اسمال کيجای ؛ يکه بزن شهر بود .در واقع يکه بزن گيلان بود . همه از او می ترسيدند .
اسم واقعی اش اسماعيل خدا ترس بود . کله نترسی داشت .
يادم ميآيد وقتی ما پنج - شش سال مان بود و شب ها نمی خواستيم برويم بخوابيم ؛ مادر ؛ تهديدمان ميکرد و ميگفت : ميگويم اسمال کيجای بيايد و سر تان را ببرد ها !!!
و ما از ترس اسمال کيجای می پريديم توی رختخواب و لحاف را هم روی سر مان می کشيديم مبادا که او از راه برسد و لقمه چرب مان بکند 1
سالها گذشت .و ما پس از پايان درس و مشق مان ؛ در خبر گزاری پارس استخدام شديم و پس از گذراندن يک دوره شش ماهه ؛ به عنوان خبرنگار راديوی رشت به اين شهر نقل مکان کرديم .
آنوقت ها ؛ اسمال کيجای ؛ کلی برو بيا داشت . يک عالمه لوطی و نوچه و نميدانم راننده و پارکابی و نان خور داشت که شهر رشت را زير پر و بال خودشان داشتند .
اسمال کيجای در محله " لب آب " دفتر و دستکی روبراه کرده بود و يک خط اتوبوسرانی بين رشت و انزلی راه انداخته بود و با هفت - هشت تا اتوبوس عهد دقيانوس توی اين خط مسافر کشی ميکرد . راننده های ديگر چنان از اسمال کيجای حساب می بردند که هيچ اتوبوس ديگری جرات نميکرد توی اين خط کار بکند .
بگمانم سال 1350 بود .آنوقت ها سر پرست روزنامه اطلاعات در گيلان - کريم بهادرانی - رفيق جان جانی من بود .
ما چنان جيک و پيک مان با هم بود که وقتی کارم توی راديو تمام ميشد يکراست به دفتر روزنامه اطلاعات ميرفتم و کارهای آنجا را سر و سامان ميدادم . اغلب شب ها هم با کريم ميرفتيم الواتی .
کريم ؛ ده - دوازده سالی از من بزرگتر بود .عرق خوری اش هم تماشايی بود .يک بطر ودکا را ميريخت توی يک ليوان بزرگ و يکسر بالا ميکشيد . نه مزه ای می خواست و نه نوشابه ای . روزهای تاسوعا وعاشورا هم عرق می خورد . من اما ؛ يکی دو استکان که بالا می انداختم چنان کله پا ميشدم که کريم بيچاره ميبايست خشک و ترم بکند .
کريم ؛ راه پول در آوردن را خوب بلد بود .گاهی ده - بيست تا فرش می خريد و ميفروخت . گاهی کاميون کاميون برنج می خريد و ميفروخت . خلاصه اينکه کيفش کوک و اوضاعش هم روبراه بود . يک زن و سه چهار تا دختر خوشگل داشت . زنش از آن فاطمه اره های روزگار بود که خون کريم را توی شيشه کرده بود . همه اش توی خانه شان جنگ و دعوا بود .
يک روز کريم به من زنگ زد و گفت : حسن جان ! فردا صبح ميروم آستارا . ميآيی با هم برويم ؟؟
گفتم : چرا نه ؟ هم فال است هم تماشا .هم آستارا را می بينيم هم می توانيم يک گزارش راديويی از آن شهر زيبای ساحلی تهيه کنيم .
صبحش ؛ کله سحر راه افتاديم که برويم آستارا . آنوقت ها جاده رشت - آستارا خاکی بود . آدم جانش به لبش می رسيد تا به آستارا برسد . چنان خاک و خلی بر پا ميشد که نپرس .
سوار ماشين شديم و راه افتاديم .کريم گفت : برويم پيش کبلايی صبحانه ای بخوريم و بعدش راه بيفتيم برويم آستارا .
گفتيم: کبلايی ديگر کيست ؟؟
گفت : کبله کيجای !
گفتم : کبله کيجای ؟ تو مگر کبله کيجای را می شناسی ؟؟
گفت : آره بابا ! سال هاست با هم رفيقيم !
راه افتاديم رفتيم لب آب . محله کبله کيجای .
کبله کيجای توی دفترش نشسته بود و چايی می خورد . تا کريم را ديد پريد بيرون و بغلش کرد و با همان لهجه داش مشدی ها در آمد که : مرد نا حسابی !چرا سراغ ما نميآيی ؟؟
بعدش رو به کريم کرد و مرا نشان داد و گفت : آقا کی باشن ؟؟!!
کريم گفت : آقای فلانی ؛ خبر نگار خبر گزاری پارس .
کبله کيجای گفت : نگار پگار رو ولش کن ! پسر خوبی هست ؟؟
کريم گفت : آقاست ! يک پارچه آقاست !!
کبله کيجای دست مان را به گرمی فشرد و ما را به دفترش برد و تا يک شکم سير کله پاچه بما نخوراندنگذاشت از آنجا بيرون بياييم .
بعد ها ؛ خود من هم با کبله کيجای رفيق شدم . به من ميگفت حسن سبيل !! من آنوقت ها سبيل کت و کلفتی داشتم . بگمانم ارث جناب استالين بود که به ما رسيده بود .!
گاهگداری که گذارم به " لب آب " می افتاد سری به کبله کيجای ميزدم و يک چای ديشلمه می خوردم و ميرفتم پی کارم .
کبله کيجای قيافه جالبی داشت . خوش تيپ بود . قد بلند . چشمان تقريبا آبی . پوست روشن . و موهای مجعد کوتاه . سبيلش هم تماشايی بود . خط باريکی بود بين لب و بينی اش .
موهايش هميشه مرتب و روغن زده بود .لباس هايش هم مرتب و تميز و برازنده اش بود . هيچ شباهتی به لوطی هايی که در فيلم های فارسی ميديديم نداشت .
يک موقع شايع شد که خانم گوگوش سيصد هزار تومان بدهی بالا آورده است .آنوقت ها سيصد هزار تومان خيلی پول بود . ما که خبر نگار بوديم و لولهنگ مان هم خيلی آب ميگرفت حقوق مان ماهانه چهار صد و چهل تومان بود که با اين پول کلی هم الواتی ميکرديم !!
روزنامه ها هم کلی سر و صدا کردند که اگر گوگوش اين بدهی را ندهد مجبور است برود زندان . آنوقت ها گوگوش شاه ماهی موسيقی ايران بود . ميليونها هوا خواه و طرفدار داشت .
يک روز ؛ اسمال کيجای به من زنگ زد و گفت : حسن سبيل ! می توانی يک نوک پا بيايی دفتر ما ؟؟
گفتيم : آی به چشم کبلايی !!
شال و کلاه کرديم و رفتيم دفترش لب آب .
اسمال کيجای در آمد که : حسن سبيل ! لابد شنيده ای که خانم گوگوش سيصد هزار تومان بدهی بالا آورده ؟؟
گفتيم : آره کبلايی ؛ شنيده ايم .
گفت : ما حاضريم بدهی خانم گوگوش را بدهيم !!
گفتيم : جدی ميفرماييد ؟؟ گفت : مگر شوخی هم داريم پدر سگ سگ سبيل !!
گفتيم : خب ؛ از ما چه کاری ساخته است کبلايی ؟؟
گفت : هيچی بابا ! توی راديو بگو که کبله کيجای می خواهد بدهی گوگوش را بدهد !
گفتيم : کبلايی جان ! ما که توی راديو نمی توانيم از اين خبر ها پخش کنيم .اينجور خبر ها را فقط روزنامه ها و مجله های آنچنانی چاپ ميکنند . ( بيچاره نميدانست که خبر های راديو فقط منحصر به گوزيدن اسب شاه و عطسه علياحضرت و والاحضرتها و والا گهر ها و چهار نعل دويدن به سوی دروازه های تمدن بزرگ است )
گفت : خب ؛ ميگويی چيکار کنم ؟
گفتيم : کاری ندارد قربان تان برويم ! زنگی به کريم بزنيد بيايد اينجا و يک رپرتاژ آگهی از شما بگيرد و در مجله جوانان چاپ بکند که هزاران خريدار و خواهان دارد .
کبله کيجای همانجا به کريم زنگ زد و قرار شد من مادر مرده گزارشی از اسمال کيجای واينکه می خواهد سيصد هزار تومان بدهی گوگوش را بدهد تهيه کنم و آقای کبله کيجای هم هزار تومان بسلفد .
القصه . عکاس روزنامه را آورديم و از جناب کبله کيجای چند تا عکس گرفتيم و گزارش مفصل آنرا هم در مجله جوانان چاپ کرديم .
يکماهی گذشت و روزنامه اطلاعات يک قبض هزار تومانی برای کريم فرستاد .کريم به من زنگ زد و گفت : حسن جان !اين آش را تو برای ما پخته ای . ميشود بروی سراغ کبله کيجای و اين هزار تومان مان را ازش بگيری ؟؟
ما هم به کبله کيجای زنگ زديم و داستان را گفتيم .
گفت : فعلا يکی دو هفته ای صبر کن ! الان توی دست و بالم پول نيست !
دو هفته ديگر دو باره زنگ زديم .
گفت : يکی دو هفته ای صبر کن !
خلاصه اينکه تا بتوانيم يک چک هزار تومانی از کبله کيجای بگيريم جان مان به لب مان رسيد .
وقتی چک هزار تومانی را ازش گرفتم ؛ خوشحال و خندان به دفتر روزنامه اطلاعات رفتم وچک را روی ميز کريم گذاشتم و گفتم : بفرما ! اين هم چک کبله کيجای !!
کريم نگاهی به چک انداخت و هوارش در آمد که : مرد حسابی ! اينکه تاريخش برای سه ماه بعد است !!
سه ماه بعد ؛ خواستيم چک را ببريم بانک .کبله کيجای زنگ زد که : حسن سبيل سگ پدر ! يکوقت نکند چک ما را ببری بانک ها !!!
گفتيم : آخه کبلايی جان ! اين روزنامه اطلاعات پدر مان را در آورده .پولش را می خواهد .هی برای مان پيغام و پسغام ميفرستد . هی قبض دو قبضه سفارشی ميفرستد .ما هم دست مان تنگ است .
گفت : حالا يکی دو هفته ای صبر کن !!
يکی دو هفته ديگر صبر کرديم و ديديم اين چک کبله کيجای برای مان پول شدنی نيست . رفتيم يک فتوکپی از چکش گرفتيم و يک گزارش هم تهيه کرديم و تيتر زديم : مردی که می خواست سيصد هزار تومان بدهی گوگوش را بدهد ؛ چک هزار تومانی اش بر گشت خورد !!
خواستم گزارش را به مجله جوانان بفرستم .کريم در آمد که : حسن جان ! اگر اين گزارش چاپ بشود ميانه کبلايی با ما بد جوری شکر آب خواهد شد
گفتم : خب ! ميفرماييد چيکار کنيم ؟؟ روزنامه اطلاعات پولش را می خواهد .ما که نمی توانيم از جيب خودمان بدهيم . می توانيم ؟؟
کريم ؛ سری خاراند و تلفن را بر داشت و به کبلايی زنگ زد . بعدش تيتری را که من برای گزارشم تهيه کرده بودم برای کبله کيجای خواند .
وقتی صحبت هايش تمام شد رو به من کرد و گفت ک حسن جان ! چک را فردا ببر بانک نقدش کن ..
***********************************************************************************
**اسمال کيجای بعد از انقلاب توسط اوباشان اسلامی تير باران شد
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:02 AM
قابل توجه حميد و شركا:
بانوی عرب پارلمان اسراييل به احمدی نژاد:
تهدید و خشونت بس است! دست بردار!
نادیة حلو نماینده عرب عضو کنست (پارلمان اسرائیل) در نامه ای که خطاب به احمدی نژاد نگاشته و آن را برای وی می فرستد، از جمله می نویسد: بهتر آن است که از تهدید و خشونت دست بردارید و اگر مطلب و مشکلی هست بکوشید آن را از طریق مسالمت آمیز حل کنید.
بانو نادیة حلو (54 ساله) یکی از نمایندگان حزب کارگر اسرائیل در پارلمان است .
نادیة در نامه خود خطاب به احمدی نژاد از روزهائی یاد می کند که روابط بسیار دوستانه ای بین اسرائیل و ایران برقرار بود و دو کشور در برابر خطرات منطقه ای از یکدیگر پشتیبانی می کردند و همکاریهای ثمربخشی به سود دو ملت جریان داشت.
این بانوی نماینده مجلس که در شهر عرب نشین یافو (در مرکز اسرائیل) به دنیا آمده و دارای چهار فرزند است، در نامه خود می نویسد: "به یاد داشته باشید که تا 30 سال پیش روابط دوستانه ای بین دو کشور برقرار بود که می توانست نمونه و سرمشق مناسبات بین همه کشورهای جهان قرار گیرد. ولی جمهوری اسلامی با به قدرت رسیدن در ایران این روابط را گسست و از سر ستیز و ناسازگاری با اسرائیل درآمد و حتی این کشور را شیطان کوچک لقب داد – و این در حالی که ملت و دولت اسرائیل هرگز به ایران و ایرانیان به چشم دشمن ننگریسته اند".
این نماینده پارلمان اسرائیل که دارای فوق لیسانس در امور مددکاری اجتماعی است و سالها در راه بهبود وضع اعراب اسرائیل مبارزه کرده، در ادامه نامه خود به احمدی نژاد می نویسد: "شما از روزی که در ایران به مقام ریاست جمهوری رسیدید از نابودی اسرائیل سخن گفتید. کشوری که در آن یهود و عرب، مسلمان و مسیحی در کمال صلح و صفا در کنار یکدیگر زندگی می کنند".
او نوشت: "من به عنوان یک شهروند متساوی الحقوق اسرائیلی و به عنوان فردی که افتخار می کند عرب است و عرب زاده شده، فردی که با آراء اعراب و اسرائیلیان از جانب حزب کارگر بر کرسی پرافتخار پارلمان اسرائیل تکیه زده، به عنوان یک بانوی عرب و به عنوان مادری که چهار فرزند دارد و آنها را بر گاهواره تمدن درخشان عرب تربیت می کند، بر اساس ایمان درونی خویش و این باور که زندگی انسانها مقدس است و هر کس باید به دیگری احترام گذارد، به نام میلیونها نفر یهودی و عرب، به نام اقلیت عرب که آزادانه در اسرائیل زیست می کنند و بیش از 20 درصد از جمعیت اسرائیل را تشکیل می دهند، از شما می خواهم سیاست ناهنجاری را که در پیش گرفته اید کنار گذارید، تهدید و برانگیزی خصمانه مردمان را متوقف سازید و امکانی برای از سرگیری مسالمت و دوستی بین دو ملت ایران و اسرائیل به وجود آورید".
او می نویسد:
"هنگام آن رسیده که ملت فرهیخته ایران به آرامش و زندگی بهتر دست یابد. ایرانیان دارای تاریخ باشکوه و تمدنی تحسین برانگیز هستند و این شایستگی را دارند که به آرامش، رفاه و شکوفائی دست یابند".
نامه نادیة حلو (که به زبان عربی نگاشته شده) روز گذشته (سه شنبه 28 اوت 2007) از طریق نماینده اتحادیه اروپا در اسرائیل به بروکسل فرستاده شد تا از طریق کمیساریای عالی اتحادیه اروپا به ایران و به دفتر محمود احمدی نژاد فرستاده شود.
بانو حلو در پاسخ خبرنگاران که پرسیدند چه انگیزه ای باعث شد او برای رئیس جمهوری ایران نامه شخصی بنویسد گفت: من به عنوان فردی که زندگی را مقدس می دانم، و به عنوان یک عضو وفادار پارلمان اسرائیل که احمدی نژاد آن را به نابودی تهدید می کند، وظیفه خود دانستم این نامه هشدار دهنده را برای او بفرستم. این جا متعلق به یهودیان و اعراب است و او هر دو قوم و ملت را مورد تهدید قرار داده است، و در برابر آن نباید ساکت نشست".
گيله مرد عزيز !
بازم ما داريم سكوت مي شكنم
" استاد گرانمايه
درفارسي " به كل گيلك مي گويم زلفعلي"
اين شاه اسمال از مردم كه نمي ترسيد
بدبخت خدا ترس بود
خوب نماينده گان محترم الله به بركت ان قلاب حكومت اسلامي آدم ترسو را اعدام مي كند بخاطر همين هم در سه ماه گذشته اكثر اعدامي ها بر بالاي دار لب خنده به سعيد مرتضوي شغل شريف عزائيل بارگاه ايزد اسلامي را دارد و از طريق ايت الله تناسلي_ احسانبخش -/ قربابي صادر مي شود
الله اكبر.....
در اصل همبازي اون شهيد / صغير آقا شعبان بي محخ داماد شهر سبز بوده است كه هما ميراقشار برايش كتاب بيرون داده و اسمال عكس هم به يادگار نگذاشت. خوب شد به گير سهميه بندي نفت وگاز و يا بنزين برخورد نكرده !
همه گناه ها به گردن نازك اشرف است.
شما شاد سبز بمانيد
"""""""قابل توجه مردان ايراني كه براي بار اول به امريكا سفر ميكنند"""""""
..............مواظب اموال ! خويش در فرودگاهاي امريكا باشيد...............
....................................................................................
قبل از آنكه هواپيماي شما وارد فرودگاهي در آمريكا شود به مستراح هواپيما
تشريف برده , كارتان را انجام دهيد تا بدين گونه سناتورهاي امريكاهي در
خلاءهاي عمومي فرودگاه مزاحمت براي شما ايجاد ننمايند.
اگر بلاجبار لازم آمد كه از خلاءهاي عمومي فرودگاه استفاده نماييد , با
كاپيشني , كوتي , شالي , يا دستمال كاغذي روزنه هاي در خلاء را بپوشانيد
تا سناتورهاي امريكايي نتوانند به اموالتان ! از لاي در چشم بدوزند.
اگر نفر بقل دستي شما در مستراح چند بار پايش را زمين زده , دستش را به
زير ديوار خلاء شما ماليده , پايش را وارد حريم خلاء شما نموده تا با پاي
شما بازي کند , از يکي از روشهاي زير براي حفظ اموالتان استفاده نماييد.
...... با صداي بلند بگوييد الله اکبر . بدين گونه سناتور امريکايي متوجه
ميشود که شما يا كه خود تروريست هستيد يا موافق ملايان , احمدي نژاد ، رژيم ايران , بن لادن , القاعده و يا از اين نوع چيزها و به هر حال با سياستهاي سياستمداران امريکايي ميانه ! چندان خوبي نداريد.
.......داد بزنيد : پليس , پليس. به احتمال زياد يکي دوتا پليس مخفي در
يکي از خلاءهاي بقل دستيتان مخفي شده اند تا از اموال مسافران در
مقابل سناتورها حفاظت نمايند.
...... مقداري از دستمال کاغذي توالت را برداشته و به دور گردنتان ببنديد.
بدين گونه سناتور امريکايي تصور ميکند که شما کشيش بوده و چون سنش
از 13 سال بالاتر است نييجه ميگيرد که شما علاقه اي به شريك داشتن وي
در اموالتان نداشته و شما خود در انتظار فرود آمدن هواييماي
حامل BOY SCOUTS در توالت بست نشسته ايد.
سفر خوشي به امريكا داشته باشيد.
ديويد مينويسد :
این نماینده پارلمان اسرائیل که دارای فوق لیسانس در امور مددکاری اجتماعی است و سالها در راه بهبود وضع اعراب اسرائیل مبارزه کرده، در ادامه نامه خود به احمدی نژاد می نویسد: "شما از روزی که در ایران به مقام ریاست جمهوری رسیدید از نابودی اسرائیل سخن گفتید. کشوری که در آن یهود و عرب، مسلمان و مسیحی در کمال صلح و صفا در کنار یکدیگر زندگی می کنند".
....................................................................................
خيلي ممنون از ديويد جان که به ما آموخت که در ا

نظرات