روستا زاده ای را به مدرسه گذاشته بودند . چند سالی گذشت . وقتی به روستايش باز گشت ؛ خلايق ديدند همان عامی بيسوادی است که بود .
پدرش پرسيد : در اين مدت دراز ؛ عمرت را صرف چه کاری کردی ؟
گفت : والله به مدرسه ميرفتم .
پدر گفت : چه مدرسه ای رفته ای که هنوز هم خواندن و نوشتن را نميدانی ؟؟
گفت : والله ! از شانس خوش مان ؛ يک روز من بيمار ميشدم ِيک روز استادم .يک روز من به گرمابه ميزفتم يک روز استادم . يک روز من جامه می شستم يک روز استادم . روز هفتم هم که آدينه بود !!
حالا حکايت ماست :
ما توی اين خراب آباد ؛ نان مان به کون آسمان بند است .يعنی فی الواقع اگر آسمان سر ناسازگاری ساز بکند ؛ نه تنها نان مان آجر ميشود بلکه ممکن است دور از جان شما زير بار اينهمه صورتحساب های رنگ وارنگ و جور واجور خفه هم بشويم .
حقيقت اين است که همزمان با قاراشميش شدن اوضاع اقتصادی ينگه دنيا ؛ هوای امريکا هم جنون گرفته !! نه بهارش معلوم است نه پاييزش ؛ نه زمستانش معلوم است نه تابستانش . گاهی می بينی که هفته ای هفت روزش باران ميبارد . گاهی می بينی وسط تابستان تگرگ از آسمان ميبارد . گاهی توی چله زمستان هوا چنان گرم ميشود که می توانی به کنار دريا بروی و با خيال راحت شنا کنی . خلاصه اينکه اوضاع از هر نظر قمر در عقرب شده !
در اين گير و دار ؛ سيل صورتحساب ها همچنان بسوی مان سرازير است و اين لاکردار ها نه زمستان و تابستان سرشان ميشود و نه از باد و باران کک شان ميگزد .
هنوز پول بيمه ماشين هايمان را نداده ايم که قبض بيمه درمانی مان از راه ميرسد ؛ با هزار زور و زحمت پول بيمه را می سلفيم می بينيم که قبض بيمه خانه مان از راه رسيده . هنوز آنرا نداده ايم که سر و کله قبض بيمه مغازه مان پيدا ميشود .تا ميآييم به خودمان بجنبيم و نفسی تازه کنيم می بينيم که بايد پول بيمه کارمندان و کارگران مان را بدهيم . حالا قسط خانه و مغازه و ماليات و شهريه دانشگاه بچه ها و قسط ماشين و هزار تا زهر مار ديگر بکنار .
در اين سگستان و سنگستان ؛ ما شده ايم عينهو خر عصاری ! هی دور خودمان می چرخيم و هی بالا و پايين ميرويم و دست آخر می بينيم که نان ميدود و آب ميدود و ما هم لنگ لنگان به دنبال شان . يعنی فی الواقع همان خر سياه است و همان راه آسياب !!
از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان ؛ ما از پستچی محله مان بدمان ميآيد ! تا چشم مان به هيکلش می افتد که با يک عالمه فبض و صورتحساب دارد بطرف صندوق پستی خانه مان ميآيد تن مان شروع ميکند به لرزيدن ! آخر اين لاکردار ها نامه فدايت شوم که برای مان نمی آورند . هر روز ده تا قبض و صورتحساب را توی صندوق مان می چپانند و راه شان را ميکشند و ميروند . آنوقت ما بايد با هزار جان کندن اين صورتحساب های بی پير را پرداخت بکنيم و جيک مان هم در نيايد .
حالا لابد خواهيد پرسيد نا سازگاری آسمان چه ربطی به نان خوردن مان دارد ؟ قربان قد و بالای نازنين تان برويم . ما از خاک خدا نان می خوريم . کاسب حبيب خدا هم هستيم . يعنی کنار بزرگراه شماره هشتاد فروشگاهی داريم که از شير مرغ تا جان آدميزاد در آن پيدا می شود . ميوه و بادام و خربوزه و پسته و نميدانيم هزار تا هله هوله ديگر می فروشيم . وقتی هوا آفتابی باشد خلايقی که از اين بزرگراه ميگذرند ؛ ميآيند جلوی فروشگاه ما ن توقفی ميکنند و نفسی تازه ميکنند و چند دلاری - يا چند ده دلاری - ميوه ای ؛ تره باری ؛ نوشابه ای ؛ آبجوی خنکی ؛ دوغی و دوشابی ميخرند و چرخ زندگی مان را می چرخانند .اما وقتيکه هوا بارانی است و باد هم دارد همه جا را کن فيکون ميکند ؛ کدام آدم عاقلی ميآيد جلوی فروشگاه مان - آنهم در اين بر و بيابان - توقف ميکند و چهار دلار می سلفد ؟؟ اگر خودتان بوديد اين کار را ميکرديد ؟؟ اين است که ميگوييم نان مان به کون آسمان بند است و حالا چند گاهی است که اين آسمان هم با ما لج افتاده و دارد نان مان را آجر ميکند .
حکايت مان ؛ حکايت همان خرکی است که مرحوم مغفور رشيد وطواط ؛ هفتصد هشتصد سال پيش ؛ داستانش را در سه بيت شرح داده است :
من همان گويم کان لاشه خرک
گفت و می کند به سختی جانی
چه کنم ؟ بار کشم ؛ راه برم
که مرا نيست جز اين درمانی
يا بميرم من ؛ يا خر بنده
يا بود راه مرا پايا نی .......
بعضی اوقات ما به اين آقای سعدی عليه الرحمه حسودی مان ميشود . به خودمان ميگوييم کاشکی ما هم مثل اين جناب سعدی توی هفت تا آسمان يک ستاره نداشتيم در عوض می توانستيم شب ها با خيال راحت کپه مرگ مان را بگذاريم و روز ها نه بيل بزنيم نه پايه انگور بخوريم تو سايه !!
حالا چرا به آقای سعدی حسودی مان ميشود دليلش اين شعر ايشان است :
نه بر اشتری سوارم ؛ نه چو خر به زير بارم
نه خداوند رعيت ؛ نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشانی معدوم ندارم
نفسی ميکشم آهسته و عمری به سر آرم .
شايد توی دوره زمانه ای که مرحوم سعدی ميزيسته اند ؛ ميشد " غم موجود و پريشانی معدوم " نداشت ؛ اما توی دوره زمانه ما ؛ آنهم در اين ينگه دنيای لعنتی ؛ که بقول معروف ز منجنيق فلک سنگ فتنه ميبارد ؛ مگر ميتوان آهسته نفسی کشيد و عمری به سر آورد ؟؟؟ آنهم در زمان و زمانه ای که بقول شاعر :
يک تن آسوده در جهان ديدم
آنهم آسوده اش تخلص بود !!
در هر حال ؛ اين روز ها ؛ ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا گيله مردی که ما باشيم نانی به کف نياوريم و به غفلت نخوريم ! اما خب چه ميشود کرد ؟
شب های هجر را گذرانديم و زنده ايم
ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود .
و حرف آخر اينکه :
ای زر ؛ تويی آنکه جامع لذاتی
محبوب جهانيان به هر اوقاتی
بی شک تو خدا نه ای ! وليکن به خدا
ستار عيوب و قاضی الحاجاتی ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:18 PM
گيل مرد عزيز!
شيخ سعدي زمانه ما همشهري گرامي مان صياد( صمدآقا فرزند ننه از ده بالا) است و رفيق موافق وي هادي قند خرسندي است!
برايت كسي را كانديدا بكنيد ! حزين كه بانادر شاه به هندوستان بد كسي نبود كه در بنارس بارگاه و زيارتگاه دارد كه داويش هندي و اكثر دنيا به آرامگاهش مي روند كه دويست قبل تبعيد شده است!
. واما....
گويند كه دوزخي باشد عاشق و مست!
روز زن بر شما در امريكا كه بزرگ داشت آن در سال گذشته ممنوع بوده مبارك باد و نيز
نوروز و زائيش طبيعت را از آلان مبارك باد مي گوئيم!
AZ KHOSHI MINAL
Posted by: MINA at March 5, 2008 1:25 AMjust doing my job sir They mail to you not us. Our job is hard enough sir don't make it harder.
PS don't forget my Xmas gift this year like last year.
گيله مرد جان:
آسمان با شما لج نيفتاده , بلكه به مليونها انسان در فلاتهاي خشك و بي
آب و علف جهان لج افتاده كه وقتي باران ندارند , نان براي خوردن هم ندارند.
حال اين ميان آسمان زردگي كرده و با يه تير دو نشون زده و باران آنهايي را كه با باران مسعلشون حل ميشه را بر سر شمايي كه با باران مسعله پيدا
ميكنيد خالي ميكند. فكر كنم انسان اسم اين عمل را عدل اللهي گذاشته !
شايدم در واقع خدا و عدل اللهي افسانه نباشه و وجود داشته باشند , ليك
اين زمانه با اون همه دود ماشين و كارخونه و ديگر چيزها كه بشر اختراع
كرده , بسته زبون خدا ديگه نميتونه كره زمين رو درست ببينه و هي
اشتباهي باد و باران و برف و تگرگ و گرد باد و ازين چيزها اين بر و اون بر
زمين ميفرسته.
ايكاش جاي اينكه از نسل ميمون بوديم , از نسل خرس بوديم و ميتوانستيم
بدون ترس و واهمه چند ماه زمستان را استراحت نماييم.
"باد هم سراپا سرمست سادگی هاش بود,
وقتی که می دید
هنوزم که هنوزه
- سکوت -
سین هفتم سفره هفت سین هرسالشه"
"عیدانه " - آخرین دستنوشته "دلتنگ دلتنگی های آسمان" - بهانه دیدار شما را دارد...


نظرات