مستراح ....
مردى شهرى ، شبى به قريه اى پرت افتاده ، در خانه ى روستايى فقيرى اتراق كرد .چون بامداد شد از او پرسيد : مستراح كجاست ؟
روستايى ، معنى اين سخن در نيافت ، ناچار نزد زن خود رفت كه :
-- مهمان از مستراح مى پرسد ، تو ميدانى چيست ؟
زن گفت : -- من نيز نميدانم ، اما حفظ آبرو را ، به او بگو : " داشتيم ، بچه ها خوردند رفتند صحرا ..!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:22 PM | نظرات (182)
اسحق مرد ... !!
يك آقاى خيلى خسيس و ناخن خشكى ، پس از يك عمر مرارت و جان كندن و پول در آوردن و پس انداز كردن و كنس بازى و گدا بازى ، بالاخره از گردش روزگار خسته شد و به سراى باقى شتافت . بازماندگان آن مرحوم مبرور ، خواستند دوستان و آشنايان و اقوام را از مرگ او با خبر كنند ، بنا بر اين تصميم گرفتند يك آگهى ترحيم در يكى از روزنامه هاى كثير الانتشار چاپ كنند تا خلايق بدانند كه آقاى اسحق خان به رحمت خدا رفته است .
همسر آقاى اسحق خان كه در ناخن خشكى و باجى خيرم ده بازى ، دستكمى از آن مرحوم مغفور نداشت ، به دفتر روزنامه زنگ زد و گفت كه مى خواهد براى مرحوم مبرور اسحق خان يك آگهى ترحيم بگذارد .
از دفتر روزنامه به اطلاع ايشان رساندند كه براى چاپ آگهى ، ميبايست سطرى شصت دلار پرداخت كنند .
خانم اسحق خان تاملى كرد و توى ذهنش چرتيكه انداخت و ديد نه بابا ، اگر قرار باشد يك آگهى سه چهار سطرى توى روزنامه چاپ كند بايد دستكم دويست دلار بسلفد . بناچار بناى چانه زدن را گذاشت و دست آخر در آمد كه :
-- آقا ! يه آگهى بذار در دو كلمه : اسحق مرد ..!!
آقايى كه از دفتر روزنامه با خانم اسحق صحبت ميكرد در آمد كه : آخر خانم جان ! اين كه نشد آگهى !! مگر ميشود با دو كلمه آگهى چاپ كرد ؟
خانم اسحق در جواب گفت :
-- حالا كه اينطوره ، پس بنويس : اسحق مرد ، يك BMW مدل سال هشتاد نيز بفروش ميرسد !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:15 PM | نظرات (168)
محض خنده ...!
يك آقاى بسيار بسيار خسيسى ، كه جان هم به عزراييل نميداد ، تصميم گرفته بود خودكشى بكند .
رفت توى شهر و گشت و گشت و بلند ترين ساختمان شهر را پيدا كرد و خودش را با آسانسور به آخرين طبقه ى آن رساند و خواست از پنجره بپرد بيرون . اما يكى دو دقيقه اى تامل كرد و بعدش هم تلفن همراهش را از جيبش در آورد و به همسرش تلفن كرد و گفت :
-- عفت جان ، امروز فقط براى يك نفر غذا درست كنى ها !! چون من ناهار نميام ...!!
بعد خودش را از آن بالا پرت كرد پايين و جان به جان آفرين تسليم كرد .!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:55 PM | نظرات (190)
محض اطلاع ...!
در خبر ها آمده است كه : ايالات متحده امريكا ، سالانه هفت ميليارد دلار كمك بلاعوض ، در اختيار اسراييل قرار ميدهد .
برا ى آنهايى كه با چرتيكه و ماشين حساب سر و كار دارند ، روشن است كه با توجه به جمعيت اسراييل ، هر اسراييلى ، سالانه هفت هزار و پانصد دلار، از دولت امريكا ، ناز شست ميگيرد !!
حالا چرا ؟؟ چرايش را خودتان پيدا كنيد ..!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:46 PM | نظرات (204)
دنياى آدم بزرگا ....و دنياى آدم كوچيكا ...
.........براى بهار ...و ريحان ...
يه آقا كوچولويى ، يه نامه اى براى خدا نوشته و گفته :
-- خدا جون ، ممنونم كه يه داداش كوچولو به من دادى ، اما اونچه كه من خواسته بودم ، يه توله سگ بود نه يه داداش كوچولو !!
ميدونى بهار ؟ ميدونى ريحان ؟ ميدونى چه آرزويى دارم ؟
آرزو دارم كه كاشكى آدما ، هميشه بچه ميموندن ..!!
اگه آدما بزرگ نميشدن ، چه دنياى خوب و با صفايى ميداشتيم ...
ميدونى بهار ؟ ميدونى ريحان ؟ من گاهى وقتا مثل بچه ها ميشم ! ، دوز و كلك بلد نيستم ، هى سرم كلاه ميره ، هى ديگرون منو ملامت ميكنن : " بچه نشو آقا !!.. مگه بچه اى آقا ؟؟... " . ولى من اين بچگى رو دوست دارم ، دنياى بى آلايش و پاكيه ..نه دروغ توشه ، نه دوز و كلك ...
ميدونى بهار ؟ ميدونى ريحان ؟ من يه جور صداقت محض در شما ها مى بينم ، يه جور بى ريايى ،... خوبه كه همينطور بچه بمونين .! پاك و با صفا ....و بدور از همه ى پليدى ها و پلشتى ها ...
من هم يه بچه م ، اگر چه پنجاه سالمه ! اما دلم ميخواد هيچوقت بزرگ نشم ، من از پلشتى دنياى آدماى بزرگ بدم مياد ، دوستام به من ميگن كه من آدم شيشه اى ام !، زود ميشكنم ،....راس ميگن والله ، من يه آبگينه م ، اگه يه سنگريزه به من بخوره ، جيرينگى ميشكنم ، ميشكنم و پخش و پلا ميشم ! .
ميدونى بهار ؟ ميدونى ريحان ؟ من از دنياى آدماى بزرگ سر در نميارم . دنياشون برام ناشناخته ست .
من يه دخترى دارم كه امسال ميره سال دوم دانشگاه ، ميخواد حقوق بخونه ،اسمش " آلما " ست . اونقدر ساده و مهربون و با صفاست كه من گاهى آرزو ميكنم كاشكى مثل او بودم . عينهو آب زلال چشمه سارهاى رامسره ، ..دروغ بلد نيست ، عاشق بچه هاست ، عاشق حيووناست ، اصلا عاشق همه ى كائناته ...
من ، سالها پيش ، خيلى بى شيله پيله و پاك بودم ، اما از بس ملامتم كردن ، از بس سرم كلاه گذاشتن ، از بس چوب تو آستينم كردن .....، حالا فكر ميكنم كه خودم هم يه حقه بازم ..!!
ميدونى بهار ؟ ميدونى ريحان ؟ من يه گيله مردم ، بيست ساله كه آواره ى كشور ها و قاره هام ، اما هنوز هم يه گيله مرد ساده م ، يه گيله مردى كه ميخواد بچه بمونه ، نميخواد بزرگ بشه .. نميخواد بره تو دنياى آدم بزرگا ...
چطوره تو همين دنياى آدم كوچيكا بمونم ؟؟ ها؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:57 PM | نظرات (175)
نامه به خدا ....
از طرف چند كودك خردسال ، نامه هايى براى حضرت باريتعالى فرستاده شده است كه متن آتها را در اينجا عينا نقل مى كنم :
:Dear God
, please put another holiday between Christmass and Easter
There is nothing good in there now -- GINNY
:Dear God
,Thank you for baby brother
but what i asked for was a puppy
i never asked for anything before , you can look it up . JOYCE
: Dear God
??How did you know you were God CHARLENE
Dear God :
I bet it s very hard for you to love all of everybody in the whole world .
There are only 4 people in our family and i can never do it . NAN
:Dear God
?? What does it mean you are a jealous God
I thought you had everything . JANE
Dear God :
How come you did all those miracles in the old days .
and don t do any now ?? SEYMOUR
Dear God :
If you watch in Church on Sunday
I will show you my new shoes . MICKEY
Dear God :
In Sunday school , they told us what you do ,
Who does it when you are on vacation ?? JANE
Dear God :
Please send Dennis Clark to a different camp this year . PETER
Dear God :
You don,t have to worry about me ,
I always look both ways . DEAN
Dear God :
It ,s o.k . that you made different religions .
But , don,t you get mixed up sometimes ?? ARNOLD
Dear God :
I keep waiting for spring , but it never did come yet .
Don,t forget . MARK
Dear God :
Who draws the lines around the countries ? NAN
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:54 PM | نظرات (196)
گاوم توئى ... خرم توئى ..!
ظل السلطان ، در اصفهان ، يك بار حسينقلى خان ايلخان بختيارى را به مهمانى ، از ده به شهر آورد و بسيار تجليل كرد و خصوصا او را يك روز در حضور رجال شهر ، در تالار يكى از كاخ هاى بزرگ صفوى ميهمانى كرد .
در همان لحظه ، ناگهان ، يك لر بختيارى ، سر و پا برهنه ، سراغ ايلخانى را گرفت و خود را به كاخ رساند و به مجلس در آمد و سلام گفت .
خان سر برداشت و خشمگين گفت :
-- برادر ، براى چه به شهر آمده اى ؟
گفت : آمده ام تو را زيارت كنم .
خان گفت : احمق ! خر و گاو و گوسفند را رها كردن ، و چندين فرسخ پياده به ديدن من آمدن ، چه ضرورت دارد ؟
لر گفت :
-- چه فرمايشى ميكنى خان ؟ خرم تويى ! گاوم تويى ! گوسفندم تويى ..! همه چيزم تويى ..!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:10 PM | نظرات (199)
حاجى چاخان و شركا.....!!
رفته بودم پيش حاجى چاخان ، تا لپه و لوبيا چشم بلبلى بخرم .يكى دو نفر توى مغازه اش بودند و خريد ميكردند .
من از ترس اينكه نكند حالا دوباره يقه مان را بگيرد و مخ مان را با چاخان هايش بخورد ، يكراست رفتم سراغ
قفسه ها و دو سه تا هله هوله برداشتم و خواستم بروم طرف قفسه ى لپه ها ، كه حاجى چاخان چشمش به
من افتاد :
-- به به ... آقاى دكتر !! چه عجب اينطرفها ؟ خوش آمدى ..! پارسال دوست امسال آشنا !! كجايى تو دكتر
جان ؟؟!! چرا سراغ ما نمى آيى ؟
بعدش از پشت پيشخوان آمد بيرون و با من دست داد و بنا كرد به چاخان كردن :
- اين خيار ها رو مى بينى ؟ همه اش مال مزارع خودمونه ! هيچكى تو امريكا همچو خيارى نميتونه بكاره !!
من نگاهى به جعبه ى خيار ها انداختم و ديدم روى جعبه ها ، به دو زبان انگليسى و اسپانيولى نوشته شده : محصول مكزيك !
شيطنتم گل كرد ، با خودم گفتم : حالا كه اين حاجى چاخان ، كلى مغز مان را ميخورد ، بهتر است يه خورده سر بسرش بگذارم .
گفتم : حاجى ! اين خيارا كه مال مكزيكوست ، مگه شما تو مكزيك هم مزرعه دارين ؟
گفت : به ! آقاى دكتر ، كجاى كارين شما ؟ ما بزرگ ترين مزارع مون تو مكزيكو ست ! مزرعه ى خيار ، مزرعه ى گوجه فرنگى ،
آلبالوى ايرونى ، ليمو شيرين ،.....هر چى دلتون بخواد ما توى مزارع مون تو مكزيك توليد مى كنيم ! اصلا ميدونى دكتر ؟ اين فروشگاههاى زنجيره اى ، مثل costco يا اين فروشگاههاى safeway همه ى ميوه هاش رو از مزارع ما مى خرن !!
من دوبار نگاهى به يكى دو جعبه خيار پلاسيده كه در گوشه اى گذاشته شده بود انداختم و يكهو چشمم افتاد به يك يخچال كوچك كه سه چهار تا كله ى گوسفند و هفت هشت تا ماهى يخ زده در آن چيده شده بود .
گفتم : -- آقاى حاجى ، انگار كله پاچه هم ميفروشين ؟
گفت : - به ...آقا رو باش ! همه ى اين فروشگاههاى زنجيره اى كه توى امريكاست، گوشت شون رو از ما مى خرن !!
در اين حيص و بيص ، پسرش هم از راه رسيد . سلام عليكى با ما كرد و دستى با ما داد و گفت :
- فلانى ، اون زمينات رو چيكارش كردى بالاخره ؟
گفتم : - كدوم زمينا ؟
گفت : - همون زمينا ديگه ! همونايى كه كنار اتوبان هشتاده !
من ، دوباره شيطنتم گل كرد . گفتم :
-- اوه ... اون زمينا رو ميگى ، ها ..! همون جا افتاده بابا !
گفت : - چند هكتاره ؟
من همينطورى از دهنم پريد : 26 هكتار ..
گفت : - آب ماب هم داره ؟
گفتم : -- آره بابا ، درست كنار شبكه ى آبرسانيه !
گفت : - خب ، چرا نميكاريش ؟
گفتم : -- چى بكارم داداش ؟ راستش حوصله شو ندارم !
گفت : -- ميخواى من برات بكارم ؟
گفتم : -- چرا نه ؟ چى ميكارى حالا ؟
گفت : -- هر چى بخواى ! ذرت ، خيار ، بادنجون ، گوجه فرنگى ، سبزيجات ، هر چى بخواى .. !
گفتم : -- آخه كلى ماشين آلات و تجهيزات لازمه كه بشه زمينو براى كشت آماده كرد .
گفت : -- به ... همه چى دارم دكتر جون ! از تراكتور بگير تا بلدوزر و كمباين و هواپيماى سمپاش ... !!
گفتم : -- چه بهتر از اين ؟ خب ، حالا كى مياى رو زمين من تا با هم قول و قرارهامون رو بذاريم ؟
گفت : -- فردا صبح ساعت ده خوبه ؟
گفتم : -- عاليه !!
با هم قرا گذاشتيم كه ساعت ده بيايد روى زمين من !! ام كدام زمين ؟ زمينى كه در كار نيست .
من لپه و لوبيا چشم بلبلى ام را خريدم و پولش را دادم و خواستم بيايم بيرون . حاجى چاخان دوباره جلويم سبز شد و گفت :
-- چه خبر هاى تازه دكتر ؟
گفتم : -- والله خبر تازه اى نيست .
خودش را بمن چسباند و يواشكى زير گوشم گفت :
-- ميدونى ديشب كى به من زنگ زد ؟
گفتم : نميدونم ، از كجا بدونم ؟
گفت : ديك چينى
گفتم : ديك چينى ديگه كيه ؟
گفت : معاون بوش ديگه بابا ! معاون رئيس جمهورى امريكا ديگه !!
گفتم : اوه ... معذرت ميخوام ، خب ، چى كارت داشت ؟
-- هيچى بابا ، به من تلفن كرد كه : حاجى ، پاشو دست اين شازده رو بگير ببرش ايرون ..!!
پرسيدم : كدوم شازده ؟؟
گفت : همين شازده ى خودمون ديگه بابا ! انگار تو هم اصلا تو باغ نيستى دكتر ؟! مگه ما چند تا شازده داريم ؟ يه شازده داريم كه اونم رضا شاه دومه ديگه ...!!
گفتم : خب ، شازده رو ببري ايران كه چى ؟ كه آخوندا سرشو ببرن ؟؟
گفت : نه بابا ! ميخوان شاهش كنن ديگه !!
گفتم : تو مگه شازده رو ميشناسى ؟
گفت : اى بابا ! هيچكى از من بهش نزديك تر نيست . جيك و بوك مون با هم يكيه !! من از كودكى باهاش خيلى رفيق بودم ، يادم مياد يه روز با من سر چها راه پهلوى قرار گذاشته بود ، من رفتم سر چهار راه ، شازده هم با هليكوپتر اومد اونجا سر چها راه !
منو برداشت ، با هم رفتيم الواتى.......!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:28 PM | نظرات (179)
مرخصى ...
يك روز ، حضرت باريتعالى تصميم مى گيرد كه به مرخصى برود .
كجا برود ؟ كجا نرود ؟
يكى از فرشتگان مقرب بارگاه كبريايى ، پيشنهاد كرد كه خداوند به " ونوس " برود .
خداوند فرمود : آه ... نه .. من ده هزار سال پيش ، به آنجا رفتم ، آنقدر گرم بود كه تمام تن و بدنم سوخت .
فرشته ى ديگرى گفت : ژوپيتر ؟
خداوندفرمود : نه ... نه ... اصلا حرفش را نزن ، من پنجهزار سال پيش به آنجا رفتم ، آنقدر سرد بود كه ما تحتم يخ زد !!
فرشته ى سوم پيشنهاد كرد : زمين !!
خداوند با خشم گفت : اوه نه .... اوه نه ، آنجا بدترين جاى ممكن است !! من دو هزار سال پيش ، يكبار به آنجا رفتم ، هنوز هم كه هنوز است مرا متهم ميكنند كه يك دختر يهود را حامله كرده ام ....!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:19 PM | نظرات (204)
گوش مجانى ....!!
دوست من على آقا ، گوش هايش سنگين شده است . هر چه هم دوا درمان كرده ، نتيجه اى نگرفته است .
دوست ديگرم آقا مهدي -- كه ما آقا مهدى شيدا صدايش مى كنيم - دلش مى خواهد براى على آقا شعر بخواند ، اما على آقاى بيچاره ، گوش هايش آنچنان سنگين شده كه نمى تواند شعر هايى را كه آقا مهدى مى خواند بشنود .
آقا مهدى ، عاشق اسماعيل خويى و شاملو ست ، در مهمانى ها و عروسى ها و جشن ها و گرد هم آيى هاى دوستانه ، از خويى و شاملو شعر مى خواند . هميشه ى خدا ، هفت هشت تا مجموعه ى شعر توى ماشينش دارد . اهل فلسفه و اينحرفها نيز هست ، گاهگدارى از نيچه و هگل ، براى مان نقل قول ميكند .
آقا مهدى ، آنقدر از شعر خوانى خوشش مى آيد كه گهگاه به يكى از دوستانش بيست دلار ميدهد تا بنشيند و به شعر هايى كه مى خواند گوش بدهد !
على آقاى ما ، دوست آقا مهدى نيز هست . گاهگدارى به محل كارش ميرود و آقا مهدى برايش شعر مى خواند . اما از آنجا كه گوش هاى على آقا ، اين روز ها ، خيلى سنگين شده ، شعر هايى را كه آقا مهدى مى خواند نمى شنود .
آقا مهدى ، چند روز پيش ، گشته بود و گشته بود ويك دكتر متخصص گوش گير آورده بود . بعد ، بدون اينكه على آقا خبر داشته باشد ، برايش وقت گرفته بود كه برود گوش هايش را به دكتر نشان بدهد ! بعدش هم به على آقا زنگ زده بود كه :
-- على جان ، فردا ساعت يازده صبح ، ميروى مطب دكتر فلانى ، خيابان فلان ، شماره ى فلان ، اين هم تلفن مطبش ! يادت نره ها ! سر موقع برى ها !!
و على آقا گفته بود :
-- مهدى جان ، قربانت بروم ، من توى آلمان و فرانسه و ايتاليا و امريكا ، اين گوش هاى لعنتى ام را به صد تا متخصص و جراح نشان داده ام و آنها گفته اند كه از دست شان كارى ساخته نيست . حالا بروم پيش اين دكتر كه چى ؟؟
و آقا مهدى در آمده بود كه :
-- بابا ! من بخاطر تو نميگم كه ! بخاطر خودم ميگم ..!!! حتما برى ها !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:03 PM | نظرات (171)
بناهاى آباد گردد خراب ....
تراژدى يازدهم سپتامبر ، و فروپاشى دو برج عظيم مركز تجارت جهانى نيويورك ، مرا به ياد آن شعر حكيم توس انداخت كه :
بناهاى آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پى افكندم از نظم كاخى بلند
كه از باد و باران نيابد گزند ...
در سال 1968 ميلادى ، انديشه ى ساختن مركز تجارت جهانى نيويورك ، توسط ديويد راكفلر و برادرش نلسون راكفلر ،
به مرحله ى اجرا در آمد .
مهندس طراح اين برج هاى دوگانه ، مونورو ياكاسكى ، امريكايى ژاپنى الاصل بود .
هزينه ى بناى اين ساختمانها ، در آن زمان يك ميليارد دلار شد .
پهناى پنجره ها 55 سانتيمتر بود و نجات يافتگان روز يازدهم سپتامبر از راه پنجره ها ، آدم هاى لاغر بودند .
اين دو ساختمان ، دويست و هشت آسانسور داشت كه 23 آسانسور آن بسيار سريع بود .
درجه ى حرارت در روز انفجار ، به يكهزار و دويست رسيد كه فولاد ها را آب كرد .
و جالب است بدانيد كه مهندس اين برجهاى دو قلو ، يعنى آقاى مونورو ياكاسكى ، خودش دچار بيمارى روانى ترس از
بلندى بود كه به آن در اصطلاح پزشكى Acrophobia ميگويند .
اين ساختمان هاى دو گانه ، روزانه پنجاه هزار كارمند و دويست هزار مراجعه كننده داشت .
ارتفاع اين ساختمانها 412 متر بود و براى ساختن آنها يكصد و هشتاد هزار تن فولاد و آهن بكار رفته بود .
هم اكنون در توكيو ، ساختمان بلندى ميسازند بنام " آيرو پوليس " . - يعنى شهر هوايى - با پانصد طبقه و به ارتفاع 1951متر .
به گنجايش چهارصد هزار نفر وبا يازده كيلو متر مربع مساحت كل . با تند ترين آسانسور كه ظرف پانزده دقيقه به آخرين طبقه ميرسد .
ساختمان اين بناى عظيم25 سال طول ميكشد و هزينه ى آن دويست ميليارد دلار است .
فردوسى بزرگوار ما ، هرگز به خيالش نمى آمد كه بناهاى پانصد طبقه بوجود خواهد آمد كه در نيم ساعت ، آيات جهل ، خرابش خواهند كرد ، و برج بابل هم چنين عظيم نبوده است ، ولى اين حماسه سراى بژرگ سرود كه :
بناهاى آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پى افكندم از نظم كاخى بلند
كه از باد و باران نيابد گزند ....
تا بدانيم و بدانند كه هنر فردوسى ، و هنر هاى همانندش ، نه از باد و باران ، بلكه از به آتش و آب سپردن
و خمير كردن هم نابود نميشوند . زيرا كه هنر است و پايدارى ذات انديشه ...
نوشته شده توسط گیله مرد در 4:05 PM | نظرات (158)
من آ نم كه بر پاى خوكان نريزم ...
چند وقت پيش ، من در خانه ى دوستى ، مهمان بودم . عده اى آمده بودند و مثل هميشه بحث داغ سياسى درگير شده بود .
من چون حوصله ى اينجور بحث هاى الكى و تفسير هاى محير العقول را ندارم ، رفتم گوشه اى نشستم ، و خودم را با ورق زدن روزنامه ها و مجله هايى كه در گوشه اى روى هم چيده شده بود سر گرم كردم .
در ميان خيل مجله هاى رنگ وارنگ ، چشمم به روزنامه ى كيهان چاپ تهران افتاد ، و چون مدتها بود كيهان تهران را نديده بودم ، و نميدانستم چه اباطيلى چاپ مى كند ، كنجكاو شدم و شروع كردم همينطور سرسرى اين روزنامه را ورق زدن ...
در صفحه ى اول خبرى چاپ شده بود در باره ى سفر مقام معظم رهبر انقلاب به شهرستان اراك ، و گزارشگر كيهان چنان با آب و تاب و لفت و لعاب ، اين سفر مقام معظم رهبرى را گزارش داده بود كه وقتى خبر را از سر تا ته خواندم ، حالتى بين سر گيجه و استفراغ به من دست داد ، و از آنجا كه خود من ، سالها ، با روزنامه ى كيهان همكارى ميكرده ام و به قول معروف براى خودم حق آب و گلى قائلم ، چنان متاثر شدم كه باور كنيد دلم ميخواست گريه كنم .
با خواندن اين گزارش ، من از خودم مى پرسيدم كه : آخر خدايا ، چرا ما بايد آنچنان سقوط كنيم كه يك خبرنگار روزنامه ، چنين ترهاتى را از زبان قلمش جارى كند ، و يك روزنامه ى سرتاسرى هم ، آن را در صفحه ى اولش به چاپ بزند ؟
براى اينكه بدانيد چرا من با خواندن اين گزارش دچار استفراغ شده ام ، متن گزارش كيهان را عينا برايتان نقل مى كنم تا بدانيد آدمها چقدر سقوط كرده اند و چه مايه پست و بيمقدارند ....
اينك عين خبر كيهان :
استقبال پر شور مردم اراك از رهبر ..
از ساعت شش و سى دقيقهى صبح امروز ، خانواده ها با در دست داشتن شاخه هاى زيباى گل بسوى استقبال روان اند ،پارچه نوشته هايى با مضامين " اى رهبر آزاده ، به شهر امير كبير خوش آمدى ، رهبر مقتداى ما تويى . بوى على بوى ولى ، خوش آمدى پور نبى ، وقتى امام مسلمين غايب است اطاعت از خامنه اى واجب است ، دسته گل محمدى سلاله ى پاك نبى ، اى گل باغ سرمدى به شهر ما خوش آمدى " بسيجيان در بخشى از خيابان امام خمينى با پلاكاردهاى " جمال چهره تو حجت موجه ماست " و با نواى زيبا شعار ميدهند : " اى بلوغ نورهاى منجلى ...عشق من مولاى من سيد على " مستقر شده اند .
در طول مسير خود روى رهبر ، مردم دهها گاو و گوسفند قربانى كردند . در سفر مقام رهبرى به تفرش ،جمع كثيرى از اهالى شهر تفرش ، به ميمنت ديدار با مقام معظم رهبرى ، سه روز روزه شكر گرفتند . دانش آموزان و دبيران مقاطع راهنمايى و دبيرستان شهرستان تفرش ، بخاطر برنامه ديدار رهبر انقلاب از اين شهر ، نماز شكر بجاى آوردند .
حضرت آيت الله خامنه اى رهبر معظم انقلاب ، در فضاى آكنده از مهر صميميت با سه خانواده شهيد در اراك ديدار و گفتگو كردند .
به گزارش خبرنگار ما ، با ورود مقام معظم رهبرى به منزل برادران شهيد رجايى ، پدر اين سه شهيد در حاليكه از شوق ديدار مقتداى خود در التهابى عاشقانه فرو رفته بود ، بارها به پابوسى معظم له پرداخت ، مادر شهيدان رجايى خود را به رهبر رسانيد و ضمن آنكه چادر مشكى خود را به عباى رهبر معظم متبرك ميكرد ، سه بار دور معظم له چرخيد . در اين هنگام ساير اعضاى خانواده به دست و پاى مقام معظم رهبرى افتاده و خاك پاى نايب امام زمان " عجل " را توتياى چشمان خود كردند .
آيا شما از خواندن چنين گزارشى دچار استفراغ نشده ايد ؟
براستى كجاست ناصر خسرو تا بسرايد :
من آنم كه بر پاى خوكان نريزم
مر اين قيمتى در لفظ درى را ...
نوشته شده توسط گیله مرد در 2:43 PM | نظرات (140)
ROSE MARY
" رز مرى " يك مزرعه دار امريكايى است ، دويست سيصد هكتار باغ گيلاس دارد و خودش مزارع و باغاتش را سرپرستى ميكند .
حدود شصت سالى از سنش گذشته است ، اما وقتيكه به مزرعه ميآيد ، چنان چسان فسانى ميكند كه انگار مى خواهد به مهمانى آقاى دانولد ترامپ برود !
من سالهاست كه با رز مرى دوست هستم ، دوست كه چه عرض كنم ؟ چندين سال است كه با او داد و ستد دارم .مشترى شماره ى يك محصولات مزارع او هستم . مرا خيلى دوست دارد و هواى مرا هم دارد .
هر سال موقع كريسمس ، هديه اى همراه با يك كارت تبريك برايم ميفرستد و در شب سال نو ، تلفنى به من ميزند و سال جديد را تبريك ميگويد .
در مزارع گيلاس " رز مرى " صدها كارگر مكزيكى كار ميكنند ، رز مرى با وجوديكه زبان اسپانيولى نمىداند ، اما با بيشتر كارگرها ، رابطه ى خيلى صميمانه اى دارد .
رز مرى ، با چشمان آبى و موهاى طلايى اش ، هنوز هم زيباست ، هنوز هم با انرژى و قدرت تمام ، باغات و مزارعش را سرپرستى ميكند .
شوهرش جوانتر از خود اوست ، او هم يك امريكايى تمام عيار است . هميشه خدا پوتين خوشرنگى به پا دارد و يك كلاه بزرگ تكزاسى به سر ميگذارد ، توى مزرعه بالا و پايين ميرود و دست به سياه و سفيد نمى زند . من اسمش را گذاشته ام مترسك ..!!
رز مرى ، از اول صبح ، در دفتر كارش مى نشيند و به اين و آن تلفن ميزند تا محصولاتش را بفروشد . در واقع رز مرى سلطان گيلاس شمال كاليفرنيا است .
رز مرى ، مرا به ياد مادرم مى اندازد . مادرى كه سالهاست زير خاك خفته است .
مادرم نيز ، يك رز مرى ايرانى بود ، با اين تفاوت كه بجاى چسان فسان كردن هاى آنچنانى ، صبح كله سحر ، چادر شبش را به كمرش مى بست و راهى باغات چاى ميشد .
مادرم ، دهها هكتار باغ چاى داشت ، اما باغدارى هم در ايران مصيبتى بود ، گاهى خشكسالى مى آمد ، گاهى سيل و طوفان مى آمد . گاهى كارگر پيدا نميشد ، و مصيبت بزرگ اين بود كه هيچكس ، جز كارخانه هاى دولتى ، چاى را نمى خريدند .
مادر ، از كله سحر تا بوق شام ، از اين باغ به آن باغ ميرفت ، در آن دماى خفه كننده ى تابستان ، از صبح تا شب ، در باغات چاى سگدويى ميكرد ،و سر انجام ، كسى نبود كه چاى چيده شده را بخرد .
رز مرى اما ، نه از تگرگ و سرما مى هراسد ، نه از خشكسالى و طوفان ، اگر محصولات مزارع و باغاتش را نفروشد ، اگر تگرگ ببارد ، اگر طوفان همه جا را زير و رو كند ، رز مرى خم به ابرو نمى آورد . چون ميداند كه دولت ، خسارت هاى او را پرداخت خواهد كرد . اما مادرم ، همواره در هول و ولاى اين بود كه اگر تگرگ ببارد .... اگر خشكسالى بشود .... اگر كارخانه هاى دولتى چاى ما را نخرند ....اگر ....اگر.....اگر......و هزارها اگر ديگر ....
مادر ، اما امروز ، زير خاك ، راحت خوابيده است .ديگر نگران تگرگ و طوفان و خشكسالى نيست ، اما ، مادرهاى ديگر چطور ؟؟
قصه را كوتاه كنم ، دارد يواش يواش اشكم در ميآيد ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:56 PM | نظرات (465)
عباس چرچيل ...!!
دوست من عباس آقا -- كه ما عباس چرچيل صدايش مى كنيم -- آمده بود سراغ من كه : فلانى ! مى خواهى كارى بكنيم كه دو تايى مان سرى توى سرها در بياوريم ؟؟!!
در جوابش گفتم : آقاى عباس چرچيل جان ! مگر همين حالا ، زندگى مان چه كم و كسر دارد كه مى خواهيم سرى هم توى سرها در بياوريم ؟ اصلا سرى توى سرها در بياوريم كه چه ؟ يعنى مى خواهى مثل ملا نصر الدين خدا بيامرز ، جوالدوز توى هر چه نا بدتر مان فرو كنيم و بعدش هم هوار بكشيم كه : آى .... مردم ؟! آى..... به فريادم برسيد ؟
عباس آقا در آمد كه : نه ، آقاى گيله مرد ، اينكه من مى گويم سرى توى سر ها در بياوريم ، منظورم اين است كه كارى بكنيم تا هم من از اين حمالى هاى شبانه روزى خلاص بشوم ، هم جنابعالى دست از اين قلمزنى هاى صد تا يك غاز بردارى ، و آخر عمرى مثل دو تا آدم حسابى زندگى بكنيم و خوش بگذرانيم !!
گفتم : خب ، ميفرمايى چيكار كنيم ؟ برويم سيتى بانك را بزنيم ؟
عباس چرچيل ، خنده ى زيركانه اى كرد و گفت :
-- بيا يك حزب درست كنيم !!
گفتم : وات ؟؟
گفت : زهر مار وات ! نكنه آخر عمرى كر هم شدى ؟
من كه خيال ميكردم آسيد عباس دارد سر بسرم ميگذارد ، در آمدم كه :
-- عباس آقا جون ، جان مادرت با ما از اين شوخى ها نكن .
عباس چرچيل ، فيافه اى جدى بخود گرفت و گفت :
-- چى شوخى يى مرد حسابى ؟
گفتم : آخر داداش ، حزب درست كردن كه به اين سادگى ها نيست ، اساسنامه مى خواهد ، آئين نامه ى داخلى و خارجى مى خواهد ، كميته ى مركزى مى خواهد ، هيئت اجرايى مى خواهد ، دببر كل مى خواهد ، رئيس دفتر سياسى مى خواهد ، سخنگو مى خواهد ، و مهمتر از همه ، طرفدار و هوادار مى خواهد ، چه كسى طرفدار من و توست ؟ سايه مان ؟ زن مان ؟ عمه مان ؟ دختر عمه جان مان ؟ چه كسى ؟؟
عباس چرچيل ، نگاهى همچون نگاه عاقل اندر سفيه به من انداخت و گفت :
--خيلى از مرحله پرتى مشتى برار جان !! مگر اين خانم ها و آقايانى كه حزب درست كرده اند و وقت و بيوقت اعلاميه و بيانيه و زهر مار نامه منتشر ميفرمايند ، و در مصاحبه هاى راديويى و تلويزيونى ، شركت ميفرمايند ، و باد توى غبغب چربى گرفته شان مى اندازند ، و از مبارزه و آزا دى و وطن و دموكراسى سخن مى گويند ، و حرفهاى شيرين ميزنند كه آدم دهنش آب مى افتد ، دبير كل و سخنگو و رئيس هيئت اجرايى و رئيس دفتر سياسى و هوادار دارند ؟؟ خودشان هستند و خودشان ! و تا تقى به توقى مى خورد ، مى نشينند پاى كامپيوتر و يك بيانيه ى شداد و غلاظ صادر ميفرمايند ، تا آدم هاى خوشباورى مثل جنابعالى هم ، خيال كنند لابد على آباد هم شهرى است !!
ميگويم : خب ، روشنم كن ، خيال كن هالو هستم . تو كه چرچيل زمانه هستى ، روشنم كن . موضوع را برايم حلاجى كن .
عباس آقا مى گويد :
-- براى تشكيل يك حزب سياسى ، تنها چيزى كه اهميت دارد ، " اعلام موجوديت " آن است و ديگر هيچ ! . تو اگر توانستى موجوديت حزب ات را اعلام كنى ، ديگر كار تمام است . هيچكس هم نميايد از تو بپرسد دبير كل حزب كيست ، اعضاى دفتر سياسى چه كسانى هستند . دفتر و دستك حزب كجاست . چند تا ، يا چند هزار تا ، هوادار و طرفدار داريد . فقط كافى است سالى ماهى يكبار ، به مناسبتى يا بى مناسبت ، اعلاميه اى صادر بكنى و چند تا بد و بيراه ، به شرق و غرب عالم بگويى ، و چند تا واژه ى دهان پر كن ، توى اعلاميه ات بچپانى ، مى بينى كه از شيخ قطر گرفته، تا فرمانده ى كل جنگجويان دماغه ى سبز ، سر كيسه را شل خواهند كرد واز آن دلارهاى خوشرنگ ، به سويت سرازير خواهد شد !! تازه اگر خيلى زرنگ باشى ، مى توانى در بيانيه هايت ، دو سه تا امپر ياليزم و استعمار و اينجور چيز ها بگنجانى ، تا سازمان سيا هم قربان صدقه ات برود !!!
وقتيكه خوب فكر هايم را كردم ، ديدم آسيد عباس ما ، پر بيراه هم نميگويد ، و بيخودى نيست كه از قديم نديم ها ، اسمش را گذاشته ايم عباس چرچيل !!
آمديم با آسيد عباس نشستيم و اولين اعلاميه مان را نوشتيم . يعنى در واقع دو روز تمام توى سر و كله ى هم زديم ، تا توانستيم بيانيه ى مربوط به اعلام موجوديت حزب مان را بنويسيم .
اما وقتى كه قرار شد پاى اعلاميه مان امضا بگذاريم ، بين من و آسيد عباس چنان دعوايى شد كه كم مانده بود با چاقوى آشپزخانه بزنم دل و روده اش را بريزم بيرون!!! . آخر لاكردار حاضر نبود به مقامى كمتر از دبير كل رضا بدهد .
خلاصه اينكه ، پس از يك بگو مگوى طولانى ، دو تايى مان رضا داديم كه از خير حزب و حزب سازى بگذريم . روى همديگر را بوسيديم و گفتيم :
-- اي بابا ... آدم كه نمى آيد بخاطر حزب ، رفاقت چندين و چند ساله اش را بهم بزند .
شب كه شد ، من ديدم يك چيزى مثل خوره ، توى تنم افتاده و نميگذارد يك لحظه راحت بنشينم . اصلا انگار سر تا پاى وجودم آتش گرفته بود . اين آسيد عباس لاكردار هم ، همچنان كنگر خورده بود و لنگر انداخته بود و حاضر نبود تشريف مباركش را ببرد .
شام خورده نخورده ، دوباره سر صحبت را با آسيد عباس باز كردم ، وگفتم :
-- ببين آسيد عباس ، حالا كه بنده و جنابعالى بخاطر رفاقت چندين و چند ساله مان ، از خير حزب گذشتيم ، من مى خواهم خودم را " شاه " بخوانم !! توى تاريخ مملكت مان هم ، همه جور شاه داشته ايم اما حسن شاه نداشته ايم . ملك حسن هم نداشته ايم . سلطان حسن هم نداشته ايم . شاه حسن هم نداشته ايم . من از همين حالا خودم را حسن شاه اول اعلام ميكنم و فردا صبح هم يك اعلاميه ميدهم ، تا خلايق بدانند شاه جديدى در عرصه ى سياست ايران ظهور كرده است ، كه مى خواهد به جنگ ديوان برود !!
آسيد عباس ، سر تا پاى وجودش شروع كرد به لرزيدن ، و استكان چايى اش از دستش افتاد وانگشتان دستش را هم سوزاند ، ولى لاكردار بجاى اينكه فكرى به حال انگشتان آش و لاشش بكند ، در آمد كه :
-- چى ؟؟ حسن شاه اول ؟ چرا من شاه عباس سوم نشوم ؟؟ و تا آمد به خودش بجنبد ، قندان قند را به سرش كوبيدم و آسيد عباس كف آشپز خانه ولو شد ...
چه درد سرتان بدهم ؟ دو سه ساعت طول كشيد تا آسيد عباس مان به ضرب شربت و نبات ، به حال عادى اش برگشت . حالا ساعت چهار نيمه شب هم گذشته بود ، من و آسيد عباس توى آشپزخانه نشسته بوديم و مات و مبهوت همديگر را نگاه ميكرديم . هيچكدام حرفى نمى زديم ، انگار لال مونى گرفته بوديم !!دست آخر ، من كه حوصله ام پاك سر رفته بود ، در آمدم كه :
-- ميدانى آسيد عباس ؟ سعدى ميگويد :ده درويش در گليمى بخسبند ، اما دو سلطان در اقليمى نگنجند ، بهتر است كه تو همان عباس چرچيل باشى و من هم همان گيله مرد صد تا يك غاز قلمزن !!
بالاخره روى همديگر را بوسيديم و قرار شد از فردا صبح ، عباس آقا برود كشكش را بسابد ، و من هم بروم سبزى و هندوانه ام را بفروشم و همچنان حليم حاجى ميرزا عباس را بهم بزنم ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:40 PM | نظرات (149)
سيد خدا ....
رفيق من ، اسم پر طول و تفصيل عجيب و غريبى دارد . اسمش سيد ابوالفضل ربيع زاده ى اصل گوهر سرايى است !
ما ، سيد سيا صدايش مى كنيم ، توى شناسنامه اش ، اسمش سيد ابوالفضل است ، اما مادر و خواهر هايش سياوش صدايش مى كنند ، ما هم صدايش مى كنيم سيد سيا ...!
سيد سيا ، بيست و چند سالى است كه در امريكاست . در دانشگاه تهران درس خوانده است و حالا در امريكا ، در يك شركت عظيم كامپيوترى كار ميكند و وضع مالى روبراهى دارد .
سيد سيا ، زن و دو تا بچه دارد ، بچه هايش در امريكا به دنيا آمده اند ، و نام فاميلى خودشان را نمى توانند تلفظ كنند .
يكى از پسرهاى سيد سيا ، در شيطانى و پدر سوخته گرى ، همتا ندارد ، بقدرى شيرين است و زبان شيرينى دارد كه من اسمش را گذاشته ام apple pie -
اسمش دامون است ، كه به زبان گيلكى يعنى جنگل ، يعنى كوهپايه . اما امريكايى ها " ديمن " صدايش مى كنند .ما هم گاهگاهى سر بسرش مى كذاريم و صدايش مى كنيم سيد ديمن ..!!
دامون ، نميداند سيد يعنى چه . و وقتى برايش توضيح ميدهيم سيد يعنى نوادگان همان اعرابى كه ايران را اشغال كرده و دين خودشان را به زور و به ضرب شمشير به ما زور چپان كرده اند ، ابروهايش را در هم مى كشد ، و با همان زبان شكسته بسته ى فارسى ميگويد :
--من كه عرب نيستم . من ايرانى هستم . باباى من مى گويد كه گيله مرد است ، گيله مرد كه عرب نيست .
دامون ، گاهگدارى ، سر به سر پدرش ميگذارد و از اينكه پدرش چنين اسم عجيب و غريب پر طول و تفصيلى دارد ، ما را مى خنداند .
پريشب ها رفته بود پاسپورت ايرانى پدرش را آورده بود و از اينكه اسم پدرش نيمى از صفحه ى اول پاسپورت را اشغال كرده است دل غشه گرفته بود و قاه قاه مى خنديد :
--آخه اين هم شد اسم ؟ سيد ابوالفضل ربيع زاده ى اصل گوهر سرايى ؟
البته ، سيد سيا ، چند سالى است كه اسمش را عوض كرده است . ديگر سيد ابوالفضل ربيع زاده ى اصل گوهر سرايى نيست ، بلكه اسم كوچكش را گذاشته " گاس " و اسم فاميلش را هم كرده است " سرايى " . يعنى امريكايى ها صدايش مى كنند مستر گاس سرايى . بچه هايش هم همين نام فاميلى " سرايى " را دارند ، : دامون سرايى . و الوين سرايى . اما پدر بزرگ ، الوين را ، الوند صدايش مى كند ، و الوين از نام الوند خوشش مى آيد ، بخصوص اينكه فهميده است كه الوند نام كوهى در ايران است .
پريشب ها ، جاى تان خالى ، جايى مهمان بوديم ، آسيد سيا هم بود . زن و دو تا بچه اش هم بودند . آقاى جعفر آقا هم از راه رسيد . ما اسم جعفر آقا را گذاشته ايم آقاى وطن دوست !! چونكه از بس وطن وطن مى كند ، آدم خيال مى كند كه وطن پرستى منحصرا در قلمروى آقاى جعفر آقاست . البته وطن پرستى آقاى جعفر آقا آميزه اى است از احساسات آبكى و غم غربت و چيزى كه فرنگى ها به آن مى گويند نستالژى ..
صاحبخانه ى بيچاره ، كلى زحمت كشيده بود و كلى غذاهاى خوشمزه ى ايرانى درست كرده بود . اما نه تنها به هيچكد ام مان خوش نگذشت ، بلكه هر كدام مان ، با لب و لوچه ى آويزان ، از خانه ى ميزبان مان بيرون آمديم ، و پشت دست مان را هم داغ كرديم تا در هيچ ميهمانى و محفلى ، در باره ى سياست حرف نزنيم ، و اگر كسى خواست چيزى از سياست و اينحرفها بگويد ، حواله اش بدهيم به انواع و اقسام سازمان هاى سياسي ، كه هنرى جز حرف زدن و حرف هاى گنده گنده زدن ندارند .
بارى ، نشسته بوديم و داشتيم از اينور و آنور گپ مى زديم كه يكباره حرف مان كشيد به ايران و مسائل ايران ، و بغرنج هاى سياسى و اقتصادى ايران ، و دوست مان آسيد سيا در آمد كه : تنها راه برون رفت از بن بست كنونى ، حمايت از جنبش اصلاحات است ...
اما هنوز حرف آسيد سيا تمام نشده بود كه آقاى وطن دوست ، با صورت بر افروخته ، و رگ هاى گردن به حجت قوى ، در آمد كه :
-- مرد حسابى ! چه كسى به تو چنين حقى داده كه در باره ى ايران صحبت كنى ؟ !!تو كه بچه هايت امريكايى هستند و اسم شان حتى ايرانى نيست ، تويى كه رفته اى و اسم خودت را عوض كرده اى و شده اى گاس !! چه كسى به تو حق داده كه در باره ى ايران حرف بزنى ؟؟ تو بهتره كه در باره ى وطن اصلى ات امريكا صحبت كنى نه در باره ى ايران !!! ايرانى ها به توصيه ها و خرده فرمايشات آدم هايى مثل تو احتياجى ندارند ..!!
من از بيگانگان هرگز ننالم
كه آنچه كرد با من آشنا كرد !!
و خلاصه آنكه چنان آسيد سياي ما را شست و كنار گذاشت كه انگار آسيد سيا چون اسمش را عوض كرده ، لابد نوكر سازمان سيااست و نبايد لام تا كام حرف بزند !!
آن شب ، بحث به درازا كشيد و دست آخر هم همه مان خسته و داغان و با لب و لوچه ى آويزان ، از مهمانى بيرون آمديم .
اما من توى راه با خودم فكر مى كردم كه ما ايرانى ها چرا اينقدر عجيب و غريب هستيم ؟ آخر عوض كردن اسم چه ربطى به ميزان وطن پرستى ما دارد ؟؟
يعنى اگر اسم بنده قدمعلى يا چراغعلى ، يا ابوالقاسم يا سيد مرتضى باشد از آن ايرانى كه اسمش را توى امريكا عوض كرده و بجاى ابوالفضل كذاشته " گاس " وطن پرست ترم ؟؟
يعنى اگر اسم من آسيد روح الله اسلام پناه باشد ، از آن آقايى كه اسمش پرويز يا منوچهر يا ساسان يا سهراب است مسلمان ترم ؟؟
بعد ديدم كه چنين انديشه ى ماليخوليايى است كه به اداره ى ثبت احوال ايران اجازه ميدهد تا نگذارد مردم هر اسمى كه خواستند روى بچه هايشان بگذارند . به نظر آنها اگر اسم بچه مان زينب يا سكينه يا رقيه يا كلثوم يا سميه باشد ، لابد مسلمان تر از ساناز و مارال و مهرنوش و فرنوش و بنفشه و شبنم و هما و نسرين و داريوش و كورش خواهند بود ؟؟!!
ياد ماجراى خنده دارى افتادم :
حدود بيست و يكى دو سال پيش ، كه آقاى حاج آقا روح الله خمينى ، تازه امام شده بود ، و شروع كرده بود به مكيدن خون خلايق ، و چپ و راست فرزندان وطن مان را اعدام ميكرد ، يك آقايى بود كه اسمش بود روح الله بويناك !!
اين آقاى آقا روح الله ، يك روز رفته بود اداره ى ثبت احوال و گفته بود مى خواهد اسمش را عوض بكند . ثبت احوال چى ها نشستند و كميسيون كردند و جلسه كردند وسيصد چهارصد صفحه كاغذ را سياه كردند و بالاخره موافقت كردند كه آقاى روح الله بويناك اسمش را عوض بكند .
خلاصه اينكه پس از برو بيا هاى بسيار ، يك روز آقاى روح الله بويناك را به اداره ى ثبت احوال خواستند و به ايشان مژده دادند كه با تعويض اسم شان موافقت شده است ، بعد ازش پرسيدند : خب ، حالا چه اسمى ميخواهى انتخاب كنى ؟
و آقاى روح الله بويناك در جواب گفته بود : منوچهر بويناك !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:39 PM | نظرات (198)
ريش .....
در كتاب " عجايب المخلوقات " نوشته ى محمد بن احمد طوسى ، در باره ى خلقت ريش در سيماى فرزندان حضرت آدم ، چنين آمده است :
...... و سبب دوستى زنان در دل مردان ، از آن است كه ، حوا را در بهشت آفريده اند و آدم را در زمين . ...... و آفريدگار ، حوا را از پهلوى چپ آدم بيافريد ، و وى را گفت :
اى آدم ، زن كج است . از وى چشم راست مدار ...
پس حوا گستاخى كرد با آدم . الله تعالى ، موى محاسن آدم بيافريد ، تا حوا را از آن ، هيبتى به دل رسد ...
پس معلوم ميشود اين ريشى كه بلاى جان ما شده است ، به اين سبب بر صورت مان ميرويد تا مگر دختران حضرت حوا ، كمى از ما بترسند !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:38 PM | نظرات (174)
شمشير در مشت ...
براساس گزارشى كه چندى پيش در روزنامه ى واشنگتن پست به چاپ رسيد ، در يكصد سال گذشته ، چهارصد هزار نفر از امريكاييان ، به دست خود امريكاييان به قتل رسيده اند !!
واشنگتن پست ، علت اينهمه كشتار در داخل امريكا را فت و فراوانى اسلحه ، و سهولت دستيابى بدان ميداند و مينويسد كه : مردم امريكا ، آدمكش ترين مردم دنيا هستند .
يادم ميآيد چند سال پيش ، در يكى از خيابان هاى سانفرانسيسكو قدم ميزدم ، و با تماشاى ويترين مغازه ها وقت كشى مى كردم ، تا اينكه رسيدم جلوى يك مغازه ى اسلحه فروشى ، و با ديدن آنهمه تفنگ هاى عجيب و غريب ، پاهايم سست شد و به تماشاى شان پرداختم .
در اين ميان ، يكى از آن فروشندگان كهنه كار زبان باز هالو خر كن ، از مغازه بيرون آمد و ضمن اينكه چند تا از آن تعارف هاى كاسبكارانه ى آبدوغ خيارى به ناف مان بست ، مرا به داخل مغازه كشاند و آنقدر از نبودن امنيت در امريكا و ضرورت دفاع شخصى و حفظ حقوق فردى و اينجور چيزها گفت كه من مطمئن شدم بدون داشتن تفنگ ، زندگى در امريكا غير ممكن است !! اين بود كه به خريدن يك هفت تير رضا دادم و آقاى فروشنده هم اسم و آدرس مان را يادداشت كرد و يك هفت تير مامانى به ما فروخت و ما هم شديم هفت تير دار !!
وقتى آمدم خانه ، زنم نزديك بود با ديدن هفت تير پس بيفتد . از شما چه پنهان خود من هم ، بفهمى نفهمى ، همينكه چشمم به هفت تير مى افتاد ، تنم شروع ميكرد به لرزيدن !!چه كنيم چه نكنيم ؟ هفت تير را گذاشتيم توى يك جعبه ى فلزى و درش را هم قفل كرديم و از ترس اينكه مبادا بچه ها دست شان به اين آلت قتاله برسد ، آنرا توى هفت سوراخ پنهان كرديم .
حالا سالها از اين ماجرا ميگذرد ، اما هنوز هم ، وقتى چشمم به آن جعبه ى فلزى مى افتد ، احساس مى كنم تنم ميلرزد .
فريدون مشيرى چه خوش سروده است :
شمشير در مشت
يعنى كسى را مى توان كشت .
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:28 PM | نظرات (223)
پيرى .....
در جوانى ، به خويش ميگفتم :
شير ، شير است ، گرچه پير بود
چونكه پيرى رسيد ، دانستم
پير ، پير است ، گرچه شير بود !!
رفيقم را بعد از بيست و دو سال ، در فرودگاه سانفرانسيسكو ديدم . وقتيكه از سالن ترانزيت بيرون آمد ، من با ديدن موهاى ريخته ، گونه ى فرو رفته ، و چين و شيار هاى صورتش ، به خودم گفتم : اى واى ! اين رفيق من ، چرا اينقدر پير و شكسته شده ؟ !!
تصويرى كه من از او در ذهنم داشتم ، تصوير جوانى بيست و چند ساله بود كه بسيار شيك مى پوشيد و موهاى سياه براق خوش تركيبى داشت .
رفيقم ، نگاهى به سر تا پايم انداخت و گفت : حسن جان ، چرا اينقدر پير شدى ؟؟
و من ، ياد داستانى افتادم كه در واقع ، حديث نفس من و نسل من است :
حسين آقا رفته بود پيش دندانپزشك تا بدهد دندانهايش را برايش راست و ريست بكنند . وقتيكه توى اتاق انتظار نشسته بود ، چشمش افتاد به گواهينامه ى فارغ التحصيلى دكتر دندانپزشك ، كه توى قابى ، روى ديوار نصب شده بود . اسم دكتر به نظرش آشنا آمد . با خودش گفت : سى و چند سال پيش ، وقتيكه ما به دبيرستان مى رفتيم ، يك همكلاسى خوش تيپ خوشگلى داشتيم كه چنين اسمى داشت . نكند اين دندانپزشك ، همان رفيق همكلاسى مان باشد ؟
همينطور كه داشت با خودش كلنجار مى رفت ، يك آقاى پير طاس درب داغانى از مطب دكتر بيرون آمد وخودش را به حسين آقا رساند و دستش را به طرفش دراز كرد و گفت : من دكتر فلانى هستم .
حسين آقا ، با جناب دكتر دستى داد و چاق سلامتى يى كرد و با خودش گفت : نه بابا ! اين آقا ، نمى تواند همكلاسى ما باشد ، اين كه خيلى پير است !!
آقاى دكتر ، دست حسين آقا را گرفت و با خودش به مطبش برد . وقتيكه داشت با دندانهاى حسين آقا ور ميرفت ، حسين آقا برگشت به آقاى دكتر گفت :
-- ببخشين آقاى دكتر ، شما در دبيرستان فلان درس مى خوانديد ؟
دكتر گفت : آره ! چطور مگه ؟
حسين آقا گفت : آخه من هم توى همان مدرسه بودم . بعد ش پرسيد : شما در چه سالى فارغ التحصيل شديد دكتر ؟
دكتر گفت : 1973
حسين آقا گفت : اوه ! من هم در همين سال فارغ التحصيل شدم . شما توى كلاس من بوديد .
دكتر دندانپزشك نگاه دقيق ترى به حسين آقا انداخت و گفت :
-- شما چى درس ميدادين !!؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:30 PM | نظرات (157)
انسان متعالى .....!!!
خداوند رفتگان همه ى شما را رحمت كند . آن روز ها كه هنوز امام عزيز مان ، آن جام زهر كذايى را سر نكشيده بودند ، و هر روز توى حسينيه ى جماران ، براى ما ريش مى جنبانيدند و حرف هاى خوب خوب مى زدند ، همه ى فكر و ذكرشان اين بود كه چطورى ميتوانند اين انقلاب پر شكوه اسلامى مان را به شرق و غرب عالم " زور چپان " بكنند .
اما ، از بخت بد ، عمر عزيز شان وفا نكرد و ايشان پيش از آنكه شاهد بالندگى و نفوذ انقلاب در گوشه و كنار دنيا باشند ، ريق رحمت را سر كشيدند و به اسيران خاك پيوستند ..خداوند ايشان را با انبيا و اوليا محشور كند انشا الله....!!!
اين آقاى امام ، راستى راستى امام جالبى بود ! اگرچه ما از حرف هاى ايشان سر در نمى آورديم ، اما همينطور قضاقورتكى ، سه چهار تا الله اكبر مى گفتيم و دو سه تا مشت و لگد هم براى صدام و آمريكا و اسراييل مى پرانديم و خلاصه كلى كيف و حال ميكرديم !
در آن روز ها، اول قرا ر بود برويم اسراييل را بگيريم ، و قدس عزيز را آزاد كنيم ، اما وسط هاى راه پشيمان شديم و گفتيم : چرا اول نرويم كربلا را بگيريم كه هم نزديك تر است و هم سر راست تر ؟؟!! بعد چون ديديم سنبه پر زور است ، خواستيم انقلاب مان را به چين و ماچين صادر كنيم ، اما باز ديديم اين استكبار جهانى بيدى نيست كه از اين بادها بلرزد ، داشتيم بكلى از انقلاب و منقلاب و شكر خوردن خودمان پشيمان ميشديم كه دوباره ، امام عزيز مان ، نهيبى امامانه به ما زد و از " انسان متحول " و اينجور چيز ها صحبت كرد و خلاصه كلى هندوانه زير بغل مان گذاشت تا بلكه بتوانيم در اين " زور چپان انقلابى " نقش انقلابى خودمان را بازى كنيم ! اما اين روز گار لاكردار امان نداد و پيش از آنكه از اينهمه گرد و غبارى كه راه انداخته بوديم نتيجه اى بگيريم ، امام مان بار و بنديلش را بست و راهى آن دنيا شد .
بارى ، بعد از رحلت امام عزيز مان ، چون مقامات ريز و درشت جمهورى اسلامى ، از صدور انقلاب شان به شيوه هاى زور چپان مايوس شده بودند ، دست به ابتكارهاى تازه ترى زدند وضمن اينكه پول بى زبان نفت را توى جيب برادران مسلمان انقلابى ريختند تا چند تا از عكس هاى گنده ى امام خمينى را در خيابانها و جاده هاى اينسو و آنسوى دنيا آويزان كنند ، و براى شادى روح پر فتوح ايشان صلوات هاى هزار دلارى بفرستند ، كاميون كاميون ، بلكه هواپيما هواپيما ، از توضيح المسائل امام خمينى و حليه المتقين مرحوم مجلسى و نوشته هاى گرانقدر شهيد راه آزادى مرحوم سيد عبدالحسين دستغيب را به اينجا و آنجاى دنيا فرستادند تا خلايقى كه در سر زمين كفر زندگى ميكنند ، نكند يكوقت خداى نكرده ، در آداب خلا رفتن و همخوابگى با شتر و فيل و اسب و مورچه ، دچار اشكالاتى بشوند !!
اگر مى خواهيد بدانيد انقلاب پر شكوه اسلامى مان تا چه حد در قلب و جان مسلمانان جهان نفوذ كرده است سرى به مرزهاى شمال و جنوب و شرق و غرب ايران بزنيد تا بدانيد انسان متحول انقلابى يعنى چه ؟
در مرز هاى آذربايجان ، برادران انقلابى مسلمان ايرانى ، كارتن كارتن قرآن و توضيح المسائل به آنور مرزى ها ميرسانند ، و در عوض ، برادران مسلمان آنور مرز ، كه هنوز پيه انقلاب اسلامى به تن شان نخورده است ، كارتن كارتن ودكاى ناب روسى ، تحويل برادران انقلابى اين سوى مرز ميدهند ،. اين را ميگويند معامله ى پاياپاى انقلابى !!
آنهايى كه هفتاد هشتاد سال در آنسوى مرز بوده اند و هفتاد هشتاد سال از قمه زنى و سينه زنى و اشك فشانى محروم بوده اند ، حالا مى توانند با خيال راحت ، تلافى هفتاد سال گذشته را در بياورند و به اندازه ى هفتاد سال گريه كنند ! در عوض برادران مسلمان انقلابى اينسوى مرز ، ودكا هاى ناب روسى را به صد برابر قيمت ، به " اهل بخيه " در ايران ميفروشند و با پولى كه از اين راه حلال بدست آورده اند ، ميروند در سويس و اسپانيا ، ويلا مى خرند و به ريش هر چه آدم ساده لوح مى خندند . خب ديگه ، انقلاب اگر هزار و يك عيب داشته باشد ، خوبى هايى هم دارد . مخصوصا اگر انقلابش از نوع انقلاب ناب اسلامىاش باشد !!
شما چه خيال مى كنيد ؟ كدام انقلابى در دنيا به اندازه ى انقلاب پر شكوه اسلامى مان انسان ساز بوده است ؟ برويد توى خيابان هاى تهران ببينيد چه خبر است ! يك آقاى محترمى كه تا همين چند سال پيش ، به اسبش نميشد گفت يابو ، و چون دكترايى، چيزى ، در رشته ى فيزيك اتمى داشته ، خدا را بنده نبوده ، حالا به بركت انقلاب پر شكوه اسلامى مان ، شده است راننده ى پيكان مسافر كشى !!
و شب و روز ، توى خيابانها ، بالا و پايين ميرود و نان طيب و طاهر بدست مى آورد .اين است كه مى گوييم انقلاب اسلامى مان ، انسان ايرانى را متحول كرده است !
امام عزيز مان هم ،هميشه از اين نوع فرمايشات ميفرمودند ، منتهاى مراتب ، فارسى حرف زدن شان جورى بود كه ما حالى مان نميشد ايشان چه ميفرمايند ! حالا كه سالهاست امام مان ريق رحمت را سر كشيده و رهبر معظم انقلاب همان حرفها را تكرار مي كنند ، تازه ما فهميده ايم كه انسان متحول يعنى چه ؟!!
انسان متحول انقلابى ، يعنى اينكه آدم قرآن بدهد ودكا بگيرد ! چه عيبى دارد ؟ اين برادران مسلمان انقلابى ما كه اهل ودكا و اين زهر مارها نيستند ! ميآورند ميفروشند و دو زار هم كاسب ميشوند . در عوض آنور مرزى ها ، هى قرآن مى خوانند وهى اشكهاى پس مانده ى هفتاد ساله شان را مى ريزند ، هم خودشان ثواب مى كنند ، هم ثوابى نصيب اين برادران مسلمان انقلابى اينور مرز ميشود . تازه آن ودكاى ناب روسى هم وقتى گير " اهلش " مى افتد ، به مصداق اينكه : شكسته استخوان داند بهاى موميايى را ...وقتيكه آنرا به سلامتى نوشيدند ، و گيج و منگ و پاتيل شدند ، دو سه تا خدا بيامرزى براى همه ى اموات اين برادرا ن انقلابى مسلمان ميفرستند و از اينطرف هم ثواب ديگرى نصيب ايشان ميشود !!
اينكه مى گويم انقلاب اسلامى مان ، همه ى ما را متحول كرده است ، خيال مى كنيد دارم شوخى مى كنم ؟ برويد گشتى در خيابان هاى همين تهران خودمان بزنيد تا ببينيد انسان متحول انقلابى يعنى چه .
دوست من كه بتازگى از سفر ايران برگشته است ميگفت :
يك روز جمعه ، با خواهر ها و برادر ها و داماد ها و خواهر زاده هايم ريسه شديم و رفتيم دركه .تا هوايى بخوريم و روزى را دور از قيل و قال و دود و دم تهران بگذرانيم .
هر چه گشتيم جاى پارك گير مان نيامد . ناچار ماشين مان را جلوى كوچه اى مقابل در خانه اى پارك كرديم و رفتيم هوا خورى .
شب كه بر گشتيم ، ديديم يك بنده خدايى دو تا از لاستيك هاى ماشين مان را پنچر كرده است . مانده بوديم معطل كه اين وقت شب خودمان را چطورى به تهران برسانيم كه يك اقاي ميانه سالى از در روبرويى آمد بيرون ، سلامى كرديم و گفتيم : آقا جان ، نميدانيم چه كسى ماشين مان را به اين روز انداخته ، ؟ ما ميخواهيم برويم تهران ، زن و بچه هم همرامان است ، شما مى توانيد كمكى به ما بكنيد ؟
آقاهه در آمد كه : من خودم ماشين تان را پنچر كرده ام !
گفتيم : خب ، براى چه پدر آمرزيده ؟؟
گفت : براى اينكه شما ماشين تان را درست جلوى گاراژ من پارك كرده بوديد و من نتوانستم ماشين خودم را از گاراژ بيرون بياورم .
ما از آقا معذرت خواهى كرديم و گفتيم : حالا ميشود كمكى به ما بكنيد ؟
گفت : چرا نه ؟ رفت توى خانه ، جك و آچار آورد و چرخ هاى ماشين را در آورد و گذاشت توى وانت خودش و خواست برود ،
ما گفتيم : آقا ، يعنى اينوقت شب پنچرگيرى ها بازند ؟
گفت : آ ره آقا ، بعضى ها بيست و چهار ساعته اند .ودنده اى چاق كرد و رفت .
ما دور و بر ماشين پرسه ميزديم تا اين آقا برگردد . و چون هوا يه خورده سرد شده بود ، ما به خانم هايى كه همراه ما بودند گفتيم بروند توى رستورانى بنشينند تا آقاهه برگردد .
وقتيكه خانم ها رفتند توى كافه ، يكهو سر و كله ى سه تا دختر خانم هيجده نوزده ساله ، كه توى دست هر كدام شان يك تلفن همراه بود ، از راه رسيدند و سلام عليكى با ما كردند و يكراست رفتند در ماشين مان را باز كردند و نشستند صندلى عقب !
ما رفتيم جلو و گفتيم : خانم جان ، چرا رفتيد توى ماشين ما ؟
گفتند : منتظر ميمانيم تا پنچرى ماشين تان را بگيريد و با هم برويم !!
گفتيم : كجا برويم ؟
گفتند : برويم حال كنيم !! هر كجا كه دلتان خواست !!
ما گفتيم : خانم جان ، چه حالى ؟ ما زن و بچه مان توى همين كافه نشسته اند ، اگر بفهمند شما توى ماشين ما نشسته ايد ، حالا يك عالمه الم شنگه راه خواهند انداخت ، لطف كنيد و بفرماييد بيرون .
گفتند: حالا كه اينطور است ، پس بايد به هر كدام مان ، پول يك چلوكباب بدهيد تا بياييم بيرون !! و بالاخره ده هزار تومان از ما گرفتند و پياده شدند و راه شان را كشيدند و رفتند .
آرى دوستان . آن ارزش هاى اسلامى كه آقايان سينه چاكان ولايت فقيه برايش يقه ميدرانند و آن انسان متحول انقلابى كه رهبر معظم انقلاب همواره از آن سخن ميگويدو آن جامعه ى متعالى ارزشى كه مصباح يزدى ها و شريعتمدارى ها و شاهرود ى ها خواستار آنند ، همين است و جز اين نيست
حالا كه حرف و سخن مان به اينجا كشيد ، بايد خاطره اى از يك دوست ديگر را كه از امريكا به تهران رفته بود برايتان باز گو كنم كه دل آدمى را به درد مى آورد .
ميگفت : وقتى كه به فرودگاه مهر آباد رسيدم ، سوار يك تاكسى شدم تا بروم هتل و روز بعدش بروم به شهرستانى كه پدر و مادرم در آنجا زندگى ميكنند
راننده ى تاكسى از توى آيينه نگاهى به من انداخت و گفت :
از كجا تشريف ميآوريد ؟
گفتم : از امريكا
زهر خندى زد و گفت : به بزرگ ترين روسپى خانه ى دنيا خوش آمديد !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 3:13 PM | نظرات (142)
نگاهى به تاريخ ...
اختلاف شيعه و سنى كه در قرون اول اسلام ، بيشتر به دست ايرانيان ، و به منظورهاى ملى و سياسى ايجاد شد ، و در دوره ى حكومت اولاد چنگيز و تيمور ، در ايران قوت گرفته بود ، از آغاز ظهور سلسله ى صفوى به كمال شدت رسيد .
شيخ صفى الدين اردبيلى ، و جانشينان وى ، به قصد كسب حكومت و قدرت روحانى و سياسى ، با تبليغ و ترويج مذهب شيعه ، بر اين اختلاف دامن زدند ، و شاه اسماعيل اول ، سر سلسله ى دودمان صفوى ، با رسمى شمردن مذهب شيعه در ايران ، و تاسيس يك دولت مستقل شيعه مذهب ، اختلافات روحانى و دينى شيعه و سنى را ، به خصومت هاى ملى و سياسى مبدل كرد .
شاه اسماعيل اول ، چون بر تخت سلطنت ايران نشست _ در 1501 ميلادى _ براى ترويج مذهب شيعه ، و بر انداختن مذهب تسنن ، از هيچگونه خونريزى و ستمكارى خوددارى نكرد ،
با آنكه درآغاز پادشاهى او ، اكثريت مردم ايران سنى مذهب ، و از اصول مذهب شيعه بى خبر بودند ، امر داد كه خطيبان ، شهادت خاص شيعه ، يعنى - اشهد ان عليا ولى الله ... و حى على خير العمل .. را در اذان و اقامه ى نماز وارد كنند ،
او ، گروهى از مريدان خود به نام " تبرائيان " را نيز مامور كرد كه در كوچه و بازار بگردند ، و به آواز بلند ، خلفاى سه گانه ، و دشمنان على و دوازده امام ، و نيز سنى مذهبان را لعن كنند . هر كس كه لعن و طعن تبرائيان را مى شنيد ، ناچار بود كه به صداى بلند بگويد : " بيش باد و كم مباد !! ". و هر كه در اداى اين جمله ، تامل و تغافل روا ميداشت ، خونش بى درنگ به دست تبر داران و قورچيان شاه ريخته ميشد ...... " نقل از كتاب : زندگانى شاه عباس اول ، نوشته ى استاد نصر الله فلسفى ج3 ص31
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:46 PM | نظرات (131)
لاف سر پنجگى و دعوى مردى بگذار
عاجز نفس فرومايه چه مردى چه زنى
گرت از دست بر آيد دهنى شيرين كن
مردى آن نيست كه مشتى بزنى بر دهنى .
" سعدى "
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:22 PM | نظرات (192)
نكته ها در گذرگاه تاريخ ...
يكى از زيان آور ترين عوارض نفوذ غرب در ايران ، اين بود كه قدرتمندان و سياستمداران ايرانى ، به تدريج ، اعتماد به نفس خود را در برابر فرنگى ها از دست دادند .
غرور بى رويه ى ديروزشان ، يك شبه ، به حس حقارتى حيرت آور بدل شد . ديرى نپاييد كه تعريف و تمجيد و تاييد دولت ها و سفراى غربى را ، بر ميل و خواست و مصلحت ايرانيان ، ترجيح دادند .
به اعتبار سفرنامه ها و خاطراتى كه در چند دهه ى اخير به چاپ رسيده است ، قاعدتا بايد بتوان زمان دقيق اين تحول روانى و سياسى مهم را تعيين كرد ، اما در بررسى منابع تاريخى ، متوجه مى شويم كه در كريم خان زند ، نشانى از اين حقارت تاريخى ديده نميشود .
رستم التواريخ ، كه نويسنده اش " رستم الحكما " ، خود شناخت چندان دقيقى از اوضاع بين المللى نداشت ، و ناپلئون بناپارت را پادشاه انگليس مى پنداشت ، در باره ى سلوك كريم خان زند با فرستادگان دولت هاى خارجى ، به تفصيل نوشته است .
در رستم التواريخ ، آمده است كه : وقتى كريم خان ميخواست سفير عثمانى را بپذيرد ، اطرافيان او نصيحتش ميكردند كه : جامه هاى نو خود را بپوش ، و خود را آراسته كن ، و پاى خود را دراز مكن !
اما ، به هنگام اين ديدار ، تنبان قرمز رنگى بپا نمود كه سر كاسه ى زانوى آن پاره و آسترش نمودار بود .....
رفتارش با سفير انگليس حتى جالب تر بود . مدت ها سفير را نمى پذيرفت ، و مى گفت :
- اگر با ما كارى دارد ما با او كارى نداريم .
از اطرافيانش پرسيد : حاجت ايشان چيست ؟
گفتند : مى خواهند با پادشاه ايران ، بناى دوستى و آمد و شد گذارند ، و كارسازى اهل فرنگ و هند و ايران بشود ...
كريم خان از شنيدن اين سخنان بسيار خنديد و گفت :
-- دانستم مطلب ايشان را . مى خواهند به ريشخند و لطايف الحيل ، پادشاهى ايران را مالك و متصرف گردند ، چنانكه ممالك هندوستان را ، به خدعه و مكر و نيرنگ و حيله و دستان ، به چنگ آوردند .
كريم خان آنگاه ، مانند رستم دستان ، به دو زانو نشست ، و دست بر قبضه ى شمشير خود گرفت ، و مانند نره شير غريد و فرمود :
-- ما ، ريشخند فرنگى ، به ريش خود ، نمى پذيريم ، و اهل ايران را ، به هيچ وجه من الوجوه ، احتياجى به امتعه و اقمشه و اشياي فرنگى نيست . اهل ايران ، هر چه مى خواهند ، خود ببافند و بپوشند ....
كريم خان ، همچنين گفت : اگر چنانچه با خود فكر مى نماييد كه فرنگى صاحب حسن سلوك است ، و شما در همه جا براى خود نانى پخته باشيد ، و اگر فرنگى بر اين غالب و مسلط گردد ،شما باز صاحب مناصب عاليه خواهيد بود ، نه چنين خواهد بود .
اگر العياذ بالله ، فرنگى ايران را مالك شود ، اكابر و اشراف و اعزه و اعيان ايران را خوار و زار ميسازند ، و چنين بدانيد كه فرنگى ، به عقل و تدبير و زيركى ، هندوستان را به چنگ آورد ، نه زور و مردانگى ...
انگار نه تنها اكابر و اشراف ، بلكه شاهان بعد از كريم خان هم ، اغلب به اين پند توجهى نكردند ، و در نتيجه ، بر ايران رفت آنچه كه رفت ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:15 PM | نظرات (159)
درد اهل قلم ...
آقاى " ماتيسن " همسايه ى من است . گاهگدارى كه همديگر را مى بينيم ، دستى براى هم تكان ميدهيم و سلامى و عليكى مى كنيم و از وضع هوا و اوضاع قاراشميش دنيا صحبت مى كنيم ، و اگر حال و حوصله اش را داشته باشيم ، آقاى " ماتيسن " ميآيد خانه مان تا چاى ايرانى قند پهلو بخورد . !!
آقاى " ماتيسن " يك نويسنده ى امريكايى است . نويسنده اى است كه خيلى از امريكايى ها هم ، حتى اسمش را نشنيده اند ، اما آقاى " ماتيسن " از راه قلمش نان مى خورد . و چه نانى هم مى خورد !! .
اقاى " ماتيسن " يك خانه ى درندشت شش اتاقى توى روستا - شهر ما ، پاى كوه ، دارد ، و تابستانهايش را هم در خانه ى ييلاقى اش در " سانتا باربارا " مى گذراند .
آدم جالبى است . وقتى كه اولين بار باهاش آشنا شدم ، داشت چمن هاى جلوى خانه اش را آب ميداد . تا چشمش به من افتاد ، دستى برايم تكان داد و بعدش با لهجه ى غليظ عربى گفت : السلام عليكم !!
گفتم : سلام بر شما . اما من عرب نيستم .
گفت : پس كجايى هستى ؟
گفتم : ايران .
تا واژه ى " ايران " از دهانم بيرون آمد ، گل از گلش شكفت و گفت :
--اوه ! چه خوب !!حتما از قالى هاى ايرانى سر در ميآورى ؟ و با اصرار و الحاح از من خواست كه به خانه اش بروم و قالى گران قيمتى را كه چندى پيش از نمايشگاه فرش خريده است ببينم .
راستش ، من از قالى همانقدر ميدانم كه از ماهواره و تكنولوژى و كامپيوتر .... اما براى اينكه باب آشنايى با آقاى " ماتيسن " را باز نگهدارم ، دعوتش را قبول كردم و به خانه اش رفتم .
خانه اش يك خانه ى زيباى قديمى است كه به سبك و سياق دوران ملكه ويكتوريا ساخته شده است ، روى ديوار هايش انواع و اقسام تابلوهاى نقاشى آويزان شده بود كه من از هيچكدام شان سر در نمى آوردم . قاليچه ى خوشرنگى را هم وسط اتاق پهن كرده بود كه به نظرم فرش ابريشمى كار اصفهان آمد ...
آقاى " ماتيسن " براى روزنامه ها مقاله مى نويسد . يكى دو تا كتاب هم چاپ كرده است كه بيشتر در مايه ى فيلم هاى تخيلى امريكايى است .
از روى يكى از كتاب هايش ، فيلمى ساخته اند كه آقاى "ماتيسن " را ميليونر كرده است .
آقاى " ماتيسن " گاهى كه حوصله اش سر ميرود ، زنگى به من ميزند و به خانه ى ما مى آيد ، و شامى با ما مى خورد ، و تا نصفه هاى شب ، توى كتابخانه ام ، با كتاب ها و مجله هاى ايرانى ، كلنجار ميرود و با كنجكاوى و علاقه ى بسيار از حافظ و مولانا و خيام پرس و جو مي كند .
من كتاب " بيست و سه سال " اثر على دشتى را كه به انگليسى ترجمه شده است ، به آقاى "ماتيسن " داده ام ، و حالا گاهى اوقات سئوالاتى از من مى كند كه در جوابش ميمانم .
آقاى "ماتيسن " از سياست چيزى نميداند ، يعنى در واقع ، دور و بر سياست نمى چرخد ، از سياستمداران بيزار است ، و در نوشته هاى او ، نشان و نشانه اى از سياست نيست .
روزهاى اول آشنايى مان ، يكروز از من پرسيد : تو در ايران چيكاره بوده اى ؟
گفتم : روزنومه چى !! .
گفت : حالا اينجا چيكار ميكنى ؟
گفتم : چغندر و هندوانه ميفروشم !
با نوعى ناباورى گفت : يعنى نمى توانى از راه نوشتن " نان " بخورى ؟!
و من در جوابش ، با زهر خند گفتم :
در مملكت ما ، و در فرهنگ ما ، نويسنده ، كسى است كه با قرض و قوله از رفيقان و آشنايان ، كتابش را چاپ مى كند ، و آنرا مجانى به دوستان و آشنايانش ميدهد ، تا آنها نيز ، كتاب را خوانده و نخوانده ، در تاقچه اى يا در پستوى خانه اى ، بايگانى كنند .
--- در مملكت ما ، "نويسنده " يعنى كسى كه روى ميدان مين راه ميرود ، و هر لحظه ممكن است پايى ، دستى ، يا سرى را در انفجارى نابهنگام ، از دست بدهد .
_ در مملكت ما ، "نويسنده " ، يعنى آدم بد بخت مفلوكى كه همواره " نان " سواره است و او پياده !!
و بعد ، بياد فردوسى و حافظ و ساعدى و گلشيرى و شاملو و سعيدى سيرجانى و پوينده و مختارى و دولت آبادى و ديگر فرزندان قبيله ى " قلم " مى افتم ، و يادم ميآيد كه فردوسى ، با آن گنجينه ى عظيمى كه از نظم پارسى فراهم ساخت ، از بينوايى و مستمندى و نادارى مى نالد و مى گويد :
الا اى بر آورده چرخ بلند
چه دارى به پيرى مرا مستمند ؟
همين فردوسى بزرگوار، كه كاخى چنان بلند از زبان پارسى بر افراشت ، در مرز هفتاد سالگى ، در آرزوى داشتن مشتى كندم و گوسفندى ، در تب و تاب است و شكوه ها ى خود را چنين بيان مى كند :
نماندم نمك سود و هيزم نه جو
نه چيزى پديد است تا جو درو
نه اميد دنيا نه عقبى به دست
ز هر دو رسيده به جانم شكست
دو گوش و دو پاى من آهو گرفت
تهيدستى و سال ، نيرو گرفت
مرا دخل و خرج ار برابر بدى
زمانه مرا چون برادر بدى
تگرگ آمد امسال بر سان مرگ
مرا مرگ بهتر بدي از تگرگ
در هيزم و گندم و گوسفند
ببست آن بر آورده چرخ بلند
چو بر باد دادند رنج مرا
نبد حاصلى سي و پنج مرا
كنون عمر نزديك هفتاد شد
اميدم به يكباره بر باد شد ...
و به ياد حافظ مى افتم كه مى گويد : تا آبرو نميرودم ، نان نميرسد !
چون خاك راه پست شدم پيش باد و باز
تا آبرو نميرودم ، نان نمى رسد
پى پاره اى نمى كنم از هيچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نميرسد
سيرم ز جان خود - بدل راستان - ولى
بيچاره را چه چاره ، كه فرمان نمى رسد
از حشمت ، اهل جهل ، به كيوان رسيده اند
جز آه اهل فضل ، به كيوان نمى رسد ...
خانم منيرو روانى پور ، كه سالها پيش ، روز هاى پنجشنبه ى هر هفته ، سرى به خانه ى هوشنگ گلشيرى ميزده است تا تازه ترين داستان ها و نوشته هايش را براى گلشيرى بخواند ، برايم تعريف ميكرد كه :
يك روز پنجشنبه ، خواستم به خانه ى گلشيرى بروم ، وقتيكه به كوچه اى كه خانه ى گلشيرى در آنجا بود رسيدم ، ديدم جلوى خانه ، مقدار زيادى اسباب و اثاثيه ى خانه را در كوچه ريخته اند و چادرى هم روى آنها كشيده اند و خود گلشيرى هم بر روى آ نها نشسته است و سيگار مى كشد .
من كه از ديدن اين وضعيت نگران و حيران شده بودم ، از گلشيرى علت را پرسيدم . معلوم شد كه چون گلشيرى نتوانسته بود كرايه ى خانه اش را بپردازد ، صاحبخانه از دادگاه حكم تخليه گرفته ، و ماموران انتظامى هم بسرعت بار و بنديل اين نويسنده ى بزرگ ايرانى را در كوچه ريخته اند .!
آقاى "ماتيسن " يك نويسنده ى درجه ى پنجم امريكايى است ، اما چنان زندگى مى كند كه انگار از نوادگان اتول خان رشتى است .
او از گلشيرى و سعيدى سيرجانى چيزى نميداند . شايد لازم هم نيست بداند . اما ، و صد اما ، ما ملتى كه با نويسنده و روشنفكر و انديشمندش چنين رفتارى داريم . حقش همان است كه به قول حافظ " اهل جهل " برما حكمروايى كنند .
از حشمت ، اهل جهل ، به كيوان رسيده اند
جز آه اهل فضل به كيوان نميرسد ...
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:57 PM | نظرات (119)
مكتب و تخصص ....
چند وقت پيش ، در خبر ها خواندم كه : در شركت عظيم كامپيوترى "سيسكو " يكصد و چهار ايرانى كار مى كنند كه هر كدام شان طى همين چند سال گذشته ، ميليونر شده اند .
اين آقايان و خانم هايى كه حالا ميليونر شده اند ، از جمله ى ميليونها نفر ايرانيانى هستند كه به سبب شرايط بد سياسي و اجتماعى در ايران ، و حضور يك مشت امام و امامزاده و آيت الله و حجت الاسلام ، خان و مان و دار و ندار وهست و نيست شان را در ايران رها كرده ، و با دست خالى راهى كشور ها و قاره ها شده اند .
اين آقايان و خانم ها ، اگرچه با دستان خالى و چشمانى اشكبار و دلى داغدار ، وطن شان را پشت سر گذاشتند ، ولى يك سرمايه ى بزرگ را با خود داشتند . سرمايه اى كه هيچ ملا و آيت اللهى ، ارج و منزلتى براى آن قائل نيست . سرمايه اى به نام مغز .
يادم ميآيد ، در سالهاى اول انقلاب ، وقتيكه صدها و هزار ها نفر از پزشكان و مهندسان و متخصصان و دانش پژوهان و انديشمندان ايرانى ، عطاى حكومت اسلامى را به لقايش بخشيدند و راهى كشور هاى ديگر شدند ، آن امام آدمخوارمان ، با آن لهجه اى كه نه فارسى بود و نه عربى بود و نه تركى بود و نه اردو و تاجيك ، در آمد كه :
--بگذار بروند اينها ..!!بگذار گورشان را گم كنند ..!! همين طلبه هاى حوزه ى علميه ى قم براى گرداندن امور مملكت كافى اند ..!!
و ديديم كه پس از آن ، دعواى تخصص و مكتب در گرفت ، و آن جوراب فروش بازار سبزه ميدان كه به مسند رياست جمهورى تكيه زده بود ، هرچه متخصص و دانشمند و اهل علم و فضيلت و دانش بود ، از ادارات و دانشگاه ها و وزارتخانه ها ، بيرون ريخت ، و جاى شان را به كسانى داد كه مشكل بزرگ آنها ، و عظيم ترين مشكل آنها ، اين بود كه وقتى به مستراح ميروند ، اول پاى راست شان را بگذارند يا پاى چپ شان را ..!!
و چنين بود كه اكنون پس از بيش از دو دهه كه از انقلاب اسلامى اين آقايان ميگذرد ، مملكتى كه روى دريايى از نعمت و بركت غنوده است ، و مملكتى كه توانا ترين و شايسته ترين فرزندان را در آغوش خود دارد ، به مملكتى تبديل شده است كه توانايى ساخت يك آفتابه را ندارد ، و نعلين و عبا و تحت الحنك همين علماى اعلام و فقهاى عاليقدر را هم از چين و ماچين و جابلقا و جابلسا ، وارد مى كنند ، و آقاى حسنى نماينده ى ولى فقيه در اروميه ، اينهمه مهاجران ايرانى را كسانى ميداند كه مغزشان از " سرگين و خاشاك " انباشته شده است !!!
براى مملكتى كه آنهمه نيروى كار آمد و آنهمه توانايى هاى بالقوه دارد ، و سرشار از منابع و ذخاير زير زميني است ، براستى درد آور است كه چهار ميليون بيكار و پنج ميليون معتاد داشته باشد و چهل در صد جمعيت آن زير خط فقر زندگى كنند .
بر اساس مطالعات مركز آمار ايران ، پانزده در صد مجموع جمعيت كشور ، در فقر مطلق بسر مى برند و 25 در صد از مردم وطن مان ، از در آمد هاى آنچنان پايينى بر خوردارند كه حتى قدرت تامين مقدار كافى غذا را ندارند .
اينك كشور سنگاپور را در نظر بگيريد كه در آنجا ، بيش از 92 در صد مردم خانه ى شخصى دارند و متوسط عمر در آن كشور 78 سال است ، كمترين ميزان مرگ و مير نوزادان در جهان را داراست و نرخ تورم در آن ، كمى بيش از يك و نيم در صد است .
تا پيش از سال 1356 ، در آمد سرانه ى كره ى جنوبى ، همواره كمتر از نصف ايران بود ، ولى در سال 1360 ، در آمد سرانه ى دو كشور به برابرى ميرسد ، اما در سال 1371 در آمد سرانه ى كره ، از دو برابر ايران نيز فزونى ميگيرد و اكنون بيش از چهار برابر ايران است
كافى است به آمار منتشر شده در " گزارش توسعه انسانى " ، در باره ى نرخ رشد اقتصادى و در آمد سرانه ى ايران و چند كشور ديگر ، نگاهى بيندازيم تا وضعيت فلاكت بار اقتصادى كشور بر ما عيان شود .
گزارش شاخص توسعه ى انسانى نشان ميدهد كه ايران در ميان 162 كشور جهان ، در رتبه ى نودم قرار دارد و كشور هايى چون بحرين ، كويت ، امارات ، قطر ، ليبى ، لبنان ، ارمنستان ، عمان ، قزاقستان ، تركمنستان ، و اردن ، رتبه هاى بسيار بهترى از ما دارند .
از سوى ديگر ، وضعيت غير قابل تحمل فرهنگى و سياسى ، باعث افزايش موج مهاجرت و فرار مغز ها شده ، و طبق آمار صندوق بين المللىپول ، ايران بيشترين مهاجرت تحصيل كرد ه هاى علمى را بين كشور هاى جهان داشته است .
از نظر افلاطون ، يكى از راه هايى كه دولت مى تواند پى ببرد كه در جهت منافع مردم حركت ميكند يا نه ، اين است كه ببيند مردم تحت حاكميت حقوقى او ميمانند يا نه ؟ مهاجرت گسترده ، كه افلاطون آن را مجاز ميداند ، مى تواند نشانه ى اين باشد كه جامعه ى سياسي راه شكست را مى پيمايد ،
از نظر افلاطون ، اگر جامعه ى سياسي ناهنجار باشد ، در آن صورت حق خروج نه تنها در جهت حفاظت از فرد ارزشمند است ، بلكه وسيله اى براى اصلاح جامعه اى هم هست كه بدين ترتيب طرد ميشود .
من يكبار ديگر ، ياد آن گفته ى زاهد فلورانسى " فرانچيسكو گيسياردينى " مى افتم كه مى گويد :
" هيچ قاعده ى مفيدى براى زندگى كردن در زير بار استبداد وجود ندارد ، به استثناى يك قاعده كه در زمان شيوع بيمارى طاعون نيز صادق است : به دور ترين جايى كه مى توانى بگريز ... !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 4:35 AM | نظرات (166)
انسان......
اى كسانى كه معتقديد خدايان همه خوبى اند ،
و انسان ، همه بدي است .
بنگريد كه خدايان عليم
چگونه از انسان ستمكش غافلند
و انسان ،
با همه ى سرگشتگى خويش
چگونه باز هم ،
از شيرينى محبت و سپاس
آكنده است ...
" هرمان ملويل "
نوشته شده توسط گیله مرد در 2:59 AM | نظرات (129)
بوى خوش طلاق ...
ناصر آقا ، چند وقتى است كه از همسرش جدا شده است ، يعنى راستش ، بهتر است بگويم : چند وقتى است كه همسر ناصر آقا ، ايشان را طلاق داده است !
ناصر آقا و منيژه خانم ، مادام كه در ايران بودند ، سى سال تمام كنار هم زندگى كردند و تلخى ها و خوشى هاى زندگى را با هم تحمل كردند ، اما همينكه پاى شان به امريكا رسيد ، هر كدام شان ساز خودشان را زدند و لاجرم يك زندگى مشترك را كه سى سال تمام پاى آن زحمت كشيده بودند ، در يك چشم بهم زدن بهم ريختند و رفتند پى كار و زندگى شان ...
حالا اگر ناصر آقا و منيژه خانم جوان بودند و از همديگر طلاق گرفته بودند شايد جاى چندان ايرادى نبود ، اما وقتى آدم مى بيند دو تا آدميزاد ، سى سال تمام ، سرشان روى يك بالش بوده ، و نوه هايشان دارند يواش يواش عروس خانم و آقا داماد ميشوند ، حالا از همديگر جدا شده اند ، و در اين پيرانه سرى زودرس ، هر كس پى كار خودش رفته است ، براستى دلش به درد ميآيد .
ناصر آقا و منيژه خانم ، پيش از انقلاب ، كا رمند سازمان برنامه بودند ، و آشنايى و ازدواج شان هم از همانجا شروع شد ، آنها اگرچه گاهگدارى روى سر و كول هم مى پريدند وبه يكديگر دندان قروچه مى رفتند و گهگاهى چند روزى با هم قهر ميشدند ، اما هرگز به فكرشان نمى رسيد كه يك روزى برسد كه پس از سى سال زندگى مشترك ، اينجورى خانه و زندگى شان را بهم بزنند و در ديار غربت اينطور سفيل و سر گردان بشوند .
راستش ، ناصر آقا و منيژه خانم ، توى ايران ، يك زندگانى آرام معمولى معقول داشتند ، صبح ميرفتند سر كارشان ، روزهاى تعطيلى ميرفتند هواخورى و خريد و گشت و گذار ، تابستان ها ، چند روزى در بابلسر و نوشهر ، تن به آب نيلگون وآفتاب درخشان شمال ميدادند ، و زمستان ها هم ، اگر فرصتى دست ميداد ، پيست اسكى آبعلى ، از يادشان نمى رفت ، اما از روزى كه پاى شان به امريكا رسيد ، مثل سگ و گربه ، به جان هم افتادند ، و بجاى اينكه از اينهمه مواهبى كه در اين سرزمين است استفاده بكنند ، و چهار روز آخر عمر را خوش بگذرانند ، دنيا را براى خودشان جهنم كردند ، و كار بجايى رسيد كه پس از سى سال ، از همديگر جدا شدند .جدا شدن شان هم خودش داستان مفصلى دارد . عينهو فيلم هاى كمدي تراژيك را ميماند .
ناصر آقا يك روز صبح ، نميدانم بر سر چى ، با عيال دعوايش شد و چند تا ليچار بارش كرد و بعد هم لباسش را پوشيد و با عصبانيت در خانه را به هم كوفت و زد به چاك جاده و توى راه ، هى به خودش فحش ميداد كه آخر مگر آدم عاقل زن ميگيرد ؟؟
خلاصه اينكه ، آن روز را كمى توى پارك گشت و بعدش ماشينش را برداشت و رفت يكى از دوستانش را ديد و با او ناهارى خورد و گپى زد و درد دلى كرد و غروب به خانه برگشت . اما هرچه كليد را توى قفل در خانه انداخت ، ديد در باز نميشود ، ناصر آقا چند دقيقه اى با كليد و قفل كلنجار رفت و بعد از چند دقيقه اى ، متوجه شد كه منيژه خانم داده است قفل در خانه را عوض كرده اند !! و ديگر ناصر آقا در اين خانه جايى ندارد . اين بود كه خون جلوى چشمان ناصر آقا را گرفت و آنقدر خودش را به در كوفت تا همانجا سكته ى قلبى كرد و پخش و پلا شد .
همسايه ها به پليس و آمبولانس تلفن كردند و آنها تن نيمه مرده ى ناصر آقا را به بيمارستان بردند و با يك عمل جراحى قلب ، ناصر آقا را از مرگ حتمى نجات دادند .
ناصر آقا ، وقتيكه از بيمارستان مرخص شد ، با قلب بيمار و تن رنجور و اعصاب درب و داغان و جيب خالى ، جايى نداشت كه برود ، نه خانه اى ، نه همدمى ، نه همسرى ، نه مرهم گذار زخمى ، لاجرم يكى از دوستان قديمى ، ناصر آقا را به خانه ى خودش برد و يكى دو ماهى خشك و ترش كرد و بعدش هم آپارتمانى برايش اجاره كردو ناصر آقا در پيرانه سرى ، شد مرد تنهاى شب !!
در اين ميان ، چه بر سر منيژه خانم آمده است بماند _ اما آنكه در اين ميان بهاى سنگين ترى پرداخت نه ناصر آقا و نه منيژه خانم ، بلكه پسرك شانزده ساله شان بود كه به چنان بيمارى عصبى خطرناكى مبتلا شد كه دو سه بار دست به خودكشى زد ، و هنوز هم به ضرب دوا و قرص و آمپول و كپسول زنده است .
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:59 PM | نظرات (153)
شورباى نصر ...!!!
وقتيكه در دوره ى شاه سلطان حسين صفوى ، شهر اصفهان به محاصره ى سربازان محمود افغان در آمد ، در نه ماه محاصره ى اين شهر ،آبرومندان ، جام زهر در كام خود و خانواده ى خود كردند ، و مردم مردگان خود را خوردند !!
در همين ايام ، زنان حرمسراى شاه سلطان حسين ، براى نجات از چنگال سربازان پا برهنه ى افغان ، به فتواى ملايان دربارى ، يكصد و بيست و چهار هزار : بسم الله " نثار زاينده رود كردند ، تا آب اين رودخانه بر لشكر محمود افغان ، زهر قتال شود !! و هزار " قل هوالله " بر هزار نخود خوانده ، و از آ ن " شورباى نصر " پختند ! و چنين مى پنداشتند كه سر بازان ايرانى ، با خوردن اين شورباى نصر ، بر جنگجويان افغانى پيروز خواهند شد !!
فرداى عاشورا ، وقتى آخرين اسب طويله ى شاهى را سر بريدند، شاه سلطان حسين ، از ميان شهرى كه از خانه هايش ، بوى تعفن اجساد بلند بود گذشت ، و به پابوس محمود افغان رفت و تاج شاهى را بر سر او گذاشت و گفت :
" تقدير ازل ، تاج و تخت ايران را از من گرفته به شما لايق ديد ...تا اين زمان ، در ممالك ايران من شاه بودم ، و الحال ، تاج و ملك و تخت ، همه را به تصرف مير محمود دادم ، بعد از اين ، شاه من و شما ، اين است ...!!
شاه سلطان حسين ، آنگاه در گوشه ى يكى از باغ هاى سلطنتى اصفهان ، عزلت اختيار كرد و كاخدار و باغبان محمود افغان شد تا شاهد آن باشد كه تمامى فرزندان و همسران و نزديكانش ، يا تن به خنجر مسموم مى سپارند كه از آن زجرها رها شوند ، يا زير پنجه ى آن طالبانى ها ، تباه ميشوند ...
به قول شمس الدين جوينى :
آن دبدبه ى سلطنتم را كه تو ديدى
خون هاى بنا حق ، همه را زير و زبر كرد .
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:12 PM | نظرات (143)
مردى كه پا نداشت ....
مردى كه پا نداشت
تا قله ى بلند ، به سختى صعود كرد
پرچم بنام خود بر زمين زد و
با افتخار بر آن نوشت :
من پا نداشتم !
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:58 PM | نظرات (204)
تاريخ اجتماعى تهران ...
در يكى دو هفته ى گذشته ، فرصتى پيش آمده بود كه بتوانم مجموعه ى ارزشمند " تاريخ اجتماعى تهران در قرن سيزدهم " اثر جعفر شهرى را بخوانم.
دكتر عباس ميلانى ، نويسنده و محقق پر آوازه ى ايرانى ، كه كتاب " معماى هويدا " و همچنين " تجدد و تجدد ستيزى در ايران " را از او خوانده ايم ، در يادداشتى پيرامون اين كتاب چنين مى نويسد :
خواندن اين كتاب ، در واقع بمثابه ى گشت و گذارى است در يك دكان سمسارى پر از عتيقه هاى ديدنى و پر اهميت ، كه بى هيچ نظم و ترتيبى ، كنار هم قرار گرفته اند .
جعفر شهرى ، در اين مجموعه ، از زمان هايى مى گويد كه در آن هنوز مردم تقويم تاريخ خود را گرد رخدادهايى بزرگ ، -
