امريکايی ها ميگويند : آدم وقتی که پير شد می تواند همه راز هايش را به همسن و سالهايش بگويد و مطمئن باشد که هيچيک از راز هايش فاش نشود چرا که هيچيک از همسن و سالهايش ياد شان نمی ماند چه رازی به آنها گفته شده است !
حالا ؛ گيله مردی که ما باشيم می خواهيم کمی با شما درد دل بکنيم و بشما بگوييم چرا دست و دل مان به نوشتن نمی رود و چرا اين سايت بی صاحب شده مان گاهی هفته ها آپديت نمی شود .
اولش اين را بگوييم که ما از فصل زمستان بدمان ميآيد .از سرما هم متنفريم . وقتی زمستان از راه ميرسد ما نه حال و حوصله کار کردن داريم نه اشتياقی برای نوشتن .
آن قديم نديم ها که خدمت سربازی مان را در مراغه ميگذرانديم ؛ بچه های گروهان ؛ اسم مان را گذاشته بودند آقای بخاری !! يعنی اينکه اگر کسی از راه ميرسيد و سراغ مان را ميگرفت ؛ ميگفتند برو پای بخاری !
ما آنوقت ها ؛ شبانه روز پای بخاری بوديم .شب ها با پوتين و پالتو و می خوابيديم و هر وقت هم که از صبحگاه و شامگاه بر ميگشتيم پای مان توی آن پوتين لاکردار آنچنان می چاييد که مجبور بوديم پای مان را با پوتين روی بخاری بگذاريم ! و در نتيجه ؛ در همان سه چهار ماهی که در مراغه بوديم سه چهار تا پوتين سوزانديم .
ما که اينقدر از سرما بدمان ميآيد و نفير باد سردی از پا می اندازدمان ؛ هميشه خدا بد شانسی آورده ايم و در مناطق سرد سير زندگی کرده ايم . دوره سربازی مان در مراغه و رضاييه گذشت . دوره دانشگاه مان هم در تبريز سپری شد . بعد ها هم مجبور شديم چند سالی در تبريز بمانيم و از سرمايش بچاييم !
يادمان ميآيد ما آنروز ها مسئول برنامه های بامدادی راديو تبريز بوديم . صبحها ساعت پنج صبح از خواب پا ميشديم و کفش و کلاه ميکرديم و ميرفتيم راديو . اما سرمای بی پير تبريز چنان امان مان را بريده بود که صبحها ؛ اول ماشين مان را روشن ميکرديم و ميگذاشتيم نيم ساعتی کار بکند و گرم بشود بعدش با کلاه و دستکش و پالتو و هزار تا زلم زيمبوی ديگر می پريديم توی ماشين و ميرفتيم سر کار مان .
وقتيکه گذار مان به شيراز افتاد گفتيم : آخی !!راحت شديم ها !!مرده شور تبريز و مراغه را ببرد با آن سرمايش !! اما هنوز جا بجا نشده بوديم که آن مردک هيچ باور ايران سوز آدمخوار ؛ از راه رسيد و ما را به بوئنوس آيرس کوچاند . بوئنوس آيرس هم دست کمی از تبريز نداشت با اين تفاوت که تابستانهايش داغ و مرطوب بود و در زمستان سرمايش مغز استخوان آدمی را می ترکانيد .
در بوئنوس آيرس ؛ همه هم و غم مان اين بود که هر جوری شده خودمان را از آن خراب آباد - که نه قانونی حاکم بود و نه دولتی وجود داشت و نه وطن معنا و مفهومی داشت و نه سگ صاحبش را می شناخت - نجات بدهيم و به جای ديگری کوچ کنيم . چندين بار هم اين فرصت برای مان پيش آمد که بار و بنديل مان را ببنديم و برويم کانادا ؛ اما همينکه يادمان ميآمد که سرمای کاندا به سرمای تبريز ميگويد زکی ؛ به خودمان ميگفتيم ای آقا ! بهتر است توی همين کون دنيا بمانيم و همه مصيبت ها را تحمل بکنيم .
خلاصه اينکه : گيله مردی که ما باشيم بد جوری از سرما می ترسيم و اين ترس مان چنان عميق و اساسی است که حتی حاضر نشده ايم در اين بيست و چند سالی که در امريکا بوده ايم سری به کانادا بزنيم .
حالا چرا داريم اين قصه ها را اينجا برايتان تعريف می کنيم می خواهيم بگوييم که وقتی زمستان از راه ميرسد ؛ ما هم مثل خرس های قطبی ميرويم توی پوستين خودمان و نه تنها حال و حوصله نوشتن نداريم بلکه هيچ کتابی را هم نمی توانيم تا آخرش بخوانيم .هی کتاب می خريم و ده بيست صفحه اش را می خوانيم ؛ بعدش پرتش ميکنيم توی قفسه کتابخانه مان و والسلام .
و اما ؛ گذشته از سرما و بيحوصلگی و اينحرفها ؛ پيری هم دليل ديگری است برای طفره رفتن از نوشتن . ما قرار بود برای تان طنز بنويسيم و شما را بخندانيم و به ريش دنيا هم بخنديم ؛ اما چون برف پيری بر روی و موی ما نشسته ؛ هر چه به دور و برمان نگاه می کنيم می بينيم توی اين دنيای هشلهف بی صاحب مانده ؛ آنقدر بلا و مصيبت و بی عدالتی و زور و ظلم و نابرابری هست که ديگر جايی برای خنديدن و خنداندن نيست ؛ مگر اينکه به بلاهت خودمان بخنديم .
حالا که داريم با هم درد دل می کنيم ؛ اين راز را هم با شما در ميان بگذاريم و برويم پی کارمان .
ما ؛ سال های سال ؛ با بلاهتی بی نظير ؛ خيال ميکرديم می توانيم دنيا را عوض کنيم . خيال ميکرديم اگر همپای " آستين چرکان " ديگر بشويم و از ته دل فرياد بزنيم " اين مباد آن باد ! " می توانيم طرحی نو در وطن مان در افکنيم ؛ اما از شما چه پنهان ؛ ديرگاهی است که ديگر نا اميدی بر وجود مان سايه انداخته و از هيچ خدايی و نا خدايی و کدخدايی انتظار معجزه که هيچ ؛ انتظار کرامتی را هم نداريم .
نگوييد بد بين شده ايم و بد بينی هم از خواص پيری است .داستان از اينقرار است که جامعه ما بشدت بيمار است و متاسفانه ما ايرانيان - از پير و جوان مان گرفته تا درس خوانده و دانشگاهی و فيلسوف و شاعر و نويسنده مان - همگی بشدت بيماريم و اين بيماری متاسفانه هر روز حاد تر و خطرناک تر می شود .به همين خاطر است که ما نه دست و دل مان به نوشتن ميرود و نه ديگر حاضريم در هيچ محفل و مجلس ايرانی آفتابی بشويم .
ميخواهيد يک راز مهم ديگر را با شما در ميان بگذاريم ؟؟فحش مان که نمی دهيد ؟ ميدهيد ؟ ما خدا پيغمبری از ايرانی ها می ترسيم ! ميگوييد چرا ؟؟ والله خودمان هم نمی دانيم . تازگی ها از ايرانی ها وحشت می کنيم ؛ بخصوص از نويسنده و مترجم و شاعر و روشنفکرش . به همين خاطر است که می خواهيم کمتربنويسيم و کمتر جايی آفتابی بشويم و شايد هم يک روز خون مان بجوش آمد و کرکره اين دکان مان را پايين کشيديم و رفتيم به همان هندوانه فروشی مان پرداختيم که دستکم اعصاب مان از اين جماعت هموطن راحت باشد
ياد آن شعر معروف ملک الشعرای بهار افتادم که گويی حديث درد قرن ها و سده هاست :
اين دود سيه فام که از بام وطن خاست ........از ماست که بر ماست
وين شعله سوزان که بر آمد ز چپ و راست......از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد ؛ از غير نناليم .............با کس نسگاليم
از خويش بناليم که جان سخن اينجاست .....از ماست که بر ماست
ما کهنه چناريم که از باد نناليم ........................بر خاک بباليم
ليکن چه کنيم ؟ آتش ما در شکم ماست .....از ماست که بر ماست
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:24 PM
Dear friends sorry for writing in English and making many mistakes, I think it's easier to read in this way than writing in persian with latin letters.
Gileh mard dear I belive where you are you have more sunlight, in Europe it's terrible the people suffer in this period. The violence and even crimes are commited in these periods.
The body needs to relax at this period of the year and we force it then we are nervous.
Our great religion has given very important place to SUN and the light or fire= Mitraeezme
The next thing you said about iranians, I think when a culture does not give place to the natural pleasur like Sexuality, dance, contact with yhe nature, good food will get sick. Body and soul are one in Islam and all montheist religion body is sin.
We should live with our head and ignore our body.
The body talks and we are nervous and violent.
I read a book written by Erich Scheurmann a german writer who translated the way of seein of the people of polynesy. They look at us like fools and stupids specially the white cultur. It's very shoking just to hear that the whites never use their bodies and soul as nature wants.
So, we iranians are forbiden to use our body and mind. Many lives ruined for this culture. We accepted Islam we are not able to change our way of living.
The bodies just good for fertilizing the earth. The meaningless lives. The crimes against humanit not by this regim but by our culture that created this regim.
We cannot change the world, there more stupid than intelligents.
Even if we return back we will vomit all, cultur and food. Don't think you can live in Iran after many years we lost our deffence for that country.
God bless all of you.
درود بر گیله مرد عزیز <
تنها شما نیستید که از این قوم مریض میترسید.با شما همدرد و همدل هستم.
سالهاست از نوشته های خوب دلچسبتان لذت میبرم و با شما میخندم و میگریم.
از شما سپاسگزارم و امید وارم روزهای گرم نوشتن همیشه یارتان باشد تا ما بی گیله مرد نمانیم . سرت سبز و دلت شاد
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
نظام فاسد و جنایتکار ولایت مطلقه فقیه ـ که خود به راستی مصداق تمام عیار "فساد فی الارض" است ـ تاکنون در زمینه های زیادی رکوردشکن بوده است: آلودگی هوای ام القرایش در دنیا مقام نخست را دارد. در رواج اعتیاد به مواد مخدر ـ بویژه بین جوانان ـ در دنیا اول است. قربانیان تصادفات جاده ای اش در دنیا همتا ندارد. بنابر بیانیه های مکرر گزارشگران بدون مرز بزرگترین زندان روزنامه نگاران در خاورمیانه و رهبر آن ـ سید علی خامنه ای ـ بزرگترین دشمن مطبوعات است. بالاترین آمار سرانه اعدام را در دنیا دارد و اینک، با قطع دست راست و پای چپ 5 نفر در زاهدان، رکورد بربریت و ددمنشی را نیز شکسته است!
Posted by: Reza at January 10, 2008 7:33 PMگيله مرد عزيز :
كاشكي ما هم خرس بوديد و ميتوانستيم راحت تمام زمستان را بخوابيم,
بدون نگراني از اينكه پول كرايه خانه , اتومبيل , برق ,گاز , تلفن , اينترنت ,
چندين نوع بيمه , ماليات و دهها زهر مار ديگر در مدت خوابمان از كجا بياد !
راستش انسان از خرس كم که ندارد , حتي يك "س" نيز زياد دارد.
اشكال ديگر من و شما در اين است كه در بچگي و نوجواني از طريق خانه ,
مدرسه , جامعه و دين مغز شويي شديم كه انسان از همه مخلوقات سر
است , كه دنيا واسه اين انسان ساخته شده , كه انسانيت بر جوامع حاكم
است و اگرم كه نباشد انسان خود ميتواند وضع موجود را بهبود بخشد , و
ديگر چرنديات اين چنيني.
حال يكدفعه, بدون اينكه خودمان درك كنيم كه چي شد و چه موقع شد, يكهو
يه روز تو آينه نگاه كريم و ديديم كه اي واي چه پير شده ايم و هيچ چي رو
هم عوض نكرده ايم بجز قيافه خودمان را !
بدنمان هم نه ديگر آن شور و حال جواني را دارد و نه كه ميخواهيمش كه آنرا
داشته باشد , چون حال درك كرده ايم كه آن شور و حال جواني هم هيچ
غلطي نميتواند بخورد تا چيزي را عوض كند جز اينكه دوباره پيرمان نمايد.
بايد قبول نماييم كه همين است كه هست و ما نميتوانيم آنچه را كه از پدر ,
پدر بزرگ , جد و هزاران جد پس از او به ارث برده ايم با يك چيز ناشناخته
تعويض نماييم.
دوست عزيز از آن ابتدا همگي به ما درباره اين انسان و جايگاهش دروغ
گفته بودند . اگر از همان ابتدا حقيقت را به ما گفته بودند كه " انسان هيچ گوهي كه نيست نيست , بلكه بسيار هم موجود بي ارزش , پست و پليدي هم هست " امروز اينگونه چوب آن همه اميدهاي برباد رفته را با آه و حسرت نميخورديم.
ديگر اينكه متاسفانه خيلي ها رژيم حاكم در ايران را يك مشت آخوند, آقازاده,
كابينه رييس جمهور , سناتور , سپاهي , شهردار و استاندار كه زمام امور
را در دست دارند ميبينند . در صورتيكه تمامي جامعه بعلاوه روشنفكر ,
اپوزيسيون , شاعر و فيلسوف نيز جزوي ازين رژيم هستند ولي بدون اينكه
خود بدانند.
برايتان اينجوري توضيح دهم. اگر شما بدن انسان را در نظر بگيريد , همه
نوع عضو ضد و نقيص درش موجود است و هر كدام هم دارند يك كار جداگانه
انجام ميدهند. ولي در واقع تمامي اين اعضا با هم سيستم بدن بشر را ميسازند تا كه بشر به گونه اي باشد كه هست. حال مثلا اگر مغز انسان
شعار دهد كه چرا قلب فكر نميكند , پاي انسان شعار دهد كه چرا شكم قدمي برنميدارد و دست انسان شعار دهد كه چرا سر كون را نميشويد ,
چه چيزي درين سيستم بدن و روش اداره آن تغيير ميكند . هيچ چي !
هر وقت دوست داشتي باز بنويس , ليك براي دل خودت و براي دل من
و ديگران بنويس بدون اينکه توقع داشته باشي که چيزي را عوض كني يا که بهبود بخشي.
شاد و سبز باشي
اومديم در بالا يک جوکي هم بسازيم تا كيله مرد رو كمي بخندونيم , جوك
رو هم عوضي گفتيم .
بايد ميگفتم که : انسان از خرس به غير از يک "س" کم ندارد.
گيله مرد عزيز !
خيلي بد شد !
بعد از سفر مكزيك قلم را به كنار مي اندازي و سيگار غم بدست مي گيريد _؟
اين هم نوعي بيماري است كه همه از طريق بنيانگذار دولت اسلامي_-/ طاعوني ايرانيان را گرفتار كرده و گدا علي زمان خواب ملت مريض را شبانه روزي كرده است
عكس ها و تصاوير قشنگ از گرماي مكزيك تهيه كرده بودي و بر خلاف رئيس دولت از شهر كاراكس نبوده از تا تبليغاتي باشد !!!!
فشار بر بيمار ان اسلام زياد است به دعواي خانواده گي گرفتار مي شود بخصوص امامزاده در بلاد غير اسلامي خاك ايران نيست تا كور و كر را شفاه بدهد مي گيرند به يقه باركتر از مو خبرنگار و گيله مرد گرامي !
خانه خودت است آزادي نوشتن و زندگي رقصيدن را در خانه ات برايت حفظ كن اگر در خيابان مريض هاي اسلام گاز مي گيرند و عوعو مي كنند
خانه در دارد و صبخانه شير همانند گيله مرد
سبز و شاد بماني براي سفر هاي بهتر و بيشتر
Global warming... again
BAGHDAD - After weathering nearly five years of war, Baghdad residents thought they'd pretty much seen it all. But Friday morning, as muezzins were calling the faithful to prayer, the people here awoke to something certifiably new.
For the first time in memory, snow fell across Baghdad.
Although the white flakes quickly dissolved into gray puddles, they brought an emotion rarely expressed in this desert capital snarled by army checkpoints, divided by concrete walls and ravaged by sectarian killings — delight.
"For the first time in my life I saw a snow-rain like this falling in Baghdad," said Mohammed Abdul-Hussein, a 63-year-old retiree from the New Baghdad area.
Posted by: David at January 11, 2008 8:23 AMگیله مرد عزیز . کاملا درکتان میکنم . امیدوارم که بقول خودتون کرکره اینجا رو پایین نکشید زیرا که من از خوندن نوشته های شما همیشه لذت میبرم و فکر میکنم که بلاگستان بدون شما دیگه اون حال و هوای همیشگی رو نداره . برای شما و خانواده بهترینها رو از صمیم قلب ارزو دارم . سبز باشید .
Posted by: شهره at January 11, 2008 3:00 PMديويد جان:
نترس , برف بغداد كاري به گرماي گلخانه اي يا كه سرماي گلخانه اي ندارد.
يكي از نشانهاي ظهور امام زمان است.
يه صلوات بفرست.
به دليل بارش برف و مصادف شدن با ايام محرم و سپس دهه فجر و در انتها عيد نوروز, كل كشور تا ارديبهشت ماه تعطيل است.
جناب گيله مرد عزيز
من كه در ايران زندگي مي كنم آخرش نفهميدم كه مهاجران ايراني بخصوص نوع آمريكايي ، بالاخره عاقبت به خير شدند يا نه ؟ يا باختند؟ يا هي ،باري به هر جهت ،گشتند ؟
نمي دانم يعني نمي فهمم كه بالاخره حقيقت چيست؟
راستش حقير چند سفر كوتاه كاري به اروپا و ژاپن و ... داشتم و خيلي حسرت خوردم به زندگي آرام و شاد و بي دغدغه آنها.با اين سفرهاي كوتاه ، البته مي دانم كه نمي توان قضاوت درستي انجام داد .الان هم در سني نيستم كه بخواهم مهاجرت را تجربه كنم .
لذا تمنا مي كنم كه يك نفر حاليم كند كه مهاجران بالاخره عاقبت به خير شد ند يا نه ؟ در عافيت و خوشي و آرامش هستند يا نه ؟
اما زندگي در ايران ،
بزرگترين دلخوشي ما اينست كه در وطن زندگي مي كنيم . زندگي در وطن ، اما آيا اين يك خيال واهي و الكي خوشي است ؟ حس خوب وطن و حس زندگي در خاك آبا و اجداد ي ،يك حس مجازي و ساختگي است؟جوابش را نمي دانم حقيقتش مطمئن نيستم .چون داخل سيستم هستم.بهر تقدير زندگي در ايران مزايايي هم دارد . معايبش را ديگران گفتند و مي گويند .به چند مزيت آن اشاره مي كنم .
-در انتخابات مختلف شركت مي كنيم و با اينكه مي دانيم كه نتيجه آن از قبل معلوم است اما با اين روش الفباي دموكراسي را تجربه مي كنيم. به نتيجه انتخابات معترض و داد و هوار راه مي اندازيم و نظارت استصوابي را زير سوال مي بريم و چالش ايجاد مي كنيم.عامه مردم هم به مقوله دمكراسي آشنا شده و قطعا در زندگي اينده كشور شان نقش قطعي خواهد داشت .
اگر هم شركت نكرديم باز احساس كرديم كه ملك خودمان هست ،ما هم هستيم و اظهار وجود مي كنيم و اعتراض مي كنيم تاثير مي گذاريم.
-هر روز مي توانيم نون سنگگ تازه خشخاشي با پنير ليقوان و نعناع و مرزه و ترخون ويا گردوي فرد اعلي شمرون و دماوند ،نوش جان كنيم و كيفور شويم.تنفس در هواي وطن، جاده چالوس و ماهي سفيد و بوي شاليزار و چشم انداز درياچه ي زريوار و آبشار مارگون و بوي خوشگوار ماهي جنوب و استشمام اكسيژن در كوهستان هاي ايران و زيارت امام رضا.
- شب هاي جمعه سر مزار عزيزان حاضر مي شويم وعهد وپيمان مي بنديم و گرامي مي داريم ضمن آن كه خودمان سبك مي شويم بچه ها يمان هم مي آموزند محبت ، دلبستگي و خانواده و عشق به هم نوع و فاميل را.هفته اي يك نوبت فاميل دور هم جمع مي شويم و بزن و بكوب و صد البته بخور و بخور.
-هيچ صيادي در جوي حقيري كه به مردابي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد (فروغ) .احساس مي كنم كه وطن كشتزار پر حاصلي است زاينده و بالنده و ناميرا.و مرتبا در حال توليد و باز توليد است هرچه از مردان آن برخاك بيفتندو يا به شهر و ديار غريب كوچ كنند باز اين خاك مي زايد و مي بالد و اين يك حكم ازلي و ابدي است.هيچ كس نمي تواند آتشي را كه در دل آن نهفته است خاموش كند و جلوي حركت آن را بگيرد.احمد محمود ها و محمود محمود ها معين ها و دهخدا ها در اين كشتگاه پديد آمدند و جاودانه شدند . گمانم آن است كه اگر بزرگان از اين خاك برون شوند چون ماهياني كه از آب برون افتند رو به زوال مي نهند.انطور كه "گيله مرد" بزرگ ما ، در اين زوال و حركت قهقرايي گرفتار آمده است.
با آرزوي موفقيت براي همه ايرانيان خارج نشين
پيروز
Dear Gilemard:
For the past three years the first thing I did when I turned my computer
on was checking your site to see if there was a new story written by
you. I enjoyed all your writings so much that once in while I went
through the archives and read them adain and again.
I wish you good health and happines and beg you not to stop writing.
Posted by: Alex at January 12, 2008 6:49 AMBeh Pirooz
Be nazareh man mohajerat baraye javanan khoob ast. Agar dar sen bala biaeed baad az 35 migam besyar sakht ast.
Aman az tanhaee vaghti zaban balald nabashid va hamzaban nadashteh bashid. Yanee MARG.
Va vaghti NEGADPARASTI hast yanee dar in ejtem jaee baraye shoma niste. Vaghti tourist hastid yanee pool kharj mikonid va vaghti moghim hasti yanee hagheshan ra midozid. ZENDANHAYE irab baraye javanan ast negaran nabashid.
پيروز جان . سلام .
در پاسخ به پرسش شما در مورد اينکه مهاجران ايرانی عاقبت به خير شده اند يا نه ؟بايد خدمت تان عرض کنم که : مهاجرت از کشوری به کشوری ديگر و سر و سامان دادن به يک زندگی تازه ؛ يک پروسه بسيار دردناک و پيچيده است که ممکن است جان مهاجر را به لبش برساند و او را از زندگی سير کند. مخصوصا اينکه اگر اين مهاجر به اقتضای وضعيت سياسی ميهنش مجبور به ترک زاد و بوم خود شده باشد .
نکته مهم ديگری که بايد به آن بسيار اهميت داد اين است که بايد ببينيم اين آقا يا خانم مهاجر ؛ چه ميزان توانايی خو پذيری در فرهنگ تازه را دارد و چگونه می تواند کولبار عادات و باور ها و سنت های خود را در سر زمين تازه فرو گذارد .
من بيش از بيست سال است که در امريکا هستم و می بينم که ايرانيان مهاجر يکی از موفق ترين اقليت هايی هستند که به اين سرزمين کوچيده اند . اگر داشتن خانه های درندشت و ماشين بنز و نميدانم زلم زيمبو های گرانقيمت اسمش عاقبت به خيری است در صد عظيمی از ايرانيان عاقبت به خير شده اند . اگر داشتن فرزندان خوب و درس خوانده عاقبت به خيری است بسياری از نسل جديد جوانان ايرانی از بهترين دانشگاههای امريکا فارغ التحصيل شده و در مشاغل بسيار حساسی سرگرم کارند .اگر داشتن کسب و کار پول ساز و داشتن حسابهای بانکی پر و پيمان ؛ عاقبت به خيری است بسياری از ايرانيان عاقبت به خير شده اند .
اما دوست نازنين من . بنظر من با ارزش ترين هديه ای که اين مهاجرت به ما ارزانی داشته ؛ اين است که در جامعه ای زندگی ميکنيم که حرمت انسانی ات و حق و حقوق انسانی ات بوسيله قانون حمايت می شود و سرنوشت تو- و هيچکس ديگری - در دست شيخ و مفتی و ملا و فقيه و رييس جمهور و نميدانم شاه و شحنه و محتسب نيست .
و باز يک نکته ديگر : دوست خوب من ؛ ما برای آنکه عاقبت به خير بشويم بهای بسيار سنگينی پرداخته ايم . ميدانی چه بهايی ؟؟ جوانی مان را .
شاد و سبز باشی .
با درود : گيله مرد پير !!
آقای گیله مرد عزیز
وقتی امضای گیله مرد پیر رادیدم سرمای بیشتری رااحساس کردم
آرزومندم که همیشه سبز سبز سبز باشید
Posted by: zohre169 at January 14, 2008 12:50 PM

نظرات