چند روز پيش ؛ جای تان خالی ؛ رفتيم شب شعر . شب شعر که چه عرض کنيم ؟ رفته بوديم بلکه دوستان پار و پيرار را ببينيم .
شب شعر قرار بود ساعت هفت شروع بشود . ما چون خانه مان با محل برگزاری آن شصت هفتاد مايلی فاصله داشت ؛ يک ساعت دير تر رسيديم .
خيال ميکرديم حالا يک ساعت است که مراسم شروع شده است و شاعران شعر های شان را خوانده و هنر مندان هم هنر نمايی هايشان را کرده اند !
وقتی رسيديم آنجا ؛ ديديم خلايق ؛ اينجا و انجا ؛ دور هم جمع شده اند و ضمن اينکه زولبيا و باميه می لمبانند ؛ دارند با همديگر گل می گويند و گل می شنفند . !!
ما پس از مختصری چاق سلامتی با برخی از دوستان اسبق و سابق ؛ رفتيم مقداری زولبيا و باميه و يک استکان چای ديشلمه بر داشتيم و گوشه ای نشستيم و شروع کرديم به لذت بردن از مواهب زندگی !!!
ساعت حوالی هشت و نيم بود که با قربان صدقه رفتن ها و من بميرم تو بميری ها ؛ بالاخره دوستان رضا دادند که وارد سالن بشوند و به سخنان شاعران و هنر مندانی که از اينسو و آنسوی کاليفرنيا آمده بودند گوش بدهند .
پس از چاق سلامتی های متداوله و دعا به جان بانيان اين مجلس باشکوه ! نوبت به يک آقای شاعر هفتاد و چند ساله ای رسيد که ما تا آن روز اسم مبارک شان به گوش مان نخورده بود ( از شما چه پنهان کلی هم خودمان را ملامت کرديم که چطوری شاعران وطن مان را نمی شناسيم )
ايشان آمدند پای ميکروفن و ضمن اينکه نيم ساعتی اندر خواص دوستی و مضار دشمنی فرمايشات فرمودند ؛ به عرض مبارک مان رساندند که بعله ! از همان روزی که اين انقلاب پر شکوه توی ايران اتفاق افتاده ؛ ايشان قريحه شاعری شان هم گل کرده و تا امروز سه تا ديوان شعر سروده اند که متاسفانه هيچيک از اين ناشران پول پرست حاضر نشده اند ديوان شان را چاپ بزنند .
ما به خودمان گفتيم : ای آقا ! گيله مردی که ما باشيم ؛ در اين بيست و هفت هشت سال گذشته مقادير زيادی شعر و قصه و نميدانم پرت و پلا های گيله مردانه نوشته ايم و هيچکس حاضر نشده است آنها را چاپ بکند آنوقت شما ميفرماييد شعر های تان را چاپ نمی کنند ؟؟
باری ! پس از گله گذاری ها و شکوه شکايت های متداوله و سنواتی ؛ قرار شد برای مان شعر بخوانند .ايشان در آمدند که آقا ! ديگر عصر غزل سرايی سر آمده است و شاعران امروز بجای چکامه سرايی در باب ابروی يار و گيسوی دلدار و نميدانم قوزک پای معشوق ؛ بايد درد ها و رنجهای ملت مظلوم ايران را در سروده های خود بازتاب بدهند .
ما که به سبک و سياق گيله مردانه خودمان از اينجور شعر های آبدوغ خياری باصطلاح عاشقانه عق مان ميگيرد ؛ هورای مفصلی برای ايشان کشيديم و سرا پا گوش شديم تا ببينيم اين شاعر متعهد انقلابی چه گلی به سر شعر معاصر مان زده است .
آقا ! چشم تان روز بد نبيند . ايشان ديوان اشعارشان را از جيب مبارک شان در آوردند و شروع کردند به خواندن شعر ! جای تان خالی آقا ! نبوديد تا همراه ما از خنده دل درد بگيريد و سر تا پای بدن تان غرق عرق بشود !
ما يک گوشه ای نشسته بوديم و داشتيم نرمک نرمک زولبيا باميه مان را می لمبانديم و با چايی کهنه جوش تازه دم مان حال ميکرديم که با شنيدن اشعار ايشان نزديک بود طبع شعر خودمان هم گل بکند و همانجا فی المجلس يکی دو تا غزلی ؛ قصيده ای ؛ چيزی ؛ صادر بفرماييم .اما جای تان خالی ؛چنان غرق خنده پنهانی بوديم که ديگر شاعری از يادمان رفت .
لابد خواهيد پرسيد خب برای چه می خنديديم ؟؟
آقا ! به گلوی عطشان حضرت علی اصغر ؛ ما به اشعار بند تنبانی ايشان نمی خنديديم . اصلا ما به گور پدرمان بخنديم که به اشعار کسی بخنديم . خنده مان از اين بابت بود که که اين آقای شاعر ؛ وقتی داشت در باب لب های مکيدنی يار و چشمان بوسيدنی و خمار دلدار و نميدانم باريکی کمر و برجستگی پستان و سفيدی بناگوش واينجور چيز ها شعر می خواند ؛ سه چهار بار نزديک بود دندان های عاريه شان از دهان مبارک شان بيرون بيفتد و همان زولبيا باميه لاکرداری را که ما نوش جان کرده بوديم به کام مان زهر بکند .
القصه . پس از نيم ساعتی ؛ ايشان از خر شيطان پايين آمدند و نوبت به کسان ديگری رسيد که مدتها بود خون خون شان را می خورد و منتظر نوبت شان بودند .
ما که نفسی به راحتی کشيده بوديم ؛ پا شديم رفتيم يک استکان چای تازه جوش کهنه دم و مختصری هم زولبيا باميه بر داشتيم و آمديم سر جای مان نشستيم تا کسب فيض مان کامل تر بشود .
آقای ديگری رفتند پای ميکروفن و نيم ساعتی در فضيلت دوستی و مضرت دشمنی و ضرورت اتحاد ؛ ما را موعظه و نصيحت فرمودندو برای اينکه فرمايشات شان مستند باشد و مو هم لای درز شان نرود ؛ شروع کردند به خواندن ديباچه مثنوی معنوی !!
آقا ! واقعا جای تان خالی بود ! ما به خودمان گفتيم :حالا دو سه بيتی از اين ديباچه را می خوانند و ما را به حال خودمان ميگذارند . اما آقا ! به دستان بريده حضرت ابوالفضل ! ايشان حدود چهل پنجاه دقيقه ؛ برای مان اشعار مولانا را خواندند و اگر هوار مان در نيامده بود ممکن بود که تا کله سحر تمام مثنوی معنوی را برای مان بخوانند .
ما که ديگر از هر چه زولبيا باميه عق مان گرفته بود پا شديم بلکه يواشکی جان مان را در ببريم . اما چشم تان روز بد نبيند . آقايی که پای ميکروفن ايستاده بود و می خواست شعر هايش را بخواند ؛ تا چشم شان به ما افتاد در آمدند که : به به !! آقای گيله مرد هم که اينجاست .!!
ما را می بينی ؟؟چنان دست و پای مان را گم کرديم که همان چهار تا زولبيا باميه ای که خورده بوديم به کام مان زهر شد .
يکباره همه سر ها به طرف مان بر گشت .ما هم دستی برای همه تکان داديم و شرمنده و مايوس ؛ سر جای مان نشستيم . اما مگر اين آقا دست بر دار بود ؟؟ هی اصرار و ابرام که آقای گيله مرد بايد بيايد اينجا يکی دو تا از طنز هايش را برای مان بخواند !!
هر چه گفتيم قربان شکل ماه تان برويم ؛ آخر چه طنزی ؟ چه کشکی ؟ چه پشمی ؟ اما کسی گوشش به حرف مان بدهکار نبود ؛ به ناچار ما هم رفتيم پای ميکروفن . سلامی کرديم و سری جنبانديم و گفتيم : آقا ! به خدا ؛ ما نه شاعريم ؛ نه نويسنده ايم .نه سياستمداريم ؛ نه چاقو کش ايم ؛ نه کدخدای جوشقان ؛ نه عامل زواره ؛ نه سر پياز نه ته پيازيم ؛ ما را عوضی گرفته ايد و زورکی به اينجا آورده ايد !! حالا که زور است ما هم يک لطيفه ای برای تان تعريف می کنيم و شر مان را کم ميفرماييم .
بعدش هم اين جوک قديمی را برای شان تعريف کرديم و راه مان را کشيديم و رفتيم .
يک شرکت امريکايی در روزنامه آگهی داده بود که به يک حسابدار احتياج دارد .
عده ای رفتند و تقاضای کار دادند .
در روز مصاحبه ؛ آقای مصاحبه گر از يکی از متقاضيان پرسيد :شما تجربه ای در کار حسابداری داريد ؟؟
گفت : نه !
پرسيد : يعنی چيزی در باره حسابداری نميدانيد ؟؟
گفت : نه !
پرسيد : شغل قبلی تان چی بود ؟/
گفت : من نجات غريق بودم !!
پرسيد : نجات غريق ؟؟
گفت : آره !!
پرسيد : نجات غريق بودن چه ربطی به حسابداری دارد ؟؟
گفت : ای آقا ! زياد مته به خشخاش نگذار . من وقتی که نجات غريق بودم خودم شنا بلد نبودم !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:53 PM
آقاي عزيز نمي گذاريد / نمي شود
سلام
بازديد از سايت ات آدم را به قلم بدستي و تحريك نوشتن وا مي دارد !
@ شما مي دانيد,
هفت شهر عشق را عطار گشت
عاقيبت از گرگان رفت رشت !
بله همين شهر همسايه خودمان
در زمان روانشاد عطار نيشابوري از گرگان تا رشت هفت شهر بوده كه صد البته 6 امي اش شهر محل تولد حضرتعالي و بنده آزاده آواره مي باشد
از زمان قدرت گرفتن متكي شهر گرگان را گلستان درست كردند اما اين دولت صاحبمرده حتي گلستانش هم گورستان است ! به سيل اخير و محيط زيست در شمال استناد مي كنم!
در ضمن از عيد سال ارمني ها 2008 دوتا شاه شاعران/ هنرمندان ايراني به شهر شما هم خواهند و ديگر بنزين اسلامي را مسافرت دور استفاده نكنيد
ديدار و عيدي را از صياد @ صمد آقا فرزند ننه آقا از همان ده بالا@ به همراه هادي خرسندي كه اصغرآقايش هم مي خوانند كه تلافي ايش بشود
ما وي را در اكتبر خواهيم داشت اخه ما عزب تر هستم كم طاقت تر
سبز وشاد بمانيد
من به اون خال بيوه احمد گرفتار شدم الاكن صيغه را اسلامي/انساني و سكسي ني دانم شاعر بايد واژه هايش شعار باغ و كارخانه و حتي راننده سهيم بندي شده نفت وگاز باشد
به نقل كتاب شاهنامه مسكو و باز نويسي دادستان رستم وسهراب در زير كوه شيطان/ بام سبز ولايت
|||||||||||||||||||||||||||||شبهاي شعر ||||||||||||||||||||||||
رسد گوش ز چهار گوش آواي شعر
به وقت يا که بي وقت ، به شبهاي شهر
اشعار ز ادب ، وزن و از قافيه جورند
مشايق جمله تزوير ، دغلکار ، دوروغند
" بني آدم اعضاي يکديگرند ..... که در آفرينش ز يک گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار ...... دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت ديگران بي غمي ... نشايد که نامت نهند آدمي "
همي خوانيم شعر بني آدمت
ز بر کرده ايم تا که خوش آيدت
گه خوانيمش با سوز و آه
گهي با ساز عود ، سه گاه
ز بيداد ، ز فقر ، در غم و ماتمش
به ديوار زنيم ، ميکنيم خاتمش
بدين سان نگشتيم عضو يکدگر
نشد آدمي يکهو نوعي دگر
شرارت ، ستم ، کين -- نکردست افت
عدالت ، نکويي -- همي حرفي مفت
يکي سقف بر --- سقف دگر آسمان
آنچه وصف کرديم اين --- اين نگرديد آن
درون پر ز کين و سخن انگبين
نماند بيقرار جز زبانها --- همين
کوير جهل کز پند نگرديده باغي
بر رخ روبهان شعر هم شد نقابي
نخشکيده سعدي قلم ، جوهرت
سيه گشت ز بد گوهري گوهرت
يه روز ملا ميره بازار كه ننشو بفروشه.
تو راه كه ميررفته همسايشو ميبينه. ميگه ملا كجا ميري؟
ملا ميگه ميرم ننمو بفروشم.
همسايه ميگه مگه كسي ننشو ميفروشه؟
ملا ميگه يه قيمتي ميگم كه كسي نخره.
برای شیوا تا بخواند و حالش راببرد و هوس کند تا در آن زمان دنیا می آمد .البته گمان نکنم آنوقت دیگر حال جوک گفتن می داشت
سوره احزاب آیات 28 و 29
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا؛ وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا.
ای پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگی دنيا و زينتهای آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهی نيکو رهايتان کنم؛و اگر خواهان خدا و پيامبر او و سرای آخرت هستيد ، خدا به نيکوکارانتان پاداشی بزرگ خواهد داد.
این آیه نشان میدهد زنان پیامبر از وضعیت مادی خود رضایت نداشته اند، و همچنین ادعای اسلامگرایان در مورد اینکه پیامبر صرفاً برای پشتیبانی مادی با زنان زیبا و جوان خود ازدواج کرده است، دروغی بیش نیست. در این آیه خداوند جهان به کمک محمد آمده و همچون یک مشاور خانوادگی تلاش میکند مشکلات محمد را با وعده های دروغین آخرت حل کند.
سوره احزاب آیه 33
وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.
و در خانه های خود بمانيد و چنان که در زمان پيشين جاهليت می کردند، ،زينتهای خود را آشکار مکنيد و نماز بگزاريد و زکات بدهيد و از خدا وپيامبرش اطاعت کنيد ای اهل بيت ، خدا می خواهد پليدی را از شما دورکند و شما را چنان که بايد پاک دارد.
بعد از سروده شدن این آیه زنان پیامبر نباید از خانه هایشان خارج شوند و همچون دوران جاهلیت خود زندگی کنند.
سوره احزاب آیه 37
وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا.
و تو ، به آن مرد که خدا نعمتش داده بود و تو نيز نعمتش داده بودی ،، گفتی : زنت را برای خود نگه دار و از خدای بترس در حالی که در دل خودآنچه را خدا آشکار ساخت مخفی داشته بودی و از مردم می ترسيدی ، حال آنکه خدا از هر کس ديگر سزاوارتر بود که از او بترسی پس چون زيد از او حاجت خويش بگزارد ، به همسری تواش در آورديم تا مؤمنان را در زناشويی با زنان فرزند خواندگان خود ، اگر حاجت خويش از او بگزارده باشند ، منعی نباشد و حکم خداوند شدنی است.
این آیه مربوط به ماجرای زید و زینب میشود. زید فرزند خوانده محمد بوده است و همسری زیبا داشته است. در دوران پیش از اسلام، اعراب فرزند خوانده های خود را همانند فرزندان خود می انگاشتند و زنان آنها را بر خود حرام میدانستند. محمد روزی برای دیدار با زید به منزل او میرود و زینب را در خانه و عریان میبیند و علاقه مند به او میشود. این علاقه مند شدن در این آیه نیز آمده است، محمد چیزی را در دل خود پنهان میکرده است. البته ظاهرا چندان هم پنهان کاری در کار نبوده است. محمد سر انجام باعث میشود تا زید زن خود زینب را طلاق دهد و پیامبر 58 ساله با زینب 35 ساله ازدواج میکند. و دلیل این ازدواج بر اساس گفته قرآن این است که مومنان بیاموزند میتوانند با زنان فرزند خواندگان خود ازدواج کنند. البته معلوم نیست چرا پیامبر باید این مسئله را بطور عملی به آنها یاد میداد و حتماً خود آنرا پیاده میکرد.
سوره احزاب آیه 50
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.
ای پيامبر ، ما زنانی را که مهرشان را داده ای و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شده ای و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله های تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمنی را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زنی گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما می دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمی کرده ايم ، تابرای تو مشکلی پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.
در اینجا خداوند سر کیسه رحمت الهی را بسیارشل میکند و به پیامبر اجازه میدهد تا تقریباً با هرکس که میخواهد ازدواج کند حتی اگر آن زن شوهر داشته باشد.
و پیامبر این دستور خداوند بزرگ و خالق هستی را به بهترین وجه ممکن انجام داده است (لیست زنان پیامبر بعدا در این وبلاگ خواهد آمد)
سوره احزاب آیه 51
تُرْجِي مَن تَشَاء مِنْهُنَّ وَتُؤْوِي إِلَيْكَ مَن تَشَاء وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكَ ذَلِكَ أَدْنَى أَن تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَلَا يَحْزَنَّ وَيَرْضَيْنَ بِمَا آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَلِيمًا.
از زنان خود هر که را خواهی به نوبت مؤخردار و هر که را خواهی با خود، نگه دار و اگر از آنها که دور داشته ای يکی را بطلبی بر تو گناهی نيست در اين گزينش و اختيار بايد که شادمان باشند و غمگين نشوند و از آنچه همگيشان را ارزانی می داری بايد که خشنود گردند و خدا می داند که در دلهای شما چيست و خداست که دانا و بردبار است.
پیامبر لازم نیست در همخوابگی با زنانش نوبت و مساوات را رعایت کند، وی میتواند نوبتها را جابجا کند و با زنانی که دوست دارد بیشتر باشد. و زنانش نیز نباید لب به شکایت بگشایند چون\"\"\"\" اگر اعتراض کنند در واقع دستور خداوند (خالق میلیاردها میلیارد کهکشان) را زیر پا گذاشتند\"\"\"\"\"\".
سوره احزاب آیه 52
لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيبًا.
بعد از اين زنان ، هيچ زنی بر تو حلال نيست و نيز زنی به جای ايشان ، اختيار کردن ، هر چند تو رااز زيبايی او خوش آيد ، مگرآنچه به غنيمت به دست تو افتد و خدا مراقب هر چيزی است.
و البته این آیه آیات قبلی را منسوخ میکند. اما باید توجه داشت که زیباترین زنان پیامبر آنانی بودند که در جنگها به تصرف او در آمده بودند صفیره و جویریه دو نمونه بارز از زننانی بودند که در جنگ محمد آنها را تصرف کرده بود. گویا این آیه در هنگام اعتراض عایشه به آیات زیاده خواهانه پیامبر در مورد زنان، توسط او سروده شده است
سوره احزاب آیه 53
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَى طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ وَلَكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمًا.
ای کسانی که ايمان آورده ايد ، به خانه های پيامبر داخل مشويد مگر شما، را به خوردن طعامی فرا خوانند ، بی آنکه منتظر بنشينيد تا طعام حاضر شود اگر شما را فرا خواندند داخل شويد و چون طعام خورديد پراکنده گرديد نه آنکه برای سرگرمی سخن آغاز کنيد هر آينه اين کارها پيامبر را آزار می دهد و او از شما شرم می دارد ولی خدا از گفتن حق شرم نمی دارد و اگراز

نظرات