عيال مان رفته است فرانسه . دو سه هفته ای در آنجا خواهد ماند .
ما مانده ايم و پسرمان که يک سر است و هزار سودا .
و دختر مان ؛ که تعطيلات دانشگاهی اش را ميگذراند .
پسر مان که هيچوقت غذای ايرانی نمی خورد . دختر مان اما ؛ ميخواهد برای مان آشپزی بکند .
ديروز که ما توی خانه بوديم ؛ هوس آشپزی به سرمان زد . رفتيم يخچال را باز کرديم و مقداری گوشت بيرون آورديم و مقداری هم سيب زمينی و پياز و گوجه و نميدانم زرد چوبه و نمک را قاطی کرديم و خواستيم به قول خودمان آبگوشت درست بکنيم .
يکی دو ساعتی وقت مان را صرف کرديم بلکه آبگوشت مان بار بيايد ؛ اما معجون مان هر چه جوشيد و خروشيد ؛ آبگوشتی که به درد " خوردن " بخورد نشد که نشد !!
دختر مان که از راه رسيد پرسيد : بابا جونی ! داری چيکار ميکنی ؟؟
گفتيم : داريم آشپزی می کنيم !
ناباورانه نگاهی به ديگ جوشان مان انداخت و گفت : پيف !!
گفتيم : پيف برای چه ؟؟
گفت : برای اينکه آبگوشت تان بوی مردار ميدهد !!
خدا پيغمبری ديديم راست ميگويد . ما هم رفتيم ديگ را از روی اجاق گاز بر داشتيم و ريختيم توی آشغال و خيال مان راحت شد که ما اگر بدرد هر کاری بخوريم آشپزی از ما ساخته نيست !!
حالا دختر مان رفته است سوپر مارکت خريد بکند .قرار است امشب برای مان شام درست بکند .اگر دو سه روزی ما سر و کله مان اينجا ها پيدا نشد ؛ مطمئن باشيد که با خوردن دستپخت آلما خانوم ؛ يا در بيمارستانيم يا در بستر بيماری !!
خداوند خودش به ما رحم بفرمايد .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:20 PM
اقای گیله مرد، غصه نکن، من از درد دلت میایم.
بنده در ژاپن محصل هستم، در یک اتاق تاریک و تنها، روز های اول و ماه های اول اگر دست پخت مرا میدیدی اصلا دیگر اتاقم نمی آمدی.
با صد خون جگر یه سال اول را سپری کردم، اصلا خیلی بد میپختم، و هرچه میپختم مجبوراً میخوردم.
یه روز نمک یادم میرفت و یه روز سیر و یه روز نمکی میشد و یه روز خام میماند و یه روز میسوخت..
بلاخره دیدم که کار مزاح نیست، جداً تصمیم گرفتم که آشپزی رو یاد بیگیرم، مقالات و کتب را جمع آوری کردم و به هر طریقی که شد پخته کردم و تمرین کردم و روز ها و ماه ها زحمت کشیدم و خیلی تمرین کردم تا اینکه یه چیزی شد.
حالا بعد از گذشت دو سال و نیم، میتوانم بگویم که غذایی که میپزم قد و قواره اش به غذا میماند.. حالا دیگر مشکل ندارم.
به هر صورت غذا های ما خیلی لذیذ و خوب اند
من که توی ژاپن نه غذایی به خوردن یافتم و نه رستورانی یافتم که غذایش را بتوانم بخورم، اصلا به فاصله دو متری غذا های ژاپنی نزدیک شده نمیتوانم.
دست تان درد نکنه.. شما که همانقدر هم پخته اید باید دختر تان میگفت بارک الله !! در ژاپن که نه مرد آن آشپزی یاد دارد و نه زن و نه دختر، اصلا رواج نیست.
همه میروند و بسته های غذای را خریده و سر دستی نوش جان میکنند.
اصلا اگر اینها مثل ما عمر شان توی آشپزی صرف میشد، اینقدر پیشرفت از کجا میکردند؟
جوش بده بخور، و نه روغن، نه نمک و نه مرچ و نه فلفل و نه مساله، نه ....
اینها فقط به خاطر زنده ماندن غذا میخورند نه به خاطر لذت بردن..
ولی من که دیدم خودشان خیلی لذت میبرند از آن چیزی های عجیب و غریبی که میخورند..
آقا جان ! يه تك پا تشريف بيارين اينجا تا از گرسنگي هلاك نشدين :
www.chenchene.com
Posted by: SHIVA at August 2, 2007 9:59 AMسلام شيوا,
ما نتونستيم تو وب لاگ شما كامنت بداريم...
اين پسر ارمنيه ترسيده كه اگه مسلمون خودتو معرفي كني, پس فردا با لباس شخصي ها مياي و ميكنيش جاسوس امريكا و اسراييل.
در ضمن اشكال از احمقي نژاد نيست. ملت نجيب و گوسفند وار ماست كه به اون راي دادن و ميدن. ميگن تا احمق تو دنيا هست, اقا ملا گشنه نميمونه.
سلام خسته نباشي حاج آقا
بهتره يه كلاس آشپزي بري در ضمن به خانومت نگو نتونستي آشپزي كني
مطلبتو خوندم گشنم شد
اين كلمه سكيوريتي به اسم گيلان رو خودت گزاشتي
اقلا در اطراف شما يه عالمه رستوران ايراني است كه ميتوني با يه تلفن هر
چي دلت خواست سفارش بدي. من كه در سال 1975 وارد اين ايالت جهنمي
ايلينويز شدم ( گفتم جهنمي چون هوا اين روزها دور و بر 100 درجه است و
دريا و اقيانوس , درياچه و چشمه و آبشار , ازين چيزهام نداريم ) مجيور شدم كه يه كمي آشپزي ياد بگيرم تا از گشنگي نميرم ,البته آشپزي من اصلا به
گرد پاي آشپزي خانمهاي ايرني نميرسه. اون زمان البته برنج بسمتي و نان بربري و سبزيجات ايراني , دوغ و موغ و ازين چيزهام چيزهام در اينجا نبود , بادمجوناشون , خياراشون , كدوهاشونم هم كه قد هندوانه بود, تلخ و بي مزه.
هنوزم آرزوي يي مشت توت سفيد , خامه , انجير تازه شيرازي ,
چوغولي بادم , بستني با آب هويج , پالوده شيرازي ( تهرونيش رو هم قبول
داريم ) كنگر ماست و كوفته هلو و هزار كوفت ديگه بعد از 32 سال به دلمون
مونده .برو خدا رو شكر كن كه از اولش كه به خارج اومدي يه آشپز هم باهات
اومده بود. يه تلفن هم بهش بزن و از هزاران هزار غذاهاي خوشمزه اي كه
در طول ساليان برات پخته و خورده اي تشكر كن , شايد اينجوري زودتر هم برگرده و از خوردن دست پخت خودت ( يا نخوردنش! ) وزن كم نكني.
هميشه شاد باشي با شكمي پر از غذاهاي خوشمزه ايراني.


نظرات