظيفه شاق در برويم ؛ اما ميدانيم که اين لاکردار ها دست از سرمان بر نميدارند و اگر امروز نرويم فردا يقه مان را خواهند چسبيد و آژان و آژان کشی راه خواهد افتاد که آنوقت خر بيار و باقلا بار کن . هم بايد چوب بخوريم هم پياز ر ا .
نکته ای که بايد اينجا به آن اعتراف کنيم اين است که گيله مردی که ما باشيم از آدمهای خال مخالی و آنهايی که روی بدن شان خالکوبی ميکنند خوش مان که نمی آيد هيچ ؛ خدا پيغمبری بد مان هم می آيد .
حالا اگر ما عضو هيئت منصفه شديم و آن بنده خدای متهم هم يکی از همين خال مخالی ها بود ؛ خدا شاهد است اگر بيگناه هم باشد ما رای به گناهکار بودنش خواهيم داد .
اين است که داريم خودمان را به آب و آتش ميزنيم بلکه بتوانيم يک جوری به حضرات حالی کنيم که قربانتان برويم ما مرد اينجور کار ها نيستيم و جان مادرتان دور مان خيط بکشيد .
خدا کند بتوانيم يک جوری از زير بار اين وظيفه شاق در برويم تا يکوقت نکند بنده خدای بيگناهی را توی هچل بيندازيم .
ياد مادر خدا بيامرزمان افتاديم . آنوقت ها که ما جوان بوديم و می خواستيم دانشگاه برويم ؛ تصميم گرفته بوديم برويم حقوق قضايی بخوانيم و قاضی بشويم .مادر خدا بيامرز مان به دامن مان آويخت که : پسر جان !هر چه می خواهی بشو اما قاضی نشو !!
پرسيديم : چرا مادر جان ؟؟
گفت : پسر جان من ! با اين اخلاق سگی که شما داريد ؛اگر روزی روزگاری به مسند قضا تکيه بزنيد بگمان ما هر کس را که دم دست تان برسد يا روانه زندان می کنيد يا بالای دار ميفرستيد !!
اين بود که ما از خير قضا و مضا گذشتيم و رفتيم ادبيات خوانديم که نه برای فاطی تنبان می شود ؛ نه به درد دنيای مان می خورد و نه به درد آخرت مان !!
حالا بعد از سالها ؛تازه می فهميم که مادر بيچاره مان حق داشته است .
والله ؛ با اين اخلاق سگی مان ؛ همان بهتر که هندوانه فروش شديم نه قاضی القضات ...!!!
خداوند به بندگانش رحم فرمود .
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:12 PM


نظرات