مشدی ابوالفضل ....!!
*چهار پنج سال پيش ؛ يک روز خواهر عيال مان از ايران زنگ زد که : فلانی ! خبر خوش ! مشدی ابوالفضل ؛ ويزا گرفته است و می خواهد بيايد امريکا !!
گفتيم : مشدی ابوالفضل ؟؟ مشدی ابوالفضل ديگر کدام جانوری است ؟؟
گفت : مشدی ابوالفضل را نمی شناسی ؟؟ چطور نمی شناسی ؟؟شوهر دختر خاله عمه جان مان بلقيس خانوم ديگر . !!
ما هر چه به کله مبارک مان فشار آورديم يادمان نيامد که اين آقای مشدی ابوالفضل را هر گز ديده باشيم . اصلا نام عمه بلقيس را هم برای بار اولی بود که می شنيديم .
گفتيم : مبارک است انشاء الله .لابد اينجا سورناچی کم بود يکی هم دارد از غوغه ميآيد !! حالا اين آقای مشدی ابوالفضل می خواهد بيايد امريکا چيکار ؟؟ اينجا مگر مرده شورش مرده ؟؟ما اينجا بقدر کافی مشدی ابوالفضل داريم .
دو سه هفته ای گذشت و ديديم به ميمنت و مبارکی آقای مشدی ابوالفضل دست زن و سه تا زنگوله پای تابوتش را گرفته است و آمده است امريکا .( حالا با چه دوز و کلکی توانسته است ويزا بگيرد خودش داستان مفصلی است )
ما از ترس اينکه نکند اين آقای مشدی ابوالفضل و عهد و عيال شان سر مان خراب بشوند ؛ سه چهار روزی خودمان را آفتابی نکرديم . اما نشان به آن نشانی که تا پاشنه در خانه مان را از جا نکندند دست از سرمان بر نداشتند . ما هم که خداوند عالم ؛ يک ذره عقل معاش بما ارزانی نفرموده است ؛ دست آقای مشهدی ابوالفضل و عهد و عيالش را گرفتيم و آورديم خانه خودمان و گفتيم : قدم نما و فرود آ که خانه خانه توست .....
يک روز ؛ نشستيم و از آقای مشدی ابوالفضل پرسيديم : شما در ايران مشکلی داشتيد ؟؟
فرمودند : خير !!
گفتيم : توی حزبی ؛ انجمنی ؛دم و دستگاهی ؛ چيزی ؛ عضو بوديد ؟؟
فرمودند : خير !!
گفتيم : بهايی ؛ مسيحی ؛ يهودی ؛ کمونيست ؛ مجاهد ؛ ملحد ؛ کافر ؛ چيزی بوديد ؟؟
فرمودند : خير !!
گفتيم : زبانم لال ؛ روزی روزگاری ؛ به امامی ؛ پيغمبری ؛ ملايی ؛ آخوندی ؛ فقيهی ؛ سفيهی ؛ کسی ؛ فحشی داده ايد ؟؟
فرمودند : خير !!
گفتيم : شما توی ايران چه کسب و کاری داشتيد ؟؟
فرمودند : خياط بوديم .
گفتيم : خياط ؟؟
فرمودند : بعله !
گفتيم : اوضاع کاسبی تان روبراه نبود ؟؟
فرمودند : چرا آقا ! خانه و زندگی و ماشين و مغازه داشتيم
ما هم عصبانی شديم و گفتيم :خب ؛ بنده خدا ؛ آمده ايد امريکا که چه ؟؟ خيال کرديد اينجا دارند حلوای خيراتی پخش ميکنند؟؟. اينجا رستم با عصا راه ميرود و سيمرغ پر می اندازد .
درد سرتان ندهيم .آقای مشدی ابوالفضل و عهد و عيال ؛ چند ماهی توی خانه ما ماندند و کنگر خوردند و لنگر انداختند . دست آخر مجبور شديم توی دم و دستگاه خودمان ؛ کاری به آقای مشدی ابوالفضل بدهيم تا دستکم پول سيگارش را ما از جيب مبارک مان ندهيم .
يک روز آمديم مغازه مان ديديم آقای مشدی ابوالفضل رفته است پشت مغازه مان زانوی غم به بغل گرفته است و دارد آبغوره ميگيرد .
پرسيديم : چه اتفاقی افتاده است آقای مشدی ابوالفضل ؟؟
فرمودند : آقا ! ما توی مملکت خودمان ؛ برای خودمان آدمی بوديم .دکانی داشتيم . خانه ای داشتيم . حالا در اينجا بايد صبح تا شام ؛ حمالی بکنيم . جارو بکشيم . آشغال جمع کنيم . توالت بشوريم .
گفتيم : آقای مشدی ابوالفضل ! جنابعالی خيال ميکنيد ما که به اينجا رسيده ايم ؛ بابای خدا بيامرزمان برای مان ارث و ميراثی گذاشته بود ؟
خيال ميکنيد اين خانه و ماشين و مغازه و دم و دستگاهی که اينجاست از آسمان برای مان نازل شده ؟؟
آقای مشدی ابوالفضل ! ما هم توی ايران ؛ بيست سال درس خوانده بوديم .ما هم برای خودمان خانه و زندگی و آلاف و اولوف و برو بيايی داشتيم . ما هم مثل جنابعالی آمديم امريکا و توالت شستيم و جارو کشيديم و حمالی کرديم تا به اينجا رسيديم . نه مال کسی را خورده ايم نه از ديوار کسی بالا رفته ايم . ما جوانی مان را داده ايم آقای مشدی ابوالفضل .می فهمی ؟ جوانی مان را .....
آقای مشدی ابوالفضل ؛ يکی دو ماه ديگر توی خانه مان ماندند تا بالاخره توانستيم يک کار خياطی در يک کارخانه توليد لباس برايش پيدا کنيم . حالا اين به کنار که با چه مرارتی توانستيم برای شان گرين کارت بگيريم .
رفتيم يک آپارتمان هم برای شان اجاره کرديم و گفتيم : اين گوی و اين هم ميدان .....
مشدی ابوالفضل ؛ چند ماهی در آنجا کار کرد .بعدش يک روزی آمد سراغ مان که : آقا ! می خواهيم خانه بخريم .
گفتيم : مبارک است انشاءالله !خب ؛ حالا چقدر پيش پرداخت ميکنيد ؟؟
فرمودند : هيچی !!
گفتيم : آقای مشدی ابوالفضل !خانه ای را که بدون پيش پرداخت بخريد هم قسطش سنگين ميشود هم بهره وام اش .
فرمودند : ای آقا ! خدا ميرساند !
ما شنيده بوديم که : به مستان می ناب و معشوق مست ...خدا ميرساند ز هر جا که هست ؛ اما نميدانستيم که حضرت باريتعالی ؛ قسط خانه بندگانش را هم عطا ميفرمايند .
باری ؛ چه درد سرتان بدهيم .آقای مشدی ابوالفضل در مدت کوتاهی ؛ صاحب خانه و ماشين شدند و شروع کردند به لذت بردن از نعمات زندگی !!!
هنوز يکی دو ماه نگذشته بود که آمدند سراغ ما که : آقا ! قربان شکل ماه تان بشويم !ما اين ماه ؛ قسط خانه مان کم و کسری داريم . ميشود هزار و پانصد تومان به ما قرض بدهيد ؟؟
ما هم خريت کرديم و يک چک هزار و پانصد دلاری نوشتيم و داديم دست شان .
ماه بعد ؛ دوباره آمدند سراغ مان که : آقا ! قربان شکل ماه تان .....!!
و ما هم دوباره خر شديم و يک چک دو هزا ر دلاری نوشتيم و داديم دست شان .
و هنوز شش ماه از خريد خانه شان نگذشته بود که ديديم يک نامه فدايت شوم از طرف بانک برای شان آمده است که : جناب آقای مشدی ابوالفضل !اگر تا تاريخ فلان ؛ مبلغ بيست و شش هزار و نهصد و چهل و هفت دلار و يازده سنت به حساب بانک واريز نکنيد خانه تان حراج خواهد شد .
قصه را کوتاه کنيم .آقای مشدی ابوالفضل نه تنها تا امروز قسط خانه اش را نداده است ؛ بلکه در اين يکی دو سال گذشته هر چه حقوق و مزايا و عيدی و پاداش گرفته بود ؛ و هر چه هم از حسن و تقی و نقی و عمر و زيد؛ با زبان بازی و من بميرم تو بميری قرض کرده بود ؛ همه را روی هم گذاشته است و زده است به چاک جاده و رفته است ايران !!منتهای مراتب ؛ زن و سه تا بچه اش را اينجا به امان خدا رها کرده است و معلوم نيست که بر سر آن بيچاره ها چه خواهد آمد .
به قول حضرت مولانا :
پس به هر دستی نشايد داد دست
ای بسا ابليس آدم رو که هست .
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:11 PM
Avayel enghelab javanhaye 15 ta 18 saleh ra be kharej mifrestadan va ma nemifahmidim elat va dalilash chist.
Besyari divaneh shodan.
اتفاقا يه بنده خدايي هم مدتي قبل براي من بدبخت همين خواب رو ديده بود !!!!!! هر چي ما ميگفتيم بالام جان ! فداي شما بشم ! اونور آب به درد ما نميخوره و هر پخي اگه قراره بشيم تو همين مملكت خودمون ميشيم ‘ به خرجش نميرفت كه نميرفت ! دردسرتون ندم ! ما شال و كلاه كرديم و رفتيم ديار كفر و منزل يكي از اقوام خراب شديم ! ماه اول تموم نشده با بيل ميزديم تو ملاجمون كه چه غلطي كرديم اومديم اينجا !!!! آقا همه چيزش ماه و قشنگ بود ولي دو زار ارزش نداشت چون به گروه خون ما نميخورد ! خلاصه همه جمع شدن و مغزهاي متفكرشون رو روي هم گذاشتن كه ما چه خاكي به سرمون بريزيم كه توي اين بلاد كفر بتونيم موندني بشيم ؟ چون ايراني بوديم و ايراني هم يعني تروريست و فحش خوار - مادر و راه نداشت بموني !!!!! به اين نتيجه رسيدن كه ما بشيم پناهنده سياسي ! آما .. ما تو عمرمون هيچ غلطي نكرده بوديم و پناهنده سياسي ديگه پيشكش ! مغز هاي متفكر گفتن بالام جان ميري فلان اداره و خالي ميبندي كه تو جريان فلان كس و ناكس بودي و فلان چيزها رو نوشتي و الان رژيم در به در دنبالته و .. ! ما هر چي زور زديم و فكر كرديم ديديم نه ما اهل دروغ و دغل هستيم و نه جرات و توان اينو داريم كه جلوي 6 تا قاضي هرماه يكبار حاضر بشيم و خزعبل ببافيم ! دوباره مغزها جمع شدن و گفتن حالا برو و بگو اصلن من اومدم اينجا و يهو منو كشف كردن كه تو فلاني و حالا دنبالت هستن و اين ديگه منطقيه ! باز ما فكر كرديم كه نه بابا ! ما اين كاره نيستيم . در آخر رسيديم به اينكه از راه تحصيلي يكي دو سالي بمونيم و بعد هم خداوند كريم است و فرجي عنايتي چيزي شد و ازدواجي و جنگي و پناهندگي اجتماعي و .. ! برگشتيم ايران تا اقدامات مقتضي رو انجام بديم و ويزاي تحصيلي بگيريم . ولي نشون به همون نشون پاي ما به ايران كه رسيد چنان در جو وطن حل شديم . از طرفي هر چقدر هم حساب و كتاب كرديم ديديم دو زار پولي رو كه يك عمر جون كنديم و جمع كرديم بايد دو دستي تقديم دلار فروش هاي فردوسي كنيم تا به ازاي هر 1000 تومان ما يك دلار ناقابل به ما بدن و ما هم 6 - 7 هزار دلاري جمع كنيم و بياييم و تازه بشينيم سر كلاس اكابر خارجي ها و ابوعطا بخونيم . خرج كتاب و دفتر و خورد و خوراك هم پاي فاميل مادر مرده . ديديم بعد از دو سال آوارگي و چتر بازي سر فاميل و زور شنيدن از اونها و تحقير شدن اومديم و نه جنگي شد نه كسي پيدا شد و اونوقت دست از پا درازتر برگشتيم همين خراب شده و اونوقت چي ؟ از يكطرف سنمون رفته بالا !از يكطرف هيچ پخي هم نشديم و از طرفي هم هر چي دار و ندار داشتيم هم ته كشيده و حالا دوباره ميشيم نون خور بابا جان ! اينكه نشد زندگي . خلاصه دردسرتون ندم . از خير همه چي گذشتيم . ولي مشكلي كه پيدا كرديم اين بوده : از اونجا رونده و از اينجا مونده و ديگه دست و دلمون به هيچي نميره و زانوي غم بغل كرديم و هاي هاي گريه ميكنيم و خاك به سرمون ميريزيم كه قلم پامون ميشكست و نميرفتيم اونور . امثال شماها رو هم ديديم كه در پيرانه سري همچنان دنبال پول ميدون و خم اندر خم يك كوچه هستن و تازه زماني شما شروع كردين كه امكانات بود و ايراني ها رو تحويل ميگرفتن و .. ما كه آخر دنيا قراره شروع كنيم چه خاكي به سرمون بايد بريزيم ؟ آيا بشه يا كه نشه ... حالا هم سوال ما از شما اينه ! بعنوان آدمي كه از صفر شروع كرده و رسيده به اينجا و هم اوضاع ايران رو ميدونه و هم اوضاع اونور آب رو فكر ميكنين براي يه جوون ايراني كه تو كشور خودش هيچي نداره و علافه واقعا بهترين كار چيه ؟ رفتن از ايران و از صفر شروع كردن و بخت آزمايي و قمار با زندگي ؟ يا موندن در ايران ؟
Posted by: alireza at April 19, 2007 4:26 AMعجب داستاني گيله مرد جان...
احتمالا ايشان دخترخاله پدرتان بلقيس خانم نبوده اند؟!؟!؟
به اين ميگويند اصل را را كردن و فرع را چسبيدن ....(منظور كامنت خودم بود...جسارت نباشد:)) )
ايشون هم حتما از شرايط سينگل مادري استفاده خواهند كرد و زندگي خواهد گذشت...ولي جدا مردم چه دلهاي گنده اي دارند....
Posted by: makhmalbanoo at April 19, 2007 2:34 PMخوب است كه مشهدي راه روش شهرام جزائري را خوب آموخته كه توانسته بخوبي همه را قال بگذارد و راهي ديار عجم شود..
گيله جان اگرچه مي دانستم بسيار رئوف و خوش قلب هستيد ولي نمي دانستم ممكن است روزي چنين شود..و چوب خوش قلبي و ساده دلي خود را بخوريد..
البته اگر بخواهم آن روي سكه را تعريف كنم داستان زندگاني خود من خواهد شد...وقتي در دست برادران مظلوم و گمنام مهمان چند روزه بودم در اين بين فرصتي كوتاه براي ديدار وزارت جنگ و ايالات وابسته به آن(خانم و اولاد)بمن داده شد..به پيشنهاد دوستان بدليل برگشت بمدت نامعلوم به بهشت گمنام هرآنچه بود بنام عيال شد كه اگر مشكلي براي من بوجود آمد وي غم نان و آب نخورد و گرفتار نشود....در اين بين و طي مدتي كه من در بهشت روزانه مشق زندگي با حوري و پري مي كردم در يك فرصت ده روزه پس از گذر يك ساله به منزل شدم تا ببينم و بدانم در اين مدت چه بر عيال محترم رفته و حاصل چه شده كه هرگز بديدار من نيامده...نگراني من وقتي تشديد شد كه ديدم منزل هم بفروش رفته و من اشتباهي به منزل شخص ديگري -در اصل منزل خودم-اندر شده ام!!
باري پس از تحقيق فراوان در همان چند روزه كه از همين بابت رهين منت برادران گمنام هم هستم كه اجازه دادند از نگراني بدر آيم متوجه شدم كه عيال در نبود اينجانب همه چيز را نقد فرموده اند و دست ايالات را گرفته و بنام بنده ابتدا به فرانسه و سپس به آمريكا اندر شده اند و از مزاياي حضور من حقير در بهشت استفاده جسته و گرين كارت را نيز اخذ نموده اند..
بنده نيز پس از شنيدن اين مطلب با طيب خاطر و بدون نگراني وافر به بهشت اندر شدم و مدتي ماندم تا حضورم را مزاحم دانستند و ترخيصم نمودند..
حالا آلونكي دارم و تنها و خسته...كودكانم كه ديگر براي خود يلي شده اند...هر هفته يك بار به صدا و سيما نگاه مي كنم..بعبارت ديگر صداي آنان را از گوشي تلفني مي شنوم و ضمن صحبت به عكسشان در تنها عكسي كه بيادگار برايم فرستاده اند مي نگرم...خداوند اولاد همگان را موفق بدارد و توفيق عطا فرمايد كه هيچ پدر و مادري كين اولاد نخواهند و نجويند...
داروي جواني :
تركه ميره دزدي . صاحب خونه بيدار ميشه ميگه كيه ؟ تركه ميگه هيشكي ! گربه ست : بعععععع !!!!!!
سازمان ملل جسد صدام رو براي عذاب بيشتر در بين شهداي قزوين دفن كرد !!
از لره ميپرسن شما چطوري از حامله شدن زنهاتون جلوگيري ميكنين ؟ ميگه در و پنجره هاي خونه رو قفل ميكنيم !!!!
تركه چربي خون داشته دكتر بهش ميگه روزي بايد 4 كيلومتر بدويي ! 2 هفته بعد تركه زنگ ميزنه به دكتره و ميگه : آ دكتر ! رسيديم لب مرز نميذارن ادامه بديم . حالا چيكار كنم ؟؟؟
به پيرزنه ميگن سايز كرستت چنده ؟ ميگه من از اين سوسول بازيها خوشم نمياد ميكنم تو شلوارم !!!!
هميشه عكس شوهرت رو بذار تو كيفت كه اگه مشكلي برات پيش اومد بدوني مشكل بزرگتري هم داري !!
تركه ميره خونه فساد و يهو زنشو ميبينه و ميزنه زير گريه ! زنش ميگه چي شده ؟ ميگه : هيچي عزيزم منو ببخش ! اغفالم كردن !!!!!
تركه آزمايش ايدز ميده جوابش مثبت در مياد ميگه : عجب دوره زمونه اي شده آدام به دستهاي خودشم نميتونه اعتماد كنه !!!!!
از قزوينيه ميپرسن قوي ترين سد دنيا رو نام ببر ! ميگه شلوار جين !!!!!
تركه تو اتوبوس يهو ميگوزه همه بهش ميخندن ! ذوق ميكنه ميگه اگه ميدونستم اينقدر حال ميكنين براتون ميريدم !
به تركه ميگن اگه يه دختري بهت راه بده چيكار ميكني ؟ ميگه ازش سبقت ميگيرم !!
دليل حرام زاده بودن نسل بشر :
ازدواج آدم و حوا در هيچ دفتر خانه اي ثبت نشده !
هيچ آخوندي صيغه رو جاري نكرده !
متلك بسيجي ها به دخترها : خواهر نمازتو خوندي ؟؟؟؟
به تركه ميگن يه تصوير وحشتناك بكش ! تركه يه نون بربري سوخته ميكشه !
به اصفهانيه ميگن شيرين تر از عسل چي خوردي ؟ ميگه ترشي مجاني !!
از آخونده میپرسن اگه تو بیابون چیزی برای طهارت پیدا نشد میتونیم خودمونو با شیشه پاک کنیم ؟ میگه پسرم یا قصد مزاح داری یا قصد پاره کردن کون مسلمین !
معلم دبیرستان سر درس اصول جنسی میپرسه : کی میدونه قرص ویاگرا چیه ؟ یکی از بچه ها بلند میشه میگه قرص اسهاله ! معلم میگه چه ربطی داره ؟ شاگرد میگه آخه مادرم هر شب به بابام ویاگرا میده میگه بخور تا اون گهت سفت بشه !!!!
یه قزوینیه یه ک..ن میذاره تو ویترین قیمت می ذاره 2 میلیون تومن .میگن چرا اینقدر گرون؟میگه ماله یه خانوم دکتر بوده فقط باهاش میگوزیده!!!
ترکه پدرو مادر خودش رو مي كشه . ازش ميپرسن چرا كشتي ميگه بالاخره بعد از 30 سال به رابطه كثيفشون پي بردم !!
ضرب المثل قزوینی: اگر رفیق، رفیق باشه، آدم منت زنشو نمیکشه !!
شرایط مرد و زن هنگام ازدواجدر استان اردبيل : زن باید نجیب باشه، مثل اسب! با وقار باشه، مثل طاووس! زیبا باشه، مثل آهو!! مرد کافیه فقط خر باشه!!!
بچه ی نهم امام جمعه رشت به دنیا میاد !!!!میره بالاي منبرداد میزنه : منافقين دیگه شورشو در آوردینا !!
تو یكی از دهات اردبیل ملت برای بار اول كیوی میبینن، میرن از ملای ده میپرسن این چیه؟ ملاهه یكم میره تو نخ كیویه، بعد میگه: ایلده تخم مرغیش، كه تخم مرغه! ولی من نمیفهمم چرا موكتش كردن؟!!
دخترا می رن پیش خدا شکایت که چرا پسرا از اونا دران ولی ما نداریم؟!! ندا میاد که همه اونا مال شماست فقط حمالیش مال پسرهاست!!
یه تهراني رو تو قزوین میندازن زندان، روز اول هم سلولیش ازش میپرسه: بالام جان، بچه زدی افتادی این تو؟! یارو میگه: نه آقا این حرفا چیه؟ من هیچ وقت همچی كاری نمیكنم! قزوینیه میگه: خوب پس حتما اوا زدی؟! باز یارو میگه: نه برادر، چی میگی؟! قزوینیه میگه: نكنه پیرمرد زدی؟! یارو میگه: آقای عزیز عفت كلام داشته باش، این حرفا یعنی چی، من جرمم سیاسیه! قزوینیه میگه: آهــان! بالام جان فهمیدم، احمدي نژاد رو زدي !!
یه تهرانیه و یه اصفهانیه و یه تركه داشتن كنار خیابون میشاشیدن. یه دفعه نیرو انتظامی میرسه، به تهرونیه میگن: مرتیكه! داری چی كار میكنی؟! میگه: دارم مرگ بر شاه مینویسم. میگن خوب اشكال نداره. به اصفهانیه میگن: تو داری چه غلطی می كنی؟! میگه دارم مینویسم: استقلال آزادی جمهوری اسلامی! بازم می گن خوب اشكالی نداره. نوبت به تركه میرسه، هول میشه نمیدونسته چی بگه، میگه: آقا والله من سواد ندارم، بیا خودت بگیر هر چی میخوای بنویس
مشدی ابوالفضل آمده بوده به امريكا كه يه خورده انگليسي ياد بگيره بلغور
كنه , از دست بچه هاش و اون زن پيرش خلاص بشه , بعد به ايران برگرده و
خودشو مهندس يا دكتري با تحصيلات امريكايي جا بزنه , يه پير مرد بدبختي رو پيدا كنه كه فكر ميكنه تحصيل كرده هاي فرنگ توفه اند و حاظر بشه دختر جوان توپولي و خوشكلش رو دو دستي تقديم مشدي كنه .
باقيش هم خدا كريمه , مشتي ابولفضل كه نفر اولي نيست كه چنين كاري كرده و آب هم از آب تكون نخورده.
عجب داستانی بود گیله مرد عزیز ...واقعا که آدم دو تا شاخ اساسی در میاره . سبز باشید .
Posted by: شهره at April 23, 2007 1:40 AM

نظرات