November 29, 2003
چی بگم .....؟؟ ** آنچه


چی بگم .....؟؟

** آنچه که اکنون خواهيد خواند شعری است گيلکی که دوست ناديده ام آقای " گيل آوايی " از هلند برای من فرستاده است .
از آقای گيل آوايی بسيار سپاسگزارم و اميدوارم هميشه از اين کار های خوب بکند و شعر هايش را برای من بفرستد تا همولايتی های ما چه در ايران و چه در خارج از کشور با خواندن آنها لذت ببرند و بدانند که در زبان گيلکی چه واژه ها و ترکيبات زيبايی نهفته است که متاسفانه بسياری از ما از وجود آنها بی خبريم .
اين توضيح را هم لازم ميدانم که خود من بيش از بيست سال است که در خارج از کشور هستم و از زمانی که دانشجوی دانشگاه تبريز بودم تا به امروز رابطه ام با زبان و ادبيات گيلکی مطلقا قطع بوده است . اما هنوز هم با خواندن اشعار گيلکی و گوش دادن گاهگاه به موسيقی آن سامان ؛ همه ی ياد ها و ياد بود های دوران کودکی و نوجوانی در من زنده می شود و با حسرت و درد به خودم می گويم : عجب روز و روزگاری داشتيم ها !!!
اين را هم بگويم که يکی از علل قطع رابطه ام با زبان و ادبيات گيلکی اين است که همسرم شيرازی است و من بيشتر شيرازی ام تا لاهيجانی !!دوم اينکه بر اساس ضرب المثل عاميانه ی " زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد " ما چه در دوران آن آقای آريامهر و چه در دوران پر شکوه حکومت اسلامی ؛ لابد بخاطر زبان سرخ مان ؛از زيستن در آب و خاک خودمان محروم بوديم و همچون ناصر خسرو قباديانی قاره ها و کشور ها را پشت سر گذاشته ايم تا سرانجام در ايالات نا متحد امريکا لنگر انداختيم .
ديگر تر اينکه بچه های من در غربتستان بدنيا آمده اند و ابزار ارتباطی ما با آنها متاسفانه زبانی است که آل احمد به آن می گفت زبان انگريزی !!
با همه ی اين توضيحات ؛ شعری را که اينک می خوانيد برای من بسيار لذت بخش بود و چه آرزوها که در جان من بر نيانگيخت .شعر را با هم می خوانيم :


**چی بگم ....؟؟

از : گيل آوايی - هلند

نارمه تاب بيدينم مردومه زاره چی بگم
ويشتايی خوفتنه زاکا ديله زاره چی بگم
کرا آواره هامه پور جه گدا گوشنه يه شهر
هاتو آه ناله پوره مردومه زاره چی بگم
هاچينه کولکه خوره جور کرا عمامه بسر
پيله کللانه فتاشته گيله زاره چی بگم
هر تا دارا که بزه تيتی بو کوشت آيه نحس
آ نحوست جه هامه آيه خودايه چی بگم
ده واپلکسته قداست ده دمرده ا خودا
هامه چی لاب ده واگردست بی خودايه چی بگم
ويريزيد آی ويريزيد تا جه خودايان جيويزيم
هاتو نيشتن که نيبه آ ديله زاره چی بگم
ويشتايی ؛ بيکسی ؛ تنها ؛ هامه تان خانه خراب
آخرابی که ناها تام بزه زاره چی بگم
ناريمی هيتا جيواب لاب ده د باختيم هامه چه
ده دباخته ديله گورشه اشکه زاره چی بگم
گيل آوايی ؛بوشو دريا ؛فادن اشکانه به آب
کی دمردن نشا با آن هامه زاره چی بگم


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:01 PMنظرات (254)
اندر بلای پستان مصنوعی......!!! **


اندر بلای پستان مصنوعی......!!!



** خانم ليزا و آقای مايکل ؛هفت هشت ماه پيش ؛ پس از کلی دلدادگی ؛ با هم ازدواج کردند . يک عروسی مفصل هم راه انداختند و به ميمنت و مبارکی آغاز زندگی مشترک شان را جشن گرفتند .
هنوز يکی دو هفته ای از ازدواج شان نگذشته بود که يکی از روزهای خدا ؛مايکل رو کرد به ليزا خانم و گفت :

- ليزی جون ! ميدونی چيه ؟ من از پستون های خيلی بزرگ خوشم مياد ! حيف که پستونات خيلی کوچيکه ! کاشکی ميشد يه خورده بزرگترش کرد !!
ليزا خانوم ؛نازی کرد و کرشمه ای آمد و در جواب گفت :
-اينکه کاری نداره مايکی جون ! ميديم عملش کنن !

از فردا صبح ؛ ليزا خانوم و آقا مايکل ؛ کار و زندگی شان را ول کردند و افتادند توی حال و هوای پيدا کردن يک جراح پلاستيک خوب . و هنوز مرکب قباله ی ازدواج شان خشک نشده بود که ليزا خانم به برکت دستان هنر بار يک پزشک عاليقدر ؛ و با سلفيدن بيست هزا ردلار ؛ شد صاحب يک پستان سه چهار منی که به پستان گاو شير ده مشدی حسن ميگفت زکی !!!


اما ازآنجا که بقول گفتنی ها ؛ آب هميشه به کرت حاج ممقلی نمی رود ؛هنوز دو سه ماهی از ازدواج اين دو دلداده مشنگ نگذشته بود که مثل سگ و گربه افتادند به جان همديگر و زنده و مرده ی همديگر را يکی کردند .


درد سرتان ندهم . کار به نظميه و عدليه کشيده شد و بالاخره ليزا خانوم و آقا مايکل ؛ که هنوز مزه ی ماه عسل شان را زير دندان های شان مزه مزه ميکردند ؛ مثل همه ی زن و شوهر های امريکايی ؛ از هم طلاق گرفتند و خلاص ! اما کاشکی داستان به همين جا خاتمه پيدا ميکرد .چرا که روز بعدش آقا مايکل پايش را کرد توی يک کفش که ليزا خانوم بايد بيست هزار دلاری را که او بابت عمل جراحی پستانش سلفيده است به او پس بدهد ! از آنطرف هم ليزا خانوم افتاد روی دنده لج که : من که پستان بزرگ نمی خواستم ! تو می خواستی ! هرکه را طاووس بايد جور هندوستان کشد !! از آن گذشته ؛ من حاضرم پستان هايت را بهت پس بدهم !! حاضری بيست هزار دلار ديگر بابت يک عمل جراحی ديگر بسلفی ؟؟!!

حالا آقای قاضی مانده است معطل که مشکل پستان های خانم ليزا خانوم را چطوری حل کند !
خودمانيم ها ؛ توی اين دنيا چه مشنگ هايی پيدا می شوند !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:50 AMنظرات (269)
November 26, 2003
شکار فاخته ...... اين رفيق


شکار فاخته ......

اين رفيق نا ديده ام محسن ؛ گاهگداری نامه ای برای من می نويسد و چنان دلم را به درد می آورد که مجبور می شوم با همه ی علاقه و مهری که به او دارم ؛ باران ناسزا و نفرين را بر سرش ببارانم . اين آخرين نامه اش را بخوانيد تا بفهميد چرا دلم به درد می آيد :

" سلام آقای گيله مرد "

اينقدر دلم برايت تنگ شده بود که ديگر دست و دلم به شکار فاخته نمی رود . ميدانی که الان فصل شکار شان است .فردا ميروم گيلان و به يادت جنگل های لاهيجان را زير پا ميگذارم .
تی فدا - محسن

و اما جواب گيله مردانه ی ما به آقا محسن شکارچی فاخته کش :

محسن جان : سلام

می خواهم نفرينت کنم ! الهی باروت تفنگت نم بکشد تا ديگر نتوانی آن فاخته های نازنين جنگل های لاهيجان را شکار کنی ! الهی ماشينت پنچر بشود . الهی گير پاسدار ها بيفتی و ترا به جرم نوشيدن ام الخبائث شلاق بزنند !!
الهی ........ديگر چه بگويم جوان ؟؟ من که فحش بلد نيستم .

راستی ؛ مگر هنوز هم توی ايران فاخته پيدا می شود ؟؟ من خيال ميکردم فاخته ها هم از ترس آدمخواران اسلامی به دور دست ها کوچيده اند

ولی ترا به اين سبيل گيله مردی مان قسم بيا و مردانگی کن و دست از شکار فاخته ها بر دار . آخر ای حرام زاده !! تو به فاخته های نازنين من چيکار داری ؟؟

خب دوستان : اگر شما بوديد به اين محسن شکارچی فاخته کش چی ميگفتيد ؟؟ آخر گوشت فاخته هم خوردن دارد ؟؟ الهی کارد به آن شکمت بخورد محسن جان !


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:23 PMنظرات (250)
November 25, 2003
سلام دوستان . اگر بدانيد


سلام دوستان .
اگر بدانيد چقدر دلم برای تان تنگ شده بود ؛ حتی دلم برای همان آقاي ضيا که هر روز ميآمد اينجا و به ما فحش ميداد تنگ شده است !نميدانم طفلکی اين چند روزی که ما غيبت کبری داشتيم دق دلی هايش را سر چه کسی خالی کرده است !
در هر حال ما دوباره سر و کله مان اينجا پيدا شده است و به شما قول گيله مردانه ميدهيم مادام که شيخ و ملا و مفتی و محتسب بر ميهن ما حکم ميرانند ما از اينجا جا کن نخواهيم شد و همچنان پته آيت الله ها و ديگر اخوان الشياطين را روی آب خواهيم ريخت . پس بگرد تا بگرديم !


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:47 PMنظرات (309)
November 12, 2003
امت گيله مرد کش .....!!


امت گيله مرد کش .....!!


آقا ! چند روزی اين سايت مان خراب بود . ما خودمان که خدا را هزار مرتبه شکر سواد کافی نداريم تا بدانيم اين سايت لاکردارمان چه مرگش شده است !اول ميخواستيم دست بدامان آيت الله مشکينی بشويم بلکه بتواند با خواندن مقاديری اوراد ! ما را از شر اجنه و ارواح خبيثه خلاص کند ؛ بعدش ديديم بهتر است يقه ی برخی از رفقای سابق را بگيريم که که هر چه باشد بالاخره با هم نان و نمکی خورده ايم و روی ما را زمين نخواهند انداخت ! حتی برای محکم کاری به دختر خاله جان مان شيوا خانم هم تماس گرفتيم و گفتيم : قربان آن دست های بلورين تان برويم ؛ ميشود دست اين آقای گيله مرد را بگيريد و ايشان را از اين مهلکه نجاتش بدهيد ؟؟

از شما چه پنهان ؛ اولش خيال ميکرديم از بس که سر بسر اين علمای اعلام و فقهای متقی گذاشته ايم نفرين شان ما را گرفته و داريم جوانمرگ می شويم ! بعدش با خودمان گفتيم ای آقا !از اين امت شله زرد خور خانه تاريک کن ؛که بخاطر يک دستمال قيصريه را آتش ميزند ؛ و هم با گرگ دنبه می خورد و هم با چوپان ضجه ميزند ؛ و سر امام حسين را بخاطر چهار مثقال حلوا ارده يزدی گوش تا گوش ميبرد ؛ همه کاری بر ميآيد . از کجا معلوم که همين امت انقلابی مسلمان به امت گيله مرد کش تبديل نشده باشد !!

خلاصه اينکه روز اول خيلی دل مان گرفته بود و خودمان را به آب و آتش ميزديم بلکه بتوانيم اين سايت لاکردار را دوباره راه بيندازيم و دوباره مثل سگ نازی آباد پاچه اين و آن را گاز بگيريم !اما از روز دوم ديديم آخی ! چقدر خوب است که آدم
نه سايت داشته باشد و نه مايت !! اينطوری آدم هم بيشتر به زن و بچه اش ميرسد هم به الواتی اش !!بعدش ديديم ای بابا ! پس بيخود نيست که عيال مان از کامپيوتر اينقدر بدش می آيد ؟؟

درد سرتان ندهم ؛ اين رفيق مان آقای چرندياتی اگر چه از روزی که زن گرفته و عيالوار شده ديگر دست مان به دامن مبارکش نمی رسد ؛ اما بينی و بين الله هر وقت که توی هچل افتاده ايم اين آقای تازه داماد آستين همت اش را بالا زده است و ما را از مخمصه بيرون آورده است
از آن سوی عالم هم ؛دختر خاله جان مان شيوا خانم - که الهی هر چه زودتر عروس بشود - از هيچ کوششی فرو گزار نکرد و به هر سوراخ سنبه ای که می شناخت سرک کشيد و دست آخر برای مان پيغام گذاشت که : ای آقای گيله مرد . حق البوق عقب افتاده را به همان شرکتی که بشما سرويس ميدهد بسلفيد تا محتاج کرامات حضرت آيت الله العظمی مشکينی نشويد . ما هم فرموده دختر خاله جان را عملی کرديم و دو باره شديم گيله مردی که عينهو سگ ميرزا فضل الله ؛ نه خودی ميشناسد و نه بيگانه . پس بگرد تا بگرديم !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:53 AMنظرات (346)
November 10, 2003
آسوده بخوابيد ای مال









آسوده بخوابيد ای مال باختگان ساده لوح...!!؟؟

آنچه که اکنون می خوانید متن خبری است که از سوی خبر گزاری کار ايران مخابره شده است . من بیست سال است که از ايران دورم واساسا تصويری که در ذهن و ضميرم از ايران دارم با تصوير واقعی و امروزين آن بسيار متفاوت است . لاجرم چنين خبر هايی تنها دلم را به درد می آورد و ديگر هيچ . منظورم اين است که من در اينجا از دور دستی بر آتش دارم و از چند و چون آنچه که در درون ميهن ما ميگذرد بی خبرم .


دوشنبه 19 آبان 1382
بيش از چهار هزار خانوار ايراني به قمار هست و نيست خود نشسته اند، ايلنا
پيوند نامبارك رانت خواران و ..
تهران-خبرگزاري كار ايران
هنگامي كه مال باختگان مجتمع مسكوني اركيده، متوجه شدند كه يك هزار و 116 واحد اين مجتمع را به 4 هزار و 234 نفر فروخته اند و در واقع بيش از 3 هزار نفر آنان تمام زندگي خود را فروخته اند تا واحدهاي خيالي در اين مجتمع خريداري كنند، خونشان به جوش آمد و 20 بنگاهي را كه واحدهاي اين مجتمع را پيش فروش مي كردند تخريب كردند.
به گزارش خبرگزاري ايلنا، شركت "چهار صفه" در ابتداي سال 78 اقدام به احداث مجتمع مسكوني اركيده كرده است. زمين اين مجتمع كه در آن سال از بنياد شهيد خريداري شد، پيش از اين زميني معروف به "سنگبري شاهد" بود.
شركت "چهارصفه" در آن سال با مديريت "حسين بنويدي", انبوه ساز معروف جنوب تهران اداره مي شد و اين شركت در قرارداد خريد زمين از بنياد شهيد متعهد شده بود كه علاوه بر احداث مجتمع مسكوني در اين منطقه مدرسه و كتابخانه نيز احداث كند.
بنويدي كه بالغ بر 10 هزار واحد مسكوني در منطقه شهرري احداث كرده است از انبوه سازاني بوده كه در زمان كرباسچي 1 ماهي را در زندان سپري كرده است و بارانت هاي بسياري از جمله ارتباط با برخي مسوولان رده بالاي منطقه موفق به دريافت وام هاي كلان از بانك مسكن براي احداث 15 مجتمع در شهرري شده بود، در سال 80 به دليل اينكه نتوانست از عهدة تعهدات خوديعني احداث مجتمع در 14 ماه و واگذاري آن به خريداران كه بر اين اساس بايد اوائل سال 79 اتفاق مي افتاد، برآيد كل مجتمع را به وكيل خود، قديري واگذار كرد.
اين در حالي بود كه زمان ثبت شركت "چهارصفه" در سال 81 به پايان مي رسيد و بنويدي پس از اين واگذاري به شهرداري مراجعه كرده و اعلام مي كند كه هيچ مسئوليتي در قبال اين شركت و تعهدات آن ندارد.
بر اساس گفته‌‏هاي منبعي آگاه در شهرداري منطقه 20، شهرداري اين منطقه هيچ گونه نظارتي بر احداث اين مجموعه نداشته و پروانه احداث اين مجتمع نيز در ابتداي كار از سوي شهرداري صادر شده است.
خريداران اوليه واحدهاي اين مجتمع در سال 79 و 80، براي هر واحد مسكوني 60 متري مبلغي معادل 3 ميليون تا 3 ميليون و 400 هزار تومان يعني متري 80 تا 100 هزار تومان پرداخت مي كردند.
950 نفر از متقاضيان اوليه يعني 90 درصد آنان كه پس از گذشتن مهلت آمده در قرارداد يعني 14 ماه، از دريافت واحدهاي خود نااميد مي شوند، پيش فروش واحدهاي خود را به فروش مي رسانند.
در اين زمان است كه 20 بنگاه معروف حد فاصل خيابان فدائيان اسلام و پل سيمان شهر ري وارد صحنه مي شوند و براي پيش فروش هاي واحدهاي مسكوني خريدار پيدا مي كنند. اين بنگاه ها، هر يك از پيش فروش ها را از متقاضيان اوليه به قيمتي معادل 5 ميليون تا 5 ميليون و 500 هزار تومان خريداري كرده و به قيمتي بالغ بر 6 تا 6 ميليون و 500 هزار تومان به متقاضيان جديد واگذار مي كردند.
از آنجايي كه اين واحدها ارزان قيمت بود و براي هر واحد 60 متري، 6 ميليون به صورت نقد و 3 ميليون وام دريافت مي شده است، متقاضيان فراواني داشته است.
20 بنگاه هنگامي كه متوجه انبوه متقاضيان مي شوند، شروع به فروش واحدهاي خيالي به خريداران مي كنند و با اين كار خود بيش از 3 هزار واحد خيالي را به فروش مي رسانند.
اين در حالي است كه بنگاه هاي واقع در خيابان فدائيان اسلام در قبال خريد واحدهاي مسكوني قول نامه اي را با متقاضيان منعقد نكرده و حتي به آنان رسيد نيز نمي دادند، آنچه كه خريداران از اين بنگاه ها دريافت مي كردند رسيدهاي شركت "چهار صفه" به متقاضيان اوليه در سال 78 و 79 بود كه مبلغ ذكر شده در آن 3 ميليون تا 3 ميليون و 400 هزار تومان بود و خريداران 6 ميليون بابت اين رسيد مي پرداختند.
فروش واحدهاي واقعي يعني يك هزار و 116 واحد مسكوني در مجتمع اركيده در سال 80 به پايان مي رسد و از سال 80 تا حدود يك ماه پيش بنگاه هاي خاطي واحدهاي خيالي را به متقاضيان واگذار مي كردند.
از آنجايي كه بنگاه هاي ملكي واحدهاي صنفي و اداري هستند و اين واحدها زير نظر فرمانداري فعاليت مي كنند، فرمانداري شهرستان ري بايد بر كار آنان نظارت داشته باشد.
اين در حالي است كه محمدرضا آذرنيا، فرماندار شهرستان ري با غير قانوني خواندن فعاليت اين بنگاه ها خاطرنشان مي‌‏كند: اين بنگاه‌‏ها، مانند دلال عمل مي‌‏كردند و واحدهايي بوده‌‏اند كه خودسازنده،‌‏آنها را ايجاد كرده و در پيرامون مجتمع اركيده واقع شده‌‏اند.
قديري, مالك جديد شركت "چهار صفه" در خرداد امسال متوجه تخلف بنگاه‌‏ها مي شود و از آنجايي كه در احداث مجتمع نيز به ناتواني مالي رسيده بود، حدود يك ماه پيش از كشور متواري مي شود.
از آنجايي كه قرار بر اين بوده كه سازه اسكلت مجتمع اركيده فلزي باشد ولي براي ايجاد ايمني بيشتر اين سازه به صورت بتوني احداث شده است، شركت "چهارصفه" از اين قبل متوجه ضرر شده و به مرز ورشكستگي مي رسد و به همين دليل كار احداث اين مجتمع عملا "در سال 81 متوقف مي شود.
بر اساس شنيده ها، شهرداري منطقه 20 از هنگام فرار قديري مالك شركت "چهار صفه" از تخلفات بسيار اين شركت آگاه مي شود ولي هيچ اقدام عملي صورت نمي دهد و پس از متواري شدن قديري، صاحبان بنگاه‌‏ها نيز ظرف 20 روز متواري مي شوند.
بر اساس گفته فرماندار شهرستان ري، بحث مشاركت شهرداري منطقه 20 در اين اختلاس در حال بر رسي است، چرا كه بر اساس اطلاعات فرمانداري، پروانه‌‏اي براي احداث اين مجتمع صادر نشده ولي بخش هايي از عوارض پروانه از طرف ذينفع پرداخت شده است.
آذرنيا مي افزايد: آنچه كه فرمانداري تحت اختيار دارد، داده‌‏هاي غيررسمي است؛ چرا كه ممكن است فردا پروانه اي به تاريخ يكسان قبل صادر شود.
اين در حالي است كه نادر كري، شهردار منطقه 20 مدعي است كه شهرداري اين منطقه از ادامه ساخت ساختمان اركيده جلوگيري كرده است و بر اساس مصوبه كميسيون ماده 5 شركت "چهار صفه" متعهد بوده كه سند 12 هزار متر زمين را به شهرداري منتقل كند ولي تاكنون سندي از سوي آنان به شهرداري ارائه نشده است.
وي نظارت بر كار انبوه سازان را وظيفه شهرداري نمي داند و مي افزايد: شهرداري فقط متصدي اعطاي مجوزهاي قانوني براي ساخت مسكن است.
فرماندار شهرستان ري مي گويد: در صورتي كه شهرداري منطقه 20 ادعا مي كند كه پروانه اي صادر نكرده است، پس چگونه كار احداث مجتمع اركيده به زير سقف رسيده است؟
آذرنيا همچنين از استقرار شعبه دوم بازپرسي دادگاه هاي انقلاب در محل مجتمع مسكوني خبر داده و مي گويد: تاكنون هزار نفر از خريداران واحدهاي مسكوني اين مجتمع شكايت كرده اند.
به گفته وي هنوز مشخص نيست كه افراد مسئول اين قضيه به خارج از كشور متواري شده اند يا خير، چرا كه بر اساس استعلام فرمانداري از پليس گذرنامه، اين افراد به طور قانوني از كشور خارج نشده اند.
مال باختگان مجتمع مسكوني اركيده كه عموما" از اهالي جنوب شهر هستند، متقاضيان جديدي بوده اند كه به اميد خانه دار شدن واحدهاي واقعي و خيالي اين مجتمع را خريداري كرده اند آنان بنا به گفته شهردار منطقه 20 بايد قبل از اقدام به پيش خريد به مراجع قانوني مراجعه كرده و سپس در اينگونه شركت ها سرمايه گذاري مي كردند.


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:12 AMنظرات (221)
November 8, 2003
آسوده بخوابيد اى مردگان ....!!!


آسوده بخوابيد اى مردگان ....!!!


اين روز ها دولت اتيوپى با مشكل تازه اى رو برو شده است كه هر چه زعماي قوم نشسته اند و عقل شان را روي هم گذاشته اند نتوانسته اند راه حلى براى اين مشكل پيدا كنند .
بنا بنوشته ى روزنامه ى standard چاپ آفريقاى جنوبى ؛ چند گاهى است كه گرسنگان اتيوپى ؛ شب ها به گورستان ها شبيخون ميزنند و مردگانى را كه بتازگى دفن شده اند از قبر هاى شان بيرون ميآورند و آنها را ميخورند !!!
بنا بنوشته ى اين روزنامه ؛ تنها در هفته ى گذشته ؛ نوزده جنازه از قبر هاى شان بيرون آورده شده و توسط گرسنگان خورده شده است !!

در اين ميان ؛ روزنامه لس آنجلس تايمز امروز خبرى را منتشر كرده است كه بظاهر هيچ رابطه اى با خبر مرده خوارى گرسنگان اتيوپى ندارد ؛ اما اگر با چشم بصيرت به اين قضيه نگاه كنيد خودتان براحتى رابطه شان را پيدا خواهيد كرد !

روزنامه لس آنجلس تايمز امروز گزارش داده است كه مجلس نمايندگان امريكا طرح پيشنهادي وزارت دفاع ايالات متحده مبنى بر اختصاص چهار صد و يك ميليارد دلار به بودجه نظامي اين كشور را بتصويب رسانده است .

ياد آن شعر افتادم كه :
يك روز خرج مطبخ تو قوت سال ماست
يك سال مردمى كن و ؛ يك روز روزه گير !!

و حرف آخر اينكه :
بشكن دلم كه رايحه ى درد بشنوى
كس از برون شيشه نبويد گلاب را ....


نوشته شده توسط گیله مرد در  4:13 PMنظرات (245)
November 7, 2003
چه ماموران وظيفه شناسي ...!!؟؟


چه ماموران وظيفه شناسي ...!!؟؟

** امروز در تكزاس ؛ پنج افسر پليس ؛ به جرم خلافكارى ؛ جريمه شدند .
اين پنج افسر پليس ماموريت شان اين بود كه از يك نيروگاه اتمى در آستن تكزاس محافظت كنند .
ميدانيد اين پنج افسر پليس چه جرمى مرتكب شده بودند ؟؟
آنها بجاى محافظت از نيروگاه اتمى ؛ رفته بودند ماهيگيرى !!!
باز خدا را صد هزار مرتبه شكر كه آقاى بن لادن و شركا از اين قضيه خبر نداشتند و گرنه هيچ بعيد نبود كه ما امروز دود شده بوديم و رفته بوديم هوا !!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:07 PMنظرات (231)
November 5, 2003
مرحمت فرموده زندانم كنيد ...!!!!؟؟


مرحمت فرموده زندانم كنيد ...!!!!؟؟

خدا بسر شاهد است كه من تا همين امروز از زندان اوين مي ترسيدم . بد جوري هم مي ترسيدم. يعني في الواقع هر وقت كه اسم زندان اوين بميان ميآمد ؛ تنم شروع ميكرد لرزيدن . نميدانم چرا ياد برادر لاجوردي مي افتادم .اما امروز وقتي توي روزنامه هاى ايران از قول سخنگوى قوه ى قضاييه خواندم كه زندان هاى تك سلولى بر چيده شده و زندگى كردن در زندان اوين خيلي خيلى راحت تر از آپارتمان هاي تهران است !! آرزو كردم كاشكى در ايران بودم و كاشكى در زندان اوين بودم
خدا رحمت كند مردگان شما را ؛ ما يك دايى جان داشتيم كه بهش ميگفتيم دايى مم رضا . هر چه خاك اوست عمر شما باشد . اين دايى مم رضا يك تكيه كلام داشت كه هميشه ي خدا ورد زبانش بود . تا ميديد يكى دارد خالى بندى ميكند و چاخان مى بافد ؛ سرى به نشانه تاسف تكان ميداد و ميگفت : امان از دوغ ليلى ؛ ماستش كم بود آبش خيلى!!؟ حالا براى اينكه خيال نكنيد كه ما خوشى ته دل مان را زده و هوس زندان اوين كرده ايم بايد خدمت با سعادت تان عرض كنيم كه : اولا زندان اوين جاى چندان بدى هم نيست ! يك ساختمان عظيم درندشت است در كوهپايه هاي تهران .هفتصد هشتصد تا اتاق و زير هشتى و سلول دارد . آب و هواي خيلى خوبى هم دارد . استخر شنا دارد . زمين بسكتبال و واليبال و فوتبال دارد . نماز خانه دارد . يك كتابخانه دارد كه انواع و اقسام كتاب هاى زبده النجاسات و تو ضيح المسايل در آنجا رديف شده اند . مرده شور خانه دارد . چند تايى هم اتاق دارد كه به آنها ميگويند اتاق تمشيت ! و در اين اتاق ها ؛ گاهگدارى ؛ بعضى از برادران اسلامى ؛ بعضى ها را مشتمال ميدهند .
آدم وقتى كه در زندان اوين است خيالش از خيلى چيز ها راحت است . مثلا همينقدر كه نمى خواهد اجاره ى خانه بدهد و قيافه ى نحس صاحبخانه اش را سر برج ببيند ؛ خودش موهبت عظمى است

در زندان اوين ؛ آدم غصه گرانى گوشت و پياز و زرد چوبه و صد تا زهر مار ديگر را نمى خورد .غصه اين را نمى خورد كه چطورى اين شكم بى هنر پيچ پيچ را سير بكند . ماتم اين را نميگيرد كه از كجا پول بياورد و كفش و كلاه بخرد . در آنجا آدم خيالش تخت تخت است .
زندان اوين ؛ ساختمان درندشتى است كه چند هزار تا آدم _ شايد هم چند ده هزار تا آدم _ آنهم از همه نوعش ؛ در آن برادرانه و خواهرانه ؛ در كنار هم ؛ در صلح و صفا زندگى ميكنند . اصلا يك دانشگاه درست حسابى است صبح كله ى سحر آدم را وا ميدارند كه نماز بخواند . وسط روز بايد سيصد بار به جان نايب امام زمان دعا بكند .حوالى عصر ؛ اول بايد نان و پيازش را بخورد و بعدش برود دوباره نماز بخواند . غروب كه ميشود يك چاى ديشلمه ي فرد اعلا به نافش مى بندند و واداراش ميكنند بخاطر اينهمه مواهب الهي _ اسلامى ؛ دويست و پنجاه و هفت بار به روح پر فتوح امام خميني (مج ) درود بفرستد . شب كه ميشود بايد اول آش اشكنه اش را بخورد و بعدش با خيال راحت برود نمازش را بخواند و دعا هايش را بكند و با خاطرى آسوده برود بخوابد .آنوقت ها كه برادر شهيد لاجوردى هنوز توسط اين منافقين شربت شهادت ننوشيده بود ؛ گاهگدارى بعد از شام از راه ميرسيد و هفت هشت تا از منافقين را جلوي چشم ديگران دار ميزد تا شام شان بى "دسر " نماند

از همه ى اينها گذشته ؛ مشت و مالى كه در آنجا به آدم ميدهند نه تنها براى قولنج و سياه زخم و بيماري هاى قلبى و جهاز هاضمه خاصيت دارد بلكه مغز و روح و روان آدميزاد را هم از خيالات نفسانى و وساوس شيطانى پاك و شسته رفته ميكند .اصلا زندان اوين جايى است كه آدم در آنجا دوباره متولد ميشود و هويت گمشده خود را باز مي يابد و تبديل به يك انسان اسلامى ميشود .
البته تا امروز ؛ دشمنان انقلاب پر شكوه اسلامى مان ؛ هزار ان داستان وحشتناك در باره زندان اوين بافته اند و به خورد خلايق داده اند ؛ اما اگر از من ميشنويد هيچكدام از اين داستان ها را باور نكنيد .اينها همه اش ساخته و پرداخته عوامل استكبار و صهيونيست هاي حرامزاده است ؛ و گرنه اسلام ناب محمدى كى همچو اجازه اى ميدهد كه به يك زندانى بگويند بالاي چشمت ابروست ؟؟ اگر باود نداريد بفرماييد از علماى اعلام بپرسيد .

من اين روز ها آرزو ميكنم كه كاشكى در ايران بودم و كاشكى در زندان اوين بودم . ميدانيد چرا ؟؟زندان اوين تنها جايى است كه ميتوان خيالات شيطانى و وسواس هاى حيوانى را از جان و روح و قلب خود زدود و تبديل به يك انسان آدمخوار اسلامي شد . بجان شما زندان اوين بهترين جا براي تزكيه ي نفس است . بقول رشتى ها : مرگ خوايى ؟؟ بوشو گرباز ده


نوشته شده توسط گیله مرد در  4:44 PMنظرات (392)
نامه ای از ايران اين


نامه ای از ايران


اين نامه را هموطنی از ايران برای من فرستاده است .هموطن جوانی که همچون هزاران انسان ديگر ؛ همه ی آرزوها و آمالش را بر باد رفته می بيند .
قضاوت در باره محتوای اين نامه را به خود شما وا ميگذارم ؛ اما تنها پرسش من اين است که : آيا همين است آن بهشت اسلامی که آقايان علمای اعلام !! وعده ميدادند ؟؟


آقای رجب نژاد ؛ يا شايد دوست داشته باشيد بگويم گيله مرد .

از ايران – تهران – رشت ... هر کجاش که بخوين همينه. دل من که گرفته بود مدتها هم هست که میخواستم چيزی براتون بنويسم. ديگه امشب تکميل شد. من 6 ساله تهرانم-برای درس- و ديگه با رشت خداحافظی کردم که همينجا زندگی- که نه بالاخره بگذرونيم. تازه از هم سن و سالام حتی پسرها هم وضعم بهتره شاگرد اول دانشگاه و تز فوق ليسانس رو نداده کار خوب هم-ایییییی- دارم!!!!!!!!!

اما وقتی هيچ اميدی نباشه با چی ادامه بديم وقتی همه دوستامون در حال فرار از اين ميهن خاکستری و سياه هستن. خوب درس ميخونيم و خوب کار ميکنيم که بتونيم راحتتر از اين زندون وطن(!!!) فرار کنيم تنها اميدمون اينه .

24-25-26 ساله هايی که نخواستيم به هرزه گرديی که رژيم ازمون ميخواست تن در بديم . ديديم در افتادن با اين کثافتها و لجنها که شعورشون بيش از هزليات و چرنديات توضيح المسائل نيست هم حماقته. همه چی رو ول کرديم و از وقتی خودمون رو شناختيم سرمون تو کتاب بود. بچگی رو با "ماهی سياه کوچولو" که بابا يا مامان خوندن گذروندم و بعد "اولدوز و کلاغها" رو ديگه با سواد خودم. و.... – آره بابام ميگه سالها پيش ميشناختين هم ديگر رو-

اما همش شعار تو كتابا شد-

تئوريهاي غرب رو هم تو كتابا خونديم كه خود استاد تحصيل كرده اونجا هم ميگفت به اقتصاد ما نميخوره!!!

ما هر چی که ديديم اين بود که بابا از سپيده تا شام تو کلاسها زحمت کشيد – مامان تو خونه – برای ساختن آينده قشنگ ما—اگه اين اشکها بذارن صفحه رو ببينم-- حالا هم خودم همينطور کار ميکنم امما زندگی چی!؟!؟

قشنگترين چيزهای دور وبرمون : دوستايی که اگه ازدواج کردن نتونستن ویزا بگيرن پاگير روزمرگي شدن- يا عشق رو ول کردن که اقلا يکی بتونه بره که شايد معنی زندگی رو تو خونه غريبه بفهمه(؟؟؟؟!!!!!)

دلم واسه رشت و دريا –کوهای سبز و جنگل پر ميزنه – واسه خونه – اما خودم رو با اميدهای توخالی درس- کار- عشق نامعلوم ... اين گوشه کثيقف دنيا- تهران - بند کردم.

دلم تنگه بنفشه های کنار رودخونه اس. – بنفشه گول بيرون بمو بياد باور تی عهده....- اما کدوم عهد؟ با کدوم اميد؟ - آخه پس ما کی حق زندگی داريم - خوش به حال اون دوستی که زود از اين دنيا رفت و ما رو تو حسرت وجود نازنينش و اين سوال گذاشت که: آخه ای خدا چرا اون رو بردی؟؟؟

آره اين هم اوضاع قشنگ ما – که آقايون ميگن "فرار مغزها"

خواب و خيال خوش : بتونيم ازدواج کنيم و با هم برای ادامه درس بريم که بعدش هم موندگار بشيم.

اما از کجا معلوم که بعدا خودم رو لعنت نکنم که با عشق مانع رهايی و خوشبختيش شدم. شايد اگه دوست خوبی باشم بايد برای دل کندن از اينجا و رفتن تشويقش کنم.

اين هم از عشق که رويای جوونی دوره شما و گذشته بود!!!!!

برای ما چی مونده ؟؟؟!!!

کشوری با بيش از 40 ميليون جوون بی اميد و در حال کشتن مهمترين لحظات زندگی.تازه ما که وضعمون خوبه(؟؟؟!!!).

"...- آه اي يقين گمشده - اي ماهي گريز- در برگه هاي آينه لغزيده توبه تو-من آبگير صافيم - اينك به سحر عشق از بركه هاي آينه راهي به من بجوي-... "

ساعت 3 صبحه – 3 ساعت بخوابم که بايد از 5 ساعته ديگه دوباره جون کند.

خوش باشيد و سلامت.

×××

ببخشيد سرتون رو درد آوردم


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:04 AMنظرات (205)
November 3, 2003
در تهران چه ديدم ........؟؟


در تهران چه ديدم ........؟؟


آنچه می خوانيد نامه ای است که مسافری از ایران ؛ برای يکی از دوستان خود نوشته است . اين نامه تصويری است حقيقی و تلخ از آنچه بر ميهن ما ميگذرد

گر از بساط زمين عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هيچکس که نادانم
پس از ده سال دوری سفری کوتاه به تهران داشتم . با دردی در قلب تصميم گرفتم چيزهائی را که ديدم بدون هيچ تحليلی برای تو و دوستان خارج از ايران بنويسم شايد تصوير کوچک

ومحدودی از انچه ميگذره بهتون بدم . ميخوام برات از شبی که با حدود هشتصد مسافر ديگر با چهار خط هوائی ديگر به فرودگاه غبار گرفته مهراباد رسيدم بگم که برای اين عده فقط چهار مامور کريه و عبوس که گويا ارث پدرشان را از ما ميخواهند در چهار دکه شيشه ای جوابگو بودند.
و دو سه تا لاشخور جمهوری اسلامی در سطح سالن رفت و امد ميکردند و هر از گاهی يه حزب الهی کثافت را که تسبيح در دست داشت و پشت سرش چند زن بقچه پيچ در چادر سياه راه ميرفتند از دری خصوصی خارج از نوبت بيرون ميبردند و اعتراض من که توسط ايرانيان خارج از کشور در گلو خفه شد که با گفتن ای خانم دردسر درست نکن که بيشتر معطل ميشويم . و بعد خايه مالی اين ايرانيان که برادر خسته نباشی و وطن بهشته و از اين قبيل شرو ورها. و بعد بيرون و شب تهران با دود گازوئيل.
و تنديس هائی زشت که نمونه کامل هنر تخمی اسلامی و مث قارچ سر از زمين بر اورده بود .و اولين شعاری که روی ديوار ديدم و خنده بر لبم اورد شعار اين بود ( دامپزشکی ضامن سلامت جامعّه است ) . ميخوام برات از صندوقهای صدقه بگم که در سراسر شهر نصب شده و گداها که رژيم را نفرين ميکنند که حتی به پول گدائی انها دست درازی کرده اند بگم . برات از فاحشه های جوانی بگم که در ميادين شهر اگه چهار تا ماشين براشون واسته بدون نگاه کردن به قيافه راننده ها به سوی ماشينی ميدوند که از همه گرونتره .برات از زنانی بگم که پس از پايان نماز نيم ساعت سر سجاده ها برای سرنگونی رژيم اسلامی به درگاه خدا دعا ميکنند.
برات از دو دختر جوانی که مثل هنرپيشه ها ارايش کرده و لباس پوشيده و مشغول شمع روشن کردن و گذاشتن پول در يک سقاخانه بودند و وقتی که من ازشون پرسيدم شما ديگه چرا !!! جواب دادند که حساب اینها را از دین جدا کن بگم . میخوام برات از صحنه غم انگیز کودکان معصومی بگم که در گروههای چهار پنج نفره با سنین بین ده تا هفده سال اخر شبها زباله ها را برای یافتن چیزی برای فروش زیر و رو میکنند و چون هنوز غروری دارند به رهگذران حتی نگاهی نمیکنند .
میخوام برات از پسران جوانی بگم که سر چهارراه ها گل مریم سفید میفروشند و لایه ای از دود گلهای مریم سفید و صورتهای معصوم این بیگناهان را خاکستری کرده. میخوام برات از دو تا درخت زیبای خرمالو که در حیاط خانه قدیمی مادرم بو د و حالا سر پا خشک شده اند درست مثل روح و جسم مادرم بگم .میخوام برات از بخش مبارزه عجیب زنان ایران بگم و ان خالکوبی ارایش بروی صورتهاشون است یعنی دور لبها را خالکوبی قرمز و دور چشمها و ابروهایشان را خالکوبی سیاه میکنند و در واقع ارایش را برای همیشه بصورت خودشون حک کرده اند و همه از دور زیبا بنظر میرسند ولی
وقتی از نزدیک بهشون نگاه میکنی یه چیز کافکائی غریبی میبینی مثل ماسکی که تمام احساس را زیر لایه ای مصنوعی مخفی میکنه . میخوام برات از کوچه های لجن الودی بگم که برای نیمه شعبان با کاغذ رنگی و چراغ رنگی تزئین شده بود و در گوشه و کنارش سرنگ های خالی معتادین بچشم میخورد و اعتقاد عمومی مردم این بود که رژیم جوانان را برای به انفعال کشیدن معتاد کرده چون قیمت یه بسته سیگار ششصد تومان است ولی یه بسته هروئین را در هر پارک و چهار راهی میتوان با دویست تومان به اسانی خرید. میخوام برات از صاحبان یه نمایشگاه اتومبیل بگم که همشون مثل زالو میمونن ولی برا ی نیمه شعبان شیرینی و غذا پخش میکردند و هجوم مردم برای گرفتن غذای مجانی و زیر دست و پا رفتن دو سه تا زن وبچه و یه کوچه پائین تر پیرمرد پینه دوزی که پشت بساطش نان و انگور میخورد و به امام زمان و نایبانش فحش میداد. میخوام برات از تهران بگم که هیولائی شده عظیم همه چا ساختمانهای بلند که بدون هیچ گونه قواعد شهر سازی بیقواره کنار هم درست شده . میخوام برات از سیستم سرمایه داری غیر مولد دلالی -- بساز بفروشی بگم که داره بیداد میکنه نه تنها پانزده در صد ثروتمند را به مسابقه جنون پول در اوردن کشانده بلکه خورده ریزه هایش افراد طبقه متوسط را هم تبدیل به جانورانی کرده که در این مسابقه جنون با بیرحمی حتی نسبت به سرنوشت خودشون شرکت میکنند . خانم دکتری به من گفت که ملکی که داشته در عرض یکسال چنان قیمتش بالا رفته که دیگه به سختی حاضره بره مطبش چون جساب کرده اگه پانزده سال کار کنه نمیتونه این همه سود ببره . لازم نیست برات از مافیای اقتصادی بگم همین بس که سپاه باسداران تمام زمینهائی را که طی سالها اشغال کرده بوده تبدیل کرده به اپارتمان سازی و دو سه تا اسکله خصوصی در جنوب داره که با کشتی همه چیز وارد میکنه بازار پر است از اجناس قاچاق .
دولت به تازگی عرق گندم را بعنوان الکل صنعتی به داروخانه ها میده و مردم میخرند و بعنوان عرق میخوردند و کاملا قانونی و سالم است حتی در این مورد هم داره به پول ارامنه دست درازی میکنه . در کل جامعه فقط چهار گروه کار میکنند کارگران نفت - کشاورزان - کارگران ساختمانی - پلیس مخفی . رژیم احتمالا از ترس سقوط نزدیک تقریبا انچنان مشغول چپاول و دزدی است که دیگه کاری بکار جامعه نداره و جامعه در حال انفجاره هیچ پیچ و مهره ای سر جای خودش نیست . همه منتظرند .
و دست اخر میخوام از زیبا ترین چیزی که دیدم برات بگم و اون کوه البرز بود که همچنان با ابهت و عظمت در ضلع شمالی تهران پا بر جا ایستاده و به این همه زشتی و بیدادگری نگاه میکنه و من در حیرتم که چرا بغضش نمیترکه . باقی بقایت نانا


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:25 PMنظرات (193)
November 2, 2003
آنوقت ها كه جوان بوديم


آنوقت ها كه جوان بوديم .... !!!


حسين آقا ؛ روي تختخوابش دراز كشيده بود و داشت نرمك نرمك براى خودش چرت مى زد .
عيال مربوطه اش آمد كنارش دراز كشيد و گفت : دارى ميخوابى ؟؟
حسين آقا گفت : آره عزيزم . شب بخير !
عيال گفت : يادت مياد اونوقت ها كه جوون بوديم ؛ موقعى كه ميخواستى بخوابى ؛ اول منو ميبوسيدى !!؟؟
حسين آقا ؛ تند و تيز ؛ يك ماچ روى لپ هاى عيال مربوطه نشاند و گفت : شب بخير !
عيالش گفت : يادت مياد وقتى كه جوون بوديم ؛ هر وقت كه ميخواستى بخوابى ؛ دستهام رو توى دستات ميگرفتى و بخواب ميرفتى ؟؟
حسين آقا ؛ يكى دو دقيقه اى دست عيالش را توى دستش گرفت و دو باره رفت توى چرت .
عيالش گفت : يادت مياد اونوقت ها كه جوون بوديم ؛ هر وقت كه ميخواستى بخوابي گردنم رو گاز ميگرفتى ؟؟!!

حسين آقا از تخت آمد پايين و راه افتاد .
عيالش گفت : كجا ميرى ؟؟
گفت : هيچ جا بابا ! دارم ميرم دندونام رو بيارم !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:34 AMنظرات (265)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63