September 29, 2003




نوشته شده توسط گیله مرد در  6:19 PMنظرات (265)
September 27, 2003
امريکايی ها ..... و انگليسی


امريکايی ها ..... و انگليسی ها ....

دوستم از من می پرسد :

چه حکمتی در کار است که هر روز در عراق ، دو سه تا از سربازان امريکايی يا به تير غيب گرفتار می شوند و يا بر اثر انفجار بمب و نارنجک ميميرند ،اما کسی به سربازان انگليسی نمی گويد بالای چشم تان ابروست ؟؟؟ مگر سربازان انگليسی مثل سربازان امريکايی ، اشغالگر نيستند ؟؟مگر موش و گربه با هم دست بيکی نکرده اند تا بقال بيچاره را خانه خراب کنند ؟؟؟

من ، لحظه ای به فکر فرو می روم . بعدش ياد حرف های نصرت کريمی می افتم که چند وقت پيش در " شبح " خوانده بودم .
نصرت کريمی می گويد : فرق امريکايی ها و انگليسی ها در اين است که اگر امريکايی ها بخواهند به بوزينه ای خر دل بخورانند ، خر خره اش را می گيرند و به زور توی حلقومش خردل می ريزند . اما انگليسی ها خر دل را به ما تحت بوزينه ميمالند و بوزينه با کمال ميل و رغبت خر دل ها را می ليسد و تا ته مانده اش را نوش جان می کند !!!

از شما چه پنهان ، بعضی از اين سلاطين و مشايخ و اميران و فقيهانی !!که بر ممالک خاورميانه حکم ميرانند و مدام پنبه ی لحاف کهنه باد ميدهند و قلمبه گويی ميکنند و قرت و قراب راه می اندازند ، شباهت غريبی به آن بوزينه ی کذايی دارند که هم چوب را می خورند هم پياز را .....


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:10 PMنظرات (268)
سلاح فرهنگ ....نه فرهنگ سلاح


سلاح فرهنگ ....نه فرهنگ سلاح

" نامه به يک دوست "


*** شيوای عزيز :

چند گاهی است که مدام نوشته هايت را می خوانم و آن آتشفشان خشم و نفرتی را که از اعماق روح و جانت ، نسبت به ردا پوشان و دين سرشار از پلشتی شان می جوشد درک می کنم .
پيشاپيش بايد اين را بگويم که : من از بازماندگان نسلی هستم که با تقديس مبارزه ی مسلحانه و با شعار " تنها ره رهايی ، جنگ مسلحانه " ، اساسی ترين و اصلی ترين سلاح خود ، يعنی " سلاح فرهنگ " را وانهاد و بجای سلاح فرهنگ به " فرهنگ سلاح " روی آورد و حاصلش ؟؟؟ دايناسورهايی که امروز بر تو و بر ميهن من و تو حکم می رانند .

خشم و نفرت تو از آنچه که بر ميهن من و تو ميگذرد کاملا قابل درک است ، اما خشم تو از همه ی پديده ها و عناصر هستی - از آنجمله آدميان - برای من قابل درک نيست .

دوست خوب من :
ما از نظر فرهنگی دچار يک بيماری مزمن هزار ساله هستيم ، و صد ها سال است که جهل خانه زاد ، چنان در ژرفای جامعه مان و هستی مان رخنه کرده است که نه تنها همچون آواری سهمگين ، همه چيز را تار و مار کرده ،بلکه متاسفانه و با هزار درد و دريغ بايد بگويم که زخم و درد اين آسيب ما را از خواب کهن و سنگين مان نيز بيدار نکرده است .

جامعه ی ما ، سراسر عمر دراز فرهنگی اش را در " مسموميت دينی " سپری کرده و در اعتياد به آن زيسته است و متاسفانه تا کنون نتوانسته است از زهری که در آن توليد يا به آن تزريق شده است ،پاد زهر بسازد ، و بايد اعتراف کنم که با خشم و خروش و دشنام و نفرت و ناسزا ،نمی توان چنين پاد زهری را توليد کرد .

سترونی جامعه ی ما ، ناشی از نا جويندگی و نا خواهندگی خود ماست . ما هزار سال است که به " دين خويی " خو گرفته ايم و لاجرم هيچگاه به " خود نگری " و "خود کاوی " دست نيازيده ايم .

ما ايرانی ها ، متاسفانه ، دل فراخ و چشم جهان بين نداريم و به همين سبب است که جرات در افتادن با تاريخ و فرهنگ مان را - که قطعا دشوار ترين کار ممکن فرهنگی است - نداريم و نمی توانيم دريا دلانه ، به اعماق تاريکی ها و زوايای نهفته ی دين و فرهنگ مان بتازيم .

دوست خوب من :

بجای دشنام دادن به اين و آن ، و بجای تکاپو برای فراهم ساختن عرصه ای در جهت تبلور خشم و نفرت مان ، بايد به سهم خود ، بردبارانه بجوييم و بيابيم که چگونه می توان پرده از سيمای صد چهره ی دینخويی ما برداشت و سرشت واقعی اش را آشکار کرد .

و پرسش اصلی من اين است :
آيا انديشه ورزانی همچون ميرزا آقا خان کرمانی با " سه مکتوب "
- صادق هدايت با " البعثه الاسلاميه "
-علی دشتی با " بيست و سه سال "
-علی مير فطروس با " اسلام شناسی "
-شجاع الدين شفا با " تولدی ديگر "
و شاعرانی چون عبيد زاکانی و يغمای جندقی و جهانبخش قهرمان و ايرج ميرزا و فرخ خراسانی و ذبيح بهروز و .....بيش از هر انقلاب و شورش و توپ و تانک و مسلسل ، بر جهان بينی ما تاثير نگذاشته اند ؟؟

دوست خوب و درد مند من :

گاهی در همين صفحات، آدميانی می آيند و به من دشنام می دهند . باور کن من دلم برای شان می سوزد .
من نه آنها را مقصر می دانم و نه از ناسزا هایشان ميرنجم . دردم همه از اين است که چرا بايد فرهنگ مان به چنان پلشتی هايی آلوده باشد که چنين آدميانی را در بطن خود بپروراند ؟؟
می بخشی که پر گويی کرده ام . حالا برای اينکه خنده ای بر لبانت بنشانم می گویم :
بقول ما گيله مرد های سابق : تی بلا می سر
و به قول ما گيله مرد های کاليفرنيايی : take it easy young lady

نظرات خوانندگان


نوشته شده توسط گیله مرد در  12:09 AMنظرات (210)
September 21, 2003
صراحت خاموش رنج ........ **من


صراحت خاموش رنج ........


**من از مزارع سبز شمال مي آيم
من از تراكم بركت
من از نهايت نيرو
من از صراحت خاموش رنج مي آيم

به دست هايم بنگر !
به دست هايم :
كه جاي پاي مرارت
خطوط اصلي اين وسعت نجيبانه ست
به چشم هايم بنگر
به چشم هايم _ اين ابرهاي بي پايان _
كه آيه هاي تضرع
به سوره هاي بليغ كتاب صحراهاست

من از مزارع سبز شمال مي آيم
ز سر زمين برنج _ اين طلاي تلخ و سپيد _
كه دانه دانه ي آن
قطره قطره خون من است .......


نزديكي هاي خانه مان ؛ حوالي دانشگاه DAVIS . پهندشت گسترده ي بيكراني است كه در زمستان و بهار ؛ به تالابي همچون دريا تبديل ميشود كه ميزبان هزاران هزار مرغان دريايي است كه از افق هاي دور و از آنسوي اقيانوس ها به اينجا كوچيده اند . اما بهار كه به پايان ميرسد ؛ اين تالاب ؛ به جلگه اي خشك بدل ميشود كه گويي بركت و زايشي را نمي توان از او چشم داشت .
اما هنوز ته مانده هاي نسيم بهاري به هرم خورشيد تابستان تسليم نشده اند كه سر و كله ي چند تراكتور و بولدوزر و آلات و ادوات عجايب و غرايب كشاورزي در آن پيدا ميشود و دل اين جلگه ي تفته را مي شكافند تا برنج بكارند .
تراكتورها ؛ چند روزي ؛ مي خروشند و ميكاوند و شخم ميكنند و شيار ميزنند و دانه مي پاشند ؛ و آنگاه ؛ يكي دو روزي ؛ يك هواپيماي كوچك سمپاش ؛ بر دانه هاي كاشته شده سمپاشي ميكند و چشمه هاي جوشان آب ؛ از جاهاي نا پيدا ؛ از درون زمين ؛ سر بر ميآورند و اين زمين تشنه را سيراب مي كنند .

ماه مه كه از راه ميرسد ؛ دانه ها سبز شده اند و چشم اندازت تا بيكران هاي دور ؛ سبزه در سبزه است .
و غروبا هنگام ؛ چنان عطري در فضا مي پيچد كه من مست و مدهوش خود را در برنجزارهاي لاهيجان و چمخاله و رودسر و خمام و لولمان و لشت نشاو لنگرود و كلاچاي و سياهكل حس مي كنم .
در اوايل جولاي ؛ ديگر خوشه ها سر بر آورده اند و با نوازش باد ؛ چنان امواج سبزي ؛ از بيكران تا بيكران جاري است كه گويي اقيانوسي است از سبزه و سبزي و عطر ....

و همه ي اين بيكران تا بيكران را تنها چند تراكتور غول پيكر ؛ شخم و شيار و نشا و وجين كرده اند و وقتي كه فصل درو از راه ميرسد ؛ دوباره همان تراكتور هاي غول پيكرند كه همزمان ؛ هم درو ميكنند ؛ هم شلتوك ها را از ساقه جدا ميكنند ؛ هم ساقه ها را بسته بندي شده در حاشيه ي شيارها مي چينند ؛ هم برنج ها را گوني زده و آماده ي فروش به كاميون ها ميرسانند ؛ و هم آبراهها و آبگير ها و چشمه ها را مي پوشانند .

من ؛ هر روز ؛ وقتي كه از كنار اين برنجزاران پر بركت ميگذرم ؛ ياد برنجزاران ميهنم ؛ و ياد برنجكاران همولايتي ام مي افتم كه بيچاره ها بايد تا زانو در گل و لاي ؛ نشا و وجين كنند ؛ و براي يك قطره آب ؛ فرق سر همسايه شان را با بيل بشكافند و خون خود را به زالوها هديه دهند و شب ها از درد پا و زانو و كمر و روماتيسم ؛ نتوانند لحظه اي بياسايند .

آيا نمي شود بجاي ساختن توپ و تفنگ و موشك و خمپاره و آلات و ادوات آدمكشي ؛ كمي مغز مان را بكار بيندازيم و همين تكنولوژي امريكا را در برنجزارهاي ايران بكار بگيريم تا ديگر هر دانه برنج به بهاي قطره خوني فراهم نشود ؟؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  4:52 PMنظرات (214)
September 18, 2003
کيست آنکس که در اين


کيست آنکس که در اين دايره سرگردان نيست ...؟؟


جای تان خالی ، رفته بوديم مهمانی . بساط مهمانی در باغ درندشتی بود با درختانی سر به آسمان ساييده و استخری با آب زلال .
من و عيال ، پای درختی ، پشت ميزی نشستيم و نم نمک شرابی خورديم و به تماشای آدميان پرداختيم . آدميانی که هيچکدام شان را نمی شناختيم .

چند لحظه ای گذشت . آقا و خانمی امريکايی به ما نزديک شدند و سری تکان دادند و پرسيدند :
-- اجازه ميدهيد کنارتان بنشينيم ؟؟
گفتيم : بفرماييد !
آمدند و نشستند و دستی دادند و خودشان را معرفی کردند :
--من آقای رابرت فلانی . اين هم همسرم خانم ماری فلانی ...
ما هم خودمان را معرفی کرديم : - حسن بن نوروزعلی ...و عيال مربوطه !! و شروع کرديم به گپ زدن و اختلاط کردن .
هنوز سه چهار دقيقه ای از اختلاط مان نگذشته بود که خانم و آقای ديگری از راه رسيدند و پرسيدند :
-- ميشود ما هم افتخار اين را داشته باشيم که در کنار شما بنشينيم ؟؟
ما همگی به صدای بلند گفتيم : بفرماييد !! چه بهتر از اين ؟
آقا و خانم آمدند نشستند و خودشان را معرفی کردند و دستی به ما دادند و جمع مان به شش نفر رسيد و شروع کرديم به حرف زدن .
يکی از خانم ها پرسيد : شما خارجی هستيد ؟
گفتيم : بله !
پرسيدند : عرب هستيد ؟
گفتيم : خير !
پرسيدند : خاورميانه ای هستيد ؟؟
گفتيم : ايرانی
پرسيدند : مسلمان هستيد ؟؟
گفتيم : نه ! و من اين " نه " را با چنان شدت و غلظتی گفتم که بيچاره زنک کمی جا خورد .
من از ترس اينکه نکند طفلک ناراحت بشود ،به توضيح بر آمدم که :
-البته ما در خانواده ای بظاهر مسلمان به دنيا آمده ايم .اما از زمانی که نوادگان امام زمان ! در مملکت ما ن صاحب قدرت و مسند و رياست و کياست و پول و زور و چماق و زندان شده اند و هر پشکل جمع کنی وزير و وکيل و فقيه و امام و جانشين خدا شده است ، ما از مسلمانی استعفا داده ايم !!
پرسيد : حالا چه مذهبی داريد ؟ مسيحی شده ايد ؟؟
و من آن گفته ی نغز ابوالعلا معری ، شاعر نابينای عرب را مو به مو برايش ترجمه کردم که :

مردم دنيا دو گروه اند . آنها که دين دارند و عقل ندارند . و آنها که عقل دارند و دين ندارند !
و اضافه کردم : البته ما از گروه دوم هستيم !

آقای رابرت که تا اين لحظه در سکوت به گفتگوی ما گوش ميداد ، ليوان شرابش را به سلامتی همه ی ما نوشيد و خطابه ی مفصلی در باره ی مسيح مقدس ايراد کرد و با اطمينان کامل گفت اگر به دين مقدس مسيحيت مشرف بشويم ، همه ی گناهان ما آمرزيده خواهد شد و يکراست به بهشت برين پرواز خواهيم کرد و به دوزخ راهی نخواهيم داشت !!

وقتيکه خطابه ی آقای رابرت به پايان رسيد ، من که کله ام از آن شراب قرمز ناب گرم شده بود جامم را به سلامتی آقای رابرت و ديگران نوشيدم و گفتم :
- ميدانيد يکی از مردان بزرگ ميهن من ، چه تعريف و تعبيری از اديان دارد ؟؟
همگی گفتند : نه ! نمی دانيم !
و من با صلابت و آرامش کامل ، آن گفته ی ابوسعيد گناوه ای از رهبران جنبش قرامطه ايران را برای شان ترجمه کردم که :

" سه کس مردمان را تباه کردند . شبانی و طبيبی و شتر بانی . و اين شتربان از همه مشعبد تر و محتال تر بود "
وقتيکه حرفهايم به پايان رسيد ، آقای رابرت نشانی خانه ام را از من گرفت تا چند حلقه ويديو و فيلم سينمايی در باره زندگی و مرگ مسيح مقدس برايم بفرستد . آنوقت دست کرد توی جيبش و کارتی را بيرون آورد و به دست من داد . روی کارت نوشته بود : دکتر رابرت فلانی کشيش کليسای فلان ....

با خودم گفتم : از مسلمانی مان که خيری نديده ايم ! لابد اين آقای " پدر رابرت " خيال ميکند با مسيحی کردن مان ، کوره راه ما به بهشت را آسفالته خواهد کرد !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:21 PMنظرات (251)
September 17, 2003
........ و عشق چيست ؟؟


........ و عشق چيست ؟؟

دوست عزيزی از من پرسيده است که : عشق چيست ؟؟

و تعريف من از عشق ، همان تعريفی است که حسين منصور حلاج ، آن غرقه ی دريای مواج ، آن مست و ّبيقرار و شوريده روزگار ،و آن عاشق صادق پاکباز ، در پای دار ، بهنگام مرگ بر زبان رانده است :
عطار نيشابوری در تذکره الاوليا می نويسد :

" ... پس ديگر بار حسين را ببردند تا بکشند . صد هزار آدمی گرد آمدند . و او چشم گرد همه بر می گردانيد و می گفت : حق ، حق ، حق ، انا الحق
نقل است که درويشی در آن ميان از او پرسيد که : " عشق چيست ؟"
گفت : " امروز بينی و فردا و پس فردا "
آن روزش بکشتند و ديگر روز بسوختند ، و سوم روزش به باد بر دادند ، يعنی عشق اين است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:32 PMنظرات (347)
September 16, 2003
سخنان حکيمانه آقای بيل گيت


سخنان حکيمانه آقای بيل گيت

آقای بيل گيت ، ميلياردر امريکايی ، اخيرا سخنان حکيمانه ای بر زبان رانده است که ممکن است اهل خرد را بکار آيد . آقای بيل گيت ميفرما يد :


> Bill Gates' Speech to Mt. Whitney High School in Visalia, California Rule 1: Life is not fair - get used to it Rule 2: The world won't care about your self-esteem. The world will expect you to accomplish something BEFORE you feel good about yourself. Rule 3: You will NOT make $40,000 a year right out of high school. You won't be a vice-president with a car phone until you earn both. Rule 4: If you think your teacher is tough, wait till you get a boss. Rule 5: Flipping burgers is not beneath your dignity. Your grandparents had a different word for burger flipping -- they called it opportunity. Rule 6: If you mess up, it's not your parents' fault, so don't whine about your mistakes, learn from them. Rule 7: Before you were born, your parents weren't as boring as they are now. They got that way from paying your bills, cleaning your clothes and listening to you talk about how cool you are. So before you save the rain forest from the parasites of your parents' gen! eration, try delousing the closet in your own room. Rule 8: Your school may have done away with winners and losers, but life has not. In some schools, they have abolished failing grades and they'll give you as many times as you want to get the right answer. This doesn't bear the slightest resemblance to ANYTHING in real life. Rule 9: Life is not divided into semesters. You don't get summers off and very few employers are interested in helping you find yourself. Do that on your own time. Rule 10: Television is NOT real life. In real life people actually have to leave the coffee shop and go to jobs. Rule 11: Be nice to nerds. Chances are you'll end up working


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:37 PMنظرات (274)
September 11, 2003
نامه های عاشقانه برای يک


نامه های عاشقانه برای يک قاتل ......!!

آقای اسکات پيترسن ، متهم است که در کريسمس گذشته ، همسر حامله اش را کشته و جسدش را به دريا انداخته است !
حالا آقای پيترسن در زندان است و قرار است محاکمه بشود . اما مسولان زندان ايالتی شمال کاليفرنيا ميگويند روزانه صد ها نامه ی عاشقانه بدست آقای پيترسن ميرسد که اغلب آنها توسط زن ها و دختران جوان نوشته شده است . !!!
راستش من هر چه فکر مي کردم رابطه ی بين اين نامه های عاشقانه و آن آقای زن کش را نمی توانستم بفهمم . اما يک دکتر روانشناس امروز در يک برنامه ی راديويی توضيح ميداد که اينگونه نامه ها معمولا توسط زنانی نوشته ميشود که شديدا تحت کنترل پدر يا همسر خود بوده اند و اينک در جستجوی مردی هستند که بتوانند او را کاملا در کنترل خود داشته باشند .
من معتقد م که انسان موجود شگفت انگيزی است ، اما شگفت انگيز تر از همه آدميان ، موجودی است بنام زن !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:34 PMنظرات (300)
September 10, 2003
موهبتی بنام عقل ....... بر


موهبتی بنام عقل .......


بر اساس گزارش بانک جهانی ، در آمد سرانه ی مردم لوکزامبورک در سال گذشته معادل چهل و يک هزار و هفتصد و هفتاد و هفت دلار (41.777) بوده است .
به زبان ساده تر اينکه : هر يک از شهروندان لوکزامبورک ، از کودک شير خواره گرفته تا پيران صد ساله ، در سال ، دستکم ، در آمدی حدود چهل و دو هزار دلار دارند .
ايالات متحده ی امريکا با در آمد سرانه ای معادل 38 هزار و چهارصد و هفتاد دلار ، در مقام هفتم و انگلستان با رقم 24 هزار و دويست و سی دلار در مقام شانزدهم قرار دارند .
پايين ترين در آمد سرانه متعلق به کشور اتيوپی است که يکصد دلار در سال رقم زده شده است !

حالا سئوالی که می توان مطرح کرد اين است که :
* آيا کشور لوکزامبورک ، مثل ايران خودمان ، بر روی اقيانوسی از نفت و گاز خوابيده است ؟؟
* آيا صنايع لوکزامبورک ، مثل صنايع امريکا و ژاپن ، بازارهای دنيا را فتح کرده است ؟؟
*آيا وسعت لوکزامبورک بيشتر از ايران خودمان است ؟؟
* آيا جمعيت لوکزامبورک از جمعيت کشور ما بيشتر است ؟؟
*آيآ لوکزامبورک هم مثل ايران خودمان دارای معادن طلا و مس و نقره و هزاران نعمت زير زمينی ديگر است ؟؟

مسلما پاسخ به بسياری از اين پرسش ها منفی است. اما چرا لوکزامبورک به چنين جايگاهی از رفاه اقتصادی ميرسد و ايران ما روز به روز بسوی غرقاب فقر و قهقرا پيش ميتازد ؟؟
علت چيست ؟؟
علت ، آيا غير از اين است که آنها عقل شان را بکار انداخته اند و ما صد سال است که کاری جز شعار دادن و گلو پاره کردن و " اين مباد آن باد " گفتن نداريم ؟؟
راستی ، آيا ميدانيد ميانگين عمر آدمی در زيمبابوه چقدر است ؟؟
34 سال !!
و در ژاپن ؟؟ 81 سال
حالا ما هی بنشينيم و به اين و آن ناسزا و دشنام بدهيم .. و هيچ عجبی نيست که ما درست در همانجايی هستيم که در عصر هارون الرشيد و خواجه نظام الملک طوسی بوده ايم !! آيا غير از اين است ؟؟ شما آيا نظر ديگری داريد ؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:44 PMنظرات (271)
September 8, 2003
بچه سوسکه ..... ديروز در


بچه سوسکه .....


ديروز در نماز دشمن شکن جمعه در تهران ،آقای امامی کاشانی ادعا کرد که باقر حکيم را امريکايی ها کشته اند !
ايشان فرمودند : آنها نمی خواستند حکومتی مثل ايران ، با قانون اساسی به آن زيبايی ، و رهبر فقيهی به آن استواری و جلال و جمال ، در عراق حاکم شود ........!!!

*** ميگويند : بچه سوسکه از ديوار خلا بالا ميرفت ، مادرش ميگفت : قربان دست و پای بلورينت ...... حالا حکايت آقای امامی کاشانی است .
واقعا که جای اصغر قاتل خالی است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:04 PMنظرات (447)
September 7, 2003
آقای بوش رفوزه می شود


آقای بوش رفوزه می شود .....


آقای بوش ، ولی فقيه کره زمين !امروز در يک سخنرانی که مستقيما از شبکه های راديو تلويزيونی امريکا پخش شد ، اعلام کرد که مبلغ87 ميليارد دلار خرج امو ر نظامی و بازسازی عراق خواهد کرد .
بد نيست بدانيد از روزی که آقای بوش بر کرسی رياست جمهوری امريکا تکيه زده تا امروز 5/2 ميليون نفر از مردم امريکا شغل خود را از دست داده اند و مجموع بيکاران امريکايی به 9 ميليون نفر رسيده است .
برای اينکه بدانيد آقای بوش - ولی فقيه کره زمين - تا کنون چه دسته گل هايی به آب داده است ، بد نيست نظری کوتاه و گذرا به کارنامه ی درخشان ايشان بيندازيم تا بفهميم که چه آينده ی روشنی ! در انتظار ما و جهانيان است .

** آقای بوش ، چند سال پيش ، يک کمپانی نفتی امريکايی را خريداری کرد اما چون نتوانست در تکزاس نفتی فراهم کند ،اين کمپانی را به ورشکستگی کشاند .
**آقای بوش ، پس از شکست مفتضحانه در مبارزات انتخاباتی برای کنگره امريکا ، وارد عرصه ی هنر شد و يک فيلم سينمايی به سبک و سياق فيلم های آبگوشتی امريکايی ساخت و چون با شکست و افتضاح مواجه شد ، دوباره پا به عرصه ی سياست نهاد .
*** آقای بوش ، چندی بعد ، با کمک پدرش ، به سمت فرماندار کل ايالت تکزاس انتخاب شد و در مدتی کمتر از دو سال اين ايالت را به ورشکستگی کامل کشاند .
*** آقای بوش ، با تغيير دادن مقررات مربوط به حفظ محيط زيست بنفع کمپانی های نفتی ،ايالت تکزاس را به آلوده ترين ايالت امريکا تبديل کرد .
***در انتخابات رياست جمهوری امريکا ، آقای بوش با وجودی که پانصد هزار رای کمتر از رقيب خود آقای ال گور داشت ، معذالک با ياری دست راستی های دادگاه فدرال ، به رياست جمهوری امريکا بر گزيده شد و جهان را در حيرت و نا باوری فرو برد .
**آقای بوش ، نخستين رييس جمهور امريکاست که با داشتن "پيشينه سو ء "وارد کاخ سفيد شده است .
** در زمان آقای بوش قيمت بنزين به بالا ترين رقم در تاريخ امريکا رسيد .
** در زمان آقای بوش ، امريکا با تاريخی ترين بحران انرژ ی رو برو شد .
**اعضای کابينه آقای بوش به مصداق " هر که را زر در ترازوست ، زور در بازوست " از ميان ميليونر ترين افراد امريکايی بر گزيده شده اند که فقير ترين شان -خانم کوندوليزا رايس - مشاور امنيتی آقای بوش ، صاحب يک نفتکش غول پيکر است .
** آقای بوش تنها رييس جموری در تاريخ امريکاست که آزادی و حقوق فردی امريکاييان را بی محابا پايمال کرده است
** .....

با نگاهی گذرا به چنين کارنامه درخشانی ، آقای بوش متاسفانه در همه ی عرصه های سياسی و اقتصادی و اجتماعی و هنری رفوزه شده است ، و اگر چه از قديم گفته اند :

نکشد بازوی حلاج کمان رستم
نبرد پنجه روباه ، سر پنجه شير

اما همه ی اينها دليل نمی شود که ايشان در انتخابات آينده مجددا به رياست جمهوری امريکا انتخاب نشود ! ميدانيد چرا ؟؟
دنيا را احمق ها اداره می کنند .


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:55 PMنظرات (287)
September 6, 2003
گل آقا .... و آزادی


گل آقا .... و آزادی قطره چکانی .....


همولايتی ما گل آقا ، سوار هواپيما بود و از آلمان ميرفت پاريس . کنار دستش يک امريکايی و يک انگليسی نشسته بودند و سه تايی نم نمک برای خودشان آبجو می خوردند .
يکی دو دقيقه ای که گذشت ، هواپيما ، در ارتفاع سی - چهل هزار پايی ، عيب و علتی پيدا کرد و شروع کرد به معلق زدن و شيرجه رفتن بسوی زمين .
گل آقا ، که طفلکی بند دلش از ترس پاره شده بود ، شروع کرد به ناله و ندبه که : يا حضرت عباس بدادم برس ! يا امام زمان دستم به دامنت !خدايا گه خوردم ! خدايا غلط کردم !آخدا ، اگر زنده ماندم قول ميدهم ديگر لب به اين زهر ماری ها نزنم !خدايا دستم به دامنت !نگذار ما بيخود و بيجهت لت و پار بشويم !!
آن آقای امريکايی و آقای انگليسی هم شروع کردند به دعا کردن که : يا مريم مقدس بدادمان برس ! يا فرزند خدا دست مان را بگير ! يا مسيح نجات بخش ، نجات مان بده !!!

در همين موقع سر و کله ی يک فرشته ی نجات ، سوار بر يک قالیچه ی پرنده پيدا شد و گفت :
_ اگر به پرسش های من پاسخ درست بدهيد من نجات تان خواهم داد .
اين بيچاره ها به مصداق " الغريق متشبث علی کل حشيش " ، دست به دامان فرشته ی نجات شدند که : جان مادرت هر چه دلت ميخواهد بپرس ! لفتش هم نده که اگر بيشتر معطل بکنی تا يکی دو دقيقه ی ديگر تکه بزرگه مان گوش مان خواهد بود .
فرشته ی نجات از آقای امريکايی پرسيد : بگو ببينم رييس جمهوری امريکا کيست ؟؟
آقای امريکايی گفت : جرج بوش
فرشته گفت : بپر بالا ، سوار شو !
از آقای انگليسی پرسيد : بگو ببينم پايتخت انگلستان کجاست ؟؟
آقای انگليسی گفت : لندن
فرشته ی نجات گفت : زود بپر بالا سوار شو !!
نوبت به گل آقا رسيد . فرشته ی نجات پرسيد : بگو ببينم در سال 1925 رييس جمهوری گواتمالا چه کسی بوده است ؟؟!!
گل آقا که از همچی سئوالی کفرش بالا آمده بود با عصبانيت گفت :
-- آئوو و ...يکدفعه بگو جا نداريم ديگر !!!

راستش ، اين ماجرا مرا بياد بيکار الدوله های حاکم خندق !و آقايان اصلاح طلبان درون حاکميت می اندازد که عينهو باروت نم کشيده ، به پفی در گرفتند و به تفی خاموش شدند و آنقدر " اما " و " اگر " در برابر خواسته های آزاديخواهانه ی ملت گذاشتند و آنقدر برای آزادی قطره چکانی سينه زدند که همه ی فرصت های طلايی برای دستيابی به آزادی و مردم سالاری از بين رفت و حالا کار به جايی رسيده است که همه ی تاپاله بند های پهن پا زن ، و همه ی آژان دلهره های پشمالو ! چنان عر و تيز و شارت و شورت می کنند که انگار ملت ما از اينکه دزد را شب پای بازار کرده و دنبه را بدست گربه داده و شغال را کدخدای مرغدانی کرده است ، چيزی هم به آنها بدهکار است . بقول قديمی ها :
باغ به اين بزرگی ، غوره نصيب ما شد
شهر به اين قشنگی ، کوره نصيب ما شد .....


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:38 PMنظرات (373)
September 4, 2003
کشيشی که اعدام شد ....


کشيشی که اعدام شد ....

يک کشيش امريکايی بنام PAUL HILLکه به اتهام قتل يک پزشک و محافظ او ، در دادگاه فدرال محکوم به مرگ شده بود ،در زندان ايالتی فلوريدا اعدام شد .
اين آقای کشيش در سال 1994يک پزشک امريکايی را به اين بهانه که در کلينيک خود عمل سقط جنين انجام ميداده است به گلوله بست و با شليک چندين گلوله او و محافظش را از پای در آورد .
آقای PAUL HILL - مرد خدا ؟؟- قبل از اعدام ، نه تنها از جنايت خود ابراز ندامت نکرد بلکه از همه ی مردان خدا ! و طرفداران و هواخواهان خود خواست که اسلحه بدست بگيرند و همه ی پزشکانی را که دست به عمل جراحی سقط جنين ميزنند به رگبار ببندند !!
بهنگام اعدام اين کشيش امريکايی ،سه گروه متفاوت ، با سه عقيده ی متفاوت ، در برابر زندان ايالتی فلوريدا جمع شدند و به تظاهرات پرداختند .
از اين سه گروه ، عده ای از مخالفان سر سخت سقط جنين و طرفداران و پيروان آقای HILL بودند که به سبک و سياق همه ی دين باوران جهان ، به گريه و ندبه و زاری و ننه من غريبم بازی و دعا و غش و ضعف دست زدند .
گروه دوم از طرفداران و مدافعان سقط جنين، و موافقان اعدام آقای کشيش بودند که طبق روال معمول ، با آرامش کامل شعار ميدادند و راهپيمايی ميکردند .
و گروه سوم کسانی بودند که اصولا با مجازات اعدام مخالف اند و خواهان لغو مجازات اعدام در امريکا هستند .
در هر حال ، آقای کشيش آدمکش ، با تزريق یک آمپول مخصوص ريق رحمت را سر کشيد و به نا کجا آباد کوچيد، اما دست راستی های وابسته به کليسای کاتوليک تهديد کرده اند که بزودی دست به يک سلسله عمليات کشتار عليه پزشکانی خواهند زد که به عمل سقط جنين دست ميزنند و دست به نقد چند نامه ی تهديد آميز و چند گلوله برای فرماندار کل ايالت فلوريدا و برخی از مقامات محلی فرستاده اند و مرحوم مغفور کَشيش آدمکش را علی الحساب در زمره ی شهدا محسوب فرموده اند !!بنا بر اين هيچ بعيد نيست که فردا پس فردا ، يک مشت از اين يابوهای مغز شويی شده ، توی خيابانها راه بيفتند و به سبک و سياق برادران مکتبی خودمان ، نعره بر کشند که :
- برادر عزيزم ، راهت ادامه دارد !!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:29 PMنظرات (275)
September 2, 2003
حکومت شاهنشاهی ... و حکومت


حکومت شاهنشاهی ... و حکومت شاهنشيخی ...!!


يادش بخير ! ما آن قديم نديم ها ، يک آقای آريامهری داشتيم که هم لولهنگش خيلی آب بر ميداشت و هم کباده ی ملک الملوکی دنيا را می کشيد .
اين آقای آريامهر ، يک ارتش چهار صد - پانصد هزار نفری داشت که به آن می گفتند ارتش شاهنشاهی !
يک دستگاه عريض و طويل شکنجه و آدمکشی داشت که به آن می گفتند ساواک !
يک وزارتخانه ی شداد و غلاظ برای سانسور و دهان دوزی داشت که به آن می گفتند وزارت اطلاعات !
يک وزارتخانه ی پر طمطراق ديگر برای خفقان و انديشه سوزی داشت که به آن می گفتند فرهنگ و هنر !!
يک حزب فرمايشی داشت که به آن می گفتند حزب رستاخيز ( يا به قول بر و بچه ها حزب رخت آويز )
يک مجلس بنشين و بر پای به به گوی مسخره ی تمام عيار داشت که به آن می گفتند مجلس شورای ملی !!!
يک مجلس ديگر پر از زندگان مرده و مردگان زنده و پير و پاتال های عهد دقيانوس داشت که به آن می گفتند مجلس سنا ( يا بقول ما مجلس ثنا و سپاس )
يک عده مفتخور بيکاره ی تافته ی جدا بافته ی بر ما مگوزيد داشت که به آنها ميگفتند والا حضرت و والا گهر !!
اما اين آقای آريامهر عينهو هندوانه ی ابوجهل بود ! هر چه بيشتر آبش ميدادند کوچک تر ميشد !
و از آنجا که در دنيا هميشه به يک پاشنه نميگردد ، تقی به توقی خورد و طوفانی در گرفت وآن آقای گريز پا همه چيز را وانهاد و جانش را بدر برد و بعدش بقول معروف : کله پز بر خاست ، جايش سگ نشست !!!

حالا بيست و چند سالی از آن قضايايی که ملت شريف و عزيز ايران گز نکرده پاره کرده بود ميگذرد و آن آريامهری که به کوروش ميگفت آسوده بخواب زيرا که ما بيداريم ،چنان آسوده زير خاک خوابيده است که بقول پير طوس : تو گويی که هرگز ز مادر نزاد .....
در عوض ،حالا توی مملکت مان ، بجای يک شاهنشاه ، دويست سيصد تا شاهنشيخ داريم !! از شاهنشيخ آذربايجان - ملا حسنی - بگير تا شاهنشيخ خراسان - ملا طبسی -
از شاهنشيخ هايی چون ملا رفسنجانی و ملا خاتمی و ملا خامنه ای بگير تا ملاهای رنگ وارنگ و ريز و درشت ديگر .....
بجای آن ارتش شاهنشاهی ، حالا سه چهار تا ارتش داريم که نه سرشان معلوم است نه ته شان !
بجای مجلس سنا و شورای ملی ، هفت هشت تا مجلس عجايب و غرايب داريم که هيچکدام شان هم خط همديگر را نمی خوانند و پايين پايين ها نمی نشينند و بالا بالا ها هم که جا نيست !!
بجای والا حضرت ها و والا گهر ها ، نو کيسه گانی داريم که به آنها می گويند آقا زاده !!
بجای ساواک عليه الرحمه !!انواع و اقسام سازمانها و بنياد های آدمکشی و آدم ربايی و آدمخواری را داريم و چون سور ناچی کم بود چند تايی ابو حمار و ابو ضلال و ابو قتال هم از غوغه آورده اند !!!

نميدانم داستان زرد آلو انک را شنيده ايد یا نه ؟؟
يک آقايی ، بهوای خوردن ميوه ، از ديوار باغی بالا ميرود و خودش را به بالای درخت ميرساند ، اما چيزی جز زرد آلو انک گيرش نميآيد. در همين موقع باغبان از راه ميرسد و شروع ميکند به فحش و فضيحت که : فلان فلان شده ! با اجازه ی چه کسی وارد باغ من شده ای ؟؟
يارو در آمد که : آقا ! چرا بيخودی فحش و ناسزا ميدهی ! من بلبلم !!بلبل هم جايش روی درخت است !!
باغبان گفت : اگر بلبلی پس آوازت کو ؟؟
يارو شروع کرد چهچه زدن . اما صدايش بقدری بد بود که صد رحمت به آوای دراز گوش !
باغبان گفت : یا للعجب ! من توی عمرم بلبلی به اين بد آوازی نديده بودم .
و يارو در جواب در آمد که : خب عمو جان ، بلبلی که غذايش زرد آلو انک باشد ميخواهی از اين بهتر بخواند ؟؟
منظورم اين است که :اين علمای اعلام و فقهای شريفی که از حوزه علميه ی قم و شاه عبدالعظيم و نجف و مشهد و اصفهان و ...فارغ التحصيل شده اند عینهو همان بلبل زرد آلو انک خور هستند . نمی شود انتظار داشت که از ميان شان آدمی مثل گاندی و نهرو و عبدالناصر و مارشال تيتو و نلسن ماندلا بيرون بيايد . میشود ؟ البته که نه !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:36 PMنظرات (339)
September 1, 2003
دونان چو گليم خويش بيرون


دونان چو گليم خويش بيرون بردند
گويند چه غم گر همه عالم مردند .....

راستش را بخواهيد ، گاهی اوقات ، آدميزاد از ايرانی بودن خودش شرمش می شود !می پر سيد چرا ؟؟ سری به همين صفحه ی نظر خواهی بيندازيد تا تا بفهميد چرا ما ايرانی ها هزار سال است که يا گرفتار ظل الله هاییم يا در چنگال آدمخوارانی چون شاه عباس و مبارز الدين محمد و خمينی و خامنه ای و عسکر اولادی و موسوی های با عمامه و بی عمامه !!
گاهی اوقات من از خودم می پرسم : آقای گيله مرد ! مگر بيماری ؟؟ مگر ديوانه ای ؟؟ مگر زندگی راحت و بی درد سر و بی دغدغه را دوست نداری ؟ ؟؟ خب پس چرا مثل صد ها هزار ايرانی ديگر ، سرت را نمی اندازی پايين و آهسته نمی روی و آهسته نمی آيی تا گربه شاخت نزند ؟؟

چرا مثل صد ها هزار ايرانی ديگر در برابر اينهمه فجايع و بيدادی که بر وطن و مردم وميهن ات ميگذرد ، نمی گويی به من چه ولش کن ؟؟
چرا مثل بسياری از همين هموطنان خارجه نشين ، که تا حرف و سخنی از ايران میشود ، ابرويت را بالا نمی اندازی و نميگويی fuck it

راستش، من و افرادی مثل من ، به بیماری خاصی مبتلا هستيم که متاسفانه دوا درمانی هم ندارد . و آن بيماری اين است که نمی توانيم در برابر ظلم و خشونت و بيداد و دنائت و رذالت و آدمکشی و مردم فريبی ، ساکت و آرا م بنشينيم و فقط در اين انديشه باشيم که چه وقت حساب بانکی مان پر و پيمان تر ، خانه مان بزرگ تر ، ماشين مان َشيک تر و زندگی مان روبراه تر خواهد شد چرا که بر اين باوريم که :
دونان چو گليم خويش بيرون بردند
گويند چه غم گر همه عالم مردند .

من از اينکه آدميزادگانی پيدا می شوند که در برابر صلای عشق و مهر و دوستی من ، فحش و نا سزا نثار من و آبا و اجدادم ميکنند ، ابدا ناراحت و خشمگين نمی شوم . رنج من فقط از اين است که : آن آدميزادی که اين توانايی را دارد که پای کامپيوتر بنشيند و چنين ترهاتی ببافد ، دستکم از مدرسه ای ، دانشگاهی ، حوزه علميه ای ، مکتب خانه ای ، جايی ، فارغ التحصيل شده است . چنين آدمی چگونه به خودش اجازه می دهد در برابر اين سخن من که می گويم : آی آدمها ، نميدانيد چقدر دوست تان دارم ، فحش هايی چنين زشت و سرشار از پلشتی نثار من و همه ی زندگان و مردگان من کند ؟؟ و ديگر اينکه شما با فحش و ناسزا ، کدام قلعه ی نا گرفته را فتح خواهيد کرد ؟؟
و حرف آخر اينکه : مادام که ما ايرانی ها بجای نشستن بر بال تعقل و تفکر و منطق و خرد و دانش ، بر بال های تعصب و بيخردی و پلشتی سواريم ، همچنان همان خواهيم بود که در زمان يعقوب ليث صفاری و سبکتکين و ملکشاه سلجوقی و شاه سلطان حسين صفوی بوده ايم . و اين درد بسيار بزرگی است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:16 PMنظرات (289)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63