September 30, 2002
برگى از كتاب تاريخ ....


برگى از كتاب تاريخ ....


هنگامى كه ابراهيم خليل خان رييس ايل جوانشير ، از برابر آغا محمد خان خواجه گريخت و در قلعه ى " شيشه " يا "شوشى " پناه گرفت ، آغا محمد خان بدو نوشت :
ز منجنيق فلك سنگ فتنه مى بارد
تو ابلهانه گريزى به آبگينه حصار ؟
و خان در جواب او چنين نوشت :
گر نگهدار من آن است كه من مى دانم
شيشه را در بغل سنگ نگهميدارد ...


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:18 PMنظرات (181)
September 28, 2002
ماست بخور ... سرنا بزن


ماست بخور ... سرنا بزن ..!!


دوست من آقا جواد ، در سانفرانسيسكو يك مغازه ى پيتزا فروشى دارد . خودش و زنش از كله ى سحر تا بوق شب جان مى كنند تا يك لقمه نان طيب و طاهر گير بياورند . كاسبى شان بدك نيست ، اما توى مملكتى كه پيتزا خيلى سريع تر از آمبولانس به در خانه تان مى آيد ، رقابت كردن با كمپانى هاى زنجيره اى كار حضرت فيل است .
آقا جواد و عيال مربوطه ، از صبح تا شب جان مى كنند تا بتوانند قسط خانه و ماشين و بيمه و برق و آب و گاز و تلفن را بدهند و چون يواش يواش برف پيرى روى سر و موى شان نشسته است ، در جستجوى آن هستند كه پيتزا فروشى شان را به يك بنده خداى ديگرى واگذار بكنند و خودشان بروند دنبال نان و آب ديگر ...

پريروز ها ، آقا جواد آمده بود سراغ من كه : فلانى ، حاضرى با من شريك بشوى ؟!
گفتم : شريك چى ؟
گفت : بيا با هم يك تلويزيون ايرانى راه بيندازيم !!
قهقهه ى خنده را سر دادم و گفتم : خواب ديدى خير باشد !
گفت : نه به خدا ! جدى مى گويم ، بيا با هم يك تلويزيون راه بيندازيم .
گفتم : آقا جواد جان ، اولا برو سر قبرى گريه كن كه مرده توش باشد ! دوم اينكه شما مگر درس تلويزيون خوانده اى ؟ كارگردان هستى ؟ فيلمساز هستى ؟ اصلا ميدانى برنامه سازى تلويزيون يعنى چه ؟ اصلا سواد درست حسابى براى اين كار دارى ؟ خيال مى كنى تلويزيون داشتن مثل اين است كه راست بروى راست بيايى ماست بخورى سرنا بزنى ؟؟!! تو كه مى خواهى كاسه گرى بكنى اصلا فوت و فن كاسه گرى را بلدى ؟

آقا جواد در آمد كه : آقا ... آقا... يواش ...يواش ...تند نرو . اين آقايانى كه چپ و راست تلويزيون راه انداخته اند مگر درس تلويزيون خوانده اند ؟ مگر سواد درست حسابى دارند ؟ مگر از دانشكده اى ، مدرسه اى ، كالجى ،جايى ، فارغ التحصيل شده اند ؟ همه شان مثل خود من يا پيتزا فروش بوده اند يا دلال اتومبيل و يا كارچاق كن شركت هاى بيمه ...!!
گفتم : آقا جواد جان ، يعنى هر كس ريش داشت باباى توست ؟! آخر قربانت بروم ، مرديت بيازماى وانگه زن كن ! آخر تو را چيكار به تلويزيون ؟ مگر همين پيتزا فروشى چه اشكالى دارد ؟ بالاخره هر چه باشد نان و آبت را كه ميدهد .

آقا جواد وقتيكه ديد اين آقاى گيله مرد از آن گيله مرد هايى است كه اهل قرشمال بازى ها و لچر بازى ها و كچلك بازى هاى متداوله نيست ، دمش را گذاشت روى كولش و با سبيل هاى آويزان سوره ى جيم را خواند و زد به چاك جاده و ناپديد شد ، اما اينطور كه بويش مى آيد همين روز ها ست كه يك تلويزيون ايرانى ديگر راه بيفتد و ما شاهد بجنبان و برقصان هاى آنچنانى از شبكه ى ديگرى باشيم .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:04 PMنظرات (166)
September 26, 2002
آقا ... فرش مى خرى


آقا ... فرش مى خرى ؟؟ ...

.... چند سال پيش ، كه به اصفهان رفته بودم ، در يكى از روز هاى تعطيل و عزادارى ، دسته اى را ديدم . مسلما در آن روز در بازار اصفهان ، من تنها فرد خارجى بودم . در آن دسته شيون و گريه و زارى زيادى ميشد و انسان ها ىزيادى رنج مى بردند . اما از آنجا كه من شيعه نيستم ، موقعيت بسيار مشكلى داشتم و تنها كسى بودم كه در اين دسته گريه نمى كردم .
من بازيگر بسيار خوبى هستم ولى آنجا خجالت مى كشيدم كه گريه كنم ، كنار من چند مرد ايستاده بودند كه زار زار گريه مى كردند ، يكى از آنها كه به من نزديك تر بود ، هنگام عزادارى و وسط گريه و زارى ، رو به من كرد و گفت :
آقا .. مى خواهى فرش بخرى ؟؟ !! و در عين حال به سختى گريه ميكرد ! .... اين بزرگترين بازيگرى بود كه من در تمام عمرم ديدم ....
........................................................از ياد داشت هاى " روبرتو چولى " سرپرست گروه بازيگران تئاتر آلمان كه در سال 1377 به ايران سفر كرده بود ..............................................................


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:17 PMنظرات (190)
September 23, 2002
آدم و حوا .... ما


آدم و حوا ....


ما آدم ها ، وقتيكه بچه دار مى شويم ، دو سال تمام جان مى كنيم تا به بچه مان راه رفتن و حرف زدن ياد بدهيم . اما از دو سالگى تا شانزده سالگى ، كارمان اين است كه سرشان داد بكشيم كه : بتمرگ !! خفه شو !!sit down -shut up
امريكايى ها مى گويند : اگر شما بچه ى سر تقى داريد كه از كنترل تان خارج است ، زياد خود خورى نفرماييد ، براى اينكه حضرت باريتعالى نيز نتوانست از پس بچه هايش بر بيايد !! ميفرماييد نه ؟ پس گوش كنيد .
خداوند متعال پس از اينكه بهشت و زمين را خلق كرد ، آدم و حوا را هم بوجود آورد واولين حرفى كه به آنها زد اين بود : نكن !
آقاى آدم گفت : چى نكنم ؟
خداوند متعال فرمود : از آن ميوه ً ممنوعه نخور !!
آدم : -- ميوه ى ممنوعه ؟مگر ما در اينجا ميوه ى ممنوعه داريم ؟ حوا ... حوا ...حوا جان كجايى ؟ آخ جون ، ما اينجا ميوه ممنوعه داريم !!
حوا : -- راست ميگى جون من ؟؟
آدم : -- آره جون تو ...!!
حوا : -- آخ جون ..!!
خداوند متعال : از ميوه ممنوعه نخوريد !
آدم : چرا ؟؟
خداوند : براى اينكه من پدر شما هستم و چنين دستورى مى دهم .


چند دقيقه بعد ، خداوند مى بيند كه يك سيب گاز زده توى دست حواست ! با خودش مى گويد : من بعد از خلقت فيل ، مى بايست از خلقت انسان خوددارى مى كردم !! بعد رو به آدم مى كند و مى گويد :
--- مگر نگفته بودم از ميوه ى ممنوعه نخوريد ؟
آدم : -- اوه ....چرا ..!!
خداوند : پس چرا خورديد ؟؟
حوا : نميدانم !
آدم : راستش تقصير حوا بود !!
حوا : نه ! نه ! تقصير آدم بود !!
آدم : تقصير حوا بود .!!
حوا : نه ! نه ! تقصير آدم بود !!

خداوند براى آنكه آدم و حوا را مجازات كند ، چنين مقدر فرمود كه آنان بچه دار شوند . آنان بچه دار شوند تا آن ضرب المثل عاميانه ى ايرانى مصداق عينى پيدا كند كه : كلاغه مى گفت : از روزى كه بچه دار شدم ، يك گه ى حسابى هم نتوانستم بخورم !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:13 PMنظرات (230)
September 20, 2002
بيمارى آقاى جك ... آقاى


بيمارى آقاى جك ...

آقاى جك ، بهمراه دوستش مايكل ، توى صف كافه ترياى شركت شان ايستاده بود تا غذايى براى ناهارش بگيرد .
آقاى جك ، رو كرد به رفيقش و گفت :
-- ميدونى مايكل ؟ چند روزيه كه مچ دستم درد ميكنه ، بد جورى هم درد ميكنه ، نميدونم چيكار كنم ، بنظرم بهتره برم خودمو به يه دكتر نشون بدم ، لامصب دردش خيلى اذيتم ميكنه .
آقاى مايكل در جواب دوستش مى گويد :
-- ببين جك ! اصلا لازم نيست بيخود برى پيش دكتر و پول الكى خرج كنى ، همين جلوى شركت مون ، توى داروخونه ى روبرويى ، يه كامپيوترى هست كه همه ى درد ها رو تشخيص ميده ، فقط بايد نمونه ى ادرارت رو به كامپيوتر بدى تا ظرف ده ثانيه بهت بگه دردت چيه ، همه اش هم ده دلار خرجشه ، ...بيخودى پول دكتر نده ، اينجورى خيلى برات ارزون تر تموم ميشه ...
روز بعدش آقاى جك نمونه ى ادرارش را مى برد جلوى كامپيوتر و در محفظه ى مخصوصى جا ميدهد و يك اسكناس ده دلارى هم توى صندوق كامپيوتر مى ريزد و منتظر جواب ميماند .
ده ثانيه بعد ، كامپيوتر ، پاسخ آقاى جك را برايش آماده كرده است :
-- آقاى جك ! شما مچ تان آسيب ديده است ، آن را توى آب گرم بگذاريد و از برداشتن چيزهاى سنگين هم خوددارى كنيد .
آقاى جك كه از سرعت عمل كامپيوتر مات و مبهوت مانده است ، وقتى كه به خانه مى آيد با خودش فكر مى كند كه آيا ميشود سر كامپيوتر هم كلاه گذاشت ؟ بنا براين مقدارى از مدفوع سگش را با آب دستشويى قاطى ميكند و ادرار همسر و دخترش را هم به آن مى افزايد و آن را به داروخانه مى برد .آقاى جك ده دلار به صندوق كامپيوتر مى پردازد و منتظر جواب مى نشيند . ده ثانيه بعد ، كامپيوتر براى آقاى جك نتيجه ى آزمايش ها را چنين اعلام مى كند :
1.-- آب دشتشويى تان بسيار غليظ است ، آن را رقيق ترش كنيد .
2--سگ جنابعالى داراى انگل است ، او را با شامپوى ضد انگل شستشو دهيد
3-- دختر جنابعالى معتاد به كوكايين است . ايشان را به يك مركز ترك اعتياد ببريد
4-- همسر شما دو قلو حامله است ، بچه ها مال تو نيستند ، يك وكيل براى خودتان پيدا كنيد
5-- اگر جنابعالى از ور رفتن با تخم تان دست بر نداريد مچ تان هيچوقت خوب شدنى نيست !


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:09 PMنظرات (243)
كاسبى به سبك آخوندى ...


كاسبى به سبك آخوندى ...

چند وقت پيش ، سازمان فضايى و هوانوردى امريكا " ناسا " تصميم گرفت سه نفر را به فضا بفرستد تا به يك سلسله تحقيقات و بررسى هاى جديد فضايى دست بزنند .به همين منظور يك آگهى استخدام در روزنامه ها ى امريكايى به چاپ رساند و از واجدين شرايط خواست مشخصات و ميزان تحصيلات خود را به اين سازمان بفرستند .
در ميان تقاضا كنندگان ، يك ژاپنى ، يك فرانسوى ، و آقاى هاشمى رفسنجانى از جمهورى اسلامى ديده مى شدند . در روز مصاحبه ، آقاى مصاحبه گر از متقاضى ژاپنى پرسيد : چه تخصصى دارى و چقدر دستمزد براى رفتن به اين سفر فضايى مى خواهى ؟
آقاى ژاپنى در جواب گفت : دكتراى فيزيك از دانشگاه توكيو دارم و مدت شانزده سال در پروژه هاى فضايى ژاپن كار كرده ام و براى رفتن به فضا پانصد هزار دلار دستمزد مى خواهم .
نوبت به متقاضى فرانسوى رسيد ، او گفت : دكتراى رياضى از دانشگاه سوربن و فوق دكتراى انرژى هسته اى از دانشگاه هاروارد دارم و سال ها در دانشگاه هاى فرانسه و امريكا تدريس كرده ام و براى رفتن به اين سفر فضايى هشتصد هزار دلار دستمزد مى خواهم .
نوبت به آقاى سردار سازندگى !! رسيد . او گفت : والله من سالها روضه خوان بوده ام ، بعدش درى به تخته خورد و شدم رييس جمهور !! حالا هم رييس شوراى تشخيص مصلحت نظام هستم ، هيچ تخصصى هم جز حقه بازى و پدر سوخته گرى ندارم ، سواد درست حسابى هم ندارم اما براى رفتن به فضا يك ميليون دلار دستمزد مى خواهم !!
آقاى مصاحبه گر با تعجب پرسيد : شما كه هيچگونه تخصصى نداريد ، چگونه يك ميليون دلار دستمزد مى خواهيد ؟
آقاى سردار سازندگى گفت : والله ، از اين يك ميليون دلار ، نصفش را مى دهم به آن آقاى ژاپنى تا به سفر فضايى برود ، و نيم ميليون دلار باقيمانده را هم بر ميدارم براى خودم ! آره آقا جان ! ما در ايران اينجورى كاسبى مى كنيم !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:24 PMنظرات (225)
September 18, 2002
اسبى بنام ليزا ... آقاى


اسبى بنام ليزا ...


آقاى جك ، خسته و مانده از سر كار آمده بود و روى مبل ولو شده بود و داشت براى خودش روزنامه مى خواند .ناگهان ، عيال مربوطه از راه رسيد و دو بامبى كوبيد روى كله ً آقاى جك !!
آقاى جك كه نزديك بود از ترس پس بيفتد ، رو كرد به زنش و گفت :
-- خانم جان ! براى چى كوبيدى توى ملاج ما ؟!
عيال آقاى جك با نوعى نيشخند گفت :
-- بابت اون تكه كاغذى كه توى جيب جنابعالى پيدا كرده ام .... يا الله بگو ببينم " ليزا " كيه ؟؟
آقاى جك گردنش را كج كرد و گفت :
--- عيال جان ! چى ميگى تو ؟ ليزا كدومه ؟ ليزا اسم همون اسب خوشگليه كه هفته ى پيش ، توى مسابقه ى اسب دوانى ، من روش شرط بندى كرده بودم .
عيال آقاى جك ، نادم و پريشان ، آقاى جك را توى بغلش گرفت و گفت :
oh honey, I m sorry , I m really sorry

چند روزى گذشت . يك روز آقاى جك ، خسته و مانده ، آمده بود خانه و يك قوطى آبجو باز كرده بود و نشسته بود جلوى تلويزيون و فوتبال تماشا مى كرد . عيال آقاى جك از راه رسيد و با يك ميله ى آهنى ، محكم كوبيد توى ملاج آقا ...!!!
آقاى جك دو سه دور ، دور خودش چرخيد و روى كف اتاق پخش و پلا شد . بعد از نيم ساعت وقتى به هوش آمد ، از زنش پرسيد :
-- واسه ى چى كوبيدى تو ملاج من زن ؟؟!!
و عيال با نيشخند گفت : واسه اينكه امروز اون اسب خوشگلت تلفن كرده بود !! .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:44 PMنظرات (233)
September 17, 2002
چقدر دلم گرفته است امشب


چقدر دلم گرفته است امشب ....


دوست من " دان " ، بالاخره خودش را كشت . خبر مرگش را در روزنامه خواندم . نوشته بود كه " دان " در يك تصادف اتومبيل به قتل رسيده است ، اما من مى دانم كه دوست من " دان " خودش را كشته است . خودش را كشته است تا از شقاوت اين زندگى پر ملال رها شود .
" دان " يك مزرعه دار بود . دوستى صميمانه اى با من داشت . هر وقت دلش ميگرفت به سراغ من مى آمد و با هم به بار كوچكى پناه مى برديم و مى نوشيديم و درد دل ميكرديم .
دوست من " دان " پس از 34 سال ، از همسرش جدا شده بود . نميدانستم چرا و نمى خواستم بدانم چرا ؟. اما همه ى دار و ندارش را از او گرفته بودند. مزارع و كارخانه اش را از دست داده بود . مرغ بال و پر شكسته را مى مانست . آخرين بارى كه به سراغ من آمده بود يكى دو هفته ى پيش بود . انگار شتاب داشت . نمى توانست جايى بند شود . حتى فرصت نكرديم كه به بار كنار مزرعه سرى بزنيم و جامى بياشاميم . گويا " دان " تصميمش را گرفته بود . تصميمش را گرفته بود تا از اينهمه شقاوت و نامردمى بگريزد .
چقدر دلم گرفته است امشب . بگذاريد كمى گريه كنم .


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:21 PMنظرات (322)
September 15, 2002
حوض كوثر .... ......طول حوض


حوض كوثر ....


......طول حوض كوثر از صنعا تا بصره است ، و به عدد ستارگان آسمان جام در اطرافش مى باشد ، كه به دست حورالعين پر مى شود و به مومن داده مى شود .جام ها مختلف است ، بعضى از نقره بهشتى و برخى از بلور است .
ظاهر بعضى از روايات اين است كه اين حوض سه قسمت است و پر از شراب بهشتى و شير و عسل مى باشد . بعضى هم فرموده اند كه قدر مسلم آن است كه حوض محمد ( ص) از عسل شيرين تر و از برف خنك تر است . به به از چنين حوضى كه شرابش گوارا است و هرگز پس از آن تشنگى نمى آيد .
اما حسينى ها يك خصوصيت ديگرى به حوض كوثر دارند و آن اين است كه ديگران وقتى به حوض كوثر مى رسند شاد مى شوند ، امام صادق مى فرمايند : گريه كننده بر حسين وقتى كه به حوض كوثر مى آيد ، حوض كوثر شاد مى شود .

....خداى تعالى اطراف اين حوض هزار هزار درخت خلق فرموده كه هر درختى سيصد و شصت شاخه و برگ دارد و از هر برگى نغمه اى بر مى خيزد كه از ديگرى شنيده نمى شود .
آواز خوش و طرب انگيز مى خواهيد سر حوض كوثر ، به شرطى كه گوشى كه بايد چنين صداهاى خوش روحانى را بشنود به لهو و لعب و موسيقى اينجا آشنا نكنيد .
........ نقل از كتاب " معا د " نوشته ى شهيد محراب سيد عبدالحسين دستغيب ، از انتشارات ناس ، صفحه ى 101 و 102

تبصره : شما اى مرتدان و ملحدانى كه به بتهوون و مو زارت و باخ و .....گوش مى كنيد و شما اى كافرانى كه به دلى دلى هاى شجريان و شهرام ناظرى و داريوش و حميرا و هايده و بنان و... گوش سپرده ايد. بدانيد و آگاه باشيد كه در كنار حوض كوثر جايى براى شما نيست و شما ملعو نان از نغمه هاى دلكش برگ هاى درختان بهشتى محروم هستيد !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:02 PMنظرات (260)
September 11, 2002
نامزدى به سبك امريكايى ...


نامزدى به سبك امريكايى ...


رفيق من ، يك مزرعه ى بسيار زيبا ،حول و حوش خانه ى ما خريده است . اسب تربيت مى كند و نمى داند با گردو ها و گلابى هايش چه كار كند .
مرا به ناهار دعوت مى كند . در سايه سار درخت گردو مى نشينيم و ساندويچ و آبجو مى خوريم . بعد روز نامه ى واشنگتن پست را نشانم ميدهد و مى گويد : بخوان ببين در باره ى نامزدى پسرم " سروش " چه نوشته است .
روزنامه را مى خوانم . عكسى از سروش را به چاپ رسانده است كه دست در گردن يك دختر امريكايى دارد .
سروش ، حدود سى و پنج سال دارد . درس حقوق خوانده است و در وزارت دادگسترى امريكا شغل مهمى دارد . دوست دختر او فرزند يكى از ميلياردر هاى امريكايى است : نوه ى سلطان سيگار جهان R.J.REYNOLDS

سروش و دوست دخترش با هم به هاوايى ميروند تا غواصى كنند ، سروش يك حلقه ى ازدواج مى خرد و در عمق پنجاه مترى آب دريا ، از دوست دخترش تقاضاى ازدواج ميكند .
روزنامه ى واشنگتن پست اين خواستگارى عجيب و غريب را با عكس و تفصيلات چاپ كرده است .
اين هم نامزدى به سبك امريكايى


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:57 PMنظرات (278)
آقاى بلاهت .... به مناسبت


آقاى بلاهت ....


به مناسبت يازدهم سپتامبر ، شبكه ى تلويزيونى abc گزارش هايى را از سرتاسر جهان پخش ميكند . اين شبكه ، با همكارى چند موسسه ى آمار گيرى ، اين پرسش را با مردم دنيا در ميان نهاده است كه آيا صدام حسين براى صلح جهان خطرناك تر است يا جرج بوش ؟
در اين نظر خواهى ، 63 در صد مردم دنيا مى گويند كه جرج بوش براى صلح جهان خطرناك تر است .
راستش ، من به عنوان يك شهروند امريكايى و آدميزادى كه از سياست و سياست بازى عقش ميگيرد ، از اينكه آقاى جرج بوش رييس جمهورى امريكاست ، از خودم و از مردم دنيا خجالت مى كشم .
بلاهت از سر و روى اين آقا مى بارد ! .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:28 PMنظرات (202)
فحش به سبك امريكايى ....


فحش به سبك امريكايى ....


ممد آقا ، يك فروشگاه اتومبيل هاى دست دوم دارد . به ديدنش ميروم تا با هم به ملاقات دوستى برويم كه چند روزى است در بيمارستان بسترى است .
مى خواهيم راه بيفتيم كه يك آقاى سياه پوست وارد فروشگاه ميشود . از آن سياه پوست هايى است كه سه چهار كيلو زنگوله و النگو و گوشواره و زلم زيمبو به گل و گردنش آويزان است .
آقاى سياه پوست يكراست ميرود سراغ ممد آقا و با عصبانيت مى گويد : مرد حسابى ! اين چه ماشينى بود به ما فروختى ؟ اينكه صد تا عيب و ايراد دارد .
ممد آقا با لبخند مى گويد : خب ، قربانت بروم ، ماشين سه هزار دلارى كه بهتر از اين نمى شود . مى شود ؟ مى خواستى با سه هزار دلار يك مرسدس بنز 2002 بهت بفروشم ؟ از آن گذشته ، همان سه هزار دلار چكى كه بابت همين ماشين به من داده اى برگشت خورده و بانك هم كلى ما را جريمه كرده ! حالا طلبكار هم هستى ؟!
آقاى سياه پوست با عصبانيت بيشتر مى گويد : fuck you
ممد آقا عصبانى ميشود و ميگويد : fuck you and fuck your sister too
من با خودم ميگويم : حالاست كه جنگ مغلوبه بشود ، اما آقاى سياه پوست توى چشمان ممد آقا زل ميزند و مى گويد : تو يك دروغگو هستى مرد !! تو اصلا خواهرم را مى شناسى ؟ من كه يادم نيست خواهرم رفيق مادر فلان شده اى مثل تو داشته باشد !
من و ممد آقا ميزنيم زير خنده و قهقهه كنان از فروشگاهش بيرون مى آييم ...


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:17 PMنظرات (250)
September 7, 2002
اين آمريكايى ها .... ......................


اين آمريكايى ها ....


......................

گاهى وقت ها ، آدميزاد توى اين ينگه دنيا چيز هايى مى بيند يا چيز هايى مى شنود كه روى كله اش اسفناج سبز مى شود .
مثلا ، همه ى عالميان مى دانند كه امريكا پيشرفته ترين تكنولوژى دنيا را دارد . پيچيده ترين سيستم هاى كامپيوترى و ارتباطى و اكتشافى را دارد . مجهز ترين ارتش دنيا را دارد . عظيم ترين شبكه هاى مواصلاتى و مخابراتى را دارد . و خلاصه اينكه آقاى دنياست . اما اين آدميزاد وقتى مى بيند توى همين امريكا ، خلايق به موهوماتى اعتقاد دارند كه طبيعتا بايد مردم زيمبابوه و ساحل عاج و جيبوتى به آن اعتقاد داشته باشند ،هم خنده اش مى گيرد هم دو تا كاكل شيك و مامانى روى كله اش سبز مى شود .
به عنوان مثال: نزديكى هاى فروشگاه من ، مغازه اى است كه دو تا خانم كه شكل و شمايل كولى ها را دارند آن را مى چرخانند . من سال هاست كه از جلوى اين مغازه رد مى شوم و تا ديروز پريروز نمى دانستم توى اين مغازه چه چيزى مى فروشند و يا چه گلى به سر خلايق مى زنند .فقط گاهگدارى مى ديدم كه برخى از عليا مخدرات با لباس هاى شيك و اتومبيل هاى شيك تر به آنجا مى آ يند و ماشين شان را پارك ميكنند و به داخل مغازه مى روند . تا اينكه دو سه روز پيش فهميدم كه اين مغازه در حقيقت مركز فال گيرى و كف بينى است .يعنى اينكه فلان خانم امريكايى از فلانجا پا ميشود مى آيد آنجا تا يكى از آن زن ها كف دستش را برايش بخواند و به او بگويد كه كى پولدار ميشود يا اگر از شوهر هفدهمى اش طلاق بگيرد شوهر هيجدهمى اش چگونه مردى خواهد بود .
بگمانم " ولتر" است كه ميگويد: دين وقتى بوجود آمد كه يك شياد و يك ساده لوح با هم ملاقات كردند ، و خود مان هم يك ضرب المثل داريم كه مى گويد : تا احمق در جهان است مفلس در نمى ماند .
از انجا كه بسيارى از خانم هاى ايرانى هم به كف بينى و رمالى و فال قهوه و اينجور مسخره بازى ها باور دارند ، بنده فقط مى خواهم يك سئوال از اين مخدرات محترمه بكنم و آن اين است كه آخر اى بندگان خدا ! اگر آن كف بين و رمال مى توانست آينده ى شما را پيشگويى كند و با خواندن كف دست تان از خوشبختى هايى كه در راه است برايتان سخن بگويد و احيانا با جادو و جنبل بخت فر و بسته ى شما را بگشايد ، چرا كف دست خودش را نمى خواند و فال خودش را نمى گيرد تا خورشتى براى اين نان كه از شيادى بدست مى ايد فراهم كند؟؟ مگر نشنيده ايد كه مى گويند :كل اگر طبيب بودى سر خود دوا نمودى ؟؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:11 PMنظرات (248)
I LOVE YOU


I LOVE YOU


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:31 PMنظرات (321)
September 5, 2002
سارق العلماء.....سفيه العلماء ... گاهى


سارق العلماء.....سفيه العلماء ...

گاهى اوقات من به اين باور مى رسم كه بينوا تر و فلكزده تر از ملت ايران ، هيچ ملتى نيست . مى پرسيد چرا ؟
اگر ما بينوا و فلكزده نبوديم، اگر ما حافظه ى تاريخى داشتيم . اگر ما اهل مطالعه و تحقيق و دستكم شناخت تاريخ خودمان بوديم .هست و نيست و سرنوشت يك ملت و يك مملكت را به دست كسانى مثل سارق العلماء و سفيه العلما ء نميداديم كه اينجورى ما را بچزانند و هست و نيست مان را به غارت ببرند .
اگر ما بينوا و فلكزده نبوديم ، بعد از آنهمه خون هاى پاكى كه در راه انقلاب مشروطه ريختيم ، و آنهمه جان هاى شيفته اى كه در راه كسب آزادى و جدايى دين از سياست فدا كرديم ،آيا دوباره هستى و موجوديت خود و ميهن مان را به دست مشتى چاقو كش چاله ميدانى و پا انداز هاى دروازه قزوين مى داديم كه بر اريكه ى قدرت سوار بشوند و خون مان را بمكند ؟؟

ما فلكزده و بينوا و بيچاره ايم . چرا ؟ چون حافظه ى تاريخى نداريم . چون از گذشته ى خود چيزى نمى دانيم .چون تاريخ خودمان را نمى شناسيم . چون اهل تفكر نيستيم . چون قضا قدرى هستيم . چون به توانايى هاى خود باور نداريم . و...و...و..و...
مثالى برايتان بزنم : همين آيت الله منتظرى ، كه امروز خيلى ها مى خواهند از او يك قهرمان ملى بسازند ، يكى از افتخاراتش اين است كه " معمار ولايت فقيه " بوده است و اين موضوع را بارها و بارها در كتاب خاطرات خود خاطر نشان كرده است . اما ، ما ملت بينواى ايران ، چون اهل مطالعه و كنكاش نيستيم . چون با تفكر و تامل ميانه ى چندانى نداريم . چون نخوانده ملاييم . از همين معمار ولايت فقيه ، يك مبارز راه آزادى ساخته ايم و هيچ هم از خودمان نمى پرسيم كه اين آقاى " قهرمان ملى "چه طرز تفكرى دارد و جهان هستى را از چه زاويه و دريچه اى مى نگرد .

آخر مسخره تر از اين هم ميشود ؟ يك آقايى كه لقب پر طمطراق " دكتر " را هم يدك مى كشد ،گاه و بيگاه ، نامه اى يا به قول آخوندها " استفتا ء نامه اى " براى همين آقاى منتظرى ميفرستد و از ايشان پرسش هايى ميكند كه در طبله ى هيچ عطارى نيست ! از جمله اينكه : حضرت آيت الله ! آيا گوزيدن در روز جمعه ثوابش بيشتر است يا روز شنبه ؟؟!! و ايشان هم در جواب ميفرمايند : بسمه تعالى ، از فقيه عارف حضرت پشمك الدين اخسيكتى منقول است كه گوزيدن در روز جمعه ثوابش برابر با هفت بار پياده رفتن به خانه ى كعبه است و در هاى بهشت را بر بندگان مومن گوزو باز ميكند !!!

حرف من اين است كه : آقايان و خانم ها ، چرا نمى گذاريد اين دايناسورهاى فسيل شده ، با آن ايدئولوژى عهد عتيق و آن تفكرات عصر حجرشان ، توى همان حجره هاى نكبت زده ى حوزه هاى قم و مشهد و نجف بپوسند و آنها را وارد عرصه هاى زندگى اجتماعى ملت ما مى كنيد ؟؟اخر خدا نكرده مگر مغز تان معيوب است ؟ مگر چند بار بايد بيفتيد و بر خيزيد ؟؟

ببخشيد كه جوش آورده ام .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:41 PMنظرات (192)
September 4, 2002
رفيق پولكى ما ... ................


رفيق پولكى ما ...

................
ما يك رفيقى داريم كه توى دنيا هيچ چيز را به اندازه ى " پول " دوست ندارد .تا به حال سه چهار بار ازدواج كرده و چون اهل خرج و مرج و اينحرفها نيست ، زن هايش يكى پس از ديگرى عطايش را به لقايش بخشيده اند و جان خودشان را خلاص كرده اند . حالا در اين پيرانه سرى ، تنها و مجرد زندگى ميكند و بزرگ ترين مصيبت اش اين است كه نميداند شام چه بخورد ناهار چه ؟؟
اين رفيق ما ، اهل شعر و كتاب و اينجور چيز ها هم هست ، طبع شعركى دارد و مثل همه ى ايرانى ها گهگاه شعركى هم مى گويد ، آدم خوبى است ، آزارش به كسى نمى رسد ، اما به خودش ظلم مى كند ، براستى به خودش ظلم مى كند .
تا آنجا كه من مى دانم ، سالانه تنها از يكى از مستغلاتش در امريكا صد هزار دلار در آمد دارد ، يعنى بدون اينكه دست به سياه و سفيد بزند سالانه صد هزار دلار توى جيبش مى ريزد . اهل دادن ماليات و اينحرفها هم نيست .
اين رفيق ما آنقدر به خودش و به شكمش ظلم كرده است كه حالا در اين سن و سال ، غير از برنج خالى غذاى ديگرى نمى تواند بخورد .
من وقتى به ديدنش ميروم سر به سرش ميگذارم و ملامتش مى كنم .مى گويم : مرد حسابى ! خيال مى كنى چند سال ديگر زنده اى ؟ فكر مى كنى عمر نوح دارى ؟ چرا از زندگى ات استفاده نمى كنى ؟ آخر اين چه زندگى است كه براى خودت فراهم كرده اى ؟؟
رفيق من سر درد دلش باز مى شود و آنقدر از دنيا و ما فيها مى نالد و آنقدر از گرانى بيمه و نميدانم افزايش ماليات سيگار و ودكا و ويسكى و چيز هاى ديگر مى نالد كه من از شكر خوردن خودم پشيمان مى شوم . و جالب اينجاست كه اين رفيق ما توى تمام عمرش نه لب به سيگار زده است و نه هرگز پياله اى به سلامتى دوستى يا رفيقى بالا انداخته است !! اما از افزايش ماليات سيگار و الكل ، هوارش به آسمان است !
چند وقت پيش ، بد جورى مريض شده بود ، از ترس آنكه مبادا دو دلار پول دوا و دكتر بدهد ، آنقدر اين پا و آن پا كرده بود كه آخرالامر كارش به بيمارستان و جراحى كشيده بود . من و يك رفيق ديگرم دسته گلى خريديم و به عيادتش رفتيم ، ديديم زار و نزار توى تختخواب افتاده است و از ما گله مى كند كه چرا ده بيست دلار پول گل داده ايم !!
نشستيم و يه خورده سر به سرش گذاشتيم و دست آخر گفتيم : خب ، چطورى رفيق ؟
در جواب مان گفت :
نبض خود را به طبيبان بنمودم گفتند
درد عشق است و جگر سوز دوايى دارد
دوستم كه او هم اهل شعر و كتاب و اينجور چيز هاست در آمد كه :
نبض خود را به طبيبان بنمودى گفتند
درد " پول " است و جگر سوز دوايى دارد !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:31 PMنظرات (252)
درس جغرافيا ....!!! ....................... ما


درس جغرافيا ....!!!

.......................

ما امروز دلمان مى خواهد كمى درس جغرافيا بدهيم ! اعتراضى كه نداريد ؟؟ ها ؟؟ پس يا الله ، بفرماييد سر كلاس ..
البته درس جغرافياى امروز مان ممكن است برخى از عليا مخدرات محترمه را برنجاند و چند تا بد و بيراه هم نثار مان بفرمايند ، اما خودتان بهتر ميدانيد كه ما پوست كلفت تر از آن هستيم كه با چهار تا ليچار و نا سزا ، جا خالى بدهيم و وبرويم پى كارمان !! ..... و اما درس امروز ما :

..............

جغرافياى عليا مخدرات ...

.....................
خانم ها در سن هيجده تا بيست و يك سالگى ، مانند آفريقا يا استراليا هستند : نيمه كشف شده . وحشى . با زيبايى هاى افسون كننده ى طبيعى
در سن 21 تا سى سالگى ، مثل امريكا يا ژاپن هستند : كاملا كشف شده . بسيار توسعه يافته . آماده براى معامله ، مخصوصا معامله با پول نقد يا اتومبيل !
در سن 30 تا سى و پنج سالگى ، مانند هند يا اسپانيا هستند : بسيار داغ . آسوده خاطر و آرام . و آگاه به زيبايى هاى خود .
بين سن 35 تا چهل سالگى ، مانند فرانسه يا آرژانتين هستند . بدين معنا كه اگر چه ممكن است در جريان جنگ نيمه ويران شده باشند ، اما هنوز جاهاى بسيارى براى تماشا دارند !
در سن 40 تا پنجاه سالگى ،مثل يوگسلاوى يا عراق هستند :جنگ را باخته اند . هنوز گرفتار اشتباهات پيشين اند . و به باز سازى كامل نياز دارند .
بين 50 تا شصت سالگى ، مانند روسيه يا كانادا هستند : بسيار پهناور ! .آرام . و مرز ها بدون مرزبان ! اما سرماى زياد ، خلايق را از آنان مى رماند .
در سن 60 تا هفتاد سالگى ، مانند انگلستان يا مغولستان اند ! : با يك گذشته ى درخشان . و بدون آينده !
بعد از هفتاد سالگى ، شبيه آلبانى يا افغانستان اند : همگان ميدانند كه در كجايند ، اما هيچكس به سراغ شان نمى رود !!
و اما جغرافياى مردان :
مردان از سن 15 تا هفتاد سالگى شبيه زيمبابوه هستند :ruled by a dick


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:05 PMنظرات (245)
September 2, 2002
امت امضا .......... از روزى


امت امضا ..........


از روزى كه ملت شريف و عزيز ايران به ميمنت انقلاب پر شكوه اسلامى مان به " امت گريه " تبديل شده و كارى جز ناله و ندبه و خاك بر سر خودش كردن ندارد ، ما خارجه نشينان هم مدتى است كه به " امت امضا " تبديل شده ايم و به قول معروف با خواب ديدن آبستن ميشويم !!
لابد خواهيد پرسيد " امت امضا " ديگر چه صيغه اى است ؟
خدمت تان عرض كنم كه " امت امضا " يعنى اينكه تا تقى به توقى مى خورد .تا گلاب به روتان اسب شاه مى گوزد . تا در يك گوشه ى دنيا پاى كسى را به فلك مى بندند . و تا يكى مى خواهد امامى ، رييس جمهورى ، وزيرى ، وكيلى ، چيزى بشود ، ما يك بيانيه ى شداد و غلاظ صادر مى فرماييم و چهارصد پانصد نفر هم پاى آن امضا مى گذاريم و خيال مى كنيم با اين امضا كردن ها ، دست نماز عمو رمضون باطل ميشود و كمر غول مى شكند .


چند وقت پيش ، ديدم كه در يكى از روزنامه هاى كثير الانتشار ! و قليل الخواننده ى لس آنجلسى ، اعلاميه اى چاپ شده است كه امضاى مشاهير و شعرا و ادبا و فضلا ى ريش و سبيل دار غربت نشين را در خود دارد ، و با كمال تعجب ديدم كه نام نامى بنده هم ، به عنوان امضا كننده ى اين بيانيه ، در ميان اسامى رجال و مشاهير ، خود نمايى ميكند ، در حاليكه خود بنده روحم از چنين اعلاميه اى خبر نداشته است !!
به خودم گفتم : آقا جان ! برادرى مان بجا ! اما بز غاله يكى هفت صنار ! زور كه قبض و برات نمى خواهد . يعنى شما مى خواهيد به زور ، امضاى يك آدم يك لاقباى هيچكاره اى مثل اين گيله مرد وامانده را پاى بيانيه اى بگذاريد كه مشاهير و فضلاى ريش و سبيل دار آن را امضا كرده اند ؟ يعنى در واقع سگى به بامى جسته ، گردش به ما نشسته ؟؟
راستش از شما چه پنهان ، بعضى از اين فضلا و مشاهيرى كه در حلقه ى " امت امضا " در آمده اند ، ماشاالله هزار ماشا الله آنقدر دلسوز وطن و خلق و پا برهنه ها و رنجبران ! هستند كه اگر زبانم لال فردا كپه ى مرگ شان را بگذارند ، تخم شان باد ميكند كه يك وجب بيشتر پارچه ببرد !! آنوقت مرا با اين جماعت چكار ؟؟

از قديم گفته اند : با خوردن سير نشدى ، با ليسيدن سير مى شوى ؟ حالا هيچكس نيست به اين فضلاى ريش و سبيل دار بگويد كه : آخر قربانتان بروم ، شما كه با رمال شاعريد با شاعر رماليد ، با هر دو هيچكدام و با هيچكدام هر دو ، با همين پر و پاچين مى خواهيد برويد چين و ما چين ؟
شما كه بيش از بيست سال است غير از توى سر و كله ى همديگر زدن و حزب درست كردن و انشعاب كردن و اتهام زدن و با خرس تو جوال رفتن ، كار ديگرى نكرد ه ايد ، و نه سر تان معلوم است نه ته تان ، امضا جمع كردن تان براى چيست ؟؟
گر تضرع كنى و گر فرياد
جوجه را گربه پس نخواهد داد ...
لطفا كون مبارك تان را بزنيد به آب سرد بابام جان !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:12 PMنظرات (251)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63