January 30, 2008
داستان عينک مان ......


آقا ! اين عينک مان هم دارد يواش يواش بلای جان مان ميشود . گاهی اوقات چنان از دست اين عينک بی صاحب مانده مان جان به سر می شويم که دل مان ميخواهد لا کردار را از روی چشم مان برداريم و زير پای مان له و لورده اش بکنيم .! اما آقا ! بی عينک مگر ميشود زندگی کرد ؟ آنهم برای گيله مردی مثل ما که با عينک هم کوريم چه برسد بی عينک !!

راستش ؛ ما ؛ سی و چند سالی ميشود که عينکی شده ايم . توی خانواده مان هيچکدام شان عينکی نبودند . نه پدر مان عينکی بود نه مادر مان . نه پدر بزرگ مان عينکی بود نه پدر جد مان . اما خودمان نميدانيم چرا عينکی شده ايم .

سی چهل سال پيش ؛ آنوقت ها که تازه پياز مان کونه بسته بودو می خواستيم سری توی سر ها در بياوريم و خلايق ما را بعنوان " آقای روشنفکر " بشناسند ؛ اول رفتيم يک قبضه ريش پروفسوری گذاشتيم ! بعدش ديديم نه بابا ! هيچکی برای ريش پروفسوری ما ن تره هم خرد نميکند و بجای اينکه ما را بعنوان " آقای روشنفکر " بشناسند ؛ اسم مان را گذاشته اند آقای ريش بزيان !! ما هم مجبور شديم رفتيم آن ريش پروفسوری مان را دود داديم و فرستاديم هوا !

مدتی با خودمان کلنجار رفتيم و گفتيم چه بکنيم چه نکنيم ؟ همينطور که نميشود زير آسمان خدا راه رفت و ادای روشنفکر ها را در نياورد .پس رفتيم سه چهار تومان داديم و يکی از آن عينک های شيشه ای دو زاری را خريديم و گذاشتيم روی چشم مان !

آقا ! چشم تان روز بد نبيند . از همان روزی که آن عينک دو زاری را روی چشم مان گذاشتيم ؛ خودمان هم باور مان شد که يکپا روشنفکر شده ايم ! چنان ناله های سوزناکی برای " خلق های تحت ستم جهان !!" ميکرديم و چنان پستانی به تنور داغ می چسبانديم که دل سنگ برای مان آب ميشد . بعدش ديديم فقط که نمی شود برای " خلق ها !!! " دلسوزی کرد و اشک ريخت ؛ بايد کمی ملاط قضيه را چرب تر و رنگين تر کرد . اين بود که رفتيم يکدانه پيپ مرغوب فرد اعلا هم خريديم و شروع کرديم به پيپ دود کردن ! بعدش هم سه چهار تا آدم بيکار خوش خيال بد تر از خودمان را پيدا کرديم و خواستيم برويم با " امپرياليسم جهانخوار به سر کردگی امريکای جنايتکار !!"" بجنگيم و " خلق های تحت ستم جهان " را از يوغ امپرياليسم بيرون بکشانيم !!! اما نميدانيم چطور شد که وسط کار ؛ سر و کله عبا و عمامه " آقا !!"" پيدا شد و بقول معروف :
چنان زد بر بساطم پشت پايی
که هر خاشاک مان افتاد جايی !

باری ؛ بگمانم سی و چند سال پيش بود که ديديم گهگاه چنان سر دردی ميگيريم که می خواهيم از زور درد زمين را گاز بگيريم . رفتيم دکتر . آنهم کجا ؟؟ آرژانتين .
آن بيچاره ها هم تا توانستند به ما قرص و شربت و آمپول و هزار تا زهر مار ديگر دادند ؛ اما سر درد مان خوب نشد که نشد .سر انجام کار مان به چشم پزشک کشيده شد و معلوم شد که چشم هايمان معيوب است .

حالا سی و چند سال است که ما عينکی شده ايم .اما از شما چه پنهان ؛ گهگاه از دست اين عينک بی صاحب مانده مان چنان عذابی ميکشيم که به درگاه حضرت باريتعالی دعا می کنيم بلکه با الطاف بی پايان خودش ! ما را کور بفرمايد و خلاص مان کند .

حالا اجازه بفرماييد داستانی را برای تان نقل کنيم :
پريروز ها ؛ رفته بوديم اداره ماليات تا ماليات عقب افتاده مان را بسلفيم . يک نامه برای مان فرستاده بودند و نوشته بودند اگر تا فلان روز و فلان ساعت ؛ چهارده هزار و سيصد و هفتاد و شش دلار و نوزده سنت به اداره ماليات پرداخت نکنيد هر چه ديده ايد از چشم خودتان ديده ايد !!
ما هم که از اينجور توپ و تشر ها و شمر خوانی کردن ها - آنهم توپ و تشر های اداره ماليات - بد جوری قالب تهی ميکنيم و قلب مان گارامپ گورومپ ميزند ؛ کفش و کلاه کرديم و رفتيم اداره ماليات . چنان بارانی ميباريد که انگاری ما تحت آسمان سوراخ شده است و بخيه بر دار هم نيست ! توی پارکينگ ؛ هر چه به چپ
پيچيديم و راست پيچيديم و بالا رفتيم و پايين رفتيم ؛ جايی برای پارک کردن اتومبيل مان پيدا نکرديم . رفتيم دو تا خيابان آنور تر و ماشين را پارک کرديم و چون عينک مان خيس شده بود ؛ پرتش کرديم توی ماشين مان و رفتيم داخل ساختمان .
يکی از آن عليا مخدرات چهارصد کيلويی پشت ميز کارش نشسته بود و داشت چيزی را می لمبانيد . تا چشمش به ما افتاد تکانی بخود داد و گفت : چه کمکی می توانم به شما بکنم ؟

گفتيم : خانوم جان ! اولا که صبح عالی بخير ! دوما اينکه اسم مان حسن بن نوروزعلی است و اداره جليله حضرتعالی يک نامه ترسناک فدايت شوم برای مان فرستاده است و می خواهد بابای مان را بسوزاند ! آمده ايم اينجا اگر بدهی ای - چيزی داريم پرداخت کنيم چرا که می ترسيم بابای خدا بيامرزمان را بابت مالياتی که گويا بشما بدهکاريم از توی قبر در بياورند !!

عليا مخدره چهار صد کيلويی ؛ يکی دو دقيقه ای با کامپيوترش کلنجار ميرود و بعدش دو صفحه کاغذ را جلوی مان ميگذارد و ميفرمايد : امضا کنيد لطفا !
ما هر چه کاغذ ها را بالا پايين می کنيم چيزی به چشم مان نمی آيد . هر چه دقيق تر می شويم می بينيم جز چند خط سياه تو در تو چيز ديگری نمی بينيم .
ميگوييم : ببخشيد خانم جان ؛ما عينک مان را توی ماشين مان جا گذاشته ايم ؛ ميشود بی زحمت يک دقيقه آن عينک خودتان را بما قرض بدهيد تا بدانيم کجا را بايد امضا کنيم و چی را بايد امضا کنيم ؟؟
ميگويد : نوچ !
ميگوييم : ببخشيد ! چه فرموديد ؟؟
ميفرمايند : عينک مان را بشما نميدهيم . برويد از توی ماشين تان عينک خودتان را بياوريد .

ما هم دمغ و تو سری خورده و ليچار گويان ميآييم بيرون و ميرويم از توی ماشين مان عينک بی صاحب شده مان را بر ميداريم و تا بر گرديم به آن اداره لعنتی مثل موش آب کشيده ميشويم .

آقا ! ما صد ها داستان خنده دار از همين عينک بی صاحب شده مان داريم که اگر بخواهيم تعريف شان کنيم شما از خنده دل غشه ميگيريد .اما فعلا حال و حوصله تايپ کردن نداريم و چون تازه از سر کار بر گشته ايم بايد برويم نان و اشکنه ای بخوريم و از خجالت اين شکم بی هنر پيچ پيچ هم بر آييم .فعلا باقی بقای تان


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:14 PM


نظرات
 

avalan ke saaalaaaam .... dovomaaan aghye aziz yekam az in technology estefadeh kon khob ta rahat tar zendegi koni ..... LASIK befarmaeeeed .....
man kheeeeiliaro mishnasam kardano razian ... man khodamam mikardam vali oonaee ke cheshmashooon astigmatisme nemitoonan bokonan .....
kholase too sare ye tahghigh bezan bebin chi mige ....
ashkan

Posted by: ashkan at January 31, 2008 7:07 AM

اشکان جان نازنين

قربان آن قد و بالای نازنين تان برويم ! ما عينک لا کردار مان را بهانه کرده ايم تا دو کلام حرف حساب بزنيم . فی الواقع ما داريم يقه نسل خودمان را ميگيريم و بابت حماقت ها يش ملامتش ميکنيم تا بلکه نسل بعد از ما اشتباهات مان را تکرار نکند و از چاله به چاه در نيفتد .
فدای تان بشويم ؛ ما اگر چه نخورده ايم نان گندم اما ديده ايم دست مردم!!!
ما هم ميدانيم که اين روز ها با پيشرفت علم و تکنولوژی کوری را هم درمان ميکنند چه رسد به کم سويی چشمان آدميزادی چون گيله مرد نق نقو را ...

ما به در ميگوييم تا ديوار بشنود عزيز جان ؛ عينک و اينحرفها بهانه است .
بقول همولايتی های سابق : تی فدا !

Posted by: gilehmard at January 31, 2008 1:32 PM

هم اطاقي من قبل از انقلاب در دانشگاه امريكا يك طرفدار ( يا عزو ) دو آتشه سازمان فداييان خلق بود ( هنوز فداييان دو شقه نشده بودند) و بنابراين بيشتر
جلسات سياسي و رفت و آمدما در آپارتمان دانشگاهي ما انجام ميشد.
من و چند تا ديگه هم كه حتي يك كتاب از صدها كتاب و هزاران جزوه و نشريه
كمونيستها را نخوانده بوديم و اگرم ميخوانديم چيزي ازون همه كلمات و جملات
قلمبه سلمبه دستگيرمان نميشد , مينشستيم و گوش ميكرديم ( يا چاي و
شيريني و غذا مياورديم كه دهانها خشك و انرژيها تمام نگردد)
تصور ميكرديم كه آنكسي كه در بحث خويش آنقدر از كلمات و جملات سخت و
گنده( صدمني و هزار مني) استفاده نموده كه ما اصلا هيچ از سخنانش دستگيرمان نگرديده ,همانا از بقيه دانشمند تر و فيلسوفتر و خلقي تر است !
يك عكس بزرگ هم اين رفيق زده بود بالاي تخت خوابش. نميدانستم كه عكس
متعلق به مائو بود يا لنين ؟ هنوز هم نميدانم ! با وجوديكه هم پسر خوبي بود
هم همكلاسي و هم رفيقم جرعت نميكردم كه سعوال كنم , چون قرار
بود كه بدانم !
به ما ياد نداده بودند كه سعوال كنيم , بلكه ياد داده بودند كه بايد همه چيز را
بدانيم و بعد به رخ ديگران بكشيمشان. ندانستن يك ننگ و يك كمبود شخصيتي به حساب آورده ميشد.
بعد از اينكه در واشنگتن آن تظاهرات بزرگ ( وقتي شاه به امريكا آمد) انجام
گرفت و در لوس آنجلس دانشجويان ايراني ماشينهاي پليس را به آتش
كشيدند , يك تظاهرات چند صد نفره هم چپي ها در سنت لويز كه بقل
گوشمان است برگزار نمودند . ما نيز به اين تظاهرات رفتيم.
يكي از اين شعارهايي را كه هي تكرار ميكرديم اين بود:
شاه "ORDERD " ماشالا ............ "DOWN WITH " ماشالا
ما همي كه اين شعار را با صداي بلند و فرياد تكرار ميكرديم ، از خود نيز ميپرسيديم كه خدايا اين آقا ماشالا ديگه كيه كه شاه بهش دستوري داده و ما هم هي داريم ميگيم كه DOWN WITH HIM و شاه چه دستوري به آقا ماشالا داده كه ما مخالفتمان را باهاش داريم ابراز ميكنيم ؟
وقتي كه از تظاهرات برگشتيم پسر عمه من همين سعوال را از من كرد.
گفتم حالا كه هر دوتامون نميدونيم پس از رفيق فدايي خلقم كه سرپرست
تظاهرات هم بود سعوال ميكنم.
وا مصيبتا كه وقتي اين سعوال را مطرح كردم , رفيق فداييم چقدر از دستم
ناراحت شد و به هر دوي ما توپ و تشر زد كه با غلط گفتن شعار تظاهرات
را خراب كرده ايم . انگار اگه من نميتونستم با اون لهجه غليظ فارسي رفقا
شعار انگليسيشان را درك كنم , اون ده بيست امريكايي كه شعارمان را
ميشنيدند ميتوانستند !
خلاصه شعار در واقع اين بود:
SHAH ORDERD MARSHAL LAW
DOWN WITH MARSHAL LAW
گويا شاه حكومت نظامي اعلام كرده بوده و ما داشتيم بر ضدش تظاهرات
ميكرديم . ولي كسي كه به ما نگفته بود !
پس اگر انقلاب به بيراهه رفت شايد تقصير من است كه MARSHAL LAW را
با آق ماشالا اشتباه گرفته بودم !

Posted by: حميد at January 31, 2008 9:45 PM

Hamid,
It was great. If we knew the results after those demonstrations we would not say down with shah. IN fact Shaha was more anti-akhond and religious.

Posted by: ali at January 31, 2008 11:10 PM

به آخونده ميگن : سنتور حرامه؟ ميگه : بله! ميگن : ارگ ؟ ميگه بله! ميگن : شيپور ؟ ميگه : بله ! ميگن : پس خميني اي امام رو با گوز بزنيم

Posted by: stepap at February 1, 2008 5:04 PM

گیله مرد عزیز . مرسی که قدم رنجه کردید و مرسی از کامنت پر مهر شما که من رو این آخر شب شنبه ایی در گوشه ایی از آلمان خیلی خوشحال کرد . مخصوصا گیلکی برای من همیشه پرخاطره ست و از شنیدن و خوندنش لذت میبرم . در مورد عینک هم باید بگم که من هم از جمله کسانی هستم که بدون عینک خیلی بد و تیره و تار میبینند ؛ ولی الان فکر میکنم 14 سالی هست که لنز میزنم و از اونزمان باور کنید گاه یادم میره که چشمم ضعیفه ...ولی خوب بدیهای خودش رو هم داره اینه که از ساعت هشت شب به بعد دوباره عینکی به چشم میزنم و از میان این دوقاب فلزی به دنیای دورو اطرافم نظاره میکنم . منهم با عینک بدبختی زیاد کشیدم . ولی خوب اگر این اداره مالیات از شما این مبالغ کلان رو نمیخواست میتونستید با لیزر یا متدهای جدیدی که مخصوص چشمان ضعیفه ؛ چشمانتان رو بقول معروف دوباره آپدیت کنید و خلاصه تیپ جدیدی رو اختیار کنید . بازهم ممنونم از لطف شما و براتون آخر هفته خوب و آرامی رو آرزومندم . سبز باشید و همواره آفتابی . شمی قوربان .

Posted by: شهره at February 2, 2008 1:04 PM

ba salam khedmate gilehmarde aziz,
afv befarmaiid agar dar in se chahar satr az shoma taarif nakonam chera ke niazi be taarife mane haghir nist, zibaiie ghalame shoma amma gahgah dar miane neveshtehaie zibaie shoma kalamati mibinam ke shirinie anra kami barayam kam mikonad va mara bar an midarad ke barayetan benvisam.
gilehjan khodemanim dar an matlabe akhari agar nemineveshti siahpooste 400 kilooii cheghadr az bare matn kam mishod be nazare man hich va ensani ham ba rango vaznash khatab nemishod
te jane ghorban
raha
sweden

Posted by: raha at February 3, 2008 8:31 AM

رها جان .
حق با جنابعالی است و بنده از اين بابت پوزش می طلبم . اما چه کنم عزيز جان ؟ گاهی مهار اين قلم بی صاحب شده مان از دست مان در ميرود و از اين بند ها به آب ميدهيم . از ياد آوری صميمانه شما ممنونم .تی بلا می سر

Posted by: gilehmard at February 3, 2008 6:32 PM

گيله مرد غزيز!
سلام
ديشب عمو گرامي استاد مهدي غبرائي را زيارت كردم و امروز غروب مي خواهد برايمان سخنراني كند!
خطرات شاهنشاهي اش همه از عادل آباد شيراز است تا گوهردشت ويا قصر
با آينكه حقوق سياسي دانشگاه را ديده اما فقط كار برگردان بيش از50 آثار برتر درادبيات دنيا را بفارسي دارد از عينك صد البته استفاده مي كند!

كوري نوشته زوزه ساراماگو از نشر مركز و دل سگ اثر ميخائيل بولگاكف نشر اقبال از كارهاي وي است نشر نيلوفر هم تا حال دوبار بادبادك باز خالد حسيني همشهري شما در امريكا را بفارسي برگردانده است
آثار و احوال ويليام فاكنر را كه ويليام اوكانر نوشه نشر نسل قلم بيرون داده است حتما در كتابخانه ات از ابر گيله مرد غبرايي كتابهاي داريد! و گر نه تانگوي تك نفره (زندگي نامه آنتوني كوئين)
شاد سربلند بمانيد
با احترام فراوان

Posted by: .Kianoushحسن کیانوش at February 7, 2008 11:31 PM
Post a comment









Remember personal info?








آرشيو
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63