June 2, 2007



APRICOTS


رفيق سال های جوانی مان ؛ از گيلان آمده بود امريکا ديدن ما .
چند روزی اينجا بود و چون دلش برای دار و درخت ها و نميدانم ماهی های حوض خانه و زنگوله های پای تابوتش تنگ شده بود ؛ پايش را توی يک کفش کرد که بايد بر گردم ايران .

گفتيم : برار جان ! اگرچه بقول گفتنی ها ؛ نان گندم درويش مزه جو دارد اما حالا که آمدی امريکا چند روزی بيشتر بمان .ملک خدا که تنگ نيست .ميبريمت لاس وگاس ! ميبريمت هاوايی ! ميخواهی بر گردی ايران که چه ؟؟مگر شما را شش ماهه زاييده اند ؟ يا خدای ناکرده مگر خرتان در ايران به گل مانده است ؟
نقد امروز را مده از دست
دی گذشت و اميد فردا نيست
و يا بقول حضرت سعدی : نگهدار فرصت که عالم دمی است ....

گفت : نه برار جان ! من در ميان جمع و دلم جای ديگر است . می خواهم بر گردم سر خانه زندگی ام . امريکا را هم ديديم وغم و غصه مان زياد تر شد .خوش به حال تان که توی بهشت افتاده ايد لا کردار ها !!
نيشخندی زديم و گفتيم : تا بهشت را چگونه معنا کنيد !! بقول فرخی سيستانی :
بسا کسا که به اميد آنکه به يابد
شکر ز دست بيفکند و بر گرفت شرنگ !

باری ؛ ديروز سوار اتومبيلش کرديم که ببريمش فرودگاه سانفرانسيسکو . هنوز دو سه مايلی نرفته بوديم که رفيق مان يکهو هوارش در آمد که :
-آئو !!آقاجان ! تا فرودگاه 99 کيلومتر مانده ؟؟
با حيرت گفتيم : 99 کيلومتر ؟؟
گفت : آره آقا جان ! آنجا روی تابلوی کنار جاده نوشته بود : airport 99 c

قهقهه خنده را سر دادم و گفتم : بنده خدا ! نوشته بود : APRICOTS 99 C يعنی زرد آلو پاندی 99 سنت !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  5:27 AM


نظرات
 

زسلام جناب آقاي گيله مرد اميدوارم مثل هميشه تنتون سالم و قلمتون گرم تر از هميشه باشد. من دكتر امير خ هستم از هندوستان. مدت مديدي است كه خواننده سايت شيرين شما هستم. ولي با عرض شرمندگي هرگز وقت نشد كه پيامي براي شما همشهري عزيز بفرستم.
در سفري كه به ايران و وطن كوچك سبزمان گيلان داشتم عكس هاي ره توشه آوردم. و عكس هايي از برف به ياد ماندني سال 84 كه فكر كنم وصفش را شنديد( برف 3 متري) اگه دوست داشته باشيد .
اگه تمايل داشته باشيد آدرس ايميلتان را بگذاريد كه به انضمام آنها عكس هاي جالب و ديدني از هند براي شما هموطن و برادر عزيز كه مثل خودم در غربت هستين بفرستم.

هميشه پايدار و سلامت و پيروز در كنار خانواده باشيد

Posted by: امیر at June 2, 2007 7:46 AM

.............. (مقايسه عمر زمين با عمر يك انسان) .....................
مطلبي جالب به همت دكتر شهرام علا

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم
و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم!
در اينصورت كره زمين مانند فرد 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم.
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگلها پديدار شده و
شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.
در اوايل هفته ي پيش ميمونهاي آدمنما به آدمهاي ميموننما تبديل شدند!
و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است.
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نميگذرد و حال ببينيد انسان در اين
يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است .
او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است.
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است! ( البته فكر كنم منظور نويسنده جانداران
گنده هستند , والا عدد صحيح بسيار بسيار بالاتر از رقم 500 است )
سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است! ( فكر
كنم منظور نويسنده خصوصا بوش و چيني و كمپانيهاي بزرگ نفتي است)
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه ميكند.
( نگاه ميكند كه چه عرض كنم , يه عده ازين مردم توهم هم
برشون داشته كه يه خدمتي گنده اي هم دارند به اين دنيا و انسانيت !
ميكنند و بقول يه ظرب و المثل امريكايي: ! THEIR SHIT DON'T STINK ,
زمانيكه بوش تمام دنيا رو گرفته و هم بوش تمام دنيا رو گرفته !)

Posted by: حميد ايزدي at June 2, 2007 9:23 AM

سلام دوست عزیز . سایتتان فیلتر هست . مدتهاست . بالاخره موفق شدم سری بهتان بزنم . چه خاطره ی صمیمی ای بود . به من هم سر بزن رفیق . خوشحال میشوم . ساکن رشتم . سیاسی هستید ؟ والا من از سیاست هیچ نمی فهمم . اینقدر می دانم که هیچ سیاستی را نمی پذیرم !!

تی جان قوربان براره .

تر لینک هدم .

Posted by: ali at June 2, 2007 9:40 PM

Ahmadinejad az yek dokhtareh hasht saleh farhang siasi va ejtemaeesh kamtareh. Esraeel bayad nabood gardad in harfi ast ke 2bareh tekrar kard.
In ablah ra ki raise jomhoor kard

Posted by: a at June 4, 2007 9:44 AM

سلام. وبلاگتان به لحاظ ادبي بسيار شيرين است. اگر از سياست و ديانت ( كه كمتر مي دانيد) كمتر بنويسيد بسيار خواندني تر مي شود ..

Posted by: Enkratic at June 4, 2007 11:56 AM

Dooste gerami "a", on ablahe Mosalman Ahmadinejad (ane-tar) har vagt mibinad hokoumate fashiste dictatoriash be khatar ast havaye jangh mikonad va ba in yaveh gooyeeha ke az arbabane halgeh beghooshash miresad on dad o havarha ra mizanad. fagat bayad bimahali kard ta jounash dar ravad!
shoma ham mamoore on ablahan "Enkratic", aghar doost nadari nakhan. afsous ke amsale shoma mihan foroushan besiand.
Gilemard jon, sepasghozar az dastanhaye besiar zibayat va azadi sokhanat. ejazeh nadeh farib dahandeghan faribat dahand. shad bashi ke ma ra shad mikoni.

Posted by: Mohamad at June 5, 2007 8:20 AM

فرا رسيدن سال مرگ خميني ملعون رو به شما تبريك ميگم . به همين مناسبت آخرين جوك هاي موجود رو براي شما مينويسم تا شادي شما تكميل بشه :

- به دليل بي جنبه بودن قزوينيها توليد پفک حلقه اي ممنوع شد !

- آخونده بعد از ورق بازی میره بالا منبر وسط صحبتاش یکی از ورقاش از جیبش می افته میبینه که داره ضایع میشه از زمین ور میداره و میگه : کی این ورق و می شناسه؟ همه میگن بی بی گیشنیزه.... بعد آخونده میگه :خاک بر سر همتون!!!!! که بی بی گیشنیز رو می شناسید ولی بی بی فاطمه زهرا رو نمی شناسین ؟

- روايت از علی (ع) ..اولين حيوانی که پس از رسول خدا(ص) از دنيا رفت عفير خر رسول خدا بود! اين خر با رسول خدا صحبت کرده بود ! و گفته بود پدر و مادرم فدای تو! پدرم از قول پدرش و از قول جدش و جد جدش و ..نقل کرد که او خری بود که نوح (ع) در کشتی گذاشت! و آنزمان نوح به جد من گفت ای مردم از نسل اين خر خری متولد ميشود که رسول خدا بر او سوار ميشود ! و من خوشحالم که آن خر هستم ! عن امير المومنين علی قال ان اول شيی من ادواب توفی هو عفير حمار رسول الله ذالک الحمار ...

- ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش

- از تركه ميپرسن : " ربنا آتنا في الدنيا حسن و في الاخره حسن و قنا عذاب النار " يني چي ؟!ميگه يني " اين دنيا خوبه حسن ولي آخرت خيلي خطرناکه حسن !!!!!!

- به تركه ميگن خدا کجاست ؟ ميگه نميدونم ولي هرجا هست ابوالفضل نگهدارش باشه

- حديث جديد كشف شده : همانا ما شما را به زور چک و لگد به بهشت می بریم - سوره ناجا آیه 110 !!!!!!

- ترکه رو ختنه مي کنن و بهش ميگن بايد دامن بپوشي ميگه نامردا مگه چقدر بريدين ؟

- در دروازه رو ميشه بست،‌ ولي سر دختراي امروزي رو فكر نكنم!» .........حسني به مكتب نمي رفت، وقتي مي رفت با تي شرت حلقوي مي رفت..........مانتو كه كوتاه شد؛ مي گيرنت! چه يك وجب، چه صد وجب.............هر كي مانتو تنگ بپوشه، پاي لرزش هم مي شينه!» ............آنرا كه حجاب بر سر نيست، تن در عذاب است

- ترکه توي اتوبوس پر جمعيت پيله كرده بود به راننده و در گوش راننده حرف مي زد. راننده مرتب بهش مي گفت: برو بشين سر جات. اخرش مسافرها به راننده مي گن: اقاي راننده به حرفش گوش كن شايد كاري داره. راننده مي گه: نه بابا اومده به من مي گه: چپ كن يه كم بخنديم

كذب الله علي اعظيم ..

Posted by: SHIVA at June 5, 2007 9:45 AM

سلام بر گيله مرد اين راد مرد عرصه مجازي كه بر ما فرصت بخود امدن و نفس چاق نمودن هرچند كوتاهي مي دهد...
شرمنده شماي نازنين..كمي بيش از يك ماهي نبودم....در اصل در بيمارستان بستري بودم و علت آنكه تصادف مهيبي در اين سن پاياني عمر داشتم و خيره سري جواني مانع حضور در اين تارنما شد...
گذري از خيابان براي خريد مايحتاج روزانه مرا گرفتار ترمز بسيار شديد جوان بي ام دبليوي 2007 سواري نمود كه چون معلق ماندم و همچون ژيمناست هاي حرفه اي هردو قلم پايم 180 درجه دچار انعطاف گرديدند و مرا كاملا زمين گير نمود از ماشين گران بهاي خود پياده شده و چون در آن حال ديدم جماعت اسلام ناب پيرامونم گرد امده و مرا چون شان پن در صحنه نمايش فيلم جديدش مي نگرند و با انگشت اشاره نشان هم مي دهند و سر و صورت خونين مرا با سرگيجه دوار به حساب جلوه هاي ويژه مي گذارند بناچار و با آن حال از راننده محترم يا همان جوان بي ام دبليو سوار خواستم مرا تا نزديك ترين بيمارستان برساند...ولي ايشان در نهايت خونسردي فرمود كه:
"من چون بيمه شخص ثالث را به تمامي و كمال پرداخت كرده ام فلذا اگر بميري هم برايم فرقي نمي كند چون خون بهايت را از پيش پرداخته ام..."
البته تصور من اينكه شما در آمريكا ندانيد كه اصل موضوع اين بيمه چيست و اينجا را حوصله اين مقال نيست...ولي دوستان و عزيزان ايران نشين بخوبي با اين مقوله آشنايند...
هم اينك كه راه رفتن با عصا و ويلچر سواري را بخوبي اندوخته ام بخودم گفتم عرض ادبي بكنم و حرمتي ديگر تازه دارم و عرض حال دارم شرح پرماجراي خويشتن را..شرمنده اگر جاي آن در اينجا نبوده و نيست....

باري و اما اصل ماجرا..
كامنت هاي دوستان و عزيزان را خواندم و جوابي مناسب بايد بيابم كه شروع كنم....

جناب ايزدي عزيز دوست نازنين و فرهيخته ام...
اول اينكه تبريك مرا براي داشتن بانويي چنان بزرگوار بپذيريد و پذيراي آن باشيد و سلام و تهنيت هاي مرا به ايشان برسانيد..چه شيوا و رسا فرمودند مطلبي كه شايد من بي مقدار نمي توانستم به تمامي بگويم...
دوم اينكه جسارت و بي ادبي مرا بپذيريد كه نتوانستم سروقت جواب شماي نازنين را معروض دارم...گفته بالا شاهد مناسبي براي اين مقال است...
سوم اينكه نازنين انديشمندم..من جسارت حرمت شكني در خود نيافته ام كه نظر دهندگان را خوار و بي مقدار جلوه نمايانم....اين حقير تنها مي خواست گوشه اي زند بر آنچه كه صحت نظرات مشهود بخود و رد آراي محدود به ديگران نشانه بلوغ گفتمان فكري در فضاي مجازي نبوده و نيست و آن انديشه اي كه شما از گفتار من جلوه نموديد تنها بازخورد تاويل شما از مطلب من بوده و بس..اگر تصور ناروايي بر آن از من محق يافتيد من صميمانه معذرت مي خواهم
همچنين نازنين فرهيخته ام..شما راستينيد و منظور بنده شما داناي اين جمع نيستيد...عزيزم كشف و شهود بنده كساني هستند كه از زيادت مشكلات و مسائل و مصائب چنان به ورطه حيرت و خجلت فرو افتاده اند كه مجالي براي گشودن اين هزار كلاف در هم پيچيده هزار رنگ نمي يابند...
نازنين دل نگرانم...بنده نه در منظر تحقير و نه در باب تصغير مهر ترديد و سنگ تكفير حتي كوچكتر از خود را نمي زنم چه رسد به شماي بزرگوار كه وسعت انديشه تان بسي بيشتر از اين حقير است..
معناي ظاهر سخن مرا يافتيد نه مفهوم كلام را..نازنينم..من نه در كار تحقير خويشتنم و نه در كار تصغير نمودن شماي بزرگوار...انچه شما زيركانه تحقير خويشتن خود و در كنار آن متلك پراني به اين و آن يافته ايد تنها در گذر قصور اينجانب در تاويل انديشه ام بوده كه شما را به چنان تفسيري واگماشته...
بابت اين قصور و اسائه ادب در صورت وجود مرا ببخشاييد كه به حتم گفتار شما يقينا خالي از خرد و انديشه خير خواهانه نبوده و نيست...زين ژس سعي مي كنم بيشتر مراعات نمايم...از بابت اين تشكر هم بسي سپاسگزارم...

نازنينم...
بابت انديشه شما در باب توهين به آذري زبانان در پايين همين مقال در پاسخ به دوست نازنيني جوابي داده ام..و از شما هم ممنونم كه نسبت به موضوع حساس هستيد..و شوخي و مطايبه شيوا را نسبت به خود جدي نگيريد...ايشان نظير همين مطايبه را با من نيز داشته اند..شما مطالب خود را بنويسيد كه پختگي كلامتان كم از گيله نازنين ندارد...صداي چكاچك قلم شما مانع از شنيده شدن صداي از زه رها شدن تيري از كمان و به چله نشستن آن بر هدف بدليل حساسيت قابل ستايش شما توسط شما نبوده و نيست...
گيله جان....
اگر مي بينيد كسي شما را خرده بورژوايي در آمريكا مي بيند و چنان مي نگارد اصلا جاي ناراحتي و ايراد واكنش ندارد...
مهم انديشه و گفتار شماست نه پول و سرمايه تان...
من بنوبه خود بسيار شاد و مشعوفم كه كسي بقدري در ترنم زندگاني هست كه مي تواند كمي فارغ از خود بمن نابينا حديثي از تجارب و زندگي خود عنايت نمايد و مرا سيراب...حال چه فذقي مي كند كه اصلا بالفرض محال شما دشمن خونين من هم بوده باشيد..وقتي درس زندگي در كلامتان جاري است و توشه اي براي هر جوينده و راه گم كرده اي هست چه نياز به واكنش
همينقدر كه خودتان هستيد و نه مانند من و امثال من و سعي هم نمي كنيد چنان باشيد خود نشانه بالندگي و بلوغ فكري شماست...كافي نيست؟
براستي زيباست..اينطور نيست؟

رسول عصبي و خشمگين و ناراضيم...اي جوان جوياي نام و جاه...
دلبندم...با فحاشي و توهين اگر مشكلي حل مي شد مطمئن باشيد كه الان هيچ گونه مشكلي در چهار گوشه عالم وجود نمي داشت و بخصوص كشور عزيزمان دچار چنين مشكلات حاد و گريبانگيري نمي شد...
عزيزم و بزرگ بين حقارت هاي نهفته در من و امثال من....
گفتار شما را از وراي گفته ساده تان درك مي كنم...بله نه با نقل حديث و نه با ذكر صريح نمي توان آب رفته به جوب را باز آورد...ساده ترين كار جهت فهم من عوام از مقوله مشكلات اجتماعي و فرهنگي همانا به چالش كشيدن ان در سخيف ترين حالت ممكن است...
ولي عزيزم..اگر با چنين وضعي بار انبوه مصائب و كژي ها و نادرستي و ناراستي ها حل ميگرديد مطمئن باشيد كه من هم به خيل شما مي پيوستم و همنوا و هم صدا مي گرديدم..
ضمن اينكه اگر شيواي نازنين را هم افق فكري خود مي يابيد بياد بگويم ايشان از بسيار جهات تنها به تظاهر-بيان- مطالبي مي پردازند كه خود به آن واقف هستند..منتها زبان بكار گرفته شده توسط ايشان تند و تلخ و گزنده است و اين كاملا طبيعي است...من بيوگرافي ايشان را ازخود بدقت خوانده ام و موجودي وراي آن چيزي كه در ظاهر مي بينيم از ايشان ديده ام...براي اثبات آن تنها كافي است سري به بيوگرافي ايشان بزنيد..ايراد اينجاست كه كسي را حوصله درك ايشان نيست و بنابراين ساده ترين راه تكفير ايشان است و بس..

دوست نازنين آذري زبانم كه از بيان شيوا در باب جوك نسبت به آذري زبانان ناراحت مي شويد..
اولا كه بنده نيز آذري زبان هستم و نسبتم البته از جمهوري آذربايجان فعلي است..دوم اينكه ايشان از كلمه آذري در لطيفه هاي خود استفاده نمي كنند و كلمه ترك را جايگزين آن نموده اند..ملاحظه اين نكته ظريف را نفرموده ايد هم ولايتي بزرگوار من؟!
ديگر اينكه از بيان اين لطائف بايد دل سبك داريم و دمي به شادي بگذرانيم..در كامنتي از ايشان در باب جدي شدن بحث بود كه چند لطيفه از ايشان ديديم...
اين امر براي آرام ساختن فضاست نه توهين به كسي و يا چيزي...
اگر شماي نازنين ناراحت شده ايد من بجاي ايشان از طرف خودم از شما معذرت مي خواهم...
نازنينم...با حتي بالفرض محال توهين و تحقير به من و يا شما هم نه چيزي از شما كاسته خواهد شد و نه چيزي بر گوينده سخن افزوده....اين نكته را نيز در نظر داشته باشيد كه مي دانم بهتر از من واقف هستيد...

سخني با خوانندگان اين سخنم دارم..با اجازه گيله نازنين...

اول اينكه بسيار متشكرم كه اين دست پخت ناراسته ذهني مرا تا به اخر خوانديد و وقت گرانبهاي خود را صرف ان نموديد بخصوص گيله عزيزم كه امكان تراوش ذهنيت بنده را در قدمگاه بزرگوار خود فراهم نموده اند...
دوم اينكه تصور نمي كنيد بجاي ارشاد و رهنمون ساختن دگران و پاك كردن انديشه انان و يا تهاجم گسترده و همه جانبه به عقايد و باورهاي انان بهتر ان باشد كه در لواي تحمل اجازه تبلور انديشه داده شود-حال هرچند به معيارهاي خود و به باور شخصيمان كم خرد و ناتوان بوده باشند؟!
بخود هميشه گوشزد مي كنم كه هيچ وقت فرد بي نقص و كاملي نيستم و اجازه ندارم در فضاي انديشه ديگري جولان دهم هرچند به زعم من بيك سره ناراست وسست انديشه بوده باشد..جتي كسي كه بمن توهين روا مي دارد..

سبك و سياق گيله جان را مي ستايم كه ادعايي ندارد..مي گذارد ديگران بنگارند..گاه خود را بنمايانند و از درون اين نوشتار بتدريج متحول شوند و بخود آيند..مي گذارد ديگران به هرنام فراخوانندش..چون نيازي به تغيير اين انديشه ها ندارد...
بقول يك شاعر بودايي ذن كه وقتي از وي پرسيدند چه تغييري در خود احساس نموده پس از رسيدن به روشن بيني در جواب گفته:
"قبل از آن در زير سايه سار درختي نشسته بودم...آدميان مي رفتند و مي امدند..چونان ابرهاي بهاري كه در پي هم مي رفتند و مي آمدند..حال نيز در همين جا نشسته ام و آدميان همچون ابرهاي بهاري مي آيند و مي روند..."

گيله جان براي همين نمونه خصوصيات بارزت است كه عاشقت هستم و دوستت دارم...
جهان را ديده اي و جهان بيني هاي بسياري آموخته اي و جهان گستران را آزموده اي و حال جهان نگران مطلبي هستي بنام جهان جويان آشفته نگر

Posted by: amir at June 5, 2007 11:05 AM

Dooste gerami Shiva, nemidani chegadr khandidim, hamisheh shad bashi. ma ham far residane marghe in Ahrimane maloun ra be tamame Iranian shad bash mighouim. ama jokhayetan az goule Tork manzour Iraniane Tork zaban NIST Iraniani ke khod ra Tork mikhanand ast.
vagean ke Irani chegadr khosh zog ast, va che khoob bood aghar hameghi Iraniate khod ra hefz mikardand va Tazi sefat naemishodand!

Posted by: Bina at June 5, 2007 11:22 AM

دوست نازنين امير جان .

تنت به ناز طبيبان نيازمند باد
وجود نازکت آزرده گزند مباد .

شاد و سبز و شنگول و منگول باشی و بمانی

با درود : گيله مرد

Posted by: gilehmard at June 5, 2007 11:56 AM

گيله جان دستبوس قلب پرمهرت و صفاي باطنت هستم....
از باب التفات بر اين حقير سپاس فراوان و منت دار هميشگي هستم..

جناب ايزدي نازنين...مطلبي را ناگفته گذاردم تا بطور خصوصي برايتان بنگارم و چون هيچ نشاني از وجود نازنين شما موجود نبود و ما را نامحرمان اين ديار دانستيد كه با حضورشان خلوت شما را بهم مي زنند ناگزير به نگارش آن در اين جرگه فهم و كمال و ادب گرديدم...
اين حقير وقتي به مطايبه به ذكر بلاياي موجود مي پردازم بناچار و از سر احتياط سوزني بخود فرو مي برم تا امكان جوالدوز براي ديگران هم فراهم باشد.
دوستي از من مي پرسيد كه چگونه است كه همه كسان به مطايبه بيان مي داري و از خود در مي گذري؟
در جوابش گفتم ابتدا خود را در اين جمع به چالش مي كشانم تا فراموش نكنم چه بودم و كه هستم..سپس جرات پردازش ديگران را بخود مي دهم..
گرچه تفسير و تاويل شما هم در نوع خود سزاوار غور فراواني است...
مي دانيد كه ايراني جماعت پند و اندرز را نكوهيده مي دارد و چون خود چيزي را از نزديك لمس نكند قادر به پذيرش تجارب ديگران نيست..
دلخوش داريد و هركه را به قدر و ظرفيت موجود بپذيريد و تحمل داريد چراكه اگر به ارشاد و راهنمايي قادر به تاثير گذاري مي بوديم بايد جسارتا خاطر نشان نمايم كه اين بشر امروز با اين همه دانش و تكنولوژي و پيشرفت علوم و فنون هنوز در عالم چهار هزار سال پيش بسر مي برد ورنه قبل از من و شما كه پاي بر اين جهان هستي آشفته گذارديم بودند دانشمندان و فلاسفه و حكما و علما و انديشمندان و بزرگان و پيامبراني كه با تمامي راه كارهاي موجود خود كه بر اين بشر ارزاني داشتند نتوانستند وي را به راه راست هدايت نمايند و همين ادله گوناگون عرضه شده توسط آنان تنها محمل و بهانه اي شد براي اختلاف بيشتر..
بقول ژان ژاك روسو در كتاب قراردادهاي اجتماعي:
"مصيبيت بشر از آن زمان آغاز شد كه عده اي در صدد اصلاح آن بر آمدند و با وضع قانون و تمدن و امثالهم تنها بر پيچيدگي موضوع افزودند و نه بيشتر"
دلخوش داريد و پاينده باشيد و شاد و خرم بمانيد...

و اما در باب مطلب سرخپوستان و تمدن اروپاييان بايد جسارتا نكاتي معروض دارم:
تاقبل از حضور اروپاييان در آن خاك اين جماعت طبيعت دوست به آرامش كامل در محيطي كه در آن بخوبي خو گرفته بودند زندگي آرام و پرنشاطي داشتند و در بين خود رسوم و آيين هاي غني و سرشار از مهر و دوستي..منتها حضور اروپاييان در آن خاك كه بدليل مهاجرت بيش از همه انگليسي ها به آن ديار آغاز گشت همچنان كه استراليا و زلاند نو و كانادا نيز از تسخير آنان در امان نماند چه رسد به امريكا...(نگاهي هرچند كوچك بيندازيد به مساحت انگليس فعلي و همين جمعيت فعلي و آنگاه هوشمندانه قضاوت كنيد اگر تعداد مستعمرات آن كشور به مقداري نبود كه پذيراي جمعيت فعلي پراكنده در اين كشورها باشد در آن صورت چه وضعي بر آن كشور حاكم مي گرديد با احتساب بودن تمام آنها در همان يك وجب خاك انگليس؟)
البته اروپاييان نيز تمدن خودساخته خود را به سرزمين جديد آوردند و چون غنا و وسعت سرزمين جديد مبهوتشان نمود تصميم به سكني گزيني گرفتند و چنان شد كه بتدريج سرخپوستان را كه در مناطق طبيعي و خوش آب و هوا مي زيستند بتدريج به مناطق بد آب و هوا كوچاندند و الباقي قصه كه خود بهتر مي دانيد...
تعارض و تبادل آرا و نظريات هر تمدن ساخت دست بشر گذشته از اشكالات موجود ريشه در تنوع نگاه بشر به محيط پيرامون خود دارد...
همچنان كه كشور خودمان نيز در معرض تاخت و تاز تمدن هاي بسياري در ادوار تاريخي گذشته بوده...
ولي من اين سير تطور تاريخي را مفيد تر از مشكلات بوجود امده مي دانم..
نمونه آن آشنايي شما و ازدواج با همسري هم شان فكري شما كه نشان از روحيه والاي شما هم دارد...خوب اگر بپذيريم كه گفتمان تمدن ها بهتر از برخورد تمدن هاست مي توانيم از اين منظر آن را بخوبي تفسير كنيم..
فراموش نكنيد كه اروپايي حوصله تطابق با سرخپوست بومي را نداشت..بلكه شتابان در حال ساخت تمدن نوپاي خويش در آن خطه بود و چون به آرامي حضور سرخپوستان را مانعي بر بسط و گسترش خود و بويژه اوج اختلاف در كشيده شدن راه اهن درطول مسير غرب به شرق آمريكاي فعلي كه منجر به برهم خوردن نظم و آرامش سرخپوستان مناطق فوق گرديد و بوفالوها را كوچاند (رجوعي به تاريخ امريكا)نمايان گرديد رفته رفته انان را قانع ساخت كه اقليت بومي را كه زماني اكثريت ساكنين اين منطقه را تشكيل مي دادند را به آرامي در هم بپيچاند...
نمي توان اكنون گفت كه آيا از نظر انساني اين كار اروپاييان بيك سره كاملا غلط بوده و يا اينكه درست...
در برخورد با مفاهيم اين چنيني بايستي نسبي برخورد نمود كه چون مطلق نگريستن به آن بدليل نبود اشراف كامل بر مطلب تنها انگيزه اي براي خلق اختلاف و برخ كشيده شدن آرا و نظريات گوناگون مي شود و صداي چكاچك قلم بنحوي به گوش خواهد رسيد كه گيله صبور و نازنين هم از حق وتوي خود بنحو مقتضي استفاده خواهند نمود...
اما بپذيريم كه اگر براي خودمان احترامي هرچند كوچك قائل نباشيم نبايد از ديگران انتظار دريافت آن را داشته باشيم كه بزرگترين نياز بشر امروزي همانا ستايش عاطفي است...
شاد و سبز و خرم باشيد...

شيواي نازنين...
برون آمدن شيواي مونث در قالب رسول مذكر و سپس استفاده از همين ترفند در يكي دانستن نظريات چهار كامنت دهنده متفاوت از سوي جناب ايزدي و بكار گيري ادبيات آشناي خودتان در قالب همان جملات كوتاه زيبنده بانوي متشخصي چون شما نبوده و نيست...

گيله جان..ازاينكه وجود ناتوان مرا در جمع خود تحمل مي كنيد نشان از بزرگي تان دارد ولاغير...

حاج