آقاى بلاهت ....
آقاى بلاهت توى عمرش لاى هيچ كتابى غير از كتاب هاى درسى اش را باز نكرده است .
نه از شعر سر در ميآورد ، نه از موسيقى ، نه از تئاتر ، نه از سينما ...... و نه حتى از سياست
خيلى خوشبخت است اين آقاى بلاهت !! صبح كه ميشود كراواتش را به گردنش مى بندد و مى رود به اداره اش ، غروب كه ميشود ميآيد خانه ، شامى مى خورد و تلويزيونى نگاه ميكند و به بستر ميرود . فردا صبح ، دوباره كراواتش را به گردنش مى بندد و روز از نو ....روزى از نو ...
آقاى بلاهت ، پريروز ها يك كراوات تازه خريده بود . -- آقاى بلاهت هر ماه يك كراوات تازه مى خرد ! -- كراواتش را به گردنش بسته بود و به اداره اش رفته بود .
يكى از همكارانش گفته بود : آقاى بلاهت چه كراوات قشنگى ؟؟
آقاى بلاهت كراواتش را از گردنش باز كرده بود و به گردن همكارش بسته بود . هر چه هم همكارش داد و قال راه انداخته بود كه : آقا ....! من اصلا هيچوقت كراوات نمى بندم ، به خرج آقاى بلاهت نرفته بود .
در يك مجلس مهمانى ، آقاى بلاهت هم حضور دارد ، مجلس مهمانى به افتخار يكى از موسيقيدانان ايرانى بر گزار شده است ، مجلس گرم و پر شورى است .
من يك ليوان شراب قرمز بر ميدارم و ميروم دم استخر مى نشينم و به تلالوى نور در آب چشم ميدوزم .
آقاى بلاهت سلام عليكى با من ميكند و صندلى كنار دستم را جلو ميكشد و روى آن مى نشيند .
من در حال و هواى اين هستم كه از اين شب و شراب و مجلس انس ، تا مى توانم لذت ببرم
آقاى بلاهت رو به من ميكند و مى پرسد : چه خبر ها ؟؟
مى گويم : خبرى نيست ...
دوباره مى پرسد : از ايران چه خبر ؟
مى گويم : خبر تازه اى ندارم
مى پرسد : روزنامه هاى ايران را مى خوانى ؟
مى گويم : اى ... گاهگدارى ..
مى گويد : نظرت چيست ؟
مى گويم : در باره ى چه ؟
مى گويد : وضعيت ايران را چگونه مى بينى ؟
مى گويم : مگر من پيشگو هستم ؟
مى گويد : شما بالاخره روزى روزگارى كار سياسى ميكرديد ، بايد بدانيد كه اوضاع ايران به كجا مى كشد !
مى گويم : ببين داداش ! ما مدت هاست آردمان را بيخته و الك مان را هم آويخته ايم ، ديگر شكر زيادى هم نمى خوريم ! حالا كارمان شخم زدن است و نوازش گل و گياه و دار و درخت ...
آقاى بلاهت از رو نمى رود ، دوباره مى خواهد نظرم را در باره ى خاتمى و جنبش اصلاحات بداند ،
در جوابش مى گويم : آقاى محترم ! من امشب آمده ام اينجا ، شرابى خورده ام ، موسيقى زيبايى گوش داده ام ، دوستانم را ديده ام ، و حالا مى خواهم پاى اين استخر ، زير اين آسمان پر ستاره ، آسوده خيال بنشينم و نم نمك شراب بخورم ، و به ريش هرچه سياست و سياستمدار است بخندم !حالا دست از سرمان بر ميدارى ؟ ميگذارى امشب مان به گند و گه ى سياست آلوده نشود ؟
پيش خودم خيال ميكنم كه لابد آقاى بلاهت دمش را روى كولش خواهد گذاشت و شرش را از سر مان خواهد كند ، اما آن شب مگر گذاشت ما شراب مان را بخوريم و به آسمان پر ستاره و رقص نور در آب لاجوردين خيره بشويم و از نوازش نسيم بر گونه ى گلگون شده از شراب مان لذت ببريم ؟؟
شب مان را به گند كشيد اين آقاى بلاهت ..!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:00 PM | نظرات (191)
گل آقا در اتوبوس....!!
همولايتى من -- گل آقا -- خسته و مانده از سر كار برگشته بود و سوار اتوبوس شركت واحد شده بود تا به خانه اش برود .
طفلكى ، توى اتوبوس ، هنوز روى صندلى جابجا نشده بود كه از زور خستگى خوابش برد .
اتوبوس ، توى اولين ايستگاه توقف كرد و خانم جوانى را سوار كرد و راه افتاد ، اما گل آقا همچنان در خواب بود .
توى ايستگاه بعدى ، يك آقاى حجت الاسلامى ، سوار شد و يكراست آمد نشست كنار خانم جوان ...! اما آقاى گل آقا همچنان در خواب بود .
در ايستگاه سومى و چهارمى هم ، عده اى سوار و عده اى پياده شدند و گل آقا همچنان در خواب بود .
به ايستگاه پنجمى نرسيده بودند كه هاى و هويى توى اتوبوس بلند شد و صداى فحش و فحش كارى ، گل آقا را از خواب خوش پراند .
گل آقا لحظه اى چشمانش را ماليد و وقتى به خودش آمد متوجه شد كه خانم جوان دارد آقاى حجت الاسلام را فحش كارى ميكند .
گل آقا از جايش پاشد و يكراست آمد توى سينه ى آقاى حجت الاسلام و شترق خواباند بيخ گوش آقا !! بعدش هم يك مشت و مال حسابى به آقاى حجت الاسلام داد و رفت سر جايش نشست ..!!
توى ايستگاه بعدى ، راننده ى اتوبوس به بهانه ى اينكه حوصله ى داد و قال و كتك كارى و كميته و كلانترى را ندارد ، گل آقا و خانم جوان و آقاى حجت الاسلام را مجبور كرد كه از اتوبوس پياده بشوند . وقتى كه پياده شدند آقاى گل آقا دوباره افتاد به جان آخونده و حالا نزن كى بزن ...
در اين حيص و بيص ، برادران پاسدار گشت زحمت الله ! از راه رسيدند و گل آقا و خانم جوان و آقاى حجت الاسلام را با خود به كميته بردند .
در كميته ، برادر بازجو از خانم جوان پرسيد : -- خواهر ! چرا شما به حاج آقا فحش داديد ؟
خانم جوان گفت : كدوم حاج آقا ؟؟ اين مرتيكه ى پدر سوخته آمد نشست كنار دستم و دستش رو كرد اونجام !!
برادر بازجو رو به گل آقا كرد و گفت :
-- برادر ! شما شوهر اين خانم هستين ؟
گل آقا گفت : نه !
پرسيد : با اين خانوم نسبتى دارين ؟
گفت : نه !!
پرسيد : پس چرا حاج آقا رو زدين ؟
گل آقا گفت : والله آقا جان ، من توى اتوبوس خوابيده بودم ، يك وقت بيدار شدم ديدم اين خانوم دارد اين آقاى آخوند را ميزند ، من فكر كردم لابد رژيم عوض شده ! پا شدم آمدم دق دلم را سر اين آقا خالى كردم ...!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:31 PM | نظرات (262)
امان از دوغ ليلى
ماستش كم بود ، آبش خيلى ...!!
يك آقاى شاعرى ، قصيده ى بالا بلندى در مدح يكى از پادشاهان سرود و يك روز كه سلطان السلاطين بار عام داشت ، قصيده اش را براى شاه خواند .
شاه كه از اين قصيده خيلى خوشش آمده بود خزانه دار باشى را به حضور خواست و فرمود كه به اندازه ى وزن شاعر به او طلا بدهند !
آقاى خزانه دار باشى تعظيم غرايى كرد و دست آقاى شاعر را گرفت و عقب عقب از مجلس شاه بيرون رفت .
آقاى شاعر باشى به حساب اينكه همين حالا او را روى ترازو خواهند نشاند و هموزنش طلا به او خواهند داد توى آسمانها سير ميكرد ، اما آقاى خزانه دارباشى نگاهى به ريخت و قيافه ى آقاى شاعر باشى انداخت و گفت : برو فردا بيا ....!!
آقاى شاعر باشى به مصداق اينكه ميگويند كلام الملوك ملوك الكلام ، در آمد كه : آقا .... اوامر مطاع همايونى چنين شرفصدور يافت كه ...
آقاى خزانه دار باشى پريد وسط حرفش و گفت : انگار به بچه ى يتيم رو بدهى ادعاى ارث و ميراث ميكند ! گفتم برو فردا بيا .....
آقاى شاعر باشى دم مباركش را گذاشت روى كولش و رفت خانه اش .. فردا صبح اول وقت آمد به دربار ، اما قاپوچى باشى ها و يوز باشى ها و مين باشى ها نگذاشتند كه پايش به دربار برسد ! پس فردا و پسين فردا و پس پسين فردا هم رفت اما دستش به خزانه دار باشى نرسيد . ناچار روزى از روز هاى خدا ، كه سلطان السلاطين هوس شكار كرده بود و با كبكبه و دبدبه و علم و كتل راهى كوه و دشت و دمن بود ، آقاى شاعر باشى جلوى كالسكه ى همايونى را گرفت و عريضه اى تقديم شاه كرد و از اينكه او را به دربار راه نداده و صله ى ملوكانه را هم به او نداده اند ناله و ندبه سر داد .
آقاى سلطان السلاطين نيشخندى زد و گفت :
-- ببين عمو جان ! آن روز شما چيزى گفتى ما خوشمان آمد ، ما هم چيزى گفتيم كه شما خوش تان بيايد ...... .
اين داستان را داشته باشيد تا داستان ديگرى را برايتان تعريف كنم تا ببينيم كه چه رابطه اى است بين اين دو تا داستان .
يادش به خير ، ما يك خان دايى داشتيم كه بهش ميگفتيم دايى مم رضا ، اين دايى مم رضا در جوانى هايش يك ارث و ميراث كلان بهش رسيده بود و ظرف ده پانزده سال چنان دخلى از آنها در آورده بود كه در چهل سالگى به خاك سياه نشسته بود و همه ى دارايى اش به هزار تومان نميرسيد .
دايى مم رضا ، از بس غصه ى باغها و خانه ها و مزارع از دست رفته را خورده بود در سن چهل و چند سالگى سكته ى مغزى كرد و خلاص ...
يادم ميآيد تازه داشت سبيلم مثل خط نازكى روى لبم سبز ميشد كه دايى مم رضا چند قرانى به من ميداد و ميگفت : برو برايم سيگار بخر . من هم ميرفتم سر گذر برايش سيگار هماى بدون فيلتر مى خريدم و تا به خانه برسم يكى دو تايش را كش ميرفتم تا بعدا دزدكى با رفقايم دودش كنم !!
اين دايى مم رضا ، آدم اهل دل با صفايى بود ، اگر چه آس و پاس شده بود و آهى در بساط نداشت ، اما در گشاده دستى بى همتا بود . از دروغ و دغل بد جورى بدش ميآمد ، مخلص آدم هاى رو راست و اهل دل بود ، همينكه ميديد يكى دارد خالى بندى ميكند و پرت و پلا ميگويد ، نيشخندى ميزد و ميگفت : امان از دوغ ليلى .. ماستش كم بود آبش خيلى ...
زمانى كه من توى دانشگاه تبريز درس مى خواندم ، دايى مم رضا آمده بود ديدن من وچند روزى مهمان من بود ، با هم خيلى حال ميكرديم ، عرق خور قهارى بود ، من دو سه پياله باهاش ميزدم و كله پا ميشدم ، اما دايى مم رضا لا كردار ، تا ته ى يك بطر ويسكى را بالا نمى آورد آب از آب تكان نمي خورد !!
يك روز همراه من آمد به تلويزيون ، بردمش استوديو ها را نشانش دادم ، با رفيقانم ناهار خورديم ، غروب كه شد توى كافه ترياى تلويزيون نشسته بوديم و سيگار دود ميكرديم ، دو سه تا از همكارانم هم دور ميز نشسته بودند ، تلويزيون داشت اخبار پخش ميكرد ، و آن اعليزحمت رحمتى ،انگشتش را كرده بود توى جيب جليقه ى ضد گلوله اش و داشت از دروازه هاى تمدن بزرگ و انقلاب سفيد و ارتجاع سرخ و سياه و اينجور چيز ها صحبت ميكرد . وقتى صحبتش تمام شد خان دايى نه گذاشت و نه بر داشت و در آمد كه : امان از دوغ ليلى ، ماستش كم بود آبش خيلى ..!!
حالا چرا ياد دايى مم رضا افتادم ؟ راستش دو سه روز پيش داشتم سخنان آقاى خاتمى رييس جمهورى اسلامى در اجتماع مردم اردبيل را روى صفحه ى كامپيوتر مى خواندم .وقتى آقاى رييس جمهور با آنچنان آب و تابى از حرمت انسانى و جامعه اى سرشار از مدنيت و كرامت و آزادى صحبت كرد يكباره تصوير دايى مم رضا به ذهنم آمد و بى اختيار گفتم : امان از دوغ ليلى .....ماستش كم بود آبش خيلى ...
خودمانيم ها ! انگار اين آقاى رييس جمهور حرف هاى خوب خوب ميزند كه ما خوش مان بيايد ، حيف كه ما حرف هاى خوب خوب بلد نيستيم تا ايشان خوششان بيايد !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:03 PM | نظرات (248)
درختان انجير ...
در حاشيه ى مزرعه اى ، كنار فروشگاه من ، چند درخت انجير قد بر افراشته اند كه هر سال با انجيرهاى شيرين خوشمزه ى درشت شان ، ميزبان مهربان من و دوستانم هستند .
گاهى اوقات كه من از كار روزانه خسته ميشوم و ميخواهم نفسى تازه كنم ، ميروم پاى درختان انجير ، در سايه سارشان مى نشينم ، سيگارى آتش ميزنم ، جان تازه اى ميگيرم ، و ناخنكى هم به انجير ها ميزنم ، و دوباره به كارم بر ميگردم .
چند سال پيش ، دكتر محمد عاصمى -- كه چهل سال است مجله ى كاوه را در آلمان منتشر ميكند -- از آلمان به ديدار من آمده بود ، با هم رفتيم پاى درختان انجير و شكمى از عزا در آورديم .
محمد عا صمى به من ميگفت كه چهل سال است هيچ ميوه اى را از هيچ درختى نچيده است ! . راست هم ميگفت ، زيرا زندگى در غرب ، اساسا فرصت و مجالى به آدمى نميدهد كه به چيدن گوجه اى ، گيلاسى ، يا انجيرى از درختى دل خوش كند .
يكى دو هفته پيش ، آذر فخر ، بازيگر گرانقدر تئاتر ايران -- كه متاسفانه سالهاست در هيچ نمايشنامه اى بازى نكرده است -- همرا ه با همسرش كامران نوزاد ، به ديدنم آمده بود . من حاضر يراق شده بودم كه به مزرعه بروم ،
گفتم : بچه ها ! مى خواهم به مزرعه بروم ، با من ميآييد ؟
آذر و كامران ، بدون هيچ درنگى ، توى ماشين پريدند و با هم به مزرعه ى گيلاس رفتيم .
آذر توى راه به من ميگفت كه سالهاست هيچ ميوه اى از درختى نكنده است .
گفتم : وقتى به مزرعه رسيديم ، مى توانى هر قدر كه دلت ميخواهد گيلاس بچينى ...
وقتى به مزرعه رسيديم ، آذر ، پاچه هاى شلوارش را بالا زد و به ميان مزرعه ى خيس و پر آب رفت و چند گيلاس از شاخه اى چيد و انگار كه به يكى از آرزو هاى بزرگش رسيده است با شادى كودكانه اى گيلاس ها را به من و كامران داد وهمچون كودكى كه هديه اى بزرگ گيرش آمده باشد احساس شادمانى ميكرد !
يادم مى آيد در لاهيجان ، بر فراز تپه اى در چشم انداز خانه مان ، چند درخت انجير و صدها درخت آلبالو صف كشيده بودند . اواخر بهار ، من و خواهرم ، از درختان آلبالو بالا ميرفتيم و تا مى توانستيم آلبالو مى خورديم و بعدش صورت مان را با آلبالو رنگ مى كرديم و يك كتك حسابى هم از مادر نوش جان ميكرديم ...
اى روزگار .... اين روز هاى عمر چقدر شتابان گذشته اند ؟؟ دلم براى درختان آلبالو تنگ است ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 4:50 PM | نظرات (191)
رضا شاه در بهشت ...
يك آقاى اهل دلى ، به رحمت خدا رفته بود و راهى آن دنيا شده بود . در آن دنيا ، در پيشگاه عدل الهى ، اعمال خوب و بدش را در ترازوى نقد گذاشتند و او را به سبب اهل دل بودنش شايسته ى آن دانستند كه به بهشت برود و فرشته اى از فرشتگان بارگاه كبريايى ، دستش را گرفت تا او را به بهشت ببرد .
اين آقاى اهل دل ، وقتيكه مى خواست وارد بهشت بشود ، متوجه شد كه يك آقاى پير مرد سپيد مويى ، دم دروازه ى بهشت نشسته است و شباهت غريبى به رضا شاه دارد .
با خودش گفت : اين آقا چقدر شبيه رضا شاه است !
فرشته گفت : خود رضا شاه است
پرسيد : مى توانم چند كلمه اى با او حرف بزنم ؟
فرشته گفت : چرا كه نه ؟
آقاى اهل دل ، خودش را به رضا شاه رساند و سلامى كرد و گفت :
-- ببخشيد كه مزاحم تان ميشوم قربان ! شما توى بهشت چيكار ميكنيد ؟
رضا شاه گفت : والله ! ما تا همين چند سال پيش توى جهنم بوديم ، اما از بس ملت ايران گفته اند " خدا پدر شاه را بيامرزد " به امر الهى ما را به بهشت آورده اند .
آقاى اهل دل پرسيد : خب ، چرا دم در نشسته ايد ؟
رضا شاه گفت : والله ! از خدا كه پنهان نيست ، از شما چه پنهان ، بيست سال پيش وقتيكه ما وارد بهشت شديم ، يك دل نه صد دل عاشق يكى از فرشتگان بهشتى شديم ، اما قانون بهشت اين است كه بدون ازدواج نمى توان به وصال هيچ فرشته اى رسيد . حالا بيست سال است كه من اينجا ، دم در ، نشسته ام ، و هيچ آخوندى وارد بهشت نمى يشود كه صيغه ى عقد مان را جارى كند ..؟؟!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:17 PM | نظرات (320)
يك وجب خاك خدا ....
هر روز صبح كه من در بزرگراه بين سانفرانسيسكو و ساكرامنتو رانندگى ميكنم ، پير مرد ژوليده ى پريشان حالى را مى بينم كه بيل و كلنگى به دست دارد و در حاشيه ى بزرگراه ، سر گرم كندن زمين است .
گهگاه ، گرماى هوا چنان است كه آدمى ، توى ماشين ، در حاليكه كولر ماشين روشن است ، احساس ميكند كه از آسمان آتش ميبارد ، اما اين پير مرد ژوليده ، نه از گرما و سرما با كى دارد و نه از هرم گزنده ى خورشيد هراسى ...
من نميدانم چرا اين پير مرد ژوليده حال ، همه جاى دنيا را ول كرده است و آمده است در حاشيه ى بزرگراه پر رفت و آمدى چون بزرگراه شماره 80 مى خواهد براى خودش باغ و باغستانى درست كند ؟
چند روز پيش ، ديدم كه پليس آمده است و پير مرد ژوليده حال را دستگير كرده است و مى خواهد با خودش ببرد . دو چرخه ى قراضه اش همانجا رها شده بود و بيل و كلنگش هم بى صاحب مانده بود ....
من ماههاست كه هر روز اين پير مرد را مى بينم ، نميدانم از كجا مى آيد ، اما مى بينم كه دو چرخه ى زهوار در رفته اى دارد و كلى زلم زيمبو هم به دو چرخه اش آويزان است .
حدود يكماه پيش ، وقتيكه از بزرگراه شماره ى 80 ميگذشتم ، متوجه شدم كه پير مرد ، هزاران پاكت پلاستيكى را به نرده هاى كنار بزرگراه آويزان كرده و خودش هن و هن كنان سرگرم كلنگ زدن است !!
در واقع ، جايى كه او مى خواهد براى خودش باغچه و باغستان درست كند ، يك وجب خاك خدا در حاشيه ى سنگفرش شده ى بزرگراه است كه هيچ بارانى نمى تواند سبزه اى در آن بروياند . وقتيكه به خانه بر ميگشتم ، ديدم دهها ماشين پليس و آتش نشانى و آمبولانس ، در آنجا گرد آمده اند و عده اى سرگرم كندن پاكت هاى پلاستيكى از روى نرده ها هستند ...
نميدانم چه بر سر پير مرد آمده است ، اما دلم مى خواهد يك روز ، پير مرد را بردارم و به روستا شهر ي كه من در آنجا زندگى ميكنم بياورم و يك قطعه زمين به او بدهم و بگويم :
-- پير مرد ! اين هم باغ و باغستانت ، هر چه دلت مى خواهد بكار ...
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:59 PM | نظرات (276)
زندگى سگى .....
سگ خانم بوش زاييد !! بله ، سگ خانم بوش زاييد. انهم نه يكى ، نه دوتا ، پنج تا ! پنج تا توله سگ مامانى .!
لابد خواهيد گفت چرا توى اينهمه ماجراهاى كمدى - سياسى ، يقه ى توله سگ هاى خانم بوش را چسبيده ام ؟
والله ، از خدا كه پنهان نيست ، از شما چه پنهان ، از روزى كه سگ خانم بوش ، توى آن كاخ تو دل برو ، پنج تا توله سگ تو دل بروتر پس انداخته اند ، من با ديدن عكس و تفصيلاتشان در مجله ها و روزنامه ها ، هى به خودم ميگويم : " اى بخشكى شانس ! آخر اين هم شد زندگى كه ما داريم ؟ از كله ى سحر تا بوق شام حمالى ميكنيم و سر ماه كه ميشود مي بينيم از بس ماليات داده ايم ديگر رمقى برايمان نمانده كه براى خودمان يك دمپايى تازه بخريم ،در عوض توله سگ هاى خانم بوش ، توى آن چمن هاى سبز كاخ سفيد ، هى ورجه ورجه ميروند و هى جلوى دوربين ها ناز و اداى سگانه مى آيند و به قول قديمى ها " نه بيل ميزنند نه پايه ، انگور مى خورند در سايه !! "
نه اينكه خيال كنيد به توله سگهاى خانم بوش حسوديم ميشود ها ؟؟!! نه !! فقط ميخواهم بگويم كه زندگى سگى توله سگ هاى خانم بوش ،خيلى خيلى از زندگى بسيارى از امريكايى ها بهتر است .
از روزى كه سگ خانم بوش زاييد ،نميدانم چرا هميشه چهره ى سوخته ى " هونگ شى " توى ذهنم نقش مى بندد . همه اش تقصير اين تلويزيون لاكردار است ، وقتيكه توى تلويزيون مى بينم كه آقا و خانم بوش چطورى قربان صدقه ى توله سگهاى مامانى شان ميروند ، فورا بياد " هونگ شى " مى افتم ،
حتما شما " هونگ شى " را نمى شناسيد ؟ خود من هم " هونگ شى " را نميشناسم ، يعنى در واقع ، طفلكى عمرش وفا نكرد تا زنده بماند و ضمن آشنا شدن با بنده و جنابعالى ، از ديدن ورجه ورجه هاى سگانه ى توله سگ هاى خانم و آقاى بوش ، جلوى دوربين هاى تلويزيون لذت ببرد ! طفلكى حالا اگر زنده بود لابد داشت توى مزارع برنج ويجينكارى ميكرد ، آنوقت ها بگمانم هنوز يكى دو سال بيشتر نداشت كه توى كلبه ى حصيرى شان در حوالى سايگون ، با يك بمب ناپالم ، سوخت و دود شد و به هوا رفت ...
من نميدانم چرا وقتى ناز و نوازش هاى خانم و آقاى بوش را نسبت به اين توله سگ هاى مامانى مى بينم بياد " اروجعلى " خودمان هم مى افتم . لابد خواهيد گفت اروجعلى ديگر كيست ؟
براى اينكه بفهميد چه رابطه اى است بين توله سگ هاى خانم و آقاى بوش با اروجعلى مادر مرده ، مجبورم داستانى را براى تان تعريف كنم ، سرتان كه درد نمى آيد ؟ ها ؟؟
پس برويم سر داستان مان :
اروجعلى شاگرد من بود ، يعنى بهتر است بگويم دانش آموز همان مدرسه اى بود كه من " آقاى مدير " ش بودم . صحبت سي و چند سال پيش است .
توى آن سن و سال ، نميدانم چه به سرم زده بود كه همه ى خوشى هاى دنيا را ول كرده بودم و رفته بودم معلم شده بودم ! آنهم كجا ؟ در يكى از روستاهاى دور دست رضاييه !
اروجعلى ، توى كلاس درس ، هم يك سر و گردن از بچه هاى ديگر بلند تر بود ، و هم يك سر و گردن درس خوان تر و فهميده تر و با هوش و حواس تر ... هميشه ى خدا هم ، در آن سرماى بى پير زمستان ، با پاى برهنه به مدرسه مى آمد ! يعنى فى الواقع ، پاره نمدى را به پايش مى بست تا از سرما نچايد ، شايد اصلا نميدانست كفش يعنى چه ! پاپوش يعنى چه ؟ چكمه و پوتين يعنى چه ؟ بچه هاى ديگر هم همينطور ، و من از اينكه با پوتين سربازى توى ده راه مى رفتم ، از خودم خجالت ميكشيدم .
اروجعلى ، صبحهاى خيلى زود ، قبل از اينكه به مدرسه بيايد ، چند تايى گاو و گوسفند را ريسه ميكرد و ميبردشان به چرا ، ساعت هشت صبح هم كه زنگ مدرسه را ميزديم ، دوان دوان خودش را به مدرسه ميرسانيد و چون يك سر و گردن از ديگران بلند تر بود ، بر افراشتن پرچم را به عهده ميگرفت .
توى مدرسه ، من به او فارسى ياد ميدادم او به من تركى ، يادش بخير ! اولين كلمه ى تركى كه ياد گرفتم "زردچوبه " بود . مى خواستم براى خودم غذا درست كنم ، رفتم بقالى جلوى مدرسه و گفتم :
-- ببخشيد آقا ! زرد چوبه داريد ؟
آقاى بقال زل زل نگاهم كرد و گفت :
--زرد چوبه نمنه دى ؟
گفتم : -- زردچوبه بابام جان ! همانى كه رنگش زرد است و توى باقلا قاتوق ميريزند !
گفت : باگلا گاتوگ نمنه دى ؟؟
ديدم نه بابا ، نميتوانم حاليش كنم ، ناچار رفتم سراغ اروجعلى ، و طفلكى اروجعلى بود كه حاليم كرد كه به زبان تركى به زرد چوبه ميگويند " ساريكوك " ...
يك روز سرد زمستان ، كه برف سنگينى باريده بود ، مادر اروجعلى به مدرسه آمد و با خواهش و التماس مرا براى شام به خانه شان دعوت كرد ، هر چه خواستم از زير بار اين مهمانى ناخواسته شانه خالى كنم نشد . پيش خودم گفتم : اين بيچاره ها از اين سر سال تا آن سر سال ، رنگ يك غذاى نيمچه حسابى را هم نمى بينند ، چرا بايد براى يك شب هم كه شده نانخور سفره ى فقيرانه شان باشم ؟ مدتى با خودم كلنجار رفتم و دست آخر تصميم گرفتم دعوتشان را بپذيرم ، كفش و كلاه كردم و راه افتادم ، چه سوز سردى ميآمد ! خانه ى اروجعلى با مدرسه ام فاصله ى چندانى نداشت ، يك كلبه ى پرت كاهگلى تو سرى خورده مثل ساير كلبه ها بود ، نميدانيد با چه شور و شوقى مرا پذيرا شدند ،
خانه شان يك چارديوارى گلى بود با سقفى حصيرى و توى آن سوز سرما ، سگ هم نمى توانست تويش بند بشود ، توى همين چارديوارى ، دوتا گاو و سه تا گوسفند و يك سگ نحيف پشمالو هم زندگى ميكردند !! يعنى گاو و گوسفند ها بالاى اتاق مى خوابيدند و اروجعلى و خانواده اش پايين اتاق دم در ... وسط اتاق چاله اى كنده بودند كه هم تنورشان ، هم آشپزخانه شان ، و هم بخارى شان بود ..
كنار چاله نشستيم و پاى مان را دراز كرديم و شروع كرديم به گپ زدن .. من كه هنوز تركى نميدانستم ، پدر و مادر اروجعلى هم كه فارسى نميدانستند ، ناچار اروجعلى شده بود مترجم ما ...
آن شب براى من آبگوشت درست كرده بودند ، چه آبگوشت خوشمزه اى هم شده بود ، هنوز بعد از سى و چند سال مزه اش را زير دندان هايم حس مى كنم .
آن شب خيلى گپ زديم ، شب چره هم خورديم ، و من تازه در آنجا بود كه فهميدم فقر و نادارى يعنى چه ، بيعدالتى اجتماعى يعنى چه ...
حوالى نيمه هاى شب ، آنها را به امان خدا سپردم و آمدم به مدرسه ، توى مدرسه ى كوچكم براى خودم يك اتاق خواب درست كرده بودم و يك كتابخانه ى فسقلى ، اتاق خوابم شامل يك تختخواب تاشو و دو تا پتوى سربازى بود ، هر چه بود بهتر از اين بود كه توى خانه ى كدخدا يا خان بيتوته كنم ، اصلا اخلاقم طورى بود كه آبم با هيچ خان و كدخدايى به يك جو نميرفت .راستش حوصله شان را نداشتم ...
آمدم خانه و خودم را با سفرنامه ى ناصر خسرو سر گرم كردم .
فردا صبح وقتى كه از خواب بيدار شدم ديدم برف سنگينى همه جا را پوشانده است ، همه جا يكدست سپيد بود. ديگر از رمه هاى گاو و گوسفند توى كوچه هاى ده خبرى نبود _، خيالم راحت شد كه ديگر براى يكى دو ماه از رفتن به شهر محروم شده ام .
سكوت سنگينى همه جا را در خود گرفته بود ،با چه بد بختى توانستم در اتاقم را باز كنم و پايم را به حياط مدرسه بگذارم ، تا خرخره توى برف فرو رفتم ، عجب سرماى بى پيرى !! توى عمرم اينهمه برف نديده بودم .
درد سر تان ندهم _. آن سال هى برف پشت برف آمد تا بالاخره چند تايى از كلبه هاى گلى ده را بر سر جماعت خراب كرد ، نميدانيد چه مصيبتى بود ، انگار كه زلزله آمده باشد ، خانه ى اروجعلى هم درب و داغان شده بود . حالا باز جاى شكرش باقى بود كه خود بيچاره ها زير آوار نمانده بودند .نه راه پس داشتيم نه راه پيش ، راه رفت و آمد به شهر هم مدتها پيش بسته شده بود ، چه كنيم ؟ چه نكنيم ؟ دست مان كه به جايى بند نبود ، ناچار يكى از كلاس هاى مدرسه را خالى كرديم و داديم به خانواده ى اروجعلى ، چند تايى را هم توى مسجد ده جا داديم كه از سرما نميرند ، هر چند مسجد ده مان هم پى و پاى حسابى نداشت و ممكن بود سقفش پايين بيايد ، اما چاره اى نبود،
در اين حيص و بيص ، مادر اروجعلى هم پسرى زاييد كه اسمش را گذاشتيم " آراز " .
اسم ده مان " قرالر آقا تقى " بود . آب و هواى خيلى خوبى داشت . بهارش حقيقتا زيبا بود . اما آنقدر بد بختى از در و ديوارش مى باريد كه آدم اصلا زيبايى بهار را احساس نميكرد .
آن سال ، خيلى به همه ى ما بد گذشت ، غذاى ما شده بود تخم مرغ و سيب زمينى پخته و گاه گدارى هم ماست و دوشاب . و هنوز برف هاى توى كوچه ها آب نشده بود كه يك بلاى آسمانى يقه ام را چسبيد و روانه ى بيمارستانم كرد : گويا از بس تخم مرغ خورده بودم " يرقان " گرفته بودم . تخم چشم هايم شده بود عينهو زرده ى تخم مرغ ! بيچاره دهاتى ها با چه مرارتى تن نيمه مرده ام را به شهر رساندند. يكماه و نيم توى بيمارستان خوابيدم و وقتى از بيمارستان بيرون آمدم ديدم ديگر ناى راه رفتن ندارم چه رسد به اينكه به " قرالر آقا تقى " بر گردم و بشوم " آقاى مدير " مدرسه شان .
اگر چه دل كندن از مردان و زنان روستايى ، بخصوص شاگردان مدرسه ام برايم دشوار بود ولى از روى ناچارى بار و بنديلم را بستم و رفتم به شهر خودم .
شهر خودم برايم نا آشنا مى آمد . انگار به كشورى ديگر قدم گذاشته ام ، دلم ميخواست از همه چيز و همه كس بگريزم و دوباره به " قرالر آقاتقى " بر گردم ، اما بالى براى پرواز نداشتم .
دو سه ماهى خانه نشين شدم و جان تازه اى گرفتم . بعدش رفتم توى اداره ى ثبت احوال استخدام شدم . چه شغل عجيبى !؟ هى بايد براى تازه به دنيا آمدگان شناسنامه صادر كنم و هى شناسنامه ى تازه از دنيا رفتگان را باطل كنم ! هميشه ى خدا هم تعداد آمدگان خيلى بيشتر از رفتگان بود !
چند ماهى كار كردم و ديدم دارم فسيل ميشوم ، : هى شناسنامه صادر كن و باطل كن ! و سر برج پولى بگير و عرقى بخور و كراواتى تازه بخر و ....
يك روز صبح ، ديگر سر كار نرفتم . مادرم گفت : اداره ت دير شده ها !
گفتم : بى خيالش مادر ! من ديگر به آن اداره ى لعنتى بر نميگردم !
و عصرش ساك كوچكم را برداشتم و رفتم تهران . در تهران رفيقى داشتم كه توى يك شركت ساختمانى كار ميكرد ، نميدانم چيكاره ى شركت بود ؟ اما توى شركت شان كارى برايم دست و پا كرد ، و يكوقت ديدم شده ام مدير تداركات ! چه شغل دهن پر كنى ؟!!مدير تداركات ؟؟!! هر چه بود بهتر از اين بود كه " آقاى مدير " مدرسه ى نيمه ويران قرالر آقا تقى باشم !
از اين شغل چندان بدم نمى آمد ، بخصوص اينكه هفته اى دو سه بار به شمال و جنوب و شرق و غرب ايران سفر ميكردم ، و اين براى آدميزادى چون من كه هيچوقت هيچ جا بند نميشود فرصت خوبى بود .
دو سه سالى در آنجا بودم ، بعدش رفتم به تبريز . از تبريز به شيراز ، از شيراز به سمنان ، از سمنان به رشت ، از رشت به شيراز . و يك وقت سرم را بلند كردم ديدم اروجعلى شده دانشجوى رشته ى پزشكى دانشگاه تهران ! اگر بدانيد چقدر خوشحال شدم ؟ اگر بدانيد چه كيفى كردم ؟
يك روز بردمش به اداره ى خودم و با نوعى تبختر و افتخار به همكارانم معرفيش كردم . كلى پز ميدادم كه يكى از شاگردان سابق من بزودى يك دكتر حسابى خواهد شد .
قصه را كوتاه كنم . سال هاى عمر يكى پس از ديگرى آمدند و رفتند و اروجعلى بالاخره دانشنامه اش را گرفت ، حالا مى توانستم صدايش كنم " دكتر اروجعلى " . اما وقتى او دانشنامه اش را ميگرفت ، من آواره ى سرزمين هاى دور دست بودم . اروجعلى ، ماهى يكى دو نامه برايم مى نوشت ، چه آن زمان كه در جبهه ى جنگ بود چه آن زمان كه پزشك يك درمانگاه روستايى بندر عباس شده بود . از كارش خيلى راضى بود و از اينكه مى تواند مرهمى برزخم هاى چركين در ماندگان و از همه جا راندگان باشد ، احساس خشنودى ميكرد .
هر وقت نامه اش به دستم ميرسيد ، خاطره هايى از آن سالهاى دور ، از آن روز هاى سردي كه اروجعلى با پاى برهنه به مدرسه مى آمد در ذهنم جان ميگرفت . نامه هاى اروجعلى در آن روز هاى تلخ آوارگى و درد ، تسكين دهنده ى درد هايم بود ...
بگمانم پارسال همين موقعها بود كه ديدم اروجعلى ديگر جواب نامه هايم را نميدهد . هزار جور فكر و خيال به سرم زد . با خود گفتم : نكند بلايى به سرش آمده باشد ؟
يكى دو ماهى در انتظار ماندم ، اما ديدم خط و خبرى از او نيست . تا اينكه يك روز ، نامه اى ، با خطى نا آشنا به دستم رسيد . از " آراز " بود .
آراز ، برادر كوچكتر اروجعلى نوشته بود : " آقاى مدير ! من به مدرسه ميروم و در كلاس دوم راهنمايى هستم ، نامه هايى را كه براى اروجعلى نوشته بوديد به دستمان رسيد ، افسوس كه اروجعلى ديگر زنده نيست تا نامه هاى پر محبت شما را بخواند . او در همان هواپيمايى بود كه در آسمان خليج فارس هدف موشك هاى امريكايى قرار گرفت و همه ى سر نشينان آن كشته شدند .پدرم خيلى سلام ميرساند . مادرم ديوانه شده و مدتهاست در بيمارستان بسترى است . باز هم براى ما نامه بنويسيد .."
وقتى ناز و نوازش هاى خانم و آقاى بوش نسبت به توله سگ هاى مامانى شان را در تلويزيون مى بينم ، بى اختيار جنازه ى لت و پار شده ى اروجعلى در آب هاى خليج فارس در ذهنم نقش ميگيرد . بياد مادر اروجعلى مى افتم كه همه ى اميد ها و آرزو هايش را بر باد رفته مى بيند ، بياد " آراز " برادر كوچك تر اروجعلى مى افتم كه اگر اروجعلى زنده بود " گالشى " برايش مى خريد تا ديگر توى آن سرماى بى پير زمستان ، پا برهنه به مدرسه نرود .
حالا فهميديد چه رابطه اى است بين توله سگ هاى خانم بوش با اروجعلى ؟؟
................كاليفرنيا : آوريل 1989 ........از كتاب " در پرسه هاى در بدرى " نوشته ى : حسن رجب نژاد
نوشته شده توسط گیله مرد در 12:17 AM | نظرات (202)
از يك ياد داشت ....
در اتاقش در قم ، نشسته بوديم و اختلاط ميكرديم ،
او روى تشكچه نشسته بود و من هم كمى آنطرف تر روى قالى ،
صحبت مولانا بود ، مثنوى دم دستش بود ، گهگاهى مى خواند و هى از مقام مولانا صحبت ميكرد ،
گرم گفتگو بود كه يكهو وز وز خرمگسى كه خود را به شيشه ى پنجره ميزد ، حواس حاج آقا را پرت كرد .
حاج آقا روح الله ، چند جمله اى در باره ى سرنوشت رقت بار خرمگس گفت و بعد طاقت نياورد و بلند شد و پنجره را باز كرد و با مشقت بسيار بالاخره خرمگس را به هواى آزاد و و آفتابى رهنمون شد !!
با خودم گفتم : عجب روحانى دل نازكى ؟ !
در داستان بود كه آن شبلى ، مور دانه كش را نمى آزرد و " انبان گندم به دوش " از اين سو به آن سو ميرفت ، و اين يك در واقعيت ، تحمل سر كوفتن خر مگس بر شيشه را ندارد و مولانا را كنار ميزند تا خرمگس را به هواى آزاد برساند .
مسحور مانده بودم ، كه صدايى از پشت پرده خبر داد كه فلانى آمده است به ديدار آقا ،
و آقا كه همچنان روى تشكچه و پشت به متكا نشسته بود ، اجازه داد كه : " بفرماييد ، قدم شان روى چشم "
و بعد ، صداى " يا الله " از توى دالان شنيده شد و آقا هم اول كارى كه كرد پنهان كردن " مثنوى " در زير متكا بود كه :
" اينها قشر ى اند ، نبايد مثنوى را اينجا ببينند !! "........ از ياد داشتهاى ناصر پاكدامن
نوشته شده توسط گیله مرد در 12:32 AM | نظرات (233)
مردى بنام حاج آقا روح الله ....
اين آقاى حاج آقا روح الله ، فبل از اينكه امام بشود و خون صغير و كبير را در شيشه بكند ، گهگاه شعر هم صادر ميفرمود!
از جمله ى اشعارش كه لابد در ايران ممنوع الانتشار است يكى هم اين چند بيت است كه مملو از محروميت جنسى و حرمان است و محروميت حجره ى طلاب از واژه هايش مى ريزد :
قم بدكى نيست از براى محصل
سنگك گرم و كباب اگر بگذارد
بهر عبادت ، حرم مكان شريفى است
خانم زير نقاب اگر بگذارد
هيكل بعضى شيوخ ، قدس مآب است
عينك پر پيچ و تاب اگر بگذارد
ساعت ده موقع مطالعه ى ماست
پينكى و چرت و خواب اگر بگذارد ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:38 PM | نظرات (274)
قدرت زنان ....
در كتاب " سياست نامه " نوشته ى خواجه نظام الملك طوسى ، آمده است كه :
وقتى اسكندر ايران را فتح كرد و تخت جمشيد را به آتش كشيد ، به او گفتند كه دارا ، پادشاه ايران ، دختر بسيار زيبايى دارد و بهتر است كه اسكندر او را به زناشويى بر گزيند .
اسكندر در جواب گفت : ما مردان آنان را بشكستيم ، روا نباشد كه زنان آنان ، ما را بشكنند !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:21 PM | نظرات (202)
آقاى بلاهت .......
چند سال پيش ، در كاليفرنيا ، آقايى بود ، كه من اسمش را گذاشته بودم آقاى بلاهت !
اين آقاى بلاهت ، صبحهاى شنبه و يكشنبه ، صورتش را شش تيغه ميكرد و لباس پلوخورى اش را مى پوشيد و كلى پودر و ماتيك به خودش ميماليد و يك كراوات كت و كلفت هم به گردنش مى بست و ميآمد جلوى دوربين تلويزيون و ما را تشويق ميكرد كه به " ءيهن عزيز اسلامى " برگرديم !
ا
آنوقت ها ، آقاى رئيس جمهور پراگماتيست ما !! ، چوب حراج را برداشته بود و هست و نيست مملكت ما را به حراج گذاشته بود ، و اين آقاى بلاهت هم ، روز هاى شنبه و يكشنبه مان را به گه ميكشيد و كارى ميكرد كه ما تصميم گرفتيم ديگر اصلا تلويزيون نگاه نكنيم . هر چه هم به اين آقاى بلاهت ميگفتيم كه پدر جان ! اگر اين ميهن عزيز اسلامى اينقدر جاى خوب و امن و آرام و با صفايى است كه آزادى و آبادى و نعمت از در و ديوارش ميبارد ، پس چرا خود جنابعالى جل و پلاست را جمع نميكنى و به چنين بهشتى بر نميگردى ؟ گوشش به اين حرفها بدهكار نبود .
اين آقاى بلاهت ، آنوقت ها توى كار خريد و فروش زمين و ملك و املاك بود و چنان پول و پله اى به هم زده بود كه رفته بود يك دقيقه از وقت چند كانال تلويزيونى را خريده بود و روز هاى شنبه و يكشنبه سر و كله اش پيدا ميشد و با لهجه ى مخصوصى ما را دعوت ميكرد كه به بهشت اسلامى بر گرديم !
من آنوقت ها خيال ميكردم كه لابد جمهورى آدمخواران ، پول و پله اى به اين آقاى بلاهت رسانده است تا بيايد روزهاى آخر هفته مان را به گند بكشد ، اما وقتى كه ته و توى قضايا را در آوردم ، معلوم شد كه نه بابا ! آن روباه رفسنجانى ، زرنگ تر از آن است كه به كسانى مثل آقاى بلاهت باج بدهد ، اين بود كه زياد پاپى آقاى بلاهت نشدم و آقاى بلاهت هم پس از چند ماه ، وقتى متوجه شد كه ملايان تره هم برايش خرد نميكنند ، عطاى گفتارهاى تلويزيونى اش را به لقايش بخشيد و دوباره به كار و كاسبي اش چسبيد و عقلش آمد سر جايش !!
حالا چرا بياد ماجراى ده پانزده سال پيش افتادم ؟ راستش وقتى فرمايشات جناب آقاى رئيس جمهورى فعلى ، و پستان به تنور داغ چسباندن هاى ايشان ، در باره ى آزادى و انسان متعالى و حرمت و شرف انسان ايرانىرا مى خوانم ، بى اختيار به ياد آقاى بلاهت مى افتم ، و اگر چه آن اقاى بلاهت ، بالاخره عقلش به كله اش با زگشت ، اما انگار آين آقاى بلاهت ، همچنان در بلاهت بي پايانش غوطه ور است و به اين زودىها هم عقلش به كله اش با ز نخواهد گشت !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:14 PM | نظرات (286)
پرواز به بى نهايت ...
رفيق من كه براى سفرى كوتاه به ايران رفته بود ، ميگفت كه سيستم پروازهاى داخلى جمهورى اسلامى بقدرى بى سر و سامان است كه وقتى آدميزاد سوار هواپيما ميشود بايد وصيتنامه اش را بنويسد و اشهدش را بخواند !!.
از جمله ى اين بى سرو سامانى ها ، حضور خلبانان روسى با هواپيماهاى عهد دقيانوس است ، و چون خلبانان روسى زبانى غير از زبان روسى نميدانند ، هنگام بر خاستن و نشستن در باند فرودگاه ، نمى توانند توصيه ها و تذكرات برج مراقبت را بفهمند ، در نتيجه ، گاه و بيگاه ، اين هواپيماها در باند ها به هم بر مى خورند و تلفاتى ببار مى آورند .
ياد خاطره اى افتادم كه سالها پيش براى من اتفاق افتاده است :
چند ماهى از انقلاب نگذشته بود كه من براى انجام يك كار دانشگاهى مجبور شدم از شيراز به تبريز بروم . در شيراز يك بليط دو سره خريدم و پرواز برگشتم را هم o.k كردم و رفتم تبريز . كارم را در دانشگاه تبريز انجام دادم و روز بعدش آمدم فرودگاه تبريز تا به تهران و از آنجا به شيراز پرواز كنم .
در فرودگاه تبريز ، جوانك تفنگ بدستى به سراغم آمد و از من خواست كه با او به قسمت بازرسى بروم . من هم با جوانك راه افتادم و رفتيم به جايى كه گويا قرارگاه امنيتى پاسدارها بود . آنها شروع كردند از من سين جيم كردن كه از كجا آمده ام و در تبريز چه كار داشته ام و با چه كسانى ملاقات كرده ام و خلاصه اينكه كلى پرس و جو كردند و يك بازجويى كامل از ما به عمل آوردند . بعدش هم جيب هاى ما را خالى كردند و همه ى مداركم را بازبينى فرمودند و چون مطمئن شدند كه وجود ذيجود ما صدمه اى به اسلام عزيز نميرساند ، يقه ى ما را ول كردند و گفتند : بفرماييد برادر !!
من از قرارگاه امنيتى آقايان بيرون آمدم و رفتم كارت پرواز بگيرم و سوار هواپيما بشوم ، در آنجا به من گفتند كه جاى خالى براى پرواز ندارند و من بايد دستكم يك هفته صبر كنم تا جاى خالى گيرم بيايد !! هر چه داد و بيداد و خواهش و التماس كردم كه آخر آقا جان ! من بليط o.k شده دارم چطورى جا براى پرواز نداريد ؟ به گوش كسى نرفت .
خسته و درمانده و مايوس توى سالن فرودگاه اينور و آنور ميرفتم كه آقاى پاسدارى خودش را به من رساند وبا لحن مهربانى گفت : برادر ، مشكلى دارى ؟
من بليطم را از جيبم در آوردم و نشانش دادم و گفتم : ببين آقا جان ! من بليط o.k شده دارم ، اما نميدانم چرا اينها ميگويند جاى خالى ندارند ؟
پاسدار ، نگاهى به بليط و نگاهى هم به سر و وضعم انداخت و گفت : اينكه كارى نداره ! حالا برات درستش ميكنم !
من كه كلى خوشحال شده بودم گفتم : قربان دستت برادر ، واقعا كه ممنونم .
برادر پاسدار دوباره نگاهى به شكل و شمايلم انداخت و آهسته گفت : هزار تومن !!
گفتم : بله ؟
گفت : هزار تومن ! هزار تومن خرج داره ! حاضرى هزار تومان بسلفى ؟
من چون چاره ى ديگرى برايم باقى نمانده بود ، يك اسكناس هزار تومانى به دستش دادم و آقاى پاسدار ظرف دو دقيقه كارت پروازم را گرفت و گفت : بفرماييد سوار بشويد ، به امان خدا !!
من رفتم سوار هواپيما شدم ، هواپيما از باند فرودگاه تبريز بر خاست ، و من نگاهى به پشت سرم انداختم و ديدم حدود چهل تا صندلى خالى دارد !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:04 PM | نظرات (308)
حسب حال .....
رفيق شاعرم ، آمده بود به ديدارم به محل كارم .نگاهى به ميوه هاى رنگ وارنگ وسبزى هاى جور واجور ، و مزرعه ى سر سبز چشم انداز جلوى فروشگاهم انداخت و قلم و كاغذى بدست گرفت و اين شعر را براى من سرود :
با خاطرات شكفته ى سالهاى رنگ رنگ
مردى كنار انبوه ميوه ها :
-- ميوه هاى زرد ، ميوه هاى سبز ، ميوه هاى سرخ رنگ --
جار ميزند
بر سر بازار نام و ننگ :
آى ... واژه هاى زرد
آًى ....واژه هاى سبز
آى ....واژه هاى سبز و سرخرنگ ...
اين شعر را رفيق شاعرم -- م . پيوند -- در نوامبر سال 1999 براى من گفته است و من اين شعر را داده ام خوشنويسى كرده اند و قاب گرفته اند و در گوشه اى از محل كارم نصب كرده ام .
اما يادم ميآيد كه سالها پيش ، يك رفيق ديگر شاعرم -- مسعود سپند -- شعر بالا بلندى برايم گفته بود كه متاسفانه فقط بيت اولش يادم مانده است .
آنوقت ها من سردبيرى روزنامه ى " خاوران " را بعهده داشتم ، و آنچنان در چنبر گرفتارى هاى آن گير كرده بودم كه نه شبم شب بود و نه روزم روز !!
يك روز ، يك دندان درد حسابى گرفتم ، اما هنوز روزنامه صفحه بندى نشده بود و به چاپخانه نرفته بود . من و دوستم طاهر ممتاز ، توى دفتر روزنامه ، سرمان گرم كارمان بود و آن دندان درد لعنتى هم دمار از روزگارم در آورده بود . مسعود سپند از راه رسيد و در پاسخ اين پرسش من كه : مسعود جان ، دكتر دندانسازى ، كسى ، آشنا ندارى كه برويم پيشش و شر اين دندان را بكنيم ؟ كاغذى و قلمى برداشت و يك شعر بالا بلند گفت كه فقط يك بيتش يادم مانده است و آن اين است :
اى همچو من ويلان و سرگردان حسن جان
دندان چه خواهى چون ندارى نان ؟ حسن جان ....
حالا كه صحبت از شعر و شاعرى شد ، بايد اعتراف كنم كه منهم در دوران جوانى ام ، خيلى زور زدم بلكه شاعر بشوم !! هى يك مشت پرت و پلا را بهم مى بافتم و خيال ميكردم دارم شعر ميگويم !
يك روز، براى دخترى كه با دو چرخه به مدرسه ميآمد و من توى خيالم دوستش ميداشتم ، ، اين بيت را سرودم :
خزان عشق رسيده است و ميرود بهار
ز بهر يار روم در پى اش دوچرخه سوار !!!
يك شعر گيلكى هم گفتم كه پر بدك نيست ! ترجمه و مرجمه هم نمى خواهد ، چون خيلى از واژه هايش فارسى است :
مى ديل ، درياى عشق و آرزويه
ا دريايه درون ، صد هاى و هويه
شب و روز و غروب و وقت و بيوقت
مى چوم هر جا تره در جستجويه!!
خوب شد شاعر نشديم ها !! و گر نه نان مان پاك آجر ميشد !
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:17 PM | نظرات (326)
مرتضى ....و ....جرى ...
مرتضى و جرى همخانه اند . در قلب سانفرانسيسكو ، در يك آپارتمان قديمى و زيبا ، بر بالاى تپه هاى مشرف به اقيانوس زندگى ميكنند . من هر وقت كه به سانفرانسيسكو به ديدن مرتضى ميروم ، از نشستن در كنار پنجره و تماشاى پل زيباى Golden gate لذت مى برم . از آن بالا ، همه چيز زيباست .
شبها ، انگار سانفرانسيسكو، در اقيانوسى از نور غوطه مى خورد و پل معروف BAY BRIDGE شكوه و هيبت يك بانوى زيباى با وقار را دارد .
خانه ى مرتضى و جرى در آن بالا ، بر روى آن تپه ى بلند ، انگار پنجره اى است به دروازه هاى بهشت ، و آدمى در آنجاست كه عمق و عظمت زيبايى هاى طبيعت را با تمام وجودش حس ميكند .
جرى ، حدود هفتاد سالى دارد . ديگر پير و شكسته شده است . مريض احوال هم هست ، اما هنوز ته مانده هاى يك جوانى پر شور و شر را مى توان در اعماق چشمانش ديد .
چند روز پيش ، من با دوستم كه از فرانسه آمده بود، به ديدن مرتضى رفتيم . جرى با دوستم به فرانسه ، با من به اسپانيولى ، و با مرتضى به انگليسى گفتگو ميكرد و همپاى ما ، ته ى يك بطر ودكاى ناب روسى را بالا آورد .
پريشب ها ، جرى ساعت ده شب خوابش برد . صداى خرناسه اش هم تا آسمان هفتم ميرفت . نصفه هاى شب از خواب بيدار شد و به اتاق مرتضى آمد و گفت :
--- مرتضى ؟ تو به من شب بخير گفته بودى يا نه ؟؟
و دوباره رفت گرفت خوابيد !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:28 AM | نظرات (387)
آقاى بلاهت ...و بانو ...!
آقاى بلاهت و بانو ، ميخواهند شهروند امريكا بشوند ، كارشان به دادگاه كشيده ميشود . من به عنوان مترجم همراه شان به دادگاه ميروم .
قاضى مرد مو سپيد پير مهربانى است كه محبت از كلامش ميبارد .
خانم و آقاى بلاهت ، دست راست شان را بلند ميكنند و قسم مى خورند كه در محضر دادگاه ،چيزى جز حقيقت نگويند .
قاضى ، اسم و رسم مرا مى پر سد و با همان لحن مهربانش به من ياد آورى ميكند كه گفته هاى خانم و آقاى بلاهت را بدون كمترين سانسورى برايش ترجمه كنم .
من هم لبخندى ميزنم و سرى ميجنبانم و مىگوم : yes your honer
دادگاه رسما كارش را شروع ميكند . قاضى از خانم بلاهت مى پرسد :
.--- آيا در يكسال گذشته از امريكا خارج شده ايد ؟
خانم بلاهت بدون كوچكترين تاملى ميگويد : نه !
قاضى نگاهى به پرونده ى جلوى رويش مى اندازد و كاغذى را از آن بيرون ميكشد و خطاب به من ميگويد :
-- به خانم بلاهت بگوييد كه ايشان قسم ياد كرده اند كه در محضر دادگاه چيزى بجز حقيقت نگويند .
من گفته ى قاضى را براى خانم و آقاى بلاهت ترجمه ميكنم .
خانم بلاهت زير لب چيزى را زمزمه ميكند . قاضى دو باره از او مى پرسد :
--- آيا در يكسال گذشته از امريكا خارج شده ايد ؟
خانم بلاهت ميگويد : بتو چه ؟!
قاضى به چشمان من نگاه ميكند تا گفته ى خانم بلاهت را برايش ترجمه كنم .
من توى چنان انشر و منشرى گير ميافتم كه دست و پاى خودم را گم مي كنم .
از قاضى خواهش ميكنم يكى دو دقيقه به من فرصت بدهد تا تا با خانم بلاهت صحبت كنم .
قاضى موافقت مى كند .
براى خانم بلاهت توضيح ميدهم كه بايد به پرسش هاى قاضى جواب بدهد .
خا نم بلاهت زير لب چيزى را زمزمه ميكند و دادگاه دوباره كارش را شروع ميكند .
قاضى از خانم بلاهت مى پرسد :
--- آيا در يكسال گذشته از امريكا خارج شده ايد ؟
خانم بلاهت با قاطعيت مى گويد : نه !
قاضى نگاهى به پرونده مى اندازد و ميگويد : شما در تاريخ دوازدهم نوامبر ، امريكا را به قصد آلمان ترك كرده ايد ، چرا حقيقت را نمى گوييد ؟
خانم بلاهت يكباره مثل كوه آتشفشان منفجر ميشود و ميگويد :
-- به تو چه مرتيكه ى پدر سوخته ؟!! رفته ام كه رفته ام !! شما سگ پدر ها ، نفت ما را دزديده ايد و حالا چنان پر رو شده ايد كه مى خواهيد از جيك و بوك ما هم سر در بياوريد ؟؟ !!
قاضى ، به چشمان من خيره ميشود . به خودم ميگويم : خدايا عجب گيرى افتادم ؟
قاضى همچنان به چشمان من خيره مانده است . ناچار گفته هاى خانم بلاهت را براى آقاى قاضى ترجمه ميكنم .
قاضى ، با لحن خاصى ميگويد : نه ! من هيچوقت بنزين مجانى نزده ام ! من هر وقت كه به پمپ بنزين ميروم پول بنزينم را ميدهم !!
و من از بلاهت خانم بلاهت گريه ام ميگيرد .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:06 AM | نظرات (193)
ماجراى شعبان بى مخ ...!!
ميگويند : يك روزى ، شاه از شعبان بى مخ پرسيد : نظرت در باره ى انقلاب سفيد چيه ؟؟
شعبان بى مخ در جواب گفت :
-- اعليحضرتا ! ما دو نوع انقلاب داريم ، يكى انقلاب سرخ ، يكى هم انقلاب سفيد .
انقلاب سرخ آن است كه مردم ميزنند دهن شاه و خانواده ى سلطنتى را سرويس ميكنند ،
انقلاب سفيد هم آن است كه : شاه و خانواده ى سلطنتى ، ميزنند دهن مردم را سرويس ميكنند !!
...............................
ميگويند : يك روز ، شاه به شعبان بى مخ گفت :
-- شعبون ! شنيدم دشمنات زياد شدن ، مواظب خودت باش نكنه يه وقتى بلايى به سرت بيارند !
شعبان بى مخ در جواب گفت : خيال تون راحت باشه قربان ! بغير از اعليحضرت و عليا حضرت ، هيچكس ديگه اى نميتونه تخم منو بخوره .... !!!
...................
شعبان جعفرى ....
من اين روز ها ، سر گرم خواندن كتابى هستم بنام "شعبان جعفرى "، كه توسط خانم هما سرشار نوشته شده است .
عليرغم فحش ها و اتهاماتى كه به سبك و سياق معمول ما ايرانى ها ، نثار خانم هما سرشار شده است ، من معتقدم كه انتشار اين كتاب ، خدمتى بايسته براى شناخت زوايايى از تاريخ معاصر ميهن ماست .
علاوه بر اين ، كتاب با نثرى بسيار شيرين نوشته شده و يكى از جالب ترين كتابهايى است كه من در اين چند سال گذشته خوانده ام :
اينك با هم قسمتى از حرف هاى شعبان جعفرى را مى خوانيم :
خانوم ، اين محمد تقى فلسفى يادتونه ؟
اين يه وقتى تو مسجد شاه ميرفت بالا منبر ، به جون شما ، به مولا ، ما مى برديمش بالا منبر ، من بودم و اسفنديارى و بچه ها ، به قرآن ، اين كمونيست ها خيلى باهاش مخالف بودن ،
خانوم ، وقتى اونو ميبرديم بالا منبر ، اون بالا داد ميزد : " ايها الناس ، زنبور شاه داره ، ما چى ؟ " ميگم جون شما ، به مولا ،
اونوقت ديدى بعد از انقلاب با اين خمينى چيكار كرد ؟
خانوم ، شما كجاى كارين ؟ چى ميگين ؟ من خوب يادمه ، اينو شما نشنيدين ، هيچكس نشنيده ...همين فلسفى يه روز كه ميرفت بالاى منبر گفت : " جعفرى جان ، يه كارى بكن ! "
يكى ترقه در ميكرد ، يكى شيشكى در ميكرد ، من رفتم اون طبقه ى سيم منبر و -- به جون بچه م انگار همين حالا جلو چشممه --- داد زدم :
خيلى معذرت ميخوام ، ببخشين ، گفتم :
" ايهاالناس ! اين آقا با منبرش تو ك....خوار و مادر هركى شلوغ كنه !!......" نقل از كتاب " شعبان جعفرى " نوشته ى هما سرشار . صفحه ى 170
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:35 PM | نظرات (225)
سياست را تعريف كنيد ... !
بيلى كوچولو ، توى مدرسه ، مجبورش كردند سيستم سياسي امريكا را مورد مطالعه قرار بدهد .
يك روز آمد خانه و به باباش گفت :
.__ ببين بابا ، من از اين سيستم سياسى امريكا سر در نمى آورم ، ميشود به زبان ساده برايم بگويى كه اين سيستم لعنتى چطورى كار ميكند ؟
باباش گفت :
--- ببين پسرم ، سيستم سياسى مملكت ما ، درست مثل سيستم خانوادگى ماست ، من چون پول در ميآورم و نان آور خانواده هستم ، ميتوانى اسم مرا " كاپيتاليسم " بگذارى .
مادرت هم چون حساب دخل و خرج خانواده را نگهميدارد ، مى توانيم اسمش را بگذاريم " دولت "
من و مامانت ، -- يعنى در واقع كاپيتاليسم و دولت -- دست به دست هم داده ايم تا همه ى نياز ها و خواسته هاى تو را تامين كنيم . بنا بر اين نام ترا مى توانيم بگذاريم " مردم "
اين دختر خانمى هم كه در خانه ى ما كار ميكند ، اسمش را مى گذاريم " طبقه ى كارگر " .
برادر كوچولويت را هم مى توانيم بگوييم " آينده " .
حالا فهميدى سيستم سياسى امريكا چطورى كار ميكند ؟؟
بيلى كوچولو سرى جنباند و گفت :
-- راستش مطمئن نيستم !!
پدرش گفت :
-- اشكالى ندارد ، چند روزى در اين باره فكر كن ، بعد دوباره با هم در اين زمينه صحبت خواهيم كرد .
بيلى كوچولو ، رفت توى رختخواب تا بخوابد ، و همه ى فكر و ذكرش هم اين بود كه چطورى از سيستم سياسى امريكا سر در بياورد .
نيمه هاى شب ، به صداى گريه ى داداش كوچولوش ، از خواب پريد ، سرى به اتاق داداشش زد و ديد طفلكى دارد توى شاش و گه اش غلت ميزند ، سراسيمه رفت توى اتاق مامانش و ديد مامانه توى چنان خواب خوشى فرو رفته كه انگار هفت تا پادشاه را در خواب مى بيند ، بيلى كوچولو دلش نيامد كه مادرش را از خواب بيدار كند ، ناچار كور مال كور مال خواست برود توى اتاق مستخدمه شان ، اما ديد در اتاقش قفل است ! از توى سوراخ كليد نگاه كرد ديد اى داد و بيداد ، باباهه تو بغل دختره خوابيده است !!
بيلى كوچولو كه گيج و منگ و مات شده بود ، دست از پا دراز تر به رختخوابش برگشت و داداش كوچولويش را به امان خدا رها كرد !!
صبح روز بعد ، بيلى كوچولو ، موقع خوردن صبحانه ، رو به باباش كرد و گفت :
-- ميدونى بابا ؟ من فهميدم كه سيستم سياسى امريكا چطورى كار ميكنه !!
باباش گفت : به به ! چه خوب ! بگو ببينم چه فهميدى ؟!
بيلى كوچولو گفت :
-- ميدونى بابا ؟ اونطور كه من دستگيرم شده ، وقتى " كاپيتاليسم " دارد به " طبقه ى كارگر" مى چپاند ! " دولت " به خواب خوش فرو رفته ، و " مردم " هم فراموش شده اند ، و " آينده " هم دارد توى شاش و گه ى خودش غلت ميزند ..!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:03 PM | نظرات (222)
پدران و مادران ......
من معتقدم كه : پدران ايرانى ، همچون همه ى پدران جهان اند .
اما ، مادران ايرانى ، بهترين مادران جهان اند ...
مادرم ! نميدانى چقدر دلم براى تو تنگ است ...
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:28 PM | نظرات (239)
زندان درمانى .....
رفيق من حسين آقا ، از آن آدم هاى جوشى عصبانى مزاجى است كه با يك تلنگر مثل ترقه منفجر ميشود ، و به همين جهت ما اسمش را گذاشته ايم اصغر ترقه !!
حسين آقاى ما ، به خاطر همين عصبى بودنش ، سالهاست كه به بيمارى زخم معده مبتلا شده و نه مى تواند عرق بخورد ، نه سيگار بكشد ، نه ترشى بخورد ، و نه شورى ...
پريروز ها ، پس از ماهها ، حسين آقا به ديدنم آمد . ديدم گوش شيطان كر ، چاق و چله شده و آبى زير پوستش رفته و ديگر وارفته و بى دل و دماغ نيست ، و ماشاالله پوست صورتش هم برق ميزند .
يه خورده سر بسرش گذاشتم و بعدش صحبت مان كشيده شد به زخم معده و ، حسين آقا در آمد كه با " آ ب درمانى " خودم را مداوا كرده ام .
پرسيدم : چى چى درمانى ؟
گفت : آب درمانى !
و بعدش برايم توضيح داد كه روزى چندين ليتر آب مى خورد و همين " آب درمانى " هم بيمارى اش را شفا داده است .
من ، كلى از اين كشف جديد خوشحال شدم و توى دلم گفتم چه درمان ارزان و بى درد سرى ؟ نه نسخه ى دكتر مى خواهد ، نه ناز داروخانه چى مى خواهد ، و نه پولى بايد بابتش بدهى . آب هم كه همه جاى دنيا فت و فراوان است . كاشكى ساير امراض جسمى و روانى هم با همين " آب درمانى " شفا پيدا ميكردند .
بعدش به ياد يك شيوه ى درمانى ديگر افتادم كه از كشفيات جمهورى اسلامى است ! و اگر قرار است جايزه اى مايزه اى بابت اين كشف جديد بدهند ، بايد به جمهورى اسلامى بدهند كه طفلكى ها خيلى روى اين شيوه ى درمان كار كرده اند و زحمت كشيده اند .
اين شيوه ى درمانى را در اصطلاح علماى اعلام ،" زندان درمانى " ميگويند .!!
زندان درمانى ، شيوه ى منحصر به فرد ويژه اى است كه فقط در زندان هاى اسلامى كاربرد دارد ، و كار بردش اين است كه اگر آقاى كارل ماركس و لنين و استالين و آقاى فيدل كاسترو را هم چند روزى توى زندان هاى چمهورى اسلامى نگهدارند ، پس از چند روز ، يك آيت الله ، يا دستكم يك حجت الاسلام تمام عيار بيرون ميآيند !
نمونه اش اينكه پس از استقرار جمهورى عزيز اسلامى ، آقاى امام مان چون مى خواست سر همه ى انقلابيون و نيمچه انقلابيون و انقلابيون روز شنبه را زير آب كند ، با همكارى برادران عزيز و دلرحم و خداترس و نماز خوان و مردم دوست و وطن پرستى چون آقايان لاجوردى و محمدى گيلانى و موسوى هاى ريز و درشت و امامى ها و اسلامى هاى نازنين ، آنچه را كه كشتنى بود كشت ، و آنهايى را هم كه پالان شان مختصرى كج شده بود ، با كاربرد همين شيوه هاى " زندان درمانى " و مختصرى شكنجه و صد البته مقدارى هم تعزير شرعى ! براه راست هدايت كرد . كما اينكه آقاى كيانورى ، دبير كل حزب توده ايران ، كه سالهاى سال ، پاى علم و بيرق آقاى لنين و استالين سينه زده بود ، يكباره شد آيت الله كيانورى ! و آقاى استاد پروفسور احسان طبرى ، كه صد ها كتاب و هزاران يادداشت و تز و سر مقاله و ته مقاله در باره ى كمونيزم و سوسياليزم و اينجور چيز ها نوشته بود ، يكشبه خواب نما شد و شد حجت الاسلام احسان الله طبرى !!
معجزه از اين بزرگ تر ميشود ؟ حيف كه اين دم و دستگاه هايى كه جايزه نوبل ميدهند دست يك مشت صهيونيست ها و عوامل استكبار جهانى است ، و گر نه اگر حساب و كتابى در كار بود ، جايزه ى نوبل پزشكى براى كشف شيوه ى " زندان درمانى " و حتى " شكنجه درمانى " را بايد به برادران عزيز جمهورى اسلامى ميدادند نه به يك مشت صهيونيست !
چه ميشود كرد ؟ فعلا كه زور دست صهيونيست هاست ، ولى اگر قرار باشد روزى روزگارى حق به حق دار برسد ، خدا بسر شاهد است جمهورى عزيز اسلامى مان ، نه يكى ، بلكه ده تا جايزه ى نوبل مى تواند بگيرد !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:56 PM | نظرات (194)
نا اهلى خلق ...
رفتيم و زما زمانه آشفته بماند
با آنكه ز صد گهر يكى سفته بماند
افسوس كه صد هزار معنى لطيف
از نا اهلى خلق نا گفته بماند .
..................................... عطار نيشابورى
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:15 PM | نظرات (189)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

