July 28, 2003
جاى مردان سياسى بنشانيد درخت


جاى مردان سياسى بنشانيد درخت ، تا هوا تازه شود ...

******

* آنچه اكنون مى خوانيد ، نامه اى است كه من براى دوست خوبم " پيمان " نوشته ام . اما وقتى داشتم متن آنرا مرور ميكردم حيفم آمد كه شما دوستان خوبم را از خواندن حرف هايى كه از اعماق قلبم بيرون آمده است محروم كنم . اين بود كه تصميم گرفتم نامه ام به پيمان را در اختيار شما عزيزان هم بگذارم باشد كه باب گپ و گويى را باز كند .


پيمان عزيزم . سلام

چند وقتى در دلم بود كه نامه اى برايت بنويسم و باب گپ و گفتى را دوباره باز كنم و سفره ى دل را بگشايم . حتى چند بارى اشارت هايى كوتاه از شما را در سايت خودم ديدم و با خودم گفتم فردا نامه مفصلى براى پيمان خواهم نوشت و به تمامى به درد دل خواهم نشست اما وقتى " فردا " از راه ميرسيد فرداى ديگرى را به خود نويد ميدادم و هفته ها در انديشه اين بودم كه چيزكى قلمى كنم اما پيرى و تنبلى و گرفتار شدن در چنبر چرخ زندگى در سگستان و سنگستانى كه نامش امريكاست ديگر مجالى به من نداد كه انديشه را در قالب كلامى بر صفحه اى بنگارم و برايت بفرستم . اين شد كه مدتى اين مثنوى تاخير شد اما دورادور همچنان با تو و نوشته هايت ارتباطى داشتم و گهگاه ميخواندمش و گهگاه هم دچار حيرت ميشدم كه : چرا اين رفيق ما چنين برداشت غير متعارفى از فلان مسئله دارد ؟؟!!.
از همه ى اين بهانه ها كه بگذريم ، ميدانى كه من اهل خاكم ،و با خاك و دار و درخت و آب و گياه سر و كار دارم ، و اكنون فصل كار ماست . فصل كار ما كشاورزان ينگه دنيايى ، كه بايد سه چهار ماه خود كشان بكنيم و بكاريم و بدرويم و سهم آقاى عمو سام را بدهيم و بعدش هم با خيال راحت پاييز را به زمستان و زمستان را هم به بهار پيوند بزنيم و دوباره سال ديگر روز از نو و روزى از نو . لاجرم فرصت چندانى برايم باقى نيست كه در اين سه چهار ماه چيزى بنويسم يا چندان چيزكى بخوانم ، و گهگاه كه خسته و مانده از سر كار به خانه مى آيم و خودم را به كتابخانه و كامپيوترم ميرسانم ، عيال با نوعى دلسوزى شماتت آميز ميگويد : تو ديوانه اى مرد !!
البته در ديوانه بودن مان شكى نيست اما بگمانم منظور عيال اين است كه : تو عجب سگ جانى آقاى گيله مرد !!

بارى . يكى از شگفتى هاى زندگى در كاليفرنيا اين است كه شما اگر مثل من اهل خاك باشيد مى توانيد ظرف چهار ماه چهار بار روى زمين تان چهار نوع محصول مختلف بكاريد و ببينيد كه نه آسمان به زمين مى آيد و نه هوار زمين به آسمان ميرود كه : آقا ! چرا ظرف چهار ماه ، چهار بار مرا شخم زده اى ؟؟!!
و چنين است كه اين گيله مرد كاليفرنيايى در اين چهار ماه نه شب دارد و نه روز ....
و نميدانى كه چه شب هاى زيبايى دارد اين كاليفرنيا وقتى نيمه شبان ، در مزرعه ، در حاشيه كانال هاى آبرسانى ، راه ميروى و به آسمان پر ستاره چشم ميدوزى و شعر حافظ جان و شاملو جان را ميخوانى و به آواى زنجره ها گوش ميدهى و خودت را بيشتر و بهتر مى شناسى و با خودت خلوت ميكنى و همه ى ياد ها و يادبودهاى گذشته را ، و حتى يادها و يادبودهاى قرون و اعصار را ، مرور ميكنى و سرانجام سبكبار و سبكبال به بستر ميروى و خواب هاى شبانه ات هم همه در باره آب است و خاك است و گل است و گياه . و افسوس ميخورى كه چرا آدميان پيوند شان را با زمين گسسته اند و تنها به آسمان دل بسته اند !! در حاليكه اين خاك مهربان است كه به آدمى زندگى و عشق و هستى ميدهد .
بارى ، روزگار مان در اين سامان بد نيست . نانى داريم تا شكم بى هنر پيچ پيچ را مجال شماتت و ملامت مان نباشد . هنوز چهار ستون تن مان را آن سلامت و توانايى هست كه گهگاه روزى هيجده ساعت از اين مزرعه به آن مزرعه برويم و عرق ريزان به نوازش گل و گياه و دار و درخت بنشينيم و از مهربانى زمين و خاك ، مهر و عشق بياموزيم : مهر به آدميان و عشق به طبيعت .
دوستانى داريم به لطافت آب و به صلابت صخره ها ، و اغلب شان هوار شان از بد قولى ها و بيوفايى ها ى آقاى گيله مرد به آسمان است كه : آقا ! اين آقاى گيله مرد ديگر نه جواب تلفن مان را ميدهد ، نه به مهمانى مان مى آيد ، و نه خودش ما را به مهمانى ميخواند ! و گهگاه كه مرا در نشستى يا در مجلسى مى بينند با حيرت ميگويند : چه عجب ؟؟؟
و ما هم همچنان دوره ميكنيم شب را و روز را ، و هنوز را ...
و ديگر اينكه : من دير زمانى است كه تنها به زمين و خاك و آب و درخت و گل و گياه دلبسته ام و آنچنانم كه از سياست و از حقه بازان سياست پرداز بيزار و گريزانم و به آن گفته ى نغز سهراب سپهرى ايمان آورده ام كه :
جاى مردان سياسى بنشانيد درخت ، تا هوا تازه شود ......

كاشكى در اينجا بودى تا با هم در حاشيه ى سبز مزارع ذرت قدم ميزديم . در سايه سار درختان گردو سيگارى دود ميكرديم . در بار كوچكى كه در حاشيه ى بزرگراه سر بر افراشته ، آبجوى خنكى مى نوشيديم . و در غروب دلنشين روستا شهرمان ، در حاشيه ى رودخانه ى آرام و رام مان ، دوچرخه سوارى ميكرديم ، و شب را در پاى آبشارك كوچكى ، كه به ياد آن آبشار زيباى لاهيجان مان ساخته ايم ، حافظ و سپهرى و اخوان و شفيعى كدكنى و حتى مولانا و عطار مى خوانديم و نيمه شبان ، مست از شعر و باده و ياد ياران ، ستاره ها را مى شمرديم و فردا ، دوباره پيوند با خاك ، و عشق به زمين ...
مى بينى زندگى چقدر لطيف و زيباست ؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  12:08 AMنظرات (243)
July 23, 2003
در پوست شير ..... نميدانم


در پوست شير .....


نميدانم اين داستان را شنيده ايد يا نه كه وقتى مظفر الدين شاه از سفر فرنگ برگشت ، تصميم گرفت باغ وحشى به سبك و سياق فرنگستان در دارالخلافه ايجاد كند تا خلايق بتوانند ساعاتى را به تماشاى حيوانات بگذرانند .
به همين منظور بودجه اى در نظر گرفته شد وتعدادى حيوانات وحشى از قبيل شير و ببر و پلنگ از اينجا و آنجاى ايران فراهم شد و به ميمنت و مباركى باغ وحش تهران افتتاح شد . اما از آنجا كه مسئولان باغ وحش بجاى اينكه بودجه ى مربوطه را به مصرف خورد و خوراك حيوانات برسانند خودشان آن را بالا كشيده بودند ، حيوانات باغ وحش يكى پس از ديگرى از گرسنگى جان به جان آفرين تسليم كردند و از آن مشقت عظمى رهيدند و جز چند تا حيوان پوست كلفت چيزى باقى نماند .
روزى از روز ها مظفر الدين شاه تصميم گرفت كه به ديدن باغ وحش برود . مسئولان باغ وحش كه نگران شده بودند چاره اى انديشيدند و يكى از كارگران را وادار كردند تا داخل پوست شير بشود و به او گفتند هر وقت شاه نزديك شد ، سر و گوشى بجنبان تا خيال كند كه شير زنده است .
شاه وارد باغ وحش شد و مختصرى در باغ قدم زد و نگاهى به حيوانات انداخت و آنگاه راهش را كشيد و از باغ بيرون رفت . در اين وقت يكى از پلنگان ، نعره كشان و غران ، به سوى شير آمد . شير بيچاره از ترس اينكه نكند توسط اين پلنگ غران دريده بشود ، ميخواست راه گريزى پيدا كند كه ناگهان پلنگ غران به سخن آمد و گفت : نترس مشتى قربانعلى ! نترس ! من كربلايى حسن هستم ! ميخواستم ببينم چقدر گرفتى رفتى توى پوست شير ؟؟

خداوند مظفر الدين شاه را رحمت كند و از گناهان مشتى قربانعلى و كربلايى حسن هم در گذرد . اما نميدانم چرا اين داستان مرا بياد برخى از اين حجت الاسلام هاى خندان و فريبا !! مى اندازد كه لابد محض رضاى خدا به پوست شير داخل شدند و ملت بيچاره را براى هفت هشت سالى سرگرم كردند و حالا هم ميخواهند از پوست شير در بيايند و بشوند همان روباهكى كه بودند . شما چه نظرى داريد ؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:46 PMنظرات (194)
July 20, 2003
باده پيش آر ، هر


باده پيش آر ، هر چه بادا باد .....!


جرجى زيدان مى نويسد :
" وليد بن يزيد بن عبدالملك اموى ، خليفه مسلمين ، كه در سال 126 هجرى قمرى در گذشت ،جز شراب و شكار هوسى نداشت .
او حوض هايى پر از شراب فراهم ساخته بود و در ميان حوض شراب غوطه مى خورد و شراب مى نوشيد .
اين خليفه ى اهل صفا ، متاسفانه بيش از يك سال خلافت نكرد و جايش را به كسانى داد كه خودشان اگرچه همواره شراب ميخوردند و در آغوش پريرويان غوطه ور بودند ، اما دماغ و گوش شرابخواران و نظر بازان را مى بريدند !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:09 PMنظرات (296)
July 17, 2003
اجل معلق ..... يك پير


اجل معلق .....


يك پير مرد هشتاد و شش ساله ى امريكايى ،روز چهارشنبه ، در سانتا مونيكا ، 9 نفر را كشت و چهل و پنج نفر را هم زخم و زيلى كرد .
آقاى russell weller ، پير مرد هشتاد و شش ساله ، هنگاميكه در يكى از خيابان هاى سانتا مونيكا رانندگى ميكرد ، ناگهان كنترل اتومبيلش را از دست داد و با سرعتى بيش از هفتاد مايل در ساعت ، به ميان جمعيتى رفت كه در يكى از بازارهاى روز اين شهر سرگرم خريد بودند .
در اين حادثه ، 9 تن جان خود را از دست دادند و چهل و پنج نفر هم راهى بيمارستان شدند كه حال پانزده نفر آنان وخيم است .

من وقتى اين خبر را از راديو شنيدم ، به زنم گفتم : آخر اين لاكردارها چرا به اين پير و پاتال ها اجازه ميدهند در اين سن و سال پشت فرمان بنشينند واينطورى جان خلايق را بگيرند ؟؟
ميدانيد خانمم چه جوابى داد ؟
گفت : خب ، اگر اجازه ندهند اينها رانندگى بكنند ، چه كسى بايد كارهايشان را انجام بدهد ؟ چه كسى بايد براى شان نان و گوشت و سبزى و دوا و خرت و پرت هاى ديگر را بخرد ؟ چه كسى بايد خشك و ترشان بكند ؟ اينجا مگر ايران است كه بچه ها ، عصاى دست پدر ها و مادرهاى شان در پيرانه سرى شان ميشوند ؟؟ اينجا ، جايى است كه سال به سال ، نه پدر ها و مادر ها از بچه هاى شان خبر دارند ، و نه بچه ها از پدر ها و مادر هاي شان .اينجا امريكاست آقاى گيله مرد !!
ديدم واقعا راست ميگويد . ديروز دو تا از اين خانم هاى پير و پاتال آمده بودند توى مغازه ام . يكى شان بقدرى چاق بود كه نيم ساعت طول كشيد تا توانست پياده بشود و خودش را به داخل مغازه برساند . چشم هايش هم خوب نمى ديد . يك پايش هم مى لنگيد . آن ديگرى هم نه خوب مى شنيد و نه خوب مى ديد .
آمدند توى مغازه و يكساعتى بالا و پايين رفتند و در اين فاصله دو تا شيشه ى مربا را شكستند و خريد مفصلى هم كردند و خواستند از مغازه بيرون بروند . من دست شان را گرفتم و با چه زحمتى توانستم به پاى اتومبيل برسانمشان .
ده بيست دقيقه اى هم طول كشيد كه آن بانوى چاق و چلاق توانست پشت فرمان جا بگيرد . وقتيكه موتور ماشين شان روشن شد من توى دلم گفتم خدا به خير كند انشا الله !!

نميدانم شما فيلم زيباى about schmidt با بازى جانانه ى جك نيكلسن را ديده ايد يا نه ؟؟ . اگر تا كنون اين فيلم را نديده ايد حتما برويد آن را ببينيد چرا كه در اين فيلم است كه مى توان به عمق " تنهايى و سرگشتگى " انسان امريكايى پى برد .

راستى ، هيچ ميدانيد اين امريكايى ها چرا اينقدر به سگ هاى شان علاقه دارند ؟؟
به گمان من ، اين سگ ها ، جاى خالى پدر ها و مادر ها و بچه هاى شان را در زندگى شان پر ميكنند .
شما چه نظرى داريد ؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:13 PMنظرات (282)
July 11, 2003




نوشته شده توسط گیله مرد در  9:54 PMنظرات (252)
پياز...... زان پس كه صد


پياز......


زان پس كه صد هزار شقايق به كوه و دشت
پر پر شدند در ره آن سرخ انتظار
از گرمجاى گوشه مطبخ پياز پير
- با ريش و ريشه اى كه فرو هشته در سبد -
افراشته ست رايت سبزى كه :
اين منم ! پيغام آن بهار

..............شعر از : دكتر : ش.ك
*** آيا تاكنون هيچ شاعرى توانسته است چنين تصويرى زنده و گويا و جاندار ، از مردى بنام " روح الله خمينى " ارائه دهد ؟؟

**با تشكر از دوست نكته سنج من " على " بخاطر ياد آورى هاى نكته پردازانه اش .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:47 PMنظرات (197)
July 8, 2003
......و سرانجام آدمى مرگ است


......و سرانجام آدمى مرگ است


ديشب داشتم وبلاگ گردى ميكردم . با سايت عجيب و غريبى بر خورد كردم كه به آدمى ميگفت دقيقا در چه روزى و در چه سالى وفات خواهد يافت !!
متاسفانه نه نام سايت در خاطرم مانده است و نه يادم هست كه چگونه به اين سايت عجيب دسترسى پيدا كرده بودم . ولى ما هم از روى كنجكاوى ، اطلاعاتى را كه ميخواست به كامپيوتر داديم و در چند لحظه متوجه شديم در چه زمانى وفات خواهيم فرمود !!
لاكردار حتى روز و ساعتش را هم به ما گفته است تا نكند خدا نكرده پر رويى بكنيم و چند دقيقه اى بيشتر زنده بمانيم .
و حالا محض اطلاع شما ، روز مرگ ما چنين است :
روز سه شنبه . هفتم سپتامبر . سال 2021 ميلادى !
انشا الله كه شما زنده بمانيد و اگر نتوانستيد تاج گلى براى جنازه مان بفرستيد ، دستكم ما را به دعايى و ذكر خيرى ياد بفرماييد !
يادتان نرود ها !! سه شنبه هفتم سپتامبر 2021
راستى ، تا سال 2021 خيلى راه هست ها ؟! كه بايد برود اينهمه راه را ؟؟
****** بعد از نوشتن اين مطلب ، برخى از دوستان محبت فرموده اند و اسم آن سايت را براى من فرستاده اند .
اگر شما هم از روى كنجكاوى ميخواهيد بدانيد در چه روزى و در چه سالى ريق رحمت را سر خواهيد كشيد !لطفا سرى به اين سايت بزنيد . خالى از لطف نيست :
www.deathclock.com


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:11 PMنظرات (279)
July 6, 2003
تولدتان مبارك آقاى پرزيدنت ...!!!


تولدتان مبارك آقاى پرزيدنت ...!!!


* آقاى بوش ، ولى فقيه كره ى زمين ! امروز 57 ساله شد .
حيف كه ما آنقدر كار سرمان ريخته بود و آنقدر گرفتار انشر و منشر بوديم كه وقت نكرديم تلگرافى براى آقاى پرزيدنت بفرستيم يا دسته گلى روانه ى كاخ سفيد بكنيم و ميلاد فرخنده ى چنين پرزيدنت انسان دوست با تقوايى را تبريك بگوييم .انشاالله كه ما را با بزرگوارى خودشان مى بخشايند !

از شما چه پنهان ، از روزى كه آقاى بوش و شركا ، زمام امور دنيا را به دست با كفايت خود گرفته اند ، نميدانم چرا دنيا ميخواهد كن فيكون بشود !!
مثلا در خود امريكا ، در صد بيكارى به مرز هفت در صد رسيده كه در چهل سال گذشته بى سابقه بوده است . يا همين كاليفرنياى خودمان ، همين حالا ، چهل ميليارد دلار كسر بودجه دارد . لاجرم آمده اند دستكم بيست هزار نفر از كارمندان دولت را در همين كاليفرنيا از كار بيكار كرده اند تا نان خورهاى دولت كم بشود .مدارس و كودكستان ها و بيمارستان ها و كتابخانه ها و مراكز خدمات رفاهى را بسته اند زيرا كه ميگويند پولى در بساط شان ندارند ! در عوض بودجه ى نظامى امريكا در همين يكى دو سال گذشته چندين برابر شده است تا نكند خداى نكرده آقاى صدام حسين ، يا آقاى بن لادن ، يا آقاى ملا عمر افغانى ، دوباره به سرشان بزند و بخواهند در يك گوشه ى ديگر دنيا مختصرى آتش بازى راه بيندازند .

* ..يكى ميگفت : بلا نسبت ، دور از جان شما ، اگر يكى به ما بچپاند ، پول واجبى و حمام اش را هم بايد بدهيم ! حالا حكايت ماست .
از روزى كه آقاى بوش و شركا ، صاحب مسند و قدرت شده اند ، قوانين عجايب و غرايبى -- عينهو ياساى چنگيزى --توى امريكا وضع شده كه آدميزاد دلش ميخواهد جناب توماس جفرسون سر از خاك بدر بياورد و ببيند چطورى روزى مان افتاده است دست قوزى ، وما چه رييس جمهور ناز مامانى انسان دوستى داريم !
به عنوان مثال ، اگر ما برويم در يكى از همين كتابخانه هاى شهرمان ، يك كتاب در باره ى ماركس و لنين بگيريم ، يا مثلا بخواهيم زندگينامه ى آقاى فيدل كاسترو يا آقاى معمر قذافى را بخوانيم ، فورا اسم مان را به عنوان " عنصر مرموز و مشكوك " به اف بى آى گزارش ميدهند . آنوقت بيا خر بيار و باقلى بار كن .كى مى تواند از پس سين جيم هاى اف بى آى بر آيد ؟؟ اين لاكردار ها كه ميان شتر صالح و خر دجال فرق نمى گذارند !

*... اين روزها ، آقاى دادستان كل كشور ، سرگرم تدوين قانونى است كه به آن ميگويند : racial profile
اين قانون ، ظاهرا ، هر نوع برترى نژادى و نژاد پرستى را مردود مى شمارد .اما يواشكى ، طورى كه به گوش نامحرم ها نرسد ،مسلمان ها و عرب ها و اهالى محترم كل خاورميانه را تماما مستثنى كرده اند . يعنى اگر بنده ى گيله مرد ، يك روز جوش بياورم و به يك آقاى سياه پوستى كه هفت تيرش را گذاشته است روى شقيقه ام و ميخواهد جيبم را بزند بگويم " سياه بو گندو " ، كارم به دادگاه و زندان و جريمه و اخراج از خاك پاك امريكا مى كشد . اما اگر همان آقاى سياه پوست به من بگويد " گيله مرد تروريست شتر سوار بو گندوى عوضى خاك بر سر " دستم به جايى بند نيست و حق هيچگونه اعتراضى ندارم !! چرا ؟ چون در جايى به دنيا آمده ام كه به آن ميگويند خاورميانه . اين را ميگويند عدالت به سبك آقاى بوش و شركا ...

*...مى گويند : چماق دست خرس دادن آسان است ، اما پس گرفتنش كار حضرت فيل است .
از روزى كه آقاى بوش و شركا ، صاحب قدرت و مكنت شده اند ، " آزادى انديشه و آزادى سخن " دارد يواش يواش جايش را به " آزادى سخن به نفع آقاى بوش و شركا " ميدهد
اگر تا همين يكى دو سال پيش ، هر آدميزادى ، مى توانست هر چه دلش ميخواهد بگويد و هر چه دلش ميخواهد بنويسد ، حالا ديگر اول بايد دور و برش را بپايد نكند سر و كارش با " آژان دلهره ها " بيفتد .

*.... پيش از آنكه آقاى بوش و شركا ، صاحب كيا و بيا و قدرت و مكنت بشوند ، هيچ آدميزاد پولدار شكم گنده اى نمى توانست بيش از 49 در صد از سهام روزنامه ها و راديو تلويزيون هاى امريكايى را در اختيار داشته باشد . اما از روزى كه آقاى بوش و شركا ، جامه ى رياست و كياست به تن كرده اند ، شما اگر پول داشته باشيد مى توانيد سهام همه ى روزنامه ها و مجله ها و راديو تلويزيون ها را يكجا خريدارى بفرماييد و تا دل تان مى خواهد در باره ى مسلمانان تروريست و تروريست هاى مسلمان و مظلوميت شهروندان اسراييلى بنويسيد و بگوييد و فيلم بسازيد و خبر تهيه كنيد .

*... مى گويند : يكى نان نداشت بخورد ، پياز مى خريد انبار ميكرد ميخورد تا اشتهايش باز بشود !
آقاى بوش و شركا ، از زمانى كه زمام امور دنيا را به دست گرفته اند ، 27 در صد امريكاييان شرم شان ميشود كه بگويند امريكايى هستند . (اين را همين آمارگيرى ديروز نشان داده است ) . در عوض آقاى بوش در ميان راستگرايان افراطى محبوبيت فوق العاده اى دارد . اسقف ها و كاردينال ها و بچه بازها و مفتخوران كليسا نشين ، مثل كوه احد ، پشت آقاى بوش و شركا ايستاده اند و از همين حالا هم معلوم است با اين ميليونها دلار پولى كه بنام مبارزات انتخاباتى به حساب شان ريخته ميشود ، چهار سال ديگر نيز كرسى ولايت فقيه جهان در اختيارشان خواهد بود .

*... مى گويند : جايى كه گوشت نباشد ، چغندر پهلوان است .حالا حكايت آقاى بوش و شركاست .
از روزى كه آقاى بوش و شركا به قدرت رسيده اند ، همواره كارشان لشكر كشى بوده است . لشكر كشى به افغانستان . لشكر كشى به عراق . و حالا هم قرار است به ليبريا لشكر كشى كنند . صد البته ، همه ى اين لشكر كشى ها و آدمكشى ها به نام " صلح و آزادى " انجام ميشود و هر كس هم صدايش در بيايد يا تروريست است يا از طرفداران تروريسم !! در عوض هيچكس به فكر لشكر عظيم بيكاران و گرسنگان و بى خانمان ها نيست .

* ...آقاى بوش از روزى كه بر كرسى رياست جمهورى امريكا تكيه زده است ، ديگر لب به ويسكى و براندى و كنياك و مارتينى نمى زند .در عوض آبجوى بدون الكل مى نوشد و هر صبح يكشنبه دست عهد و عيال را ميگيرد و به كليسا ميرود تا براى من و شما دعا بكند ! خدا كند دعا هاى آقاى بوش مستجاب بشود .

*...آقاى بوش امروز 57 ساله شده است .خداوند از عمر ما بر دارد و بگذارد روى عقل ايشان .اما ايشان تا به 65 سالگى برسند ما بايد شاهد چند تا لشكر كشى ديگر باشيم ؟؟؟

راستى ، دوباره داشت يادم ميرفت .تولد تان مبارك آقاى ژوليوس سزار !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:49 PMنظرات (238)
July 5, 2003
دموكراسى به سبك ايرانى ...


دموكراسى به سبك ايرانى ... !!


گوينده ى تلويزيون فارسى : سلام بينندگان عزيز . من دكتر فلانى هستم . متخصص امراض مقاربتى !
امروز ، ميخواهم در باره آزادى و دموكراسى ، و چگونگى سرنگونى جمهورى ننگين اسلامى با شما صحبت بكنم .
قبلا اين را بگويم كه : ما خواهان دموكراسى براى ايران و آزادى براى ملت ايران هستيم . ما عميقا به آزادى بدون قيد و شرط براى همه ى اقشار و اقوام ايرانى معتقديم . ما انشا الله ، بيارى خدا و با دستان پر توان شما زنان و مردان ايرانى ، اين لكه ى ننگ تاريخى را از دفتر وجود ميهن عزيزمان پاك خواهيم كرد .
من و همكارانم در اين شبكه ى تلويزيونى ، به اين گفته ى " ولتر " خالصانه و صادقانه اعتقاد داريم كه : من با عقيده ى تو مخالفم ، اما جانم را ميدهم تا تو حرف ات را بزنى ...
*تلفن زنگ ميزند . آقاى دكتر گوشى را بر ميدارد :
-- بفرماييد خواهش ميكنم . من دكتر فلانى هستم .
خانمى از آنسوى خط با آقاى دكتر سلام و عليكى ميكند و ميگويد :
-- آقاى دكتر ، ببخشيد كه مزاحم شدم . شوهر من چند وقت پيش به بيمارى سنگ كليه مبتلا شد .يك بار عملش كرديم ، اما دوباره حالش بد شده . مى خواستم از شما ...
آقاى دكتر كمى رنگ به رنگ ميشود و با خشمى آشكار ميگويد :
-- خانم عزيز ، شعور هم خوب چيزى است ! ما امروز مى خواهيم در باره ى يك مسئله ى حياتى يعنى سرنگونى جمهورى ننگين اسلامى صحبت كنيم ، شما هم وقت گير آورده ايد كه آمده ايد در باره ى سنگ كليه ى شوهرتان با من مشورت ميفرماييد ؟؟ (و با عصبانيت گوشى را ميگذارد )

تلفن دوباره زنگ ميزند :
- بفرماييد خواهش ميكنم . من دكتر فلانى هستم .
از آنور خط ، آقايى با آقاى دكتر سلام عليك ميكند و خيلى مودبانه مى پرسد :
- آقاى دكتر ، ميخواستم از شما بپرسم اگر جمهورى اسلامى سرنگون بشود ، آيا شاهزاده رضا پهلوى ، شانس اين را دارند كه نظام سلطنتى را دوباره به ايران بر گردانند ؟؟
*آقاى دكتر : نه آقا ! نه آقا ! اصلا و ابدا ! مگر ما مرده ايم آقا كه ميخواهيم دوباره يك مشت دزد و خائن و وطن فروش را به ايران بر گردانيم ؟؟ اينها يك مشت دزد فرارى هستند كه فردا بايد در پيشگاه ملت شريف و عزيز ايران حساب پس بدهند .اينها همه شان بايد در دادگاه هاى مردمى محاكمه بشوند و اموالى را كه از ملت شريف و عزيز ايران دزديده اند به ملت شريف و عزيز ايران پس بدهند . ( و با عصبانيت گوشى را ميگذارد )

تلفن دوباره زنگ ميزند . خانمى ميگويد :
-- ببخشيد آقاى دكتر ! اگر فردا همين ملت شريف و عزيز ايران به نظام سلطنتى راى دادند و خواستند آقاى رضا پهلوى بر مسند سلطنت بنشيند ، شما چه موضعى خواهيد داشت ؟؟

آقاى دكتر : نه خانم ! نه خانم ! ملت شريف و عزيز ايران غلط ميكند ! مگر ملت شريف و عزيز ايران مغز خر خورده است كه بيايد يك مشت دزد فرارى را دوباره بر سرنوشت خود حاكم بكند ؟؟!! ( و گوشى را ميكوبد روى تلفن )

دوباره تلفن زنگ ميزند . آقايى ميگويد :
-- آقاى دكتر ! شما كه ميفرماييد عميقا به آزادى بدون قيد و شرط براى همه ى اقشار ملت ايران اعتقاد داريد ، اين چه جور آزاديخواهى است كه پيشاپيش داريد براى خلايق تعيين تكليف ميفرماييد ؟؟
آقاى دكتر اين بار براستى جوش ميآورد و ميگويد :
-- شما عجب آدم احمقى هستيد آقا !!( و گوشى را ميكوبد روى تلفن )
بعدش زل ميزند توى دوربين تلويزيون و ميگويد : ايران فردا ، يك ايران آزاد و دموكراتيك خواهد بود . در ايران فردا ، همه ى گروه ها و اقشار ملت شريف و عزيز ايران ، بدون توجه به دين و رنگ و نژاد و قوميت و زبان و مليت و وابستگى هاى فكرى و سياسى شان ، نقش اساسى و تعيين كننده خواهند داشت .اما ، اما اى دوستان ، اى ميهن پرستان ، اى كسانى كه دل تان براى ايران مى تپد ،ايران فردا ، جايى براى توده اى ها ، شاه اللهى ها ،حزب اللهى ها ، منافقين ، چريك هاى فرارى از خلق ! پيكارى ها ، و دايناسورهاى جبهه اى نخواهد داشت .
ايران فردا يك ايران آزاد ودموكراتيك خواهد بود .يك ايران آزاد براى همه ى اقشار ملت !!

تلفن دوباره زنگ ميزند . آقاى دكتر گوشى را بر ميدارد و سه چهار تا ليچار حواله ى تلفن كننده ميكند و گوشى را ميگذارد .
تلفن جند بار ديگر هم زنگ ميزند . آقاى دكتر ديگر واقعا كفرش بالا آمده است . چند تا فحش چاروادارى نثار چند نفر ميكند و بعدش چشم به دوربين ميدوزد و ميگويد :
-بينندگان عزيز و ارجمند ! متاسفانه وقت ما در اينجا به پايان رسيد . من و همكارانم در اين شبكه ى تلويزيونى فردا شب در همين ساعت در خدمت تان خواهيم بود
من و همكارانم به اين گفته ى ولتر صادقانه و صميمانه اعتقاد داريم كه :
من با عقيده ى تو مخالفم ، اما جانم را ميدهم تا تو حرف ات را بزنى !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:52 PMنظرات (236)
July 3, 2003
چو دزدى با چراغ آيد


چو دزدى با چراغ آيد .....

توى محله ى ما ، امامزاده اى بود به نام آسيد رضى كيا .گنبد و بارگاهى داشت و تابستان ها زيارتگاه خلايقى بود كه از روستاها و شهر هاى دور و نزديك ، به آنجا مى آمدند و دخيل مى بستند تا درمانى براى درد هاى شان ، يا شوهرى براى دختران ترشيده شان پيدا كنند .
من ، هر وقت كه مى خواستم درس بخوانم ، كفش و كلاه ميكردم و به امامزاده آسيد رضى كيا ميرفتم و در سايه سار نارنجستان هاى شكوهمند آنجا ، درس مى خواندم . --فى الواقع نظر بازى ميكردم تا درس خواندن--
يك روز ، موقع غروب ، يك آقاى نيمچه آخوند هرزه گردى ، با عبا و عمامه ، مثل سگ پا سوخته ، عصا زنان و لنگان لنگان ، به بقعه ى آسيد رضى كيا آمد . نفسى تازه كرد و زير لب دعايى خواند و مرا كه زير درخت نارنج نشسته بودم و با فرمول هاى عجايب غرايب شيمى سر و كله ميزدم ، صدا كرد و چون بامى كوتاه تر از بام ما گيرش نيامده بود ، با زبانى نيمه عربى و نيمه فارسى گفت :
--برادر ! من غريبم و خسته . بالا خدا را داريم و پايين شما را . نه پولى در بساط دارم و نه كس و كارى در اين ديار . ميشود كمكى به ما بكنى ؟؟ جدم يك در اين دنيا و هزار در آخرت عوض ات خواهد داد !
من هم خر شدم و تنها دارايى ام ، يعنى يك اسكناس پنج تومانى را كه در جيب داشتم و آنرا هم يكشاهى يكشاهى جمع كرده بودم تا شب جمعه به سينما بروم و فيلم " يك مرد و يك زن " را ببينم ،از جيبم در آوردم و دو دستى تقديم آقا كردم تا حضرت حبيب ابن مظاهر در آن دنيا شفيع گناهانم بشود و مرا از پل صراط بگذراند !! . بعدش هم دوان دوان رفتم خانه و غذايى را كه مادر بيچاره ام پخته بود توى يك سينى گذاشتم و براى آقا آوردم .

فردايش ، سوار دوچرخه ام بودم و به مدرسه ميرفتم ، نزديكى هاى مدرسه مان ، يك زمين درندشت بى در و دروازه اى بود كه بچه هاى تخس و نخاله ، آنجا جمع ميشدند و طاس بازى ميكردند .
من وقتيكه آمدم از كنار بچه ها رد بشوم ، با حيرت ديدم همان آقاى آخوند ديروزى ، چنان سرگرم طاس بازى است كه نه سر مى شناسد و نه دستار !!
حالا عبا و عمامه اش را چيكار كرده بود ؟ خدا ميداند .
اگر بدانيد چقدر دلم براى آن اسكناس پنج تومانى سوخت ! و اگر بدانيد توى دلم چه ناسزاهايى نثار آن آشيخ روباه مارمولك موش مرده ى ناتوى پاردم ساييده ى آب زيركاه حقه باز كردم !!
بارى ، فيلم " يك مرد و يك زن " را سالها بعد در پاريس ، در يك سينماى قراضه ديدم .اما چه ديدنى ؟؟ من كه فرانسه نمى دانستم !


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:40 PMنظرات (262)
July 1, 2003
رافضى.....!!! " نوشته اى را


رافضى.....!!!


" نوشته اى را كه در زير مى خوانيد ، از دكتر باستانى پاريزى است . من نميدانم دكتر باستانى پاريزى اكنون در كجاست ؟ و اگر در ايران است آيا هنوز هم مى نويسد يا همچون بسيارى ديگر از اهل قلم ، عطاى نوشتن را به لقايش بخشيده است ؟؟ .

من اين نوشته را سالها پيش در جايى خواندم و امشب توى يادداشت هايم پيدايش كردم . "با هم مى خوانيمش :

رافضى ....


ما تا در ميان شيعه ها هستيم ، معنى رافضى بودن را درك نمى كنيم . اين معنى را ، من و ايرج افشار ، در قيروان ، به وضوح تمام حس كرديم .
توضيح آنكه ، چند سال پيش ، سفرى به تونس رفتيم و از آنجا به هواى ديدار مسجد قيروان -قديمى ترين مسجد عالم بعد از مسجد حرمين -راه افتاديم .
مسجدى است در وسط بيابان . كه بلافاصله پس از فتح شمال آفريقا در سال پنجاهم هجرى ،به دست عقبه بن نافع ، پسر خاله ى عمرو عاص ساخته شده . مسلمانان چون فرصت تهيه ى مصالح نداشتند ، معابد قديم رومى را خراب كردند و ستون هاى آنها را به قيروان حمل كردند و مسجدى ساختند با صدها ستون به بلندى چندين متر تمام از سنگ . منتها بعضى از سنگ ها با هم از نظر پرداخت تفاوت دارد زيرا از جاهاى مختلف حمل شده است .
بهر حال ، روزى بارانى بود وباران سيل آسا مى آمد . با افشار به هزار زحمت ، از مركز تونس دهها فرسنگ راه را بريديم و به قيروان رسيديم .
مسجد ، درش را بسته بودند . در زديم . دربان در گشود . گفت : ورود ممكن نيست .حالى اش كرديم كه دو هزار و پانصد فرسنگ راه را آمده ايم تا اولا كنگره ى هزاره ى " ابن رشيق " را كه در اينجا تشكيل شده ، نا خوانده درك كنيم .و ثانيا قديمى ترين مسجد اسلامى را ببينيم كه مسلمان هستيم .
گفت : پاسپورت تان را ببينم .
اول نگاهى به پاسپورت افشار انداخت . اسم ايرج و فاميل افشار . هيچ نفهميد .زير هيچكدام بويى از اسلام نميداد .
پاسپورت مرا ديد . باستانى و پاريزى ، هر دو بوى طاغوت ميداد ! خواست پس دهد كه من انگشت روى اسم خودم گذاشتم : محمد ابراهيم .
فهميد كه چون محمد دارد پس يهودى نيست .
گفت : اشكال ندارد . مى توانيد صحن مسجد را ببينيد .
وارد شديم . از ميان جنگلى از ستون هاى سنگى عجيب و غريب گذشتيم . كتيبه هاى عربى خارج را مخصوصا به صداى بلند خوانديم و اطمينان خادم مسجد را جلب كرديم . هديه اى هم به او داديم و كفش ها را كنديم كه وارد شبستان شويم و خط محراب را بخوانيم . اما خادم مانع شد و گفت : از همين دور ببينيد . هر چه اصرار كرديم قبول نكرد . آخر كار كه علت را پى جويى ميكرديم ، متوجه شديم كه زمزمه ميكند : روز هاى بارانى احتياط مى كند ، لباس ها تر است و به محراب خواهد گرفت !
من در آن لحظه ، با گوشت و پوست ، معنى رافضى بودن را حس كردم و آنوقت متوجه شدم كه چطور توى شهر خودمان- كرمان - و توى شهر ايرج افشار - يزد -وقتى باران مى آمد ، زرتشتى ها حق نداشتند از خانه خارج شوند و توى كوچه ها راه بروند ! مبادا يك مسلمان از آن كوچه عبور كند و ترشح لباس زرتشتى بر لباس مسلمان افتد !!!
سوز دل من از اين بود كه اين حرف را در مسجد خدا ، و در شهرى و در مملكتى مى شنيدم كه بزرگ ترين كتابخانه ى اسلامى آن ، يعنى كتابخانه ى زيتونيه ، كه دانشكده ى الهيات آنجاست ، چندين دوره از بزرگ ترين تفسير يك ايرانى ، يعنى امام فخر رازى ، را در خود نگاه داشته تنها براى اينكه جوابگو باشد به تئورى ها و ايدئولوژى گروه هاى كثير خوارج ، كه هنوز در آن سرزمين فعالند ،و يك دوره فقه ده جلدى آنها در همان كتابخانه هست .
اى فخر رازى ! اگر مى دانستى كه يك همولايتى تو را در مسجد قيروان ، به جرم رافضى بودن عقب ميرانند ، آيا باز همان تفسير را با همان اعتقاد مى نوشتى ؟؟ ....
اين هم گفتنى است كه : كتاب تفسير قرآن را كه آقا سيد رضا اخبارى نوشته بود ، مرحوم بهبهانى در سفر شمال ، انداخت توى درياى خزر و گفت كه نويسنده ى آن رافضى است . حالا مريد هاى سيد ميروند در دريا شنا ميكنند و آب به بدن خود مى پاشند كه ثواب دارد !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:42 PMنظرات (341)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63