August 1, 2007
LIFE WHITOUT WIFE


عيال مان رفته است فرانسه . دو سه هفته ای در آنجا خواهد ماند .
ما مانده ايم و پسرمان که يک سر است و هزار سودا .
و دختر مان ؛ که تعطيلات دانشگاهی اش را ميگذراند .

پسر مان که هيچوقت غذای ايرانی نمی خورد . دختر مان اما ؛ ميخواهد برای مان آشپزی بکند .

ديروز که ما توی خانه بوديم ؛ هوس آشپزی به سرمان زد . رفتيم يخچال را باز کرديم و مقداری گوشت بيرون آورديم و مقداری هم سيب زمينی و پياز و گوجه و نميدانم زرد چوبه و نمک را قاطی کرديم و خواستيم به قول خودمان آبگوشت درست بکنيم .
يکی دو ساعتی وقت مان را صرف کرديم بلکه آبگوشت مان بار بيايد ؛ اما معجون مان هر چه جوشيد و خروشيد ؛ آبگوشتی که به درد " خوردن " بخورد نشد که نشد !!

دختر مان که از راه رسيد پرسيد : بابا جونی ! داری چيکار ميکنی ؟؟
گفتيم : داريم آشپزی می کنيم !
ناباورانه نگاهی به ديگ جوشان مان انداخت و گفت : پيف !!
گفتيم : پيف برای چه ؟؟
گفت : برای اينکه آبگوشت تان بوی مردار ميدهد !!
خدا پيغمبری ديديم راست ميگويد . ما هم رفتيم ديگ را از روی اجاق گاز بر داشتيم و ريختيم توی آشغال و خيال مان راحت شد که ما اگر بدرد هر کاری بخوريم آشپزی از ما ساخته نيست !!

حالا دختر مان رفته است سوپر مارکت خريد بکند .قرار است امشب برای مان شام درست بکند .اگر دو سه روزی ما سر و کله مان اينجا ها پيدا نشد ؛ مطمئن باشيد که با خوردن دستپخت آلما خانوم ؛ يا در بيمارستانيم يا در بستر بيماری !!
خداوند خودش به ما رحم بفرمايد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:20 PM


نظرات
 

اقای گیله مرد، غصه نکن، من از درد دلت میایم.
بنده در ژاپن محصل هستم، در یک اتاق تاریک و تنها، روز های اول و ماه های اول اگر دست پخت مرا میدیدی اصلا دیگر اتاقم نمی آمدی.
با صد خون جگر یه سال اول را سپری کردم، اصلا خیلی بد میپختم، و هرچه میپختم مجبوراً میخوردم.
یه روز نمک یادم میرفت و یه روز سیر و یه روز نمکی میشد و یه روز خام میماند و یه روز میسوخت..
بلاخره دیدم که کار مزاح نیست، جداً تصمیم گرفتم که آشپزی رو یاد بیگیرم، مقالات و کتب را جمع آوری کردم و به هر طریقی که شد پخته کردم و تمرین کردم و روز ها و ماه ها زحمت کشیدم و خیلی تمرین کردم تا اینکه یه چیزی شد.
حالا بعد از گذشت دو سال و نیم، میتوانم بگویم که غذایی که میپزم قد و قواره اش به غذا میماند.. حالا دیگر مشکل ندارم.
به هر صورت غذا های ما خیلی لذیذ و خوب اند
من که توی ژاپن نه غذایی به خوردن یافتم و نه رستورانی یافتم که غذایش را بتوانم بخورم، اصلا به فاصله دو متری غذا های ژاپنی نزدیک شده نمیتوانم.
دست تان درد نکنه.. شما که همانقدر هم پخته اید باید دختر تان میگفت بارک الله !! در ژاپن که نه مرد آن آشپزی یاد دارد و نه زن و نه دختر، اصلا رواج نیست.
همه میروند و بسته های غذای را خریده و سر دستی نوش جان میکنند.
اصلا اگر اینها مثل ما عمر شان توی آشپزی صرف میشد، اینقدر پیشرفت از کجا میکردند؟
جوش بده بخور، و نه روغن، نه نمک و نه مرچ و نه فلفل و نه مساله، نه ....
اینها فقط به خاطر زنده ماندن غذا میخورند نه به خاطر لذت بردن..
ولی من که دیدم خودشان خیلی لذت میبرند از آن چیزی های عجیب و غریبی که میخورند..

Posted by: صمیمی at August 2, 2007 6:54 AM

آقا جان ! يه تك پا تشريف بيارين اينجا تا از گرسنگي هلاك نشدين :

www.chenchene.com

Posted by: SHIVA at August 2, 2007 9:59 AM

سلام شيوا,
ما نتونستيم تو وب لاگ شما كامنت بداريم...
اين پسر ارمنيه ترسيده كه اگه مسلمون خودتو معرفي كني, پس فردا با لباس شخصي ها مياي و ميكنيش جاسوس امريكا و اسراييل.
در ضمن اشكال از احمقي نژاد نيست. ملت نجيب و گوسفند وار ماست كه به اون راي دادن و ميدن. ميگن تا احمق تو دنيا هست, اقا ملا گشنه نميمونه.

Posted by: David at August 2, 2007 3:57 PM

سلام خسته نباشي حاج آقا
بهتره يه كلاس آشپزي بري در ضمن به خانومت نگو نتونستي آشپزي كني
مطلبتو خوندم گشنم شد
اين كلمه سكيوريتي به اسم گيلان رو خودت گزاشتي

Posted by: behnam at August 3, 2007 2:01 PM

اقلا در اطراف شما يه عالمه رستوران ايراني است كه ميتوني با يه تلفن هر
چي دلت خواست سفارش بدي. من كه در سال 1975 وارد اين ايالت جهنمي
ايلينويز شدم ( گفتم جهنمي چون هوا اين روزها دور و بر 100 درجه است و
دريا و اقيانوس , درياچه و چشمه و آبشار , ازين چيزهام نداريم ) مجيور شدم كه يه كمي آشپزي ياد بگيرم تا از گشنگي نميرم ,البته آشپزي من اصلا به
گرد پاي آشپزي خانمهاي ايرني نميرسه. اون زمان البته برنج بسمتي و نان بربري و سبزيجات ايراني , دوغ و موغ و ازين چيزهام چيزهام در اينجا نبود , بادمجوناشون , خياراشون , كدوهاشونم هم كه قد هندوانه بود, تلخ و بي مزه.
هنوزم آرزوي يي مشت توت سفيد , خامه , انجير تازه شيرازي ,
چوغولي بادم , بستني با آب هويج , پالوده شيرازي ( تهرونيش رو هم قبول
داريم ) كنگر ماست و كوفته هلو و هزار كوفت ديگه بعد از 32 سال به دلمون
مونده .برو خدا رو شكر كن كه از اولش كه به خارج اومدي يه آشپز هم باهات
اومده بود. يه تلفن هم بهش بزن و از هزاران هزار غذاهاي خوشمزه اي كه
در طول ساليان برات پخته و خورده اي تشكر كن , شايد اينجوري زودتر هم برگرده و از خوردن دست پخت خودت ( يا نخوردنش! ) وزن كم نكني.
هميشه شاد باشي با شكمي پر از غذاهاي خوشمزه ايراني.

Posted by: حميد at August 3, 2007 7:12 PM
Post a comment









Remember personal info?








آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63