March 3, 2008
ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند .....!!


روستا زاده ای را به مدرسه گذاشته بودند . چند سالی گذشت . وقتی به روستايش باز گشت ؛ خلايق ديدند همان عامی بيسوادی است که بود .
پدرش پرسيد : در اين مدت دراز ؛ عمرت را صرف چه کاری کردی ؟
گفت : والله به مدرسه ميرفتم .
پدر گفت : چه مدرسه ای رفته ای که هنوز هم خواندن و نوشتن را نميدانی ؟؟
گفت : والله ! از شانس خوش مان ؛ يک روز من بيمار ميشدم ِيک روز استادم .يک روز من به گرمابه ميزفتم يک روز استادم . يک روز من جامه می شستم يک روز استادم . روز هفتم هم که آدينه بود !!
حالا حکايت ماست :

ما توی اين خراب آباد ؛ نان مان به کون آسمان بند است .يعنی فی الواقع اگر آسمان سر ناسازگاری ساز بکند ؛ نه تنها نان مان آجر ميشود بلکه ممکن است دور از جان شما زير بار اينهمه صورتحساب های رنگ وارنگ و جور واجور خفه هم بشويم .

حقيقت اين است که همزمان با قاراشميش شدن اوضاع اقتصادی ينگه دنيا ؛ هوای امريکا هم جنون گرفته !! نه بهارش معلوم است نه پاييزش ؛ نه زمستانش معلوم است نه تابستانش . گاهی می بينی که هفته ای هفت روزش باران ميبارد . گاهی می بينی وسط تابستان تگرگ از آسمان ميبارد . گاهی توی چله زمستان هوا چنان گرم ميشود که می توانی به کنار دريا بروی و با خيال راحت شنا کنی . خلاصه اينکه اوضاع از هر نظر قمر در عقرب شده !

در اين گير و دار ؛ سيل صورتحساب ها همچنان بسوی مان سرازير است و اين لاکردار ها نه زمستان و تابستان سرشان ميشود و نه از باد و باران کک شان ميگزد .
هنوز پول بيمه ماشين هايمان را نداده ايم که قبض بيمه درمانی مان از راه ميرسد ؛ با هزار زور و زحمت پول بيمه را می سلفيم می بينيم که قبض بيمه خانه مان از راه رسيده . هنوز آنرا نداده ايم که سر و کله قبض بيمه مغازه مان پيدا ميشود .تا ميآييم به خودمان بجنبيم و نفسی تازه کنيم می بينيم که بايد پول بيمه کارمندان و کارگران مان را بدهيم . حالا قسط خانه و مغازه و ماليات و شهريه دانشگاه بچه ها و قسط ماشين و هزار تا زهر مار ديگر بکنار .

در اين سگستان و سنگستان ؛ ما شده ايم عينهو خر عصاری ! هی دور خودمان می چرخيم و هی بالا و پايين ميرويم و دست آخر می بينيم که نان ميدود و آب ميدود و ما هم لنگ لنگان به دنبال شان . يعنی فی الواقع همان خر سياه است و همان راه آسياب !!

از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان ؛ ما از پستچی محله مان بدمان ميآيد ! تا چشم مان به هيکلش می افتد که با يک عالمه فبض و صورتحساب دارد بطرف صندوق پستی خانه مان ميآيد تن مان شروع ميکند به لرزيدن ! آخر اين لاکردار ها نامه فدايت شوم که برای مان نمی آورند . هر روز ده تا قبض و صورتحساب را توی صندوق مان می چپانند و راه شان را ميکشند و ميروند . آنوقت ما بايد با هزار جان کندن اين صورتحساب های بی پير را پرداخت بکنيم و جيک مان هم در نيايد .

حالا لابد خواهيد پرسيد نا سازگاری آسمان چه ربطی به نان خوردن مان دارد ؟ قربان قد و بالای نازنين تان برويم . ما از خاک خدا نان می خوريم . کاسب حبيب خدا هم هستيم . يعنی کنار بزرگراه شماره هشتاد فروشگاهی داريم که از شير مرغ تا جان آدميزاد در آن پيدا می شود . ميوه و بادام و خربوزه و پسته و نميدانيم هزار تا هله هوله ديگر می فروشيم . وقتی هوا آفتابی باشد خلايقی که از اين بزرگراه ميگذرند ؛ ميآيند جلوی فروشگاه ما ن توقفی ميکنند و نفسی تازه ميکنند و چند دلاری - يا چند ده دلاری - ميوه ای ؛ تره باری ؛ نوشابه ای ؛ آبجوی خنکی ؛ دوغی و دوشابی ميخرند و چرخ زندگی مان را می چرخانند .اما وقتيکه هوا بارانی است و باد هم دارد همه جا را کن فيکون ميکند ؛ کدام آدم عاقلی ميآيد جلوی فروشگاه مان - آنهم در اين بر و بيابان - توقف ميکند و چهار دلار می سلفد ؟؟ اگر خودتان بوديد اين کار را ميکرديد ؟؟ اين است که ميگوييم نان مان به کون آسمان بند است و حالا چند گاهی است که اين آسمان هم با ما لج افتاده و دارد نان مان را آجر ميکند .

حکايت مان ؛ حکايت همان خرکی است که مرحوم مغفور رشيد وطواط ؛ هفتصد هشتصد سال پيش ؛ داستانش را در سه بيت شرح داده است :
من همان گويم کان لاشه خرک
گفت و می کند به سختی جانی
چه کنم ؟ بار کشم ؛ راه برم
که مرا نيست جز اين درمانی
يا بميرم من ؛ يا خر بنده
يا بود راه مرا پايا نی .......

بعضی اوقات ما به اين آقای سعدی عليه الرحمه حسودی مان ميشود . به خودمان ميگوييم کاشکی ما هم مثل اين جناب سعدی توی هفت تا آسمان يک ستاره نداشتيم در عوض می توانستيم شب ها با خيال راحت کپه مرگ مان را بگذاريم و روز ها نه بيل بزنيم نه پايه انگور بخوريم تو سايه !!

حالا چرا به آقای سعدی حسودی مان ميشود دليلش اين شعر ايشان است :

نه بر اشتری سوارم ؛ نه چو خر به زير بارم
نه خداوند رعيت ؛ نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشانی معدوم ندارم
نفسی ميکشم آهسته و عمری به سر آرم .

شايد توی دوره زمانه ای که مرحوم سعدی ميزيسته اند ؛ ميشد " غم موجود و پريشانی معدوم " نداشت ؛ اما توی دوره زمانه ما ؛ آنهم در اين ينگه دنيای لعنتی ؛ که بقول معروف ز منجنيق فلک سنگ فتنه ميبارد ؛ مگر ميتوان آهسته نفسی کشيد و عمری به سر آورد ؟؟؟ آنهم در زمان و زمانه ای که بقول شاعر :
يک تن آسوده در جهان ديدم
آنهم آسوده اش تخلص بود !!

در هر حال ؛ اين روز ها ؛ ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا گيله مردی که ما باشيم نانی به کف نياوريم و به غفلت نخوريم ! اما خب چه ميشود کرد ؟
شب های هجر را گذرانديم و زنده ايم
ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود .

و حرف آخر اينکه :
ای زر ؛ تويی آنکه جامع لذاتی
محبوب جهانيان به هر اوقاتی
بی شک تو خدا نه ای ! وليکن به خدا
ستار عيوب و قاضی الحاجاتی ....


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:18 PM


نظرات
 

گيل مرد عزيز!
شيخ سعدي زمانه ما همشهري گرامي مان صياد( صمدآقا فرزند ننه از ده بالا) است و رفيق موافق وي هادي قند خرسندي است!
برايت كسي را كانديدا بكنيد ! حزين كه بانادر شاه به هندوستان بد كسي نبود كه در بنارس بارگاه و زيارتگاه دارد كه داويش هندي و اكثر دنيا به آرامگاهش مي روند كه دويست قبل تبعيد شده است!
. واما....
گويند كه دوزخي باشد عاشق و مست!
روز زن بر شما در امريكا كه بزرگ داشت آن در سال گذشته ممنوع بوده مبارك باد و نيز
نوروز و زائيش طبيعت را از آلان مبارك باد مي گوئيم!

Posted by: .Kianoushحسن کیانوش at March 4, 2008 6:44 AM

AZ KHOSHI MINAL

Posted by: MINA at March 5, 2008 1:25 AM

just doing my job sir They mail to you not us. Our job is hard enough sir don't make it harder.
PS don't forget my Xmas gift this year like last year.

Posted by: yourmail man from Texas at March 6, 2008 9:37 AM

گيله مرد جان:
آسمان با شما لج نيفتاده , بلكه به مليونها انسان در فلاتهاي خشك و بي
آب و علف جهان لج افتاده كه وقتي باران ندارند , نان براي خوردن هم ندارند.
حال اين ميان آسمان زردگي كرده و با يه تير دو نشون زده و باران آنهايي را كه با باران مسعلشون حل ميشه را بر سر شمايي كه با باران مسعله پيدا
ميكنيد خالي ميكند. فكر كنم انسان اسم اين عمل را عدل اللهي گذاشته !
شايدم در واقع خدا و عدل اللهي افسانه نباشه و وجود داشته باشند , ليك
اين زمانه با اون همه دود ماشين و كارخونه و ديگر چيزها كه بشر اختراع
كرده , بسته زبون خدا ديگه نميتونه كره زمين رو درست ببينه و هي
اشتباهي باد و باران و برف و تگرگ و گرد باد و ازين چيزها اين بر و اون بر
زمين ميفرسته.

ايكاش جاي اينكه از نسل ميمون بوديم , از نسل خرس بوديم و ميتوانستيم
بدون ترس و واهمه چند ماه زمستان را استراحت نماييم.

Posted by: حميد at March 6, 2008 9:02 PM

"باد هم سراپا سرمست سادگی هاش بود,
وقتی که می دید
هنوزم که هنوزه
- سکوت -
سین هفتم سفره هفت سین هرسالشه"

"عیدانه " - آخرین دستنوشته "دلتنگ دلتنگی های آسمان" - بهانه دیدار شما را دارد...

Posted by: دلتنگ دلتنگی های آسمان at March 7, 2008 9:06 AM
Post a comment









Remember personal info?








آرشيو
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63