از رنجی که می بريم ...!!
نامه ای را که می خوانيد ؛ هموطنی از ايران برای من فرستاده است .من درباره راست يا دروغ بودن آن نمی توانم قضاوت کنم چرا که دست های من کوتاه است و خرما بر نخل . حقيفتش را بخواهيد من توی دلم آرزو می کنم که محتوای اين نامه حقيقت نداشته باشد . اما اگر کورسويی از حقيقت در اين نامه نهفته باشد اين سئوال به ذهن و ضمير آدمی راه می يابد که : مردم ما يعنی در اين دوران حکومت الله !! به چنان درجه ای از رذالت و دنائت رسيده اند که از گوشواره مردگان هم نمی گذرند ؟؟!!
نمی دانيد با خواندن اين نامه ؛ چه دردی بر دلم نشسته و چه اندوهی بر جانم سايه انداخته است . لطفا اين نامه را بخوانيد و اگر شما هم در بم بوده ايد و در مقوله کمک رسانی به آسيب ديدگان اين فاجعه نظری و حرفی و سخنی داريد با من در ميان بگذاريد .
اما متن نامه آن هموطن ناشناس چنين است :
چند روزی دربم بودم.شاید بیشتر برای تسلای خودم وجستن دوستان خواستم شما نیز بدانید.۸۰/۰ بم ویران گشته آنچه نیز مانده مخروبه ای بیش نیست.می توان نتیجه گرفت که ۸۰/. نیز کشته گشته اند.از آنچه باقی است یا به دنبال مجروحان خود رفته اند ویا توسط بستگان خود از شهر خارج گشته اند البته تعداد بسیار قلیلی نیز وجود دارندکه بیشتر یا شوکه گشته اند یا سوگوارانه عزادارند.اما از روی شنبه کسانی به بم آمده بودند که فقط به دنبال ازراق اهدایی وسایل نقلیه خانه بودند.
بی کفایتی حکومت حتی در مدیریت این حادثه نیز به چشم می خورد.به جرات می توانم بگویم که بیشتر اموال مردم در دو روز نخست توسط ناهموطنان دزد پست به سرقت رفت آن هم نه توسط گروه اندک بلکه در سطح بسیار وسیع.نمی دانم حکومت چه بر سر مردم آورده که می توانند به راحتی طلا و زینت آلات رنان نیمه جان و یا مرده را بربایند.!!!
حسن
نوشته شده توسط گیله مرد در 12:59 PM | نظرات (343)
يک نامه ......و يک پاسخ گيله مردانه
دوست ناديده ام آقای دکتر ذبيحی ؛ استاد دانشگاه گيلان ؛ نامه ای برای من فرستاده اند و در آن برخی از ديدگاههای مرا مورد نقد و ارزيابی قرار داده اند . از اين هموطن فرهيخته سپاسگزارم و پاسخ ايشان را مختصر و مفيد مينگارم ؛ باشد که گام های نخستين برای همدلی ها و همنفسی های بعدی باشد .
*****جناب آقای دکتر ذبيحی
با سلام و آرزوهای خوش ؛ از اينکه نوشته های مرا می خوانيد و بخش هايی از آن مورد پسند شما قرار گرفته است خوشحالم .
تذکرات دوستانه شما بسيار به دلم نشست و از اينکه ما به آن درجه از تکامل معنوی رسيده ايم که می توانيم با داشتن دو ديدگاه کاملا متضاد ؛ اينگونه دوستانه و صميمانه با هم به گفتگو بنشينيم بسيار شادمانم .
دوست عزيز ؛ من پس از سالها بزن بزن های سياسی ؛ امروز وقتی به پشت سرم نگاه می کنم به خودم می گويم : من چه ساده دل بودم که جوانی و هستی ام را در پای آرمانی ريختم که سر انجام به نا کجا آبادی بی نام منتهی شد . بنابراين امروز می کوشم بيش از آنکه انسان سياسی باشم ؛ به يک انسان فرهنگی تبديل شوم و اگر می بينيد که برخی از درد های انسان امروز را در قالب طنز بنگارش در می آورم تنها و تنها به اين دليل است که از هرگونه بازی سياسی چه از نوع اسلامی و چه از نوع مارکسيستی آن بيزارم و پشيزی برای حرف ها و فرمايشات آنهايی که ادعای رسالت و امامت و مهدويت و آزاديخواهی و انساندوستی ميفرمايند قائل نيستم . برای من "انسان "و حقوق انسانی اش ؛ معنا و مفهومی ورای معنا و مفاهيم دينی و ايدئولوژيکی دارد و در چهارچوب چنين انديشه و باوری است که ممکن است گاهی از نوشته هايم بوی الحاد به مشام برسد .
من ميگويم : انسان دارای چنان توانايی هايی است که نبايد جهان و کائنات و همه پديده های هستی را تنها از زاويه تنگ يک ايدئولوژی يا يک باور دينی بنگرد بلکه بايد همه روزنه ها و پنجره ها را بروی خود باز کند تا معانی و مفاهيم واقعی هستی را بهتر دريابد . همين و بس .شما چنان با قاطعيت از وجود قيامت و خدا برای من سخن گفتيد که انگار خودتان همين امروز از دروازه قيامت گذشته ايد و با خدا همنشين و همنفس بوده ايد !!! من به چنين موضوعاتی باور ندارم و گمان هم نمی کنم که در نوشته هايم خلايق را به نافرمانی از خدا و دين و.... ترغيب کرده باشم . شما به عنوان يک
انسان فرهيخته خدا باور ؛ همان اندازه برای من عزيز و گرامی هستيد که يک انسان مادی گرای بی خدای مرتد که به هيچ چيز جز انسان و قانونمندی های هستی باور ندارد.
.من بر اين باورم که انسان بايد از هر گونه مطلق گرايی و جزم انديشی دست بر دارد و عناصر حيات و هستی را تنها از زاويه تنگ فلان ايدئولوژی ننگرد ؛ باشد که به معانی و مفاهيم راستين هستی و کائنات پی ببرد .
شاد و سبز باشيد و شاد و سبز بمانيد
*****************
اينک متن نامه آقای دکتر ذبيحی
نامه ای از يک دوست ...**
به نام خدا
با سلام واحترام
دوست عزيز ماهها وشايد بيشتر ازيکسال است
که مطالب شما را مي خوانم وواقعا به سبک واسلوب نوشتن شما غبطه مي خورم
حرفهاي زيبا وقشنگي داشتي که من وخانواده مشعوف شد يم بعضي وقتها در عين گزندگي واقعا حرف حساب بود
اما گاهي هم سخت به بيراهه رفتي اگر چه انتظار ندارم باتوجه به شرايط گذشته وحال تغيير خاصي در مرام واعتقادات خودبدهي ولي به حسب ارادتي که پيدا کردم چند نکته را بيان مي کنم اميدوارم مفيد واقع شود
خدا، مرگ، قيامت حقيقت دارد واصراروتاکيد بر گناه ونافرماني خداوندشايسته انسان آزاده وفرهيخته
اي چون شما نيست
افراد بد وخوب درهرصنف ودسته اي وجوددارند وهر کار ناصواب را پاي همه گروه محسوب
کردن عادلانه نيست
وطن من وشما يک روزي براي استقلال آزادي وجمهوري اسلامي (مردم سالاري ديني) جوانان عزيزي را ازدست داده اگر چه مابا بعضي مسايل وافرا د يا شرايط موجود خودمان مخالف باشيم وانتظارات ايده الي در نظر داشته باشيم که به هردليلي ممکن نشده است شايد وطن دوستي اجازه ندهد آب به آسياب بيگانگان ودشمنان بريزيم
نسبت به بيست سال پيش چه در ظاهر وچه در باطن اگر با تامل بنگريم همه چيز تغيير کرده است
شهرها عوض شده وملت هم به برکت بيست ميليون جوان پر شور آگاه وفعال بيشتر ازهميشه به دنبال جبران اشتباهات وعقب ماندگي ها مي باشد
امروز ميهن من وشما به افراد فرهيخته ، آزاده وروشنگري نياز دارد که صادقانه بدون هيچگونه ملاحظه والبته بدون کدورت ونفرت به اصلاح امور کمک کنند
گفتني ها بسيار است
آرزوي بهروزي وسلامتي برايت دارم
شادکام باشي
سيد احمد ذبيحي
عضو هيات علمي
از استان هميشه سرسبز استان گيلان
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:13 AM | نظرات (370)
آن زلزله ای که خانه را لرزاند ......
نصفه های شب بود . برف سنگينی می باريد . من پشت فرمان نشسته بودم و دو قدمی ام را نمی ديدم . داشتيم از دو روز تعطيلی کريسمس بر می گشتيم . رفته بوديم اسکی . دو روزی نه از دنيا خبر داشتيم و نه از مافيها !!
من راديوی ماشينم را روشن کردم تا بدانم در اين دو روزی که ما از جهان و پيرامون مان بی خبر بوديم ؛ بر جهان چه گذشته است .
در ميان اخبار عجايب و غرايبی که پخش ميشد ؛ سه واژه " تهران " ؛ " بام " و " ريشتر " به گوشم خورد و ديگر هيچ !! در هياهوی داد و قالی که دخترو پسرم توی ماشين راه انداخته بودند ؛ صدای گوينده راديو محو شده بود !
به خودم گفتم : نکند در تهران زلزله آمده باشد ؟؟ نيم ساعتی از اين ايستگاه به آن ايستگاه سرک کشيدم اما خبرهای شان يا در باره بچه بازی آقای مايکل جکسن بود يا در باره هفتاد و هفتمين ازدواج فلان عليامخدره هاليوودی !!
آمديم خانه و من اصلا يادم رفت در باره اين " بام " و " ريشتر "و " تهران " پرس و جويی کنم . صبحش هم کله سحر پاشدم و شال و کلاه کردم و رفتم سر کارم . اما هنوز جا بجا نشده بودم که ديدم آقای David Dienick از کانال سه تلويزيون مرا می خواهد .
هنوز واژه گود مورنينگ از دهانم در نيامده بود که آقای ديويد پرسيد : آيا برای زلزله زدگان " بام " کاری کرده ايد ؟؟
من با حيرت گفتم : زلزله زدگان کجا ؟؟
گفت : بام .... و چون سکوت مرا ديد ؛ به توضيح بر آمد که : ديشب در کرمان . در شهر " بام " زلزله ای آمده است و ده بيست هزار نفری را کشته است . و من تازه در آنجا بود که فهميدم آن " بام " ديشب و اين " بام " امروز ؛ همان " بم "کرمان است که ارک و خرما و نارنگی اش شهرت جهانی دارد .
ظهر که شد ؛ سوار ماشينم شدم و به سن حوزه رفتم . در آنجا در تلويزيون آپادانا ؛ متوجه شدم که دوستان ؛ از همان نخستين ساعات بامداد بسيج شده اند و تاآن ساعت چهل پنجاه هزار دلاری ؛ از ايرانيان سراسر دنيا جمع آوری کرده اند و قرار گذاشته اند تا يک ميليون دلار فراهم کنند و آنرا برای آسيب ديدگان زلزله بم بفرستند .
من چند ساعتی در آنجا بودم و می ديدم که چگونه مردان و زنان ايرانی از اين سو و آنسوی دنيا ؛ دست ياری بسوی هموطنان خويش دراز می کنند تا مرهمی بر زخم های آنان بگذارند .
شب که شد به سانفرانسيسکو رفتم . به ديدن مرتضی . و در آن خانه بالا بلند کنار اقيانوس ؛ من و مرتضی و همايون ؛ فيلم " زندگی و ديگر هيچ " ساخته کيارستمی را برای چندمين بار تماشا کرديم و به رودخانه ای بنام " زندگی " نگريستيم و ديديم که اين رودخانه چه شتابان و خروشان ميگذرد .
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:59 PM | نظرات (323)
عبرت بگيريد ای امت مسلمان
امشب در حيص و بيص وبلاگ گردی هايم ؛ نوشته ای خواندم از وبلاگ زيتون که محض اطلاع امت مسلمان انقلابی !! آنرا با اجازه زيتون خانم در اينجا نقل می کنم :
چه خوش گفت مشکيني پاکزاد
که رحمت بر اون شيري که اورا خورد باد..
آيت الله مشکيني رئيس مجلس خفتگان و امام جمعه قم فرمودن که رد صلاحيت هاي نمايندگان توسط شوراي نگهبان مثل الکي مي مونه که قبل از پختن نون.. فضله موش رو از آرد جدا مي کنه...چه سخنان زيبايي.چه حسن ختامي براي مطلب امروزم..دستش درد نکنه!
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:50 PM | نظرات (305)
....... اين رفت ستم بر ما *
دوستان خوب و نازنين و سرشار از مهر و مهرباني ام
اميدوارم در هر جاي اين كره خاكي كه هستيد ؛ شاد و سبز و تندرست باشيد و غم تان مباد و گزندتان مباد .
از آنجا كه صفحه نظر خواهي ما پايگاهي شده بود براي برخي از روانپريشان مسلمان !!تا پلشتي هاي دروني خود را با رذالت و وقاحت اسلامي ؛ بسوي اين و آن پرتاب كنند ؛ و از آنجا كه من خواهان جهاني هستم كه در آن از پليدي و پلشتي نشان و نشانه اي نباشد ؛ لاجرم بر خلاف خواسته قلبي ام مجبور شدم بخاطر حفظ حرمت موجودي بنام انسان ؛ اين ستون را تعطيل كنم .
من انساني هستم كه زماني با تقديس " فرهنگ سلاح " سلاح فرهنگ را وانهاده بودم . اما اكنون در اين پيرانه سري ؛ معتقدم كه تنها در بستر فرهنگي است كه مي توان بر دينخويي فرهنگي مان فايق شد و ميهن ما را از گرداب بويناكي كه در آن در غلتيده است بيرون كشيد . بر پايه همين باور است كه با هر گونه خشونت و دشمنكامي و بي خردي و عصبيت جاهلي مخالفم و جز صلاي عشق و مهرباني ؛ پيام ديگري در كولبار خود ندارم .
دوستاني كه پيام و نظري و نقدي بر نوشته هايم دارند ؛ مي توانند از طريق ايميل ؛ نقد و نظر هاي شان را با من در ميان بگذارند ؛ باشد كه بتوانيم با خردمندي و خرد ورزي و تامل و مدارا ؛ نقبي از دل تاريكي ها به سوي نور و روشنايي بزنيم
دست همه شما را با مهر و خلوص ميفشارم و فرا رسيدن سال جديد ميلادي را بر همه شما شادباش مي گويم
ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما
بر قصر ستمكاران تا خود چه رسد خذلان
شاد و سبز باشيد ؛ و شاد و سبز بمانيد
نشاني چاپارخانه اي من در سمت راست همين صفحه تحت عنوان " نامه به نويسنده " به شما لبخند مي زند .
نوشته شده توسط گیله مرد در 2:12 PM | نظرات (267)
آی گفتی ......
* چند روز پيش در روزنامه ها خواندم که در تهران ؛ تنها در يک شب ؛ چهل تن از بی خانمان ها ؛ يا به قول مقامات اسلامی " کارتن خواب ها " بر اثر سرمای شديد جان سپرده اند
با خواندن اين خبر بياد شعری از محمد علی افراشته افتادم که اگر چه بيش از پنجاه سال پيش سروده شده ؛ اما انگار تصويری است از درد ها و رنج های امروزين مردم ما .
محمد علی افراشته ؛ يکی از چهر ه های شاخص طنز سياسی ايران است که با انتشار روزنامه " چلنگر " در فاصله سال های سی و سی و دو ؛ يکی از پر طرفدار ترين و تاثير گذار ترين طنز پردازان وطن ما شد .
اين گيله مرد ساده و صميمی ؛ با شعار " بشکنی ای قلم ای دست اگر ... پيچی از خدمت محرومان سر " به ميدان آمد و با زبانی ساده و صميمی ؛ به دفاع از حقوق محرومان پرداخت.
شعر برف ؛ يکی از سروده های محمد علی افراشته است که در آن ؛ شاعر ؛ به بارش برف از نگاه اغنيا و فقرا پرداخته است
**برف از نگاه اغنيا
توی اين برف چه خوب است شکار ؛ آی گفتی
گردش اندر ده ما ؛ آنور غار ؛ آی گفتی
ران آهويی و سيخی و کباب و دم و دود
اسکی و ويسکی و آجيل آچار ؛ آی گفتی
مو طلا دلبر زاغ و تپل و سرخ و سفيد
يا سيه چشم و سيه چرده نگار ؛ آی گفتی
بيش از اندازه معمول نباشد لاغر
چاق باشد ؛ نه که چون اسب مجار ؛ آی گفتی
ضرب تهرانی و آواز قمر ؛ ساز صبا
رقص شرقی و غزل های بهار ؛ آی گفتی
با تلنگر ؛ به لب ميز غذا ؛ تق تق تق
پنجه های مانيکور ؛ گرم به کار ؛ آی گفتی
دست ؛ قفل کمر و پنجه بهم موقع رقص
سر پا ؛ دو به دو و چار به چار ؛ آی گفتی
ويسکی و کتلت و کنياک فراوان خوردن
يله دادن به سر و سينه يار ؛ آی گفتی
به به ؛ ای برف ؛ چه خوبی تو ؛ چه لوسی ؛ ماهی
زينت محفل مايی تو ؛ ببار ؛ آی گفتی
**و اما برف فقرا .....
توی اين برف چه خوب است الو ؛ آی گفتی
يک بغل ؛ نصف بغل ؛ هيزم مو ؛ آی گفتی
زير يک سقف ؛ ولو بی در و پيکر ؛ جايی
تا در اين برف نباشيم ولو ؛ آی گفتی
منقلی تا که در آن خاکه زغالی ريزيم
همچو جان تنگ بگيريم جلو ؛ آی گفتی
يک دو تا گونی پاره ؛ که روی دوش کشيم
نکند برف اثر در من و تو ؛ آی گفتی
استکان و قوری و سمور و قند و چايی
دو سه سر از چپقی کوک و برو ؛ آی گفتی
مشت مالی سر حمامی و بعدش کرسی
يک شب اندر همه عمر ولو ؛ آی گفتی
گوشه دنجی و گرمی ؛ که توان چرت زدن
کفش و شلوار و کتی ؛ کهنه و نو ؛ آی گفتی
تخت کفشی که در آن آب سرايت نکند
رخت گرمی که نگرديم جدو ؛ آی گفتی
کار و کسبی که از آن نان و لبويی برسد
ما که سيريم هم از بوی پلو ؛ آی گفتی
صد نفر برهنه و گرسنه ؛ غارت گشته
سه نفر گرم به يغما و چپو ؛ آی گفتی
زحمت کار زما ؛ راحتی از آن حشرات
کشت از ما و ؛ از آن عده درو ؛ آی گفتی
مادری زاده مرا مثل تو ؛ ای خفته به ناز
ميرسد نوبت ما ؛ غره مشو ؛ آی گفتی
وه چه غولی ؛چه مهيبی ؛ چه بلايی ای برف
قاتل رنجبرانی تو ؛ برو ؛ آی گفتی
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:30 PM | نظرات (297)
نيکی .... و بدی
شخصی بد ما به خلق ميگفت
ما چهره زغم نمی خراشيم
ما نيکی او به خلق گوييم
تا هر دو دروغ گفته باشيم
آيا ميدانيد اين شعر از کيست ؟؟
لطفا با خبرم کنيد
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:30 PM | نظرات (283)
**طنز ؛ نگاه انسان معترض ....
** ترک ها ضرب المثلی دارند که ميگويد : آغلی يانين بير دردی وار ؛ گوله نين مين دردی !
يعنی : آنکه می گريد يک درد دارد ؛ اما آنکه می خندد هزار درد .
طنز ؛ يعنی نگاه انسان معترض ؛ به جهان و پيرامون
طنز ؛ جلوه خنده در ادبيات است و يکی از مهمترين شيوه های ادبی جهان ؛ که متاسفانه کمتر در باره آن بحث شده است .
طنز پرداز ؛ ارزش های قراردادی را قبول ندارد و طبق مقررات عمل نمی کند .و همين گاهی باعث درد سر او می شود .
ادبيات فاخر ؛ به پشتيبانی دربارها ؛ مرتب و مدون شده ؛ ثبت و ضبط گرديده و امروز به دست ما رسيده است . اما ادبيات " ژنده " ؛ در پستو ها مخفی مانده و جايی پخش نشده و چه بسا از بين رفته است .
تحقير طنز آوران سبب شده تا چهره طنز ايران در پرده ابهام بماند . بسياری از شاعران و نويسندگان بزرگ ما ؛ چهره ديگری هم داشته اند و آن چهره طنز شان بوده که پنهان مانده است .
عطار ؛ از بيم گزند ؛ حرف های حسابی زمانه را بر زبان ديوانگان ميگذارد . و سلمان ساوجی ؛ عبيد زاکانی را " جهنمی هجا گو " می نامد .خيام را ؛ نجم الدين رازی " سرگشته غافل و گمگشته عاطل " می خواند . تيمور لنگ حافظ را بخاطر طنزش " مرتد " ميداند .
روايت است که حافظ وقتی ميميرد ؛ از دفن او در گورستان مسلمانان جلوگيری ميکنند . بالاخره مخالفان و موافقان ؛ پس از بگو مگو های بسيار ؛ قرار ميگذارند از ديوان خواجه فال بگيرند و طبق آن عمل کنند . خوشبختانه غزلی جنازه حافظ را نجات ميدهد که دو بيت آن چنين است :
مکن به نامه سياهی ملامت من مست
که آگه است که تقدير بر سرش چه نوشت ؟
قدم دريغ مدار از جنازه حافظ
که گر چه غرق گناه است ؛ ميرود به بهشت
در ايران ؛ طنز پرداز بزرگی چون عبيد زاکانی ؛ خيلی دير شناخته شد و يا طنز پرداز بزرگ ديگری چون مولانا هنوز هم آنطور که بايد به طنز شناخته نيست .
به سنايی اشاره کنم که مثنوی هايش سرشار از طنزی اصيل است و کسی او را به طنز آوری نمی شناسد . سنايی از کار خودش دفاع کرده است و گفته است :
هزل من ؛ هزل نيست ؛ تعليم است
بيت من ؛ بيت نيست ؛ اقليم است
مولانا هم ميفرمايد :
هزل ؛ تعليم است ؛ آنرا جد شنو
تو مشو بر ظاهر هزلش گرو .....
خطاست اگر تصور کنيم که وظيفه طنز فقط انکار و تخريب است . طنز آوران بزرگ از طرفی ويران ميکنند و از سويی می سازند .
اگر مداحان و چاپلوسان ؛ نه کرسی فلک را زير پای زبر دستان ميگذارند ؛ طنازان آنها را از اريکه به زير می کشند و مضحکه عالم می سازند . مثالی بياورم از شمس تبريزی :
" گروهی ترسان و لرزان گفتند : در شهر اژدهايی هست که همه عالم را يک لقمه می کند !و کس را يارای مقابله با او نيست . من دليری کردم و پيشتر رفتم .دری آهنين بود به وزن پانصد من و قفل بر آن نهاده .
گفتند : اژدهای هفت سر پشت آن در است ! من قفل را در هم شکستم و در آمدم . کرمی ديدم ؛ آن را زير پای فروماليدم و کشتم !
طنز پرداز هم تقريبا چنين وظيفه ای دارد . او نيز با سلاح سهمگين طنز ؛ قفل " توهم " را در هم می شکند و در های آهنين را می گشايد . پشت در کيست ؟؟ کرم حقيری که حتی نيازی به فرو ماليدنش نيست . خنده مردمی که ترسشان ريخته ؛ برای کشتن او کافی است .
سعدی می گويد :
به مزاحت نگفتم اين اشعار
هزل بگذار و جد از آن بر دار
* طنز ؛ يعنی بر شمردن عيب و نقص از روی غرض و هدف اجتماعی. و آن صورت تکامل يافته هجو است
هجو ؛ يعنی بر شمردن عيب و نقص از روی غرض شخصی
هزل ؛ يعنی شوخی رکيک بخاطر تفريح و نشاط بعضی از آدمها
فکاهه ؛ يعنی خوش طبعی کردن و شوخی معتدل بخاطر تفريح و نشاط و آن صورت تکامل يافته هزل است
بطوری که از اين تعريف ها پيداست ؛ در هجو و طنز " نيش " وجود دارد و در هزل و فکاهه " نوش "
بايد بدانيم که : هجو و طنز و هزل و فکاهه ؛ هر چهار تاشان می خندانند اما خنده های شان با هم فرق می کند . بعبارت ديگر هر طنزی خنده دار است اما هر چيز خنده داری طنز نيست .
زبان هجو و هزل ؛ دريده تر و بی پرده تر از زبان طنز و فکاهه است . سوزنی سمرقندی " دشنام " را خميرمايه هجو ميداند و عقيده دارد که : بی مايه فطير است !:
در هجا ؛ گويی دشنام مده ؛ پس چه دهم ؟
مرغ بريان دهم و بره و حلوا و حرير ؟؟
مثل نان فطير است هجا بی دشنام
مرد را درد شکم گيرد از نان فطير ....
ناصر خسرو قباديانی ؛ خطاب به ارباب عمامه که همواره مشتی از مردم نادان را به دنبال خود می کشند ميفرمايد :
ای خری کاين خر ز تو باور کند
خويشتن بهر تو کور و کر کند
خويش را از رهروان کمتر شمر
تو رفيق رهزنانی گه مخور .....
در واقع ؛ طنز تيری است که هم به بالا و هم به پايين پرتاب می شود .و آماج طنز آوران دو گروه هستند : زبر دستان و زير دستان .
طنز آوران در برابر آماج های خود جبهه گيری ميکنند اما به قول سنايی :
خصم را سنگ و دوست را موم اند ...
طنز مولانا در قصه های مثنوی معنوی ؛ تلخ و گزنده و صد البته طنزی پنهان است :
ميدان فراخ و مرد ميدانی نه !
احوال جهان چنانکه ميدانی نه !
ظاهر ها شان به اوليا ميماند
در باطن شان بوی مسلمانی نه !!
يا اينکه :
در مجلس عشاق ؛ قراری دگر است
وين باده عشق را خماری دگر است
آن علم که در مدرسه حاصل کردند
کار دگر است و عشق کار دگر است
ناصر خسرو قباديانی ؛ حجت جزيره خراسان ؛ چون به معاد روحانی معتقد است ؛ معاد جسمانی را به باد ريشخند ميگيردو چنين می سرايد :
مردکی را به دشت گرگ دريد
زو بخوردند کرکس و زاغان
اين يکی ريست در بن چاهی
وان دگر ريست بر سر کوهان
اين چنين کس به حشر زنده شود ؟؟
تيز بر ريش مردم نادان .............
سعدی در گلستان ؛ با طنر و طيبت ؛ مسايل اخلاقی و اجتماعی را به نقد می کشد :
" منجمی بخانه در آمد . مردی بيگانه ديد با زن او بهم نشسته ؛ دشنام داد و سقط گفت و در هم افتادند و فتنه و شيون بر خاست .
صاحبدلی بر آن واقف شد و گفت :
تو بر اوج فلک چه دانی چيست ؟
گر ندانی که در سرای تو کيست ؟؟!!
از چهره های شاخص طنز در ايران ؛ يغمای جندقی است که در زمان محمد شاه قاجار می زيست
و هيچگاه دست از مبارزه عليه زاهدان و صوفيان دروغين و اهل سود و سودا باز نداشت و به همين جهت همواره در آوارگی و بی خانمانی و تبعيد زيست
او می گويد :
حاجی و سيد و ملا ؛ سه گروه عجب اند
که به هر ملک ؛يکی زين سه بود غوغايی
مرز ايران را يزدان ز کرم پاس کناد
که تو هم حاجی و هم سيد و هم ملايی ....
او در نقد دستگاه قضاييه عصر قاجار و حاکمان شرع آن زمانه ؛ چنين می سرايد :
قاضی شهر ما زنی دارد
دل سراپرده محبت اوست
دختر ماه منظری دارد
ديده آيينه دار طلعت اوست
پسرش پا نهاد بر دوشم
شانه ام زير بار منت اوست
پانزده روزه هر سه را گادم !
هر کسی پنج روزه نوبت اوست !!
يغما ی جندقی همچنين می سرايد :
زن عالم بگادند اين دو خر ملا و سگ صوفی
خلاف من که گادم هم زن اين هم زن آن را .....
پرداختن به طنز سياسی و اجتماعی ايران را به فرصتی ديگر موکول ميکنم
** در تهيه اين يادداشت از نوشته های آقای عمران صلاحی طنز پرداز خوب وطن مان سود جسته ام .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:23 AM | نظرات (259)
معرفی يک وبلاگ بسيار جالب
من اين روز ها با يک وبلاگ بسيار جالب آشنا شده ام که خستگی های ناشی از سگدويی های شبانه روزی را از تن و جان من بيرون ميکند .
دلم ميخواهد شما هم سری به اين وبلاگ بزنيد و مثل خود من غرق لذت بشويد .
مخصوصا لينک هايی که ميدهد بسيار ديدنی و شگفت انگيز اند .
نشانی اين وبلاگ را برای شما می نويسم تا شما را با خودم به اين گشت و گذار لذت بخش ببرم :
www.Azizdordouneh.blogsky.com
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:38 PM | نظرات (267)
اشارتی .... و کنايتی
در پاسخ به نا سزاهای برخی از دوستان ؛ چيزی برای گفتن ندارم . فقط می گويم
يکی را زشتخويی داد دشنام
تحمل کرد و گفت : ای نيک فرجام
بتر ز آنم که خواهی گفت آنی
که دانم عيب من چون من ندانی
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:21 PM | نظرات (257)
درس جغرافيا .....!!!
** معلم : جغرافيای طبيعی ايران را شرح دهيد :
**شاگرد : ايران از شمال محدود است به ايالات متحده امريکا .از جنوب محدود است به ايالات متحده امريکا . از شرق محدود است به ايالات متحده امريکا . و از غرب محدود است به ايالات متحده امريکا !!
** معلم : جغرافيای فر هنگی و سياسی ايران را شرح دهيد :
** شاگرد : ايران از شمال محدود است به حوزه علميه قم . از جنوب محدود است به حوزه علميه قم . از شرق محدود است به حوزه علميه قم . و از غرب محدود است به حوزه علميه قم !!
** معلم : جغرافيای اقتصادی ايران را شرح دهيد :
** شاگرد : ايران از شمال محدود است به بنياد مستضعفان . از جنوب محدود است به بنياد پانزده خرداد . از شرق محدود است به امپراطوری واعظ طبسی . و از غرب محدود است به بنياد شهيد !!
** معلم : جغرافيای انسانی ايران را شرح دهید :
شاگرد : ايران از شمال محدود است به مستضعفين . از جنوب محدود است به مستضعفين . از شرق محدود است به مستضعفين . و از غرب محدود است به مستضعفين !
** معلم : آفرين !
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:56 PM | نظرات (415)
عکس های پسر خاله جان .....!!!
** آقا ! چند وقت پيش ؛ اين دختر خاله جان مان از آن سر دنيا به ما زنگ زد و گفت :
آقای گيله مرد ؛ اين هم شد عکس که روی سايت خودتان گذاشته ايد ؟؟
گفتيم : اشکالش چيست دختر خاله جان ؟؟
گفتند : آنهمه جاهای زيبا و آنهمه مناظر دلنشين امريکا را گذاشته ايد رفته ايد توی يک پارکينگ عکس گرفته ايد و چسبانده ايد روی وبلاگ تان ؟؟
گفتيم : دختر خاله جان ! اين عکسی را که جنابعالی ملاحظه ميفرماييد دستپخت دوست سابق مان آقای چرندياتی است ؛ آن حرامزاده !! آنوقت ها که هنوز عيالوار نشده بود و رفاقت چندين و چند هزار ساله اش را با ما بهم نزده بود ؛ گاهگداری ميآمد شمال کاليفرنيا و با هم الواتی ميرفتيم و ايشان هم ترق و توروق از ما عکس ميگرفت .
دختر خاله جان مان در آمد که : می خواهی ما يک عکس تازه تر از شما بگذاريم روی سايت ؟؟
گفتيم : چه بهتر از اين ؟؟ خدا يک در اين دنيا و صد در آن دنيا اجرت بدهد .
اين قضيه البته مربوط به چند ماه پيش است و بينی و بين الله ما اصلا يادمان رفته بود که با اين دختر خاله حرامزاده مان در اين باره صحبتی کرده ايم .
امروز که از سر کار آمديم خانه ؛ رفتيم پای کامپيوتر تا به سياق معمول ؛ مختصری پرت و پلا برای تان بنويسيم و کمی شما را بخندانيم ؛ اما وقتی چشم مان به آن عکس مکش مرگ مای بالا ی صفحه افتاد نزديک بود دور از جان شما سکته قلبی بکنيم !! آخر قربان تان بروم ؛ ما کجا و آن قيافه چسان فسان شده بر ما مگوزيد کجا ؟؟ ما اينجا ؛ در اين ينگه دنيا ؛ يک کشاورز پاپتی زحمتکش کون لخت يقنعلی بقال اهل خاکيم که توی تمام عمر مان کون مبارک مان را روی آنجور صندلی های عهد لويی شانزدهم نگذاشته ايم !! حالا بياييم در اين پيرانه سری از اين غلط ها بکنيم و چنان عکسی را زينت بخش صفحه مان کنيم که چه ؟؟ کاين منم طاووس عليين شده ؟؟؟ شکم گشنه و آب يخ ؟؟؟
اين پدر آمرزيده ؛ دختر خاله جان مان ؛
سی سال است که ما را نديده است و اصلا نميداند ما چه شکلی هستيم .آنوقت رفته است توی آلبوم عکس خانوادگی دوره صدارت ميرزا تقی خان امير کبير گشته است و يک عکس مرحوم مغفور پسر خاله جان خدا بيامرزمان را برداشته است و گذاشته است بالای صفحه ما ن و زيرش هم با خط جلی نوشته است : آقای گيله مرد !!!
حالا برای آنکه شما خيال نکنيد آن عکس مکش مرگ مای بالای صفحه عکس خودمان است بايد يکی دو تا توضيح واضحات بدهيم :
اولندش اينکه : ما مو ها و سبيل مان بقدرتی خدا چنان سفيد شده است که هر کس ما را می بيند خيال ميکند همين حالا از آسياب آمده ايم !!
دومندش اينکه : ما اهل خاکيم و کار مان - منهای مختصری قلمفرسايی و پاچه گيری - نوازش گل و گياه و دار و درخت و زمين مهربان است . آن عکسی که آن بالاست ؛ انگار يارو رفته برای خودش آژان بياورد !!
سومندش اينکه : اگر قرار بود ما موهای نازنين مان را آنطوری شانه ميکرديم حالا بيست سال بود که زن مان از ما طلاق گرفته بود و رفته بود بغل دست عمه جانش !!
چهارمندش اينکه : آقا ! ما اصلا ميانه مان با کت و شلوار و کراوات ؛ سالهاست بهم خورده است و به اين آسانی ها هم ترميم پذير نيست !! ما کشاورزيم آقا !! آخر شما تا بحال در کجای دنيا ديده ايد که يک کشاورز آسمان جل که ترب ندارد بخورد ! چنين کتی بپوشد و چنان کراواتی به گردنش ببند و آنچنان عکس بر ما مگوزيدی بگيرد که افاده اش به نواب ميماند ؟؟؟
و حرف آخر اينکه : آن عکسی که آن بالاست عکس پسر خاله جان مرحوم مان است و ما همين امروز فردا آن را از آن بالا ميآوريم پايين و عکس خودمان را جايش ميگذاريم . آنوقت خواهيد گفت :
صلی علی محمد .....گيله مرد خوش تيپ آمد !!!
بقول همولايتی ها : من مره قوربان !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:17 PM | نظرات (320)
نجات غريق .....!!!
ميخواستيم برای فروشگاه مان دو سه تا فروشنده استخدام کنيم . يک آگهی استخدام توی روزنامه گذاشتيم با اين مضمون که : به تعدادی فروشنده با تجربه نيازمنديم . داوطلبان می توانند از فلان روز تا فلان
روز به اين آدرس مراجعه کنند
عده ای زن و مرد آمدند و پرسشنامه ها را پر کردند و قرار شد هفته بعد برای مصاحبه مراجعه کنند .
در روز مصاحبه ؛ يک جوان بيست و يکی دو ساله ؛ آمد جلوی من نشست و خيلی جدی و مودبانه به پرسش های من پاسخ داد .
از او پرسيدم : آيا تجربه ای در امر فروشندگی داری ؟؟
با قاطعيت گفت : نه !
گفتم : ما در آگهی استخدام که در روزنامه چاپ کرده ايم ياد آور شده ايم که به فروشنده با تجربه احتياج داريم . شما چون تجربه ای در عرصه فروشندگی نداريد ؛ ما متاسفانه نمی توانيم شما را قبول کنيم .
جوانک تاملی کرد و نگاهی به سقف انداخت و گفت : آقا من قبلا " نجات غريق " بودم !!
گفتم : نجات غريق ؟؟
گفت : آری !
گفتم : نجات غريق چه ربطی به فروشندگی دارد ؟؟
گفت : ای آقا ! سخت نگير ! من وقتی که نجات غريق بودم ؛ خودم شنا بلد نبودم !!!
شروع کردم قاه قاه خنديدن و گفتم : از فردا بيا سر کار !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:56 PM | نظرات (249)
تنهايی انسان انديشمند ....
** احمد شاملو
*وظيفه روشنفکران ؛ وظيفه دشوار و غم انگيزی است .آنان ميبايد راه را برای حکومت خرد و منطق هموار کنند و نا گفته پيداست که بايد از پيش ؛ در هم شکستن و مدفون شدن زير آوار همين راه را برای خود بعنوان سرنوشتی محتوم بپذيرند .
و هر چه جامعه در جهل و تعصب فرو رفته باشد ؛ چنين سرنوشتی برای روشنفکرانش محتوم تر است ؛ زيرا نه فقط توده متعصب در روشنفکر به چشم دشمنی نگاه ميکند بلکه انگل های جامعه نيز که تنها به منافع فردی خود نظر دارند معمولا به جهل و تعصب در برابر روشنفکران " جهت " ميدهند و اين " بد گمانی بالقوه " را در نهايت امر ؛ به قدرتی فاشيستی و مهاجم و کور ؛ در جهت منافع پليد خود شکل می بخشند . ...
اجتماع بيمار ؛ غول قدرتمند پر نيرويی است که با چماقش فکر می کند و گرفتار ميکرب وحشتناکی است که صفرای تعصب اش را به حرکت در ميآورد و او را گرفتار چنان خام انديشی و جهلی ميکند که هيچ منطقی را نمی پذيرد . و درست در چنين شرايطی است که روشنفکر ميبايد بپا خيزد و حضور خود را اعلام کند ؛ و نا گزير در اينچنين شرايطی ؛ روشنفکری که بخواهد به رسالت وجدانی خود عمل کند ابتدا بايد پيه شهادت را به تن خود بمالد . و شهادت ؛ البته که تلخ است ؛ اما اگر قرار باشد شهادت او بدست کسانی صورت گيرد که روشنفکر به نجات آنها از جان گذشته است ؛ تلخی شهادت از زقوم نيز بر ميگذرد .
انسان و فرهنگ انسانی اش ؛ تنها و تنها در فضای آزادی است که شکفته می شود ؛ اما تا هنگاميکه تعصب و خام انديشی بر جامعه حاکم است ؛ اختناق بر جامعه حاکم خواهد بود .تا هنگاميکه بر داشت جامعه از " آزادی " اين باشد که : تو نيز آزادی سخن بگويی ؛ اما فقط بايد چيزی را بگويی که " من " می پسندم ؛ هيچ سخن حقی بر زبانها نخواهد رفت ؛فرهنگ از پويايی باز ميماند ؛ معتقدات به چيزی کهنه و متحجر مبدل می شود ؛ جامعه بيش از پيش در بی فرهنگی و جهل و خام انديشی فرو ميرود ؛ انسان از رسالت هايش دور تر و دور تر می افتد ؛ و هر از چندی ؛ بن بست های اقتصادی ؛ کشت و کشتاری تازه بر می انگيزد و شورش کور و بی هدف تاز ه ای براه می اندازد که ميوه چينان البته اسمش را " انقلاب " ميگذارند ؛ اما در عمل مفهومی بيش از " کودتا " ندارد . سور خوران قديمی سر نگون می شوند و سور خوران تازه ای جای آنها را ميگيرند ؛ و فاشيسمی جانشين فاشيسم ديگر ميشود که قالبش يکی است ؛ شکلش يکی است ؛ عملکردش يکی است ؛ چماق و طپانچه و زندانش همان است ؛ فقط بهانه هايش فرق ميکند .
زمان سلطان محمود ميکشتند که شيعه است . زمان شاه سليمان ميکشتند که سنی است .زمان ناصر الدين شاه ميکشتند که بابی است . زمان محمد عليشاه ميکشتند که مشروطه است . زمان رضا خان ميکشتند که مخالف مشروطه است . زمان پسرش ميکشتند که مقدم عليه امنيت کشور است . و امروز ميکشند که منافق است . اگر اسم و اتهامش را در نظر نگيريم می بينيم که چيزيش عوض نمی شود .توی آلمان هيتلری ميکشتند که طرفدار يهودی هاست ؛ حالا توی اسراييل ميکشند که طرفدار فلسطينی هاست . عرب ها ميکشند که جاسوس صهيونيست هاست . صهيونيست ها ميکشند که فاشيست است . فاشيست ها ميکشند که کمونيست است . کمونيست ها ميکشند که آنارشيست است . روس ها ميکشند که از چين طرفداری ميکند . چينی ها ميکشند که سنگ روس ها را به سينه ميزند . و ميکشند و ميکشند و ميکشند ... چه قصابخانه ای است اين دنيای بشريت !!
اما ؛ انسان انديشمند ؛ انسان آزاده ؛ هيچ کجا در خانه خودش نيست .همه جا تنها ست .همه جا در اقليت محض است .
چگونه می توان برای جهانی نو ؛ طرحی ارائه کرد ؛ در حالی که تعصب مجالی به انديشه نمی دهد ؟؟ چگونه می توان دستی به برادری پيش برد وقتی که تو ؛ وجود مرا نجس ميشماری ؟؟ چگونه می توانم کنار تو حقی برای خود قائل باشم که تو خود را مولا و صاحب من ميدانی و خون مرا حلال می شناسی ؟؟ چگونه می توانی در حق و نا حق سخن من عادلانه قضاوت کنی ؛ تو که پيشاپيش ؛ قبل از آنکه من لب به سخن باز کرده باشم ؛ مرا به کفر و زندقه متهم کرده ای ؟؟
ما بايد خواستار جامعه ای باشيم که در آن ؛ موجودات بشری ؛ به گروه های مذهبی ؛ به گروه های نژادی ؛ و به مرزهای فکری متعصبانه تقسيم نشود ؛ و عقل و خرد محکوم آن نباشد که از نسبت های رياضی تبعيت کند ؛ تا مشت - که معمولا دو تاست - مغز را - که معمولا يکی است - زير سلطه خود بگيرد .
اگر تعصب ورزيدن نسبت به معتقدات خود را موجه می شماريم ؛ دستکم بايد آنقدر انصاف داشته باشيم که به ديگران نيز در تعصب ورزيدن به معتقدات شان حق بدهيم ؛ زيرا آنان نيز معتقدات شان را بصورت ميراثی از نسل های گذشته خويش ؛ در اشکال بسته بندی شده ؛ و بعنوان " تابوهای مقدس " تحويل گرفته اند و خود در انتخاب آنها اختياری نداشته اند . .....
امروز ؛ انسان بايد از هر گونه تحميل به ديگران خجالت بکشد . حقيقت اين است که اگر من بخواهم عقيده يا مذهب يا فرهنگ خود را به تو تحميل کنم ؛ معنايش اين است که از عقيده تو ؛ از مذهب تو ؛ و از فرهنگ تو در وحشتم ؛ زيرا آن را قوی تر و نافذ تر و بر تر از عقيده و فرهنگ و مذهب خود يافته ام . و حقيفت نهايی اين است :
جهان بينی سالم و انسانی و خالی از تعصب احمقانه ؛ بمن حکم ميکند که از تنگچشمی های ناشی از منافع حقير و مبتذل خودم دست بر دارم و بگذارم آنچه بر حق است به سود جامعه و از طريق قانون طبيعی " انتخاب اصلح " ؛ بر هر آنچه بر حق نيست پيروز شود .
بر خورد خصمانه و تعصب آميز ؛ و ستيزه جويی با انديشه ها و باورهای ديگر ؛ چيزی را تغيير نمی دهد ؛ و در نهايت امر نمی تواند در برابر تسلط حق سنگ بيندازد ؛ و هر انديشه يا فرهنگی که بکوشد با گرز و باروت ؛ حقانيتی برای خود تحصيل کند ؛ هم از نخست محکوم به بی حقی است .
چنين انديشه يا فرهنگی ؛ با شيوه تحميل و اختناق ؛ فقط ممکن است احتضار خود را چند روزی طولانی تر کند .
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:52 AM | نظرات (243)
آنکه عقل دارد ...و آنکه عقل ندارد
** وينستون چرچيل ؛ نخست وزير پيشين انگلستان ؛ ميگويد :
هر کس قبل از سی سالگی اش اگر کمونيست نباشد " احساس " ندارد .و هر کس بعد از سی سالگی اش کمونيست بماند " عقل " ندارد .
راستش ؛ گيله مردی که ما باشيم ؛ با اين گفته ی نغز جناب چرچيل صد در صد موافقيم چرا که خودمان ؛ تا سی سالگی مان ؛که هنوز عقل معاش نداشتيم؛ آنچنان زير علم و بيرق آقای لنين و مارکس و ساير رفقا !! سينه ميزديم که اگر يکی به اسب آقای لنين ميگفت يابو يقه خودمان را جر ميداديم !
خدا را شکر که به برکت انفاس قدسی امپرياليزم جهانخوار ! آن بيماری کذايی" خود کمونيست بينی " که در آستانه انقلاب بد جوری در نسل ما شيوع پيدا کرده بود ؛ دوا درمانی پيدا کرد و دست از سرمان برداشت - صد البته شلاق ها ی برادران اسلامی مان در زندان ها هم بی تاثير نبود ها !!_ اما انگار اين بيماری مزمن دوباره در ميان برخی از رفقای اسبق و سابق مان عود کرده و دارد کار دستشان ميدهد . از آنجمله آقايان و خانم هايی که نام پر طمطراق " حزب کمونيست کارگری " بر خود نهاده اند گهگاه دست به کارهايی ميزنند يا در راديو تلويزيون های فارسی زبان فرمايشاتی ميفرمايند که نه تنها آدميزاد از خودش بلکه از جناب مارکس و حضرت لنين هم خجالت می کشد ! تازه ترين دستپخت حضرات ؛جمع شدن دو تا و نصفی از هواداران حزب کمونيست کارگری در محل برگزاری مراسم اعطای جايزه صلح نوبل به خانم شيرين عبادی ؛ و قال چاق کردن های بيخردانه ؛ و شعر و شعار های کودکانه و سفيهانه است که نه تنها هر انسان خردمندی را متاثر ميکند بلکه اين پرسش را در ذهن و ضمير آدمی بر می انگيزاند که : اگر مبارزان راه آزادی اينها هستند پس چه بهتر که رفسنجانی و خامنه ای و خاتمی و موسوی های با عمامه و بی عمامه همچنان بر گرده ملت ما سوار باشند و همچنان بتازند و پيش برانند .
بيخود نيست که اسم اين حزب کمونيست کارگری را بعضی ها " حزب کمونيست کوليگری " گذاشته اند !
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:24 PM | نظرات (243)
سلام.
ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا ای گرانمايه جاويد ايران
ترا دوست دارم اگر دوست دارم .....
امروز ؛ سر صبحی ؛ دلم بد جوری هوای وطن کرده است .
ميهن من چقدر دور و دست نيافتنی است
شاد و سبز بمانی ای وطن ......
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:22 AM | نظرات (247)
اندر مصيبت پيری .......
** رودکی ؛ شاعر نغز گوِ پارسی ؛ يک روز ؛ موهای سپيدش را رنگ کرده بود و رفته بود بارگاه سلطان .
رندان ؛ به ملامت بر خاستند که : پيری و معرکه گيری ؟؟
رودکی ؛ در جواب گفت :
من موی خويش نه از آن ميکنم سياه
تا نو کنم جوانی و از سر کنم گناه
چون جامه ها بوقت مصيبت سيه کنند
من موی در مصيبت پيری کنم سياه ...!!
دو تا پير مرد ؛ نشسته بودند و با هم درد دل ميکردند . يکی شان گفت : آخر اين هم شد زندگی ؟؟!! من صبح که از خواب پا می شوم ؛ کمرم درد ميکند . زانويم درد ميکند . گردنم درد ميکند . انگشتانم درد ميکند . سرم درد ميکند . دلم درد ميکند . همه جای بدنم درد ميکند .
پير مرد دومی گفت : من صبح که از خواب بيدار می شوم عینهو نوزادی هستم که تازه به دنيا آمده باشد !
پير مرد اولی با تعجب پرسيد : چطور ؟؟
گفت : نه دندان دارم نه مو ؛ توی شلوارم هم می شاشم !!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 2:44 PM | نظرات (290)
گر چه پيرم و ميلرزم ... به صد جوون مى ارزم ...!!!
** ما اين روزها عجيب فراموشكار شده ايم . ما خودمان را دلداري ميدهيم و ميگوييم : اي آقا ! پيرى است ديگر ! اما عيال مي گويد : كدام پيرى مرد حسابى ؟؟ مگر چند سالته ؟؟
ميگوييم : خب ؛ عيال جان ؛ اگر پيرى نيست پس چه مرگ مان است ؟؟ يعني داريم نا سلامتى توي اين سن و سال " آلزايمر " ميگيريم؟؟
عيال نگران ميشود و به دكتر مان زنگ ميزند و براى مان وقت ميگيرد و ما هم شال و كلاه ميكنيم و ميرويم دكتر .
البته دكتر رفتن مان هم خودش داستانى است . عيال براي روز دوشنبه ساعت ده صبح براي مان وقت ميگيرد ؛ اما ما تازه عصر سه شنبه يادمان ميآيد كه قرار بود دوشنبه به ديدن دكتر مان برويم !
عيال ميخواهد ملامت مان بكند اما ما همان بهانه ى هميشگى مان را علم مى كنيم كه : مصيبت بود پيرى و نيستى ...!!
يك داستان ديگرى هم برايتان بگويم : ما چند وقتي است كه كلسترول خون مان بالاست .از بس كه حرص و جوش ميزنيم اين كلسترول خون مان هى بالا ميرود . در عوض حساب بانكى مان هي پايين و پايين تر ميآيد !
گيله مردى كه ما باشيم نه اهل ورزش ايم ؛ نه اهل رژيم ايم ؛ نه اهل روزه ايم ؛ نه اهل نماز . شيرينى ميخوريم ؛ ترشى ميخوريم ؛ چربى ميخوريم ؛ ويسكى ميخوريم ؛ ودكا مي خوريم ؛ گهگاهى غصه هم ميخوريم ! _ آخر آدم كه بى پول باشد نازكدل هم ميشود !! _ لاجرم هر چه قرص و دوا ميخوريم اين كلسترول لعنتي مان پايين آمدنى نيست .
دكتر مان ميگويد : اگر رژيم نگيريم و ورزش نكنيم ؛ ممكن است شبي ؛ نصفه شبى ؛ اين قلب مافنگي مان از كار بيفتد و تلنگ مان در برود و غزل خدا حافظى را بخوانيم . يك عالمه قرص و دوا هم به ما داده است .اما ما عين خيال مان نيست . به خودمان ميگوييم : جان بايد بالاخره در برود ؛ حالا چه از گلو چه از پهلو ...!!
صبح كه از خواب پا ميشويم جايتان خالى ميرويم يك صبحانه ى مفصل براى خودمان درست ميكنيم و مى نشينيم به خوردن . يكي دو تا چاي تازه دم هم مى نوشيم و آماده ميشويم كه برويم سر كار مان .آنوقت تازه ياد مان ميآيد كه اى داد و بيداد ؛ قرص هامان را نخورده ايم . ميرويم قوطي قرص ها را ميآوريم و ميگذاريم روي ميز . يكدانه اش را از قوطى در ميآوريم و با يك ليوان آب ميخوريم . بعدش راه مى افتيم كه برويم سر كار . هنوز از خانه مان بيرون نرفته ايم كه يادمان ميرود قرص مان را خورده ايم يا نه ؟؟!! دوباره بر ميگرديم پاي ميز صبحانه . دوباره قوطي قرص ها را ور ميداريم و يك ساعت با خودمان كلنجار ميرويم كه آيا قرص امروز مان را خورده بوديم يا نه ؟؟!! دست آخر ؛قوطى را مى اندازيم يك گوشه اى و به خودمان ميگوييم : گور پدر هر چه قرص و دواست .... و از خانه ميزنيم بيرون .
يك داستان ديگري هم برايتان بگوييم و برويم پي كارمان .
ما اين روز ها ؛ اسم هيچ كسى يادمان نمى ماند . گاهگدارى اسم خودمان هم يادمان ميرود .پريشب ها دست عهد و عيال را گرفتيم و رفتيم اپرا . يكى از دوستان قديم مان هم با عهد و عيالش همراه مان بود . توي سالن انتظار ؛ رييس بانك مان را ديديم . آمد سوي ما و كلى تعارف تكه پاره كرديم و خوش و بشى با عيال مان كرد و ما آمديم دوستان مان را بهشان معرفى كنيم . هر چه به كله مبارك مان فشار آورديم اسم رفيق چندين و چند ساله مان يادمان نيامد !! باز خدا پدر عيال مان را بيامرزد كه پا در ميانى كرد و ما را از آن مخمصه نجات داد و آبروي چندين و چند هزار ساله ى ما را حفظ كرد !! اگر بدانيد چه خجالتى كشيدم ؟؟ براستى كه : مصيبت بود پيرى و نيستى ...
همه ى اينها را گفتيم ؟؟ اين را هم بگوييم كه :
گر چه پيرم و ميلرزم
به صد جوون مى ارزم
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:15 PM | نظرات (257)
صفحه نظر خواهی ما به يک ميدان جنگ واقعی تبديل شده است .کاشکی دستکم همان ويژگی های يک ميدان جنگ را داشت . بعضی از دوستان در اين صفحه همه دانش و فرهنگ خود را برای فحش دادن
به اين و آن بکار ميگيرند .
دوستان ! من منادی دوستی و مهر و همدلی و عشق و رفاقت و صفا و بيرنگی هستم و مزاج من با اينگونه دشنام ها و تهمت ها و شخصيت شکنی ها سازگار نيست و اگر همچنان باران فحش و ناسزا را بر سر همديگر ببارانيد ؛ من مجبور خواهم شد که نه تنها صفحه نظر خواهی را تعطيل کنم ؛ بلکه از نوشتن هم دست بردارم . من خواهان جهانی سرشار از مهر و عشق و سبزی و صفا هستم ؛ لطفا جهانم را به پلشتی ها و پليدی ها نيالاييد . ممنون
با مهر : گيله مرد خسته !
نوشته شده توسط گیله مرد در 1:17 PM | نظرات (194)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

