همه چيز معاوضه ميشود .....!!!
داشتم از جلوی يک فروشگاه وسايل دست دوم ميگذشتم . تابلويی توجهم را جلب کرد . روی تابلو چنين نوشته بود :
در اين فروشگاه ؛ همه چيز معاوضه ميشود . دو چرخه ؛ ماشين لباسشويی ؛ ماشين ظرفشويی ..و غيره ....زير تابلو با خط قرمز نوشته بودند : چرا همسرتان را با خودتان به اينجا نمی آوريد ؟؟!!!
*در يک کليسای قديمی هم ؛ بر روی در ورودی ؛ اين تابلو را آويخته بودند :
اينجا دروازه بهشت است ! لطفا از همين در وارد شويد .
اما در زير آن با خط ريز تری نوشته بودند : اين دروازه به علت تعميرات بسته است ؛ لطفا از در ديگر وارد شويد !!
*يک مغازه دار خوش ذوق هم اين تابلو را روی شيشه مغازه اش نصب کرده بود :
من برای ناهار به خانه رفته ام .اگر تا ساعت پنج بعد از ظهر بر نگشتم ؛ شامم را هم در خانه خواهم خورد !
* در يک پمپ بنزين هم اين تابلو به چشم می خورد :
لطفا در نزديکی پمپ بنزين سيگار نکشيد . اگر شما برای جان تان ارزشی قائل نيستيد ؛ در عوض ما برای پمپ بنزين مان ارزش زيادی قائليم !!
* و اين هم تابلويی که بر روی در ورودی يک تعمير گاه آويخته بودند :
ما همه چيز را تعمير می کنيم . لطفا در را محکم تر بکوبيد زيرا زنگ مان از کار افتاده است !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:22 PM | نظرات (319)
محض اطلاع ....
چند گاهی است که يک بنده خدای مردم آزار بيماری ؛ در اينجا و آنجا ؛ در سايت ها و وبلاگ های ديگران ؛ از قول گيله مرد ی که ما باشيم ؛ کامنت های عجايب و غرايب ؛ همراه با فحش و ناسزا ميگذارد که نه تنها روح مان از آنها خبر ندارد بلکه اساسا با ديدگاه ها و برداشت های ما از انسان و جهان و پديده های هستی کاملا متفاوت است .
ما نه تنها اهل هيچگونه دعوا و مرافعه و کشمکش های خاله زنکی نيستيم ؛ و نه تنها فرصت و مجالی برای در گيری های آنچنانی با هيچ خدايی و نا خدايی را نداريم ؛ و نه تنها هيچ انسانی را به سبب بيان نظر گاهها و ديد گاههايش مستوجب دشنام و نا سزا و تهمت و افترا نمی دانيم ؛ بلکه از صميم قلب با حضرت ولتر همعقيده ايم که : من با نظر تو مخالفم ؛ اما جانم را ميدهم که تو حرفت را بزنی ......
از آن آقای محترمی که زير نام ما سرگرم ناسزا گويی به اين و آن است تمنا می کنيم که ما را از اين معرکه برهاند و لطفا پلشتی های درونی خود را با نام ما و زير نام ما ؛ به اين و آن حواله ندهد .
محض اطلاع دوستان متعددی که از من درباره کسی بنام شيما يا شيوا پرسش هايی کرده اند بايد بگويم که : من چنين شخصی را نمی شناسم و نميدانم که يک شخصييت حقيقی است يا نه ؟؟!! فقط اين را ميدانم که ايشان چندی پيش با مونتاژ يکی دو تا از عکس های من ؛ کمی سر بسر ما گذاشته بود که لابد موجبات انبساط خاطر خود و ديگران را فراهم ساخته بود .
اين را هم اضافه کنم که من در اين سگستان و سنگستان ؛ آنچنان در چنبر روز مرگی ها گرفتارم که مجال چندانی برای وبلاگ خوانی و اظهار لحيه کردن های آنچنانی ندارم و همينقدر اگر بتوانم گاهگداری دستی به سر و روی وبلاگ خودم بکشم فی الواقع کمر غول را شکسته ام .
من در همين جا از همه انسان هايی که تحت نام من مورد توهين و ناسزا قرار گرفته اند پوزش می خواهم و اميدوارم که خداوند همه مريضان اسلام !! از جمله مريضان اينترنتی را هم شفای عاجل عنايت بفرمايد .
با احترام و مهر : گيله مرد دلشکسته و خسته
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:11 PM | نظرات (504)
آسيد ابوالقاسم وتروريست های ايرانی ....!!!
همولايتی ما ؛ آ سيد عبدالرزاق ؛ دست زن و بچه اش را گرفته بود و پس از گذشتن از هفت خوان رستم ؛ آمده بود امريکا .
اينکه تا به امريکا برسد و به زيارت جمال بی مثال مجسمه آزادی نائل بشود چه مصيبت ها که نکشيد و چه تحقير ها که نديد خودش داستان مفصلی است که باز گو کردن آن مثنوی هفتاد من کاغذ ميشود
آ سيد عبدالرزاق وقتيکه به امريکا رسيد اولين کاری که کرد اين بود که دست آقا زاده اش آ سيد ابوالقاسم را گرفت و بردش مدرسه تا در آنجا علم ياد بگيرد و برای خودش آدمی بشود و سری توی سرها در بياورد .
روز اول مدرسه ؛ خانم معلم ؛ رو کرد به آ سيد ابوالقاسم و با خوشرويی تمام از او خواست که خودش را به همکلاسی هايش معرفی کند . آ سيد ابوالقاسم از جايش پا شد و سينه ای صاف کرد و گفت : اسم من آ سيد ابوالقاسم مصطفی نژاد طالشی اصل است . خانم معلم که از شنيدن چنين نام پر طمطراق پر طول و تفصيلی جا خورده بود در آمد که : حالا نمی شود نام ديگری برای خودت انتخاب کنی که ما بتوانيم راحت تر تلفظ اش کنيم ؟
آسيد ابوالقاسم سری به نشانه رضايت تکان داد و خانم معلم هم خوش و خندان نام " جانی " را برای آقای آسيد ابوالقاسم انتخاب کرد.
آقای آسيد ابوالقاسم ؛ عصرش از مدرسه آمد خانه و ساندويچی خورد و رفت توی اتاق خودش تا مشق های شبش را بنويسد .
ساعتی بعد مادرش صداش کرد که : آسيد ابوالقاسم ؛ بيا چايی ات را بخور . اما هيچ صدايی از آسيد ابوالقاسم نيامد . مادرش دوباره داد زد : آسيد ابوالقاسم ؛ بيا چايی ات را بخور . باز هم هيچ صدايی نيامد .
مادره که عصبانی شده بود آمد توی اتاق و ديد آقای آ سيد ابوالقاسم سر و مرو گنده آنجا نشسته است و دارد بر و بر نگاهش ميکند .
گفت : ابوالقاسم ؛ مگه کری ؟؟ ده بار صدات کردم که بيا چاييت سرد شده ؛ چرا جواب مادرت رو نميدی ؟؟
آ سيد ابوالقاسم در آمد که : از امروز اسم من جانی است !!
مادره گفت : چی چی ؟؟
گفت : جانی
مادره نه گذاشت و نه بر داشت و يک کشيده محکم خواباند بيخ گوش آسيد ابوالقاسم و کلی هم ليچار بارش کرد و رفت پی کارش .
شب که شد بابای آ سيد ابوالقاسم هم از راه رسيد و و قتيکه فهميد آقازاده اش اسمش را عوض کرده و گذاشته جانی ؛ يک کشيده محکم خواباند بيخ گوش آ سيد ابوالقاسم بيچاره و رفت پی کارش .
فردا صبحش ؛ آ سيد ابوالقاسم ؛ بار و بنديلش را به کولش بست و رفت مدرسه . توی کلاس ؛ خانم معلم خوش و بشی با آقای آ سيد ابوالقاسم کرد و پرسيد :
خب بگو ببینم چه تجربه ای از زندگی در امريکا کسب کرده ای ؟؟
آسيد ابوالقاسم در آمد که : هيچی خانم ؛ ما همان روز اول مورد حمله دو تروريست ايرانی قرار گرفتيم !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:05 PM | نظرات (391)
هر که عاشق نيست او را خر شمار ......
بود در غزنين امامی از کرام
نام بودش ميوه عبدالسلام
چون سخن گفتی امام نامدار
خلق آنجا جمع گشتی بی شمار
هر که را در شهر چيزی گم شدی
پس نشان جستی ز خلق آنجا پگار
روز مجلس بود مردی سوگوار
زانکه خر گم کرده بود آن بيقرار
آن امام ؛ القصه ؛ گفت آغاز کرد
دفتر عشاق از هم باز کرد
وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت
از کمال عشق آشفتن گرفت
...هست در مجلس کسی زين جايگاه ؟
کو به سر عشق گم کرده ست راه ؟؟
غافلی برخاست ؛ پنداشت آن سليم
کانکه عاشق نيست کارستش عظيم
گفت : اگر چه يافتم عمری تمام
هر گزم عشقی نبوده ست ای لآم
مرد گفت آن مرد خر گم کرده را :
رو فساری آر و گير اين مرده را
کانچه تو در جستنش بشتافتی
منت ايزد را که اينجا يافتی
هر که عاشق نيست او را خر شمر
خر بسی باشد ؛ ز خر کمتر شمر
" عطار نيشابوری "
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:52 PM | نظرات (350)
اين حرفا فايده ش چيه ؟؟
نامه ای از يک دوست
سلام همشهری . نامه ی استادم آقای ذبیحی و جوابت رو به اون نامه خوندم . ... . من مدتیه که وبلاگت رو می خونم .در اول صحبتهام می خوام این رو برات بگم که حرفات رو می فهمم و
بهت تا حدودی حق می دم. چون ما در خانواد ه مون همه نوع طرز تفکر داشتیم .هم مارکسیست و کمونیست و مجا هد داشتيم که حتی یکیشون که حافظ وقاری قرآن بود در همون اوایل انقلاب اعدام شد و بقیه الان تو آلمان و فرا نسه و چند تا کشور دیگه هستن. هم حزب الهی و هم طرفدار شریعتی و سروش وهم بهترین دایی وتنها عموم که تو جنگ شهید شدن .
بنا براین می تونم بفهمم که چی می گی. همین الان هم تو خا نوادمون نسل دومی هایی که به قول خودت تو اون سالها ی انقلاب مشغول بزن بزن سیاسی بودن همین حرفهایی رو می زنن که تو می گی.
اما من می خوا م اینرو بگم که این حرفا چه فایده ای برای من وتو وزمانی که در اون زندگی می کنیم داره .اینکه حالا من بیام و بخوام مغرضانه بهت ثابت کنم که خدا وپیغمبرو قیامت وجود دارن و تو
هم مغرضانه بگی که: نه خیر وجود ندارن چه دردی رو از ما دوا می کنه . این مهمه که تو به عنوان یه روشنفکر و من به عنوان یه دانشجو چه مسئو لیتی در قبال جامعه مون وعصری که در اون زندگی می کنیم داریم. وگرنه همه ی این بحث ها هیچ ارزشی نمی تونه داشته باشه. به هر حال امیدوارم همیشه سلامت باشی واز حرفای یه جوون 20 ساله نرنجیده باشی و آرزو میکنم که همیشه گيله مرد باشی
****** دوست جوان نازنين من .
پيش از هر حرف و سخنی ؛ بايد بگويم که ممنونم از نامه ات .
و اما در پاسخ به پرسش شما ؛ از شما می خواهم مقاله ای را که بتاريخ سيزدهم دسامبر 2003 تحت عنوان " تنهايی انسان انديشمند " در همين وبلاگ منتشر شده است ملاحظه بفرماييد ؛ بدون شک پاسخ سئوال تان را خواهيد يافت .
شاد و سبز باشيد و شاد و سبز بمانيد
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:40 PM | نظرات (353)
سلام دوستان .
اميدوارم هميشه شاد و سبز باشيد و همواره شاد و سبز بمانيد . من چند روزی به سفر خواهم رفت و شما از شر پرت و پلاهای من خواهيد آسود . در بازگشت از سفر ؛ سوغاتی تان هم از يادمان نخواهد رفت . جای تان خالی خواهد بود و دل مان هم برای شما تنگ خواهد شد .
شاد و سبز و سر بلند باشيد .
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:53 PM | نظرات (330)
جريمه هزار دلارى........ !!
در يك جاده كوهستاني رانندگي ميكردم . اين سو و آنسوي جاده ؛ چنان از برف پوشيده شده بود كه انگارى چادرى سپيد بر پهنه طبيعت گسترده اند . همه جا سپيد سپيد بود . همه جا از تميزى و سپيدى برق ميزد .
من داشتم به موزيك گوش ميدادم و از تماشاي آنهمه زيبايى غرق لذت بودم .ناگهان يكى از آن اتومبيل هاي عهد دقيانوس ؛ با دو سر نشين سياه پوست ؛ تنوره كشان ؛ از راه رسيد و مثل برق و باد از كنارم گذشت . هنوز چند قدمي از من دور نشده بود كه يكى از سر نشينان آن ؛ پاكتي پر از آشغال را از پنجره ماشين به بيرون پرت كرد .
من توي دلم داشتم به آنها بد و بيراه مي گفتم كه نميدانم از كدام سوراخ سنبه اى يك اتومبيل پليس از راه رسيد و مثل عقابي كه ميخواهد گنجشككى را در چنگال خود بگيرد ؛ به تعقيب آنها پرداخت و مجبور شان كرد تا در گوشه اي توقف كنند .
من چنان ته دلم خوشحال شدم كه آهسته از كنار اتومبيل پليس گذشتم و دستى براي آقاي پليس تكان دادم و براهم ادامه دادم .
چند دقيقه بعد ؛ در يك كافي شاپ بين راهي توقف كردم تا با نوشيدن قهوه اى ؛ جانى تازه بگيرم . ديدم آن دو آقاي سياه پوست هم آمده اند آنجا و چنان جلز و ولز ميكنند كه انگار ى همه دار و ندارشان را از كف داده اند .
رفتم سراغ شان و گفتم : واتس آپ ؟؟
يكى شان در آمد كه : اين خوك كثيف نژاد پرست پست ؛ جريمه مان كرده است .
پرسيدم : چقدر ؟؟
قبض جريمه اش را گرفت جلوي چشمان من و گفت : هزار دلار
آخي ..... دلم خنك شد !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 4:12 PM | نظرات (305)
گفتگو با تختي
در جريان مراسمي که از سوي هنرمندان براي زلزله زدگان بم در محل سينما قدس تهران برگزار شده بود، دستخط شعر جديد سيمين بهبهاني در يک حراجي به مبلغ يک ميليون و 400 هزار تومان فروخته شد و اين مبلغ به زلزله زدگان اهدا شد. متن شعر جديد سيمين بهبهاني که در مورد زلزله بم است بدين شرح است:
گفتوگو با تختي
تختي سحر شد، برخيز! صبح از كران سر برزد
باز اين فلك ميچرخد، باز اين زمين ميلرزد
در سكر رؤيا راهي، تا گور تو طي كردم
بر خوابگاهت دستم، انگشت غم بر در زد
برخيز و اين مردم را راهي به كارستان كن
وقت سفر شد آنك خورشيد غمگين سرزد
از اشك و از همدردي يك كاروان در پي كن
فرش و گليم و چادر چيزي اگر ميارزد
- من، خفتهي سيساله؟ سنگم بسي سنگين است
برجاي مغزم اينك ماري سيه چنبر زد
آيا به يادم داري؟ آن روز؟ آري، آري
روزي كه مهرت مهري بر صفحهي دفتر زد
ميرفتي و دنبالت يك كاروان همدردي
مرغ دعا از لبها، تا آسمانها پرزد
دستان مرد از ياري، جوينده در هميان شد
زن آتش بيزاري، در طوق و انگشتر زد
بر دردها درمانها، از سوي ياران آمد
بر زخمها مرهمها، دستان ياريگر زد...
اي خفته سيساله ، برخاستن نتواني
بايد دم از اين معنا، با تختي ديگر زد
اي تختيان برخيزيد، با روح تختي همدل
وقتي هزاران كودك، درخون خود پرپرزد...
سيمين بهبهاني
.
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:32 PM | نظرات (289)
طنز ؛ نگاه انسان معترض "2"
** طنز سياسی و اجتماعی در ايران **
* طنز سياسی و اجتماعی در ايران ؛ در سال های قبل از مشروطيت و به کوشش نويسندگان و انديشمندان مبارزی پا گرفت که غالبا در خارج از ايران ميزيستند و نوشته ها و سروده های آنان ؛ با همه ممنوعيت ها و محدوديت ها ؛ از مرز ها می گذشت و به درون ايران ميرسيد .
در اين ميان ؛ نقش روزنامه فکاهی - سياسی ملا نصرالدين ؛ که بزبان ترکی در قفقاز منتشر می شد ؛ و همچنين نشر آثار نويسندگان و شاعرانی مانند طالبوف ؛ ميرزا فتحعلی آخوند زاده ؛ و مخصوصا ميرزا علی اکبر صابر و جليل محمد قلی زاده - بنيانگذار روزنامه ملا نصرالدين - انکار نا پذير است .
اشعار فکاهی سياسی صابر ؛ و مقالات جليل محمد قلی زاده ؛ همراه با کاريکاتورهای جالب و طنز آميز ؛ خواب راحت را از حاکمان ايران و عثمانی ربوده بود .
ميرزا علی اکبر طاهر زاده - متخلص به صابر - از چهره های برجسته ؛ نو آور ؛ طنز پرداز ؛ نو انديش ؛ و ضد خرافی و مبارز صدر مشروطيـت بود که اشعار خود را به ترکی می سرود و شعر او ضمن بيان درد های مردم ؛ چهره واقعی روحانی نمايان و عمله ظلم را ترسيم ميکرد .
پس از روزنامه ملا نصرالدين ؛ روزنامه ديگری که در قالب طنز سياسی - اجتماعی ؛ مطالب و مسائل روزمره ايران را منعکس ميکرد ؛ روزنامه صور اسرافيل بود که به مديريت ميرزا جهانگير خان شيرازی و با همکاری علامه دهخدا ؛ پس از برقراری مشروطه انتشار يافت .
در اين روزنامه مرحوم دهخدا ؛ مسائل سياسی و اجتماعی ايران را با ساده ترين زبان ممکن و با نام " چرند و پرند " به چاپ میرسانيد که درک آنها برای ساده ترين مردم هم امکان پذير بود .
پس از اسقرار استبداد صغير ؛ به دستور محمد عليشاه قاجار ؛ ميزا جهانگير صور اسرافيل را در باغشاه دار زدند و دهخدا نيز به خارج از کشور گريخت و بعدا با فرار محمد عليشاه به روسيه و استقرار مجدد مشروطيت ؛ به ايران بازگشت .
مرحوم دهخدا ؛ يکی از گرامی ترين و شريف ترين چهره های فرهنگ و سياست ما در قرن حاضر است .
او در زمينه نثر پارسی پايه گذار شيوه ای در ساده نويسی شد که بنام او و با عنوان " چرند و پرند " به ثبت رسيد .
او در عرصه شعر جديد و طنز ؛ درس های گرانبهايی به فرزندان وطن داد و در بررسی و شناخت متون کهن پارسی بهترين الگو ها را برای محققان و پژوهشگران به يادگار گذاشت .
اينک بخشی از شعر معروف " آ کبلای " را در اينجا نقل می کنم که در واقع خطابی است به خود دهخدا ( دخو )
مردود خدا ؛ رانده هر بنده ؛ آ کبلای
از دلقک معروف ؛ نماينده آ کبلای
با شوخی و با مسخره و خنده ؛ آکبلای
نز مرده گذشتی و نه از زنده ؛ آ کبلای
هستی تو چه يک پهلو و يک دنده ؛ آکبلای
**
نه بيم ز کف بين و نه جن گير و نه رمال
نه خوف ز درويش و نه از جذبه و نه حال
نه ترس ز تکفير و نه از پيشتوی شاپشال
مشکل ببری گور ؛ سر زنده ؛ آ کبلای
هستی تو چه يک پهلو و يک دنده ؛ آکبلای
**از گرسنگی مرد رعيت ؛ به جهنم
ور نيست در اين قوم معيت ؛ به جهنم
ترياک بريد عرق حميت ؛ به جهنم
خوش باش تو با مطرب سازنده ؛ آ کبلای
هستی تو چه يک پهلو و يک دنده ؛ آ کبلای
** تو منتظری رشوه در ايران رود از ياد ؟
آخوند ز قانون و ز عدليه شود شاد ؟ ؟
اسلام ز رمال و ز مرشد شود آزاد ؟؟
يک دفعه بگو مرده شود زنده ؛ آ کبلای
هستی تو چه يک پهلو و يک دنده ؛ آ کبلای .......
* پس از روزنامه صور اسرافيل ؛ سياسی ترين روزنامه طنز ايران " نسيم شمال " بود که به مديريت سيد اشرف الدين گيلانی ؛ در تهران منتشر ميشد .
سيد اشرف الدين گيلانی ؛ محبوب ترين شاعر انقلاب مشروطيت ايران بود که اشعارش دست به دست ميگشت و سينه به سينه نقل ميشد .شعر او روان و ساده و مردمی بود و از ضرب المثل های زبان فارسی برای غنای شعر خود سود می جست .
آهای آهای ؛ نسيم شمال مثال شير ارژنه
گاه زنی به ميسره ؛ گاه زنی به ميمنه
زلزله ها فکنده ای به کوه و دشت و دامنه
آسته برو ؛ آسته بيا ؛که گربه شاخت نزنه
*نسيم شمال ؛ خودتو بپا ؛ اينجا رو تهرونش ميگن
اينجا که ما نشسته ايم ؛ دروازه شمرونش ميگن
ز شهر رشت دم مزن ؛ اونجا رو گيلونش ميگن
هيچ نمی ترسی تو مگر ز دزد های گردنه ؟؟
آسته برو ؛ آ سته بيا ؛ که گربه شاخت نزنه .....
اينک نمونه ای از نثر ساده و صميمی سيد اشرف الدين گيلانی را برايتان نقل می کنم :
" ............يک رفيقی داشتيم اسمش آخوند ملا اسماعيل پهلوان بود . هر حرفی که ميزد ميگفت : انشا الله !!
يک روز به او گفتم : حالا که بازار ميروی به کربلايی حسن بقال بگو روز جمعه بيايد زورخانه .
گفت : انشا الله
اما روز جمعه کربلايی حسن به زور خانه نيامد .
به مشدی قاسم گفتم : دختر هشت ساله ات را وادار درس بخواند و علم و اخلاق بياموزد تا وقتی که مادر شد بچه اش را عالمانه تربيت کند .
گفت : انشا الله
بعد از سه ماه معلوم شد که طفل هشت ساله را به يک پير مرد شصت ساله شوهر داده .
در راه انزلی به درشکه چی گفتم : چمدان را پشت درشکه محکم کن .
گفت : محکم است ؛ انشا الله طوری نميشود . در بازار خمام ديدم چمدان آويخته شده و از زمين کشيده ميشود .گفتم : قارداش ! چمدان را محکم کن نيفتد .
گفت : انشا الله که نمی افتد !!
وقتی به غازيان رسيديم ؛ چمدان در بين راه افتاده بود .
گفتم : قارداش ! چمدان افتاد .
گفت : انشا الله پيدا می شود !! ولی پيدا نشد .
معصومه خانم ؛ عيال مشدی شعبان ؛ مريض بود و روزی سه بار غش ميکرد .
به او گفتم : عيالت را بفرست حکيم تا معالجه بشود .
گفت : ميفرستم انشا الله !!
بعد از چند روز او را ديدم . پرسيدم : عيالت را فرستادی ؟؟
گفت : ميفرستم انشا الله !!
بعد از يکماه معلوم شد معصومه خانم از بی حکيمی و بی دوايی مرده و از دنيا رفته است .....
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:18 PM | نظرات (433)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

