چه آرامشى ......
رفته بوديم عروسى. من و عيال و دخترم آلما . عروسي يكى از دوستان آلما بود . دخترى بيست و يكى دو ساله . دوست و همكلاس آلما در دانشگاه .
شال و كلاه كرديم و راه افتاديم . چهار ساعت بايد رانندگى ميكرديم . رسيديم به شهركي بنام woodlake .
شهركى روستايى وار و غنوده در سايه سار كوهى . و خانه داماد در پهنه ى دشتى و چشم اندازش جلگه اى سبز و گاوانى به چرا .
و در حياط خانه ؛ استخرى . استخر كه نه ؛ تالابى ؛ آبگيرى ؛ مردابى .و در حاشيه استخر ؛ سربه زيرترين ترين و با وقار ترين بيد مجنونى كه من در تمامى عمرم ديده ام .
و در آن سوى خانه ؛ چهار درخت تنومند توت با سبز ترين برگ ها و قدى افراشته و قامتى رسا .
و من ؛ كه چنين طبيعت شگرفى را در روياهايم مى جستم ؛ دو روز تمام پاى اين درختان توت نشستم و بجاى تماشاى آمد و رفت آدميان ؛ غرق و غرقه در زيبايى هاى طبيعت شدم .
و چه آرامشى !!!
جاى سهراب سپهرى را خالى كردم كه طفلكى از اينكه "حورى " دختر همسايه ؛ پاى كمياب ترين نارون روى زمين ؛ نشسته است و فقه مى خواند ؛ دلش ميگرفت . من اما دلم نگرفت . بلكه از تماشاى آنهمه زيبايى؛ چنان سر شار شدم كه به زنم گفتم :
نمى شود آيا ؛ ما همه ى دار و ندارمان را بفروشيم و به چنين مكان امن و آرامى كوچ كنيم ؟؟؟
و زنم ؛ كه سالهاست ؛ همراه من از غربتى به غربت ديگر كوچيده است ؛ چنان نگاهم كرد كه انگار مى گويد : آرام بگير مرد !!! خسته نشدى از اينهمه پرواز از ظلمتى به ظلمت ديگر ؟؟؟!!!
و من در سايه سار پر شكوه آن بيد مجنون عاشق ؛ چنان مست و بيخود بودم كه دلم ميخواست از بستر آن جلگه ى سبز ؛ به بلنداى كوهى كه در چشم اندازم بود ؛ روانه شوم و نجواى كوه و سنگ و صخره و زنجره ها را با گوش جان بشنوم .
و اما عروس . در آن لباس سپيد بلند ، چه معصوميت کودکانه ای داشت . تا ما را ديد که از راه رسيده ايم ،شتابان و خندان به سوی مان جهيد و با زبان شکسته بسته ی فارسی در آمد که : خوشگله ! عاشگتم !!! يعنی که عاشقتم !! و گويا اين دو سه کلام را از دخترم ياد گرفته بود .
و مجلس عروسی با سادگی و زيبايی تمام در پای همان بيد مجنون سر بزير بر گزار شد و من عشق و شور و شادی را در سيمای سه نسل که در آن مجلس حاضر بودند به وضوح می ديدم .
و امروز كه اين دو سه خط را مى نويسم چنان از شور زندگى سرشارم كه مى خواهم فرياد بزنم :
آى آدمها ! نمي دانيد چقدر دوست تان دارم
نوشته شده توسط گیله مرد در 5:14 PM | نظرات (290)
اين است حاصل آن انقلاب شکوهمند ؟؟؟!!!!
من امروز اين نامه را از تهران دريافت کرده ام . راستش نه به توضيحی و نه به تفسيری نياز است .
نامه را گويا چند دانشجوی ايرانی نوشته اند . هر چه هست بيان اين حقيقت تلخ و دردناک است که آن انقلابی که مدافع کوخ نشينان و به قول خودشان مستضعفان بود ، اکنون به جايی رسيده است که از يکسو ميليون ها انسان را به گرسنگی و بی خانمانی کشانده و از سوی ديگر آيات عظام و علمای اعلام !! و آقا زادگان آنها را در زمره ی ميليونرهای جهانی در آورده است .
نامه را بخوانيد و اگر می توانيد به ياری اين انسان های بی پناه بر خيزيد .
********
با سلام .
دوستان عزيز و هموطنان گرامی
خانواده ای هشت نفره مدت چهار ماه است که بعلت عدم استطاعت مالی ، در پارک بعثت واقع در اتوبان بعثت تهران بيتوته کرده اند .
اين خانواده که دارای 2 پسر و سه دختر کوچک و يک مادر و پدر و مادر بزرگ هستند ، پدر خانواده کارگر ساختمانی است که بعلت آسيب ديدگی مفصل سر شانه ، قادر به کار سنگين و زياد نيست و فعاليت او جوابگوی نان شب خانواده هم نمی باشد .
با توجه به محيط نا مناسب پارک به جهت وجود معتادان و فشار شهرداری منطقه بر خروج اين خانوادهاز پارک و نزديک شدن به فصل پاييز و زمستان ، اين خانواده در وضعيت نامناسبی قرار دارد .
ما چند دانشجو هستيم که مدت يک ماه است با اين خانواده آشنا شده ايم و تصميم گرفتيم که مسکنی در جنوب تهران واقع در اکبر آباد برای اين خانواده تهيه کنيم چون با وضعيت پدر خانواده امکان تهيه و پرداخت اجاره بطور دايم نيست ما با کمک هم و دوستان و آشنايان مبلغ شش ميليون تومان جمع کرديم و اکنون حدود چهار ميليون کم داريم تا بتوانيم ارزان ترين خانه موجود را تهيه کنيم .
دوستانی که توانايی مالی جهت کمک دارند ، يا می توانند مسکن ارزان تری پيدا کنند ، قدم پيش گذارند و ما را ياری برسانند .
در ضمن هرگونه کمک از لحاظ پوشاک و غيره ، مايه خوشحالی اين خانواده خواهد بود .
اين آدرس ايميل يکی از دوستان ماست که جهت انجام اين کار اختصاص داده شده است .
Fjm11100@yahoo.com
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:48 PM | نظرات (243)
آنها همين ها هستند .......!!!
**ديشب به سينما رفتم .برای ديدن فيلم " آوشو يتس " .
و سال های دراز است که من - با سماجتی آميخته به نفرت و وحشت - هر آنچه را که از جنايت فاشيسم سخن بگويد می بينم ، می خوانم ،تماشا می کنم ، و گرد ميآورم .......
در فيلم " آوشويتس "بسياری چيزها بود که پيش از آن هم خوانده بودم . اما صحنه ای از آن برايم سخت تازگی داشت ، - صحنه ای که چقدر هم خوب ساخته شده بود : -
هنگامی که گروهی از تازه اسيران به بازداشتگاه رسيده اند ، فرمانده آنان را به خط می کند و فرمان می دهد : - جهود ها و کشيش ها يک قدم به پيش !
يهوديان و کشيشان از صف خارج می شوند و فرمانده دستور می دهد صف ديگری ببندند . آنوقت خطاب به ديگران فرياد می زند :
" کتک شان بزنيد ! اين ها را بزنيد ! جنگ را اينها راه انداخته اند ! "
يک لحظه ترديد .و آنگاه ، گروهی از پست ترين حيوانات دو پا ، گروهی از همانها که به قول نيما " از بيم تيغ راهزنان تيز می کنند " از صف باقی ماندگان بيرون می آیند ، به سوی کشيشان و يهوديان حمله می برند . و آنان را به مشت و لگد می گيرند .
اين ، صحنه زنده ای از فيلم بود .
اما در همين هنگام که اين ماجرا بر پرده سينما می گذشت ،ناگهان از جای جای سالن ،از ميان تماشاچيان فيلم ،قاه قاه خنده های ريشخند آميز بر خاست :
عده ای " انسان " از مشاهده صحنه کتک خوردن يهوديان و کشيشان به خنده افتاده بودند !
شايد اگر قاه قاه خنده اين " مردم شرافتمند " نبود ، من هرگز به عمق درد و نفرتی که در اين صحنه متجسم شده بود پی نمی بردم .
زنم با خشم و تنفر گفت : - آنها همين ها هستند !
و من با خود گفتم : - بله ، همين ها هستند . آنها که تفنگ به دست می گيرند و جوخه اعدام تشکيل می دهند .آنها که برای لقمه نانی به جاسوسی و خبر چينی تن در می دهند .آنها که جلاد و قصاب همنوعان خود می شوند . و آنها که برای يک جيره نان بيشتر ، خون پدران و برادران شان را می ريزند .بله ، همين ها هستند .
اما حتی اگر مشاهده صحنه هايی از اين نوع نيز ، که رذالت و فجايع و پستی هايشان را اينچنين آينه وار در برابر چشمان شان قرار می دهد، تنها و تنها وسيله نشاط و لذت شان را فراهم آورد ،و سر مويی در دل شان اثر نکند ، ديگر چه چيز خواهد توانست انسانيت را به آنان بياموزد و سرشان را در برابر ننگ اعمال همنوعان شان به زير افکند ؟؟؟
هنوز تنم از نفرت و رنج ميلرزد .
*****از مجله خوشه .شماره 3 - سال 1347 - احمد شاملو
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:06 PM | نظرات (245)
سلام دوستان.
من يکی دو روزی به سفر خواهم رفت . ميخواهم به کنار دريا بروم و دو سه روزی با تن سپردن به آب دريا و تماشای امواج و آدميان و مرغان دريايی ، تن و جان را از غبار خستگی های ناشی از اين زندگی پر ملال برهانم .
جای همه ی شما خالی است .
سوغاتی شما هم يادمان نمی رود و با يک عالمه گوش ماهی و يادداشت سفر بر خواهيم گشت .
اما دلم مان برايتان تنگ خواهد شد ها !!!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:20 AM | نظرات (269)
روضه خوان های ميليونر.......!!!!
***مجله ی معروفFORBES که يک نشريه ی معتبر اقتصادی و مالی است و همواره وضع مالی شرکت های بزرگ و افراد ثروتمند جهان را دنبال ميکند ،يک شماره ی خود را به ملايان ميليونر ايرانی اختصاص داده و با چاپ عکسی از هاشمی رفسنجانی روی جلد خود نوشته است :
اگرچه انقلاب ايران مردم خود را از آزادی و رفاه محروم کرده است ،اما بسياری از مقامات بلند پايه ی آن ، اينک در رده ی ثروتمند ترين مردان جهان قرار دارند .
مجله ی FORBESدر مقاله ی مفصل خود که عکس های رفسنجانی ، محسن رفيق دوست ،واعظ طبسی، و همچنين عکسی از شورش دانشجويان ايرانی را به چاپ رسانده ،از ثروت بيکرانی که حدود پنجاه نفر از ملايان حاکم بر کشور تصاحب کرده اند خبر داده است .
اين مجله می نويسد : مردی که در پس پرده قدرت واقعی را در دست دارد علی اکبر هاشمی رفسنجانی است که او و خانواده اش اکنون به سلاطين تجارت جهانی تبديل شده اند .
مجله ی FORBESميزان ثروت اسدالله عسکر اولادی را چهار صد ميليون دلار بر آورد ميکند و در باره ی محسن رفيق دوست می نويسد : او بخاطر نزديکی به مقامات بلند پايه ی جمهوری اسلامی و در اختيار داشتن بنياد نور، سالانه دويست ميليارد دلار شکر ، دارو ، و مصالح ساختمانی وارد ايران می کند و طرح های آپارتمان سازی عظيمی را در دست اجرا دارد .
در همين حال برخی از روزنامه های ايران ، از خريد و فروش نوزادان ايرانی در بيمارستان های تهران خبر داده اند و می نويسند :
بسياری از زنان جوان ايرانی که امکان سقط جنين ندارند و از عهده ی هزينه های سنگين زايمان در بيمارستان ها هم بر نمی آيند،نوزادان خود را به دلالان و واسطه ها می فروشند تا نانخور تازه ای به سفره ی فقيرانه شان افزوده نشود !!
حافظ کجاست تا بسرايد :
از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که عطر گلی مانده است و بوی ياسمنی
و به ما اميد بدهد که :
به صبر کوش تو ای دل ، که حق رها نکند
چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی......
نوشته شده توسط گیله مرد در 12:51 PM | نظرات (284)
گفتگوی انسان و خدا .........
. ااين نوشته را خانم فرنوش خانم از ايران برای من فرستاده است .بخوانید ولذت ببريد
>
>
>
>
> در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو ميكنم
> خدا پرسيد : پس تو ميخواهي با من
>گفتگو كني ؟ در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد
>خدا خنديد : وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست كه ميخواهي از من بپرسي ؟
>پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب ميسازد ؟
>پاسخ داد : كودكي شان . عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها
>آرزو ميكنند كودك باشند.
>اينكه سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را ميدهند
>تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند.
>اينكه به گونه اي زندگي ميكنند كه گوئي هرگز نمي ميزند و به گونه اي مي ميرند
>كه گوئي هرگز زندگي نكرده اند.
>دستهاي خدا دستانم را گرفت و براي مدتي سكوت كرديم.سپس من دوباره پرسيدم: به
>عنوان پدر ميخواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند ؟
>او گفت : بياموزند كه آنها نميتوانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد. همه
>آنچه ميتوانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خودشان آنها را دوست داشته
>باشند.
>بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
>بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخمهاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان
>داريم ايجاد كنيم اماسالهاي طول ميكشد تا آن زخمها را التيام بخشيم.
>بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترينها را دارد بلكه كسي است كه به كمترينها
>نياز دارد.
>بياموزند كساني هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه
>احساساتشان را نشان بدهند.
>بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آنرا متفاوت
>ببينند.
>بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايند خود را نيز
>ببخشند.
>من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم. آيا چيز ديگري هست كه
>بخواهيد فرزندانتان بدانند؟
>خداوند لبخند زد و گفت : "فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:25 PM | نظرات (206)
يک توضيح ... و يک تشکر
در رابطه با نوشته ی من پيرامون هواپيمای پان امريکن . دوست عزيزم آقای والی نژاد از ژاپن توضيحی فرستاده اند که با سپاسگزاری از ايشان ، متن توضيح ایشان را نقل » :
ميکنيم
Dear Gileh Mard
i am in Iranian living in Tokyo and constantly read your weblog, enjoiying
your writing very much,
i liked your writing about Ghazaffi and the plane crash i found a mistake on
it because when i was in Iran i was a professional journalists and was
informed of this process...
the US government has paid the compensation to the families of people who
died in airbus but that is of course a shame because as you correctly the
same human being in other part of the world , worths much less, yes dear
hamvatan, the families of the passengers of airbuss who were employed
people, received 300,000 US dollars and for the
non-employed passengers 150,000 dlrs.
i juist wanted to let you know although it actually does not make any
difference in the meaning of your article
gjhorbane shoma
shad va salamat bashiid
afshin valinejad
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:26 AM | نظرات (259)
ارزش جان آدمی..... به پشيزی.....!!!
دو لت ليبی، به رهبری امام معمر القذافی !!اين هفته مجبور شد تحت فشار دولت های امريکا و انگلستان، دو ميليارد و هفتصد ميليون دلار به باز ماندگان فاجعه ی انفجار هواپيمای مسافر بری پان امريکن بپردازد و طی نامه ای به سارمان ملل متحد رسما مسؤليت انفجار اين هواپيما را به عهده بگيرد .
بر اساس گزارش هايي که در رسانه های امريکا انتشار يافته است ، دولت ليبی بابت مرگ هر يک از مسافران هواپيمای پان امريکن ، ده ميليون دلار به بازماندگان آنها پرداخت خواهد کرد مشروط بر اينکه سازمان ملل و دولت امريکا به محاصره ی اقتصادی خود عليه ليبی پايان دهند .
از شما چه پنهان ، گيله مردی که ما باشيم ،ميانه ی چندانی با اعداد و ارقام نداريم و لابد به همين خاطر است که هميشه ی خدا هشت مان گروی نه مان است !!اما از شنيدن رقم دو ميليارد و هفتصد ميليون دلار کله مان چنان سوت کشيد که کم مانده بود همين دو دو تا چهار تايی را که از زمان مکتب رفتن مان ياد گرفته ايم از کله مان بپرد !
باری . ما پس از يک سلسله چرتکه انداختن های گيله مردانه ، به اين نتيجه رسيده ايم که : اگر آدميزادی در ينگه دنيا يا در امپراطوری بريتانيا به دنيا آمده باشد ، قيمت جانش ده ميليون دلار است ،اما اگر همين آدميزاد در کشورهايی مثل ايران و عراق و سوريه و ليبی و ساير ممالک مترقی اسلامی !!!پا به جهان گذاشته باشد ، جانش نه تنها يکشاهی ارزش ندارد بلکه اساسا چيزی هم به جهان متمدن !!بدهکار است که چرا اصلا پا به اين جهان نهاده است .
چند سال پيش ، دويست و هفتاد نفر از مسافران هواپيمای پان امريکن ، بخاطر حماقت های آقای معمر قذافی ولی فقيه ليبی ، جان خود را از دست دادند وحالا حضرت قذافی مجبور شده است بابت جان شان دو ميليارد و هفتصد ميليون دلار از پول ملت بينوای ليبی را بعنوان خسارت پرداخت کند ، اما همين چند سال پيش ، يک هواپيمای ارباس ايرانی ، بر فراز خليج فارس ، هدف موشک های امريکايي قرار گرفت و همه ی مسافران آن کشته شدند و تا امروز نه تنها صنار به بازماندگان آنها پرداخت نشده ، بلکه دولت امريکا به فرمانده ی ناو امريکايی که مسبب اين فاجعه ی دلخراش است ، جايزه و مدال و درجه و اضافه حقوق و پاداش هم داده است !!
راستش ، من به جغرافيای انسانی و فرهنگی بيشتر بها می دهم تا به جغرافيای سياسی . و برای من جغرافيای سياسی مفهومی جز اين ندارد که ديواری است تا انسان ها را از هم جدا کند. و بر پايه ی چنين باوری است که می پرسم : آخر ،انسانی که در ابرقو و طالقان و رشت و زنجان و چاه بهار به دنيا آمده چه تفاوتی با آن آدميزادی دارد که در لندن و لس آنجلس و سانفرانسيسکو و شيکاگو به دنيا آمده است ؟؟؟چرا بايد جان يکی شان ده ميليون دلار بيارزد و جان آن ديگری نه حتی به پشيزی ؟؟؟!!!!
آه که با اين دو ميليارد و هفتصد ميليون دلار ، ميشد صد ها هزار گالش برای ابوزبيده ها وابو عبیده هاو ياسر ها و عباس ها خريد تا طفلکی ها مجبور نباشند پای پياده از خندق طرابلس بگذرند و به جان رهبر معظم انقلاب شان حضرت امام معمر قذافی دعا کنند !!!
شايد هم ميشد خندق طرابلس را با طلا و الماس انباشت تا ديگر آدم هايی همچون سعدی شيرازی را که گذار شان به آنجا می افتد به کار گل وا ندارند !!!
اين روزها آدم شرمش می شود که خودش را " انسان " بخواند .......
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:59 PM | نظرات (252)
من فقط نميتوانم آبجو بخورم ....!!!
* بچه های ما ، دنيای شان با دنيای ما از زمين تا آسمان فرق دارد .توی دنيای شان کينه و حسادت و دروغ و دورويی و حقه بازی و پشت هم اندازی نيست .
دنيای شان مثل خودشان صاف و پاک و بی غبار است .
راستش را بخواهيد من گاهی آرزو می کنم کاشکی ما آدم ها ، هيچوقت بزرگ نمی شديم و همانطور بچه ميمانديم .در آن صورت نمی دانيد ما چه دنيای قشنگی ميداشتيم .
پسر من - الوين -حالا پانزده سالش است . فارسی را شکسته بسته حرف می زند .يک عالمه رفيق داردکه از کودکی با هم بزرگ شده و به مدرسه رفته اند .
گاهی اوقات ، شش هفت تا از رفيقانش با هم به خانه ی ما می آيند و شب تا صبح ميگويند و می خندند .من از خنده هاي شان کيف ميکنم.لاکردارها چه دنيايی دارند !
توی خانه ی ما ، هر وقت مثلا تلويزيون مان اشکالی دارد ،هر وقت کامپيوترمان ادا اصول در می آورد ، هر وقت هر اشکال فنی در هر جايی پيدا ميشود ، ما بايد برويم سراغ الوين تا بيايد و در يک چشم بهم زدن مشکل مان را حل بکند .
گاهی اوقات ، کامپيوترم ادا در ميآورد .من نيم ساعت با آن ور ميروم اما نمی توانم اشکالش را پيدا کنم .الوين از راه ميرسد و دو سه تا دکمه را فشار می دهد و کامپيوتر براه می افتد .
ميگویم : بابا جان ، نمی شود به من هم ياد بدهی ؟؟
ميگويد : نه بابا ! تو نمی توانی ياد بگيری !!!هر وقت مشکلی داشتی خبرم کن !!
چند روز پيش ، توی مغازه ام ، خانمی آمده بود خريد بکند .يک دخترک مو طلايی شش هفت ساله هم همراهش بود .
دخترک رفت يک بستنی و يک شکلات برداشت .
مادرش گفت : تو نمی توانی هم بستنی داشته باشی هم شکلات
دخترک با قاطعيت گفت : من هم بستنی مي خواهم و هم شکلات !
مادرش گفت : تو نمی توانی شکلات بخوری
و دخترک با لحن شيرين کودکانه اش گفت : مامان ! من شش سالمه ! من هر چه دلم بخواهد می توانم بخورم . فقط آبجو نمی توانم بخورم !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:14 PM | نظرات (240)
*مش غضنفر ......و مش قاسم ..
طفلکی مش غضنفر، داشت از اينور خيابان به آنور خيابان ميرفت که یکي از اين پيکان های ابوطياره ی عهد دقيانوس ، تنوره کشان از راه رسيد و چنان به مش غضنفر بیچاره کوبيد که طفلکي بدون آنکه يک آخ بگويد به بارگاه حق تعالي کوچيد !
چند روز بعد ، فک و فاميلش جمع شدند و در مسجد محله شان براي مرحوم مغفور مش غضنفر ، یک مجلس ترحيم بر گزار کردند .
در اين مجلس ، احد آقا - پسر بزرگ مش غضنفر --مسئول پذيرايي از خلايق بود . سيني چايي را به دست گرفته بود و از اين سر مجلس به آن سر مجلس ميرفت وبه دوست و آشنا و غريبه و فاميل و بيگانه ، چای و خرما تعارف ميکرد .
مش قاسم ، دوست گرمابه و گلستان مش غضنفر هم توی مجلس حاضر بود و گوشه ای نشسته بود و برای دوست از دست رفته اش اشک فشانی ميکرد .
احد آقا -- پسر بزرگ مش غضنفر -- سينی بزرگ خرما را آورد جلوی مش قاسم و با لحنی که غم و غصه از آن ميباريد گفت :
- بفرما مش قاسم . بفرما !
مش قاسم بجای اينکه يکدانه خرما بردارد ، يک مشت خرما برداشت و ريخت توی نعلبکی اش و گذاشت جلوی زانوی خودش .
احد آقا -- پسر بزرگ مش غضنفر -- در آمد که :
--اوهوی عمو !! چه خبرته ؟؟ مش غضنفر مرده ، اتوبوس مان که چپه نشده !!!؟؟؟
*********
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:22 PM | نظرات (175)
* شاهنشاه بسم الله خان !!
** خدا بسر شاهد است من تا همین دیروز پریروز خیال میکردم که شکر خدا ؛ دوره ي خان خانی گذشته است و دیگر آدمیزادی بنام شاهنشاه و خان و قبله ی عالم و امام و فقیه و امثالهم وجود خارجی ندارند و تا چند وقت دیگر فقط چنین واژه هایی را تنها می توان در کتاب های لغت پیدا کرد . اما آنطور که دوست خوبم آقا مرتضی برایم تعریف کرده است ؛ همین جا بغل گوش مان ؛ در سانفرانسیسکو ؛ هم شاه داریم ؛ هم خان داریم و هم ولی فقیه !!!
آقا مرتضی میگفت : یک روز داشتم توی خیابان polk قدم میزدم . ناگهان چشمم به مغازه ی عجیب و غریبي افتاد که حال و هوا و عطر و بوی کلکته و کراچی و اسلام آباد و بنگال و بنگلادش را با خود داشت !!. کنجکاو شدم و وارد مغازه شدم و دیدم درست مثل مغازه های هند و پاکستان؛ پر از انواع و اقسام بنجل هایی است که در هیچ کجای دنیا پیدا نمی شوند و هیچکس هم نمیداند که این آت و آشغال ها به چه مصرفی میرسند .
توی مغازه ؛ جوانکی بود از اهالی پاکستان . و پس از گپ و گفت مختصری که با او داشتم پرسیدم اسم تو چیست ؟
جوانک در جوابم گفت : شاهنشاه بسم الله خان !!!
بقول معروف : نشان از سه سو دارد این نیک پی !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:02 PM | نظرات (265)
حیف نان گندم ......
روستا زاده ای را به مدرسه گذاشتند .چند سالی گذشت . وقتی به روستایش باز گشت ،اهالی روستا او را مردی عامی یافتند .
پدر پرسید : در این مدت دراز ،عمر به چه گذاشتی ؟؟
گفت : یک روز من بیمار میشدم یک روز استادم ! ،یک روز من به گرمابه میرفتم یک روز استادم !.یک روز من جامه می شستم یک روز استادم .و روز هفتم آدینه بود !!!
حالا حکایت ماست در این ینگه دنیا :
** توی همین امریکا ،هستند هموطنانی که بیست سال است نان گندم و برنج امریکایی میل میفرمایند ، اما هنوز که هنوز است به قدرتی خدا ، دو کلام انگلیسی یاد نگرفته اند تا اگر فردا پس فردا ، خدای نکرده ، کپه ی مرگ شان را گذاشتند ، دستکم بتوانند جواب نکیر و منکر را بدهند !!
***هستند آدمیانی که خیال میکنند لس آنجلس پایتخت کالیفرنیاست !
*** هستند آدمیانی که هنوز نمی دانند جرج واشنگتن نخستین رییس جمهوری امریکاست !
***هستند آدمیانی که هنوز فرق بین washington .D.C و ایالت واشنگتن را نمی دانند !!
***هستند آدمیانی که اگر از ایشان بخواهید ده دلار برای ایجاد فلان کتابخانه کمک کنند ،فورا هزار و یک دلیل برای شما میآورند و آنقدر آبغوره میچلانند که از شکر خوردن خودتان پشیمان میشوید ، اما اگر بگویید میخواهید برای شام غریبان و اسیری زینب و ناکامی قاسم ، شله زرد و آش نذری درست کنید ،فورا دسته چک شان را از جیب شان در میآورند و چکی برای تان می نویسند که می توانید بمدت ده سال ،برای ده هزار نفر ، آش نذری و شله زرد فراهم کنید !!!
*** هنوز هستند آدمیانی که دعوای اصلی شان این است که رضا شاه را انگلیسی ها آورده بودند یا نه ؟؟!!
***هنوز هستند آدمیانی که از زمان تقی زاده و قوام السلطنه و دکتر مصدق و کودتای 28 مرداد و آیت الله کاشانی ،پای شان را به قرن بیست و یکم نگذاشته اند !!
*** هنوز هستند آدمیانی که از دولت امریکا ،حقوق باز نشستگی و مزایای بیمه های درمانی و آپارتمان مجانی میگیرند و دست هم به سیاه و سفید نمی زنند، اما چنان از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی !!تعریف و تمجید میفرمایند که انگار مرحوم استالین این نعمات اینجهانی را تقدیم شان کرده است !!!
***هنوز هستند آدمیانی که خیال میکنند اعلیحضرت همایون رضا شاه دوم ! بزودی بر تخت سلطنت جلوس خواهند فرمود و آنها دو باره وزیر و وکیل و دالاندار و قاپوچی باشی خواهند شد !!
*** هنوز هستند آدمیانی که پس از بیست و چند سال ، همچنان " تیمسار " و " دریا دار " و " جناب سرهنگ " و " والاحضرت " و "حضرت والا " هستند و انگار نه انگار که به قول معروف : گاو آمد و خورد دفتر پارین را ...
*** هنوز هستند آدمیانی که پول میدهند و " گه " میخورند و به صحرای جنون هم افتاده اند !
*** هنوز هستند آدمیانی که پی گور کنده میگردند تا بگیرند تویش بخوابند !
*** هنوز هستند آدمیانی که عینهو سگ کاهدانی را میمانند .فقط پارس میکنند اما یک قدم جلو نمیگذارند .
*** هنوز هستند آدمیانی که در این بیست و چند سال ، پای شان را به موزه ای ، کتابخانه ای ، موسسه ای ، انجمنی ، اپرایی ،جایی ، نگذاشته اند و هنوز هم در حال و هوای مراد برقی و صمد آقا و ننه ی صمد آقا زندگی میکنند !!
***هستند آدمیانی که خیال میکنند مثلا نوام چامسکی یک نوع صندلی لهستانی ، و جان اشتاین بک یک نوع پلوپز ژاپنی است !!!
*** هنوز هستند آدمیانی که هم آش معاویه را میخورند و هم نماز علی را میخوانند !!
*** هنوز هستند آدمیانی ........
خدایا ! باز هم بگویم ؟؟ از خودم خجالت میکشم والله !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:36 PM | نظرات (265)
زندگی زیباست ای زیبا صنم ........
آنچه اکنون می خوانید ، سخنان از دل بر آمده ای است از دوست خوب و دیزینم مزتضی خان نگاهی .و چون از دل بر آمده است لاجرم بر دل نشیند .
****
چه ناشاديم ما؟
خواندن يادداشت يک خواننده از کانادا مرا تکان داد. نوشته بود که پس شادی کجاست؟ چرا همه اش از سياست و قتل و شکنجه و غيره می نويسی؟
اين دوست درست می گويد. اما هنگامی که لبخند را بر لب ها جراحی می کنند چگونه می توان از شادی و شادزیستن نوشت؟ اما من اتفاقا سعی می کنم که از شادی و عشق و شراب و باده و می هم بنويسم که می نويسم.
در هر حال ما در يک حالت دوگانه گی به سر می بريم. نيمی از ما در وطن گمشده است و نيمه ی ديگرمان را به دوش می کشيم در شهر های غربت. آذر چه خوب نوشته بود که هر چه سعی می کنيم آن نيمه رافراموش کنيم نمی شود. نسل ما اين چنين است. نسل های دوم و سوم خود را آسيميله می کنند و راحت می شوند.فوقش می شوند آمريکايی یا اروپايی ايرانی تبار و ... خلاص!
اما نسل ما البته اگر هنوز يک ذره درد وطن داشته باشد، هنوز با حافظ و مولوی و خيام و شجريان و بنان عشق می کند. هنوز با يک پر خيارشور و يک پر گوجه فرنگی و يک پر ريحان و يک استکان عرق حال می کند. آن هم به سلامتی وطنی که فقط حک شده در قلب مان. و آنجا در وطن در ميدان ها عشق را به تازيانه می بندند و "دهانت را می بويند/ مبادا گفته باشی دوستت می دارم.
اما تا شقايق هست زندگی بايد کرد.
اين را سهراب گفت. نه؟
پس زنده باد زندگی! بگو! .اين را هم شهيار قنبری سروده و خواند
...
ديروز دوستی از ايام قديم را در همين حوالی اينترنت پيدا کردم. بزرگ خضرايی را می گويم. بزرگ نقاش است و حالا در هلند در همسايگی رامبراند و ون گوک زندگی می کند. پس زندگی زيباست! زندگی يافتن دوستی است از ايام قديم!
من پس از اين به خاطر رضا هم که شده اندکی نيز از شادی و طرب خواهم نوشت. "اندکی شادی که گاه نوروز است!" (بيهقی!)
يک شيشه شاردونه ی اعلای نپا ولی هم از ولايت کارنروس در یخچال دارم.
به شادی شهری که هوايش معرکه است. شهری که سراسر مه آلود است. خنکای صبح سراب را دارد در ارديبهشت ماه جلالی! به شادی شهری که نامش سانفرانسيسکو است! شهر شادی است، شهر گی ها و چپ ها و طرفداران محيط زيست و بيت نيک ها و هيپی ها... شهری که شيخ و شاه ندارد ... اما ملکه دارد ... و شاهش پير مفلوکی است از اهالی پاکستان در خيابان...
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:04 PM | نظرات (314)
حرفهای صد تا یک قاز.........
میگویند: از زیادی نان پای سفره می شود فهمید که ناهار آبگوشت است .
حالا حکایت ماست.
ما میخواستیم به زبان طنز و کنایه و اشاره؛ مختصری سر به سر " اصحاب شمشیر " بگذاریم تا " اصحاب قلم " را اینقدر نچزانند. اما انگار این خودکار بیک مشکی نا قابل هم به ما ظلم می کند. لاجرم آنچه می خوانید آش شله قلمکاری است که به قول دوستم سیاوش خان توکیو نشین !! توی طبله ی هیچ عطاری نیست .
چه کنیم ؟ دنیای ما دنیایی است که به قول عطار :
هر که را در عقل نقصان اوفتاد
کار او فی الجمله آسان اوفتاد
******
گاهی اوقات ما هم از نکبت ایام تنگدل می شویم و دل مان می خواهد هر چه را که توی دلمان است- بدون هیچ آدابی و ترتیبی -روی صفحه ی کاغذ بریزیم و دق دلی مان را خالی کنیم. اما خانم جان مان می گوید :آدم عاقل حتی دیوار شکسته را برای روز مبادا نگه میدارد !!و بعد با توپ و تشر میفرماید :
مرد حسابی! مگر مرض داری ؟؟ آخر آدم عاقل مفت و مجانی برای خودش دشمن تراشی می کند ؟؟
اما گیله مردی که ما باشیم تنها هنر مان همین است و بس!یعنی نان خودمان را می خوریم و حلیم حاج عباس را بهم می زنیم !!
شاید هم همه اش تقصیر شیخ اجل سعدی است که با این فرمایشاتش فی الواقع سرود یاد مستانی مثل ما داده است که :
نیک باشی و بدت گوید خلق
به که بد باشی و نیکت دانند....
*****
دوستم مریض شد و کارش به بیمارستان کشید.
کفش و کلاه کردیم و دسته گلی خریدیم و رفتیم دیدنش .
دیدیم زار و نزارروی تخت افتاده است و مدام ناله می کند که :خدایا ! اگر بمیرم چه بر سر همسر و فرزندانم خواهد آمد !!؟؟
و من به یاد آن شعر سنایی غزنوی افتادم که :
گویی که بعد ما چه کنند و کجا روند ؟
فرزندکان و دختر کان یتیم ما
خود یاد ناوری که چه کردندو چون شدند
آن مادران و آن پدران قدیم ما .............
********
نزدیکی های خانه مان یک کازینوی جدید تمام عیار افتتاح شده است تا خلایق بروند پول های شان را ببازند و با دماغی سوخته و جانی خسته و روانی پریشان به خانه های شان بر گردند.
پریشب ما هم به مصداق " خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو "دست عیال را گرفتیم و رفتیم آنجا . دیدیم خلایق گوش تا گوش نشسته اند و صدای جرینگ جرینگ دلار تا آسمان هفتم هم میرود .
جای تان خالی رفتیم در یکی از رستوران هایش شامی خوردیم و کمی هم به نظاره ی خلایق قمار باز نشستیم و تا آمدیم به خودمان بجنبیم همینطور شوخی شوخی سیصد و خرده ای دلار باختیم و آمدیم خانه !!!
و من به یاد داستان " لیلاج "آن قمار باز معروف افتادم که :
با همه ی استادی و مهارتی که در قمار بازی داشت در اواخر عمر چنان خاکستر نشین شده بود که از شدت فقر و بیچارگی در گلخن حمامی زندگی میکرد.
میگویند : روزی جوانی برای آموختن فن قمار بازی نزد او رفت
لیلاج سه قاپ به بام حمام انداخت و گفت :
راست جیک . چپ بک . و میانین انبه است .
مرد به بام شد . چنان یافت .
لیلاج گفت : با همه ی مهارتی که دیدی . خورش مرا خون جگر است .و پوشش خاکستر . اینک اگر خواهی ترا بیاموزم !!
*********
آقا رضا دندانش درد گرفته بود . رفت بیمارستان و شصت دلار داد و دندانش را کشید .
گفتم : آقا رضا ! حیف دندانت نبود؟؟ چرا کشیدیش؟؟ میدادی پرش می کردند .
و آقا رضا در آمد که :
کی غم دندان خورد آنکس که نانی نیستش ؟؟!!
و من به یاد آن شعر دوست شاعرم - م . سپند - افتادم که بیست سال پیش وقتی که تازه به امریکا آمده بودم و به مصیبتی بنام دندان درد مبتلا شده بودم خطاب به خود من سروده بود :
ای همچو من ویلان و سر گردان حسن جان !
دندان چه خواهی چون نداری نان حسن جان؟؟!!!
*******
نوشته شده توسط گیله مرد در 12:02 AM | نظرات (204)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

