پير زنک نگاه مادر بزرگ را دارد . با وجودی که حوالی هشتاد و چند سالگی پرسه ميزند ؛ چنان چسان فسانی کرده و چنان پودر و ماتيکی به خودش ماليده که انگاری همين الان می خواهد به عروسی آقا زاده آقای راکفلر برود . پيراهن آبی کمرنگی به تن کرده است و روی چروک های گردنش هم يک دانه درشت مرواريد چشمک می زند .
توی صف بانک ؛ پير زنک اين پا و آن پا می کند و به گوشه و کنار چشم می اندازد و وقتيکه نگاهش توی نگاه من گره می خورد ؛ در پاسخ لبخندم می گويد :
چرا بانک امروز اينقدر شلوغه ؟؟
ميگويم : چه ميدانم ؟ لابد خلايق چک حقوق شان را گرفته اند و می خواهند به پول نقد تبديل شان بکنند و بروند خرج شان کنند .
نگاهی به شکل و شمايلم می اندازد و به زبان اسپانيولی می گويد : ؟؟como estas
در جوابش می گويم : muy bien gracias اما من اسپانيايی نيستم
می خند د و می گويد : يهودی هستی ؟؟
با تعجب می پرسم : يهودی ؟؟
می گويد : آخر دماغت مثل دماغ يهودی هاست !!
خنده ای می کنم و می گويم : اگر قرار باشد دماغ آدمی معياری برای شناختن دين آدمی باشد ؛ پس همه همولايتی های من بايد يهودی باشند !!
پير زنک از رو نمی رود ؛ می پرسد : عرب هستی ؟؟
می گويم : نه !
و اين " نه "را با چنان شدت و غلظتی می گويم که پير زنک کمی جا می خورد .
می گويد : لهجه ات به عرب ها ميماند !!
ميگويم : شايد . اما من عرب نيستم . من از ايران ميآيم
می گويد : آی ران ؟؟
می گويم : نه ! نه ! ايران . ايران .
می گويد : خب چه فرقی ميکند ؟ آی ران يا ايران ؟؟
می گويم : فرقش اين است که آن " آی رانی " که شما می گوييد در هيچ جای نقشه جغرافيا نيست ؛ اما آن ايرانی که من از آنجا می آيم سرزمينی است که چند هزار سال تاريخ و نمدن را پشت سر خود دارد . فرقش همين است
پيرزنک ؛ دوست دارد که با من به بحث و جدل بپردازد ؛ اما صف تکانی می خورد و نوبت پير زنک می شود . او با شتاب بسوی يکی از باجه ها می رود و برايم دستی تکان ميدهد و با خنده ای شيطنت آميز می گويد : آی ران
و من با نوعی سماجت می گويم : ايران ... ايران
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:40 PM | نظرات (166)
به اطلاع دوستان و عزيزانی که خواهان ديدن برنامه تلويزيونی " نيم نگاه " هستند ميرسانيم که می توانند با مراجعه به سايت اينترنتی www.iranradiotv.com اين برنامه را روی شبکه تلويزيونی آپادانا تماشا کنند
ساعت پخش زنده برنامه پنجشنبه ها از ساعت 9 تا 10 شب بوقت کاليفرنيا خواهد بود
همچنين می توانيد از طريق شماره تلفن 5555-988(408) و يا 2020-988-(408)با من تماس حاصل فرماييد .
با درود و احترام : گيله مرد کاليفرنيايی !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 2:02 PM | نظرات (295)
يک سازمان پژوهشی در امريکا ؛ که در باره اتهامات مربوط به تجاوز جنسی کودکان توسط کشيش ها و اسقف های کليسای کاتوليک تحقيق ميکرد ؛ اين هفته نتايج تحقيقات خود را منتشر کرد .
بر اساس اين گزارش ؛ از سال 1940 تا سال دو هزار ميلادی ؛ بيش از چهار هزار تن از کشيشان و اسقف های کليسای کاتوليک ؛ با کودکان خردسال روابط جنسی داشته اند ؛ و گليسای کاتوليک با وجود آگاهی به اين امر ؛ هيچ اقدامی جدی برای جلوگيری از تجاوز به کودکان خرد سال بعمل نياورده است .
در اين ميان ؛ هفته پيش ؛ يک دادگاه فدرال امريکا ؛ اسقف اعظم کليسای کاتوليک آريزونا را به اتهام کشتن يک عابر پياده ؛ به زندان محکوم کرده است .
آين آقای اسقف ؛ يعنی اين مرد خدا !! بهنگام رانندگی ؛ يک بنده خدای بی نام و نشانی را زير گرفت اما بجای آنکه او را به بيمارستان برساند شايد از مرگش جلوگيری شود ؛ از محل حادثه گريخت و به پليس هم گزارش نداد که چنين اتفاقی افتاده است .
اين واقعه مرا بياد يک ماجرای تاريخی انداخت که بی مناسبت نيست برای تان تعريفش کنم تا بدانيد اين مردان خدا چه انسان های پاک و صديق و خدا ترسی هستند !!!
در تاريخ سلاجقه کرمان ؛ در شرح حال ملک محمد ؛ می خوانيم که : " وی بغايت خونريز بود ؛ و گويند که روزی که کسی را نکشتی ؛ به شکار شدی و گور و آهو زدی . "
زاهد عمانی ؛ يکی از روحانيون عصر که با همين ملک محمد خونريز رفت و آمد داشت و به او احترام بسيار ميگذاست ؛ گفت : " يک روز با ملک در سرای او می گشتم ؛ به محلی رسيدم که حدود يک خروار کاغذ ؛ همه روی هم ريخته بود . پرسيدم اين کاغذ ها چيست ؟
ملک گفت : " فتوای ائمه شرع !! و من هرگز هيچکس را نکشتم مگر که ائمه شرع فتوا دادند که او کشتنی است ..."
می بينيد اين مردان خدا ! و اين علمای اعلام ؛ چقدر رحيم و مهربان و مردم دوست و دوستدار خلق خدا هستند ؟؟
به قول ناصر خسرو :
ای حيلت بازان ؛ جهلای علما نام
کز حيله مر ابليس لعين را وزراييد
چون خصم سر کيسه رشوت بگشايد
در وقت ؛ شما بند شريعت بگشاييد ...
ياد شعری از آذر بيگدلی افتادم که می گويد :
به شيخ شهر ؛ فقيری ز جوع برد پناه
بدان اميد که از لطف خواهدش نان داد
هزار مسئله پرسيدش از مسائل و گفت :
که گر جواب نگفتی نبايدت نان داد
نداشت حال جدل آن فقير و ؛ شيخ غيور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد
عجب که با همه دانايی ؛ اين نمی دانست
که حق به بنده نه روزی به شرط ايمان داد
من و ملازمت آستان پير مغان
که جام می به کف کافر و مسلمان داد ...
* جوع= گرسنگی
*آب = آبرو . حيثيت
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:55 PM | نظرات (193)
چند وقت پيش ؛ يک آقای ايرانی بنام مهران ؛ به ضرب يک عمل جراحی در تهران ؛ تغيير جنسيت می دهد و ميشود يک بانوی ايرانی !!
آقا مهران ؛ پس از اينکه رخت و لباس مردانگی را از تن فرو می افکند ؛ و رخت و لباس نسوان به تن می کند ؛ اسم خودش را هم به " ماريان " تغيير می دهد و به ميمنت و مبارکی وارد جامعه انقلابی - اسلامی می شود . اما هنوز دو ماهی از تغيير جنسيت ماريان خانوم نمی گذرد که ايشان دوباره دست به دامان جراحان می شوند و با خواهش و تمنا و التماس و گريه و لابه می خواهند ايشان را دوباره با يک عمل جراحی ديگر تبديل به " مهران " کنند که بقول معروف :
از طلا گشتن پشيمان گشته ايم
مرحمت فرموده ما را مس کنيد !
راديوی kgo در سانفرانسيسکو ؛ که اين خبر را از شبکه سرتاسری خود پخش کرده است می گويد که هزاران هزار از زنان ايرانی ؛ آرزو می کنند که ايکاش " مرد " به دنيا آمده بودند تا از مزاحمت های لشکر " زحمت الله " در امان بمانند !
وقتيکه اين خبر را از راديو شنيدم به فکر فرو رفتم ؛ بفکر فرو رفتم و ديدم رنجی که زنان ايرانی می کشند ؛ درد ديروز و امروز نيست ؛ درد مزمن کهنه ای است که ريشه در فرهنگ و دين و سنت های ما دارد . بعد بياد فرمايشات غزالی در کتاب " کيميای سعادت " افتادم که تکليف زنان را بخوبی روشن کرده است .
غزالی ؛ در کتاب " کيميای سعادت " در باره زنان چنين ميفرمايد :
.....بدان که هيچ تخم فساد ؛ چون نشستن با زنان ؛ اندر مجلس ها و مهمانی ها و نظاره ها نبود .
پس حرام است بر زنان به چادر سپيد و و روی بند پاکيزه بيرون شدن ؛ و هر زن که چنين کند عاصی است ؛ و پدر و مادر و برادر و شوهر که دارد و بدان راضی بود ؛ اندر آن معصيت با وی شريک باشد .
..... و روا نيست هيچ مردی را جامه زنی که داشته بود اندر پوشد به قصد شهوت ؛ يا دست فرا آن کند ؛ يا ببويد ( يعنی اينکه هيچ مردی حق ندارد لباس همسرش را بپوشد يا به آن دست بزند و يا حتی آن را ببويد . )
يا شاه اسپرم يا سيب يا چيزی که بدان ملاطفت کنند ؛ فرا زنی دهد و فرا ستاند ( يعنی اينکه هيچ مردی حق ندارد به عليامخدرات محترمه ؛ عطر و سيب و گل و ...بدهد يا بستاند ) و يا سخنی نرم و خوش گويد . و روا نيست زنی را که سخنی با مرد گويد الا درشت و به زير ( منظورشان اين است که زنان حق همصحبتی با مردان را ندارند و اگر می خواهند با مردان صحبت کنند بايد صدای شان را مثل صدای گاو کنند مبادا اسلام عزيز آسيب ببيند ! )
پيغمبر ؛ زنان را همی گويد که به آواز خوش با مردان سخن مگوييد ....و از کوزه ای که زنان آب خورند نشايد به قصد ؛ از جای دهان ؛ آب خوردن ......0( توصيه گيله مردانه : لطفا کتاب کيميای سعادت را بخوانيد تا رستگار شويد )
سنايی غزنوی ميفرمايد :
حجره عقل ز سودای زنان خالی کن
تا به جان پند تو گيرند همه پر هنران
بند يک ماده مشو ؛ تا بتوانی چو خروس
تا شوی تاجور و پيشروی تاجوران
حضرت سعدی هم ميفرمايد :
برو زن کن ای خواجه هر نو بهار
که تقويم پارينه نايد به کار !!
همين حضرت سعدی در جای ديگری ميفرمايد :
به هر چمن که رسيدی گلی بچين و برو
به پای گل منشين آنقدر که خار شوی
گشت و گذاری در متون ادبی و تاريخی وطن مان بخوبی نشان ميدهد که زنان ايرانی از دير باز ؛ در چنبر چه درد ها و بی عدالتی هايی گرفتار بوده اند تا جايی که در شاهنامه فردوسی ؛ در داستان سياوش ؛ می خوانيم که :
زن و اژدها هر دو در خاک به !
جهان پاک از اين هر دو نا پاک به !!
و يا اينکه :
زنان را ستايی ؟ سگان را ستای
که يک سگ به از صد زن پارسای !!!!
بهر حال ؛ من از اينکه ماريان خانوم نتوانسته است بيش از دو ماه وضعيت جديد خود را تحمل کند دچار شگفتی نشدم چرا که مادام که ما به يک خانه تکانی فرهنگی و فکری دست نزنيم ؛ زن از ديدگاه ما چيزی در رديف اژدها خواهد بود ؛ و خواجگان همواره همچون " تقويم پارينه " به او خواهند نگريست
هزار سال ره است از تو تا مسلمانی
هزار سال دگر تا به شهر انسانی
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:12 PM | نظرات (234)
رفيق من قاسم آقا ؛ رفته بود ايران زن بگيرد .ميدانيد که بسياری از جوان های ايرانی وقتی نوبت زن گرفتن شان ميشود ؛ فيل شان ياد هندوستان ميکند و ميروند ايران و شاه داماد ميشوند و مثل شاخ شمشاد بر ميگردند امريکا .
قاسم آقا وقتی از ايران بر گشت ؛ يک شب آمده بود خانه ما .بهرام - دوست مشترک ديگرمان -هم همراهش بود .
نشستيم و شامی خورديم و گپی زديم و رفيق مان - بهرام - در آمد که : فلانی ؛ تو هيچ دکتری ميشناسی که متخصص بيماری های گوش باشد ؟؟
گفتم : چرا نه ؟ اتفاقا رفيق جان جانی ام دکتر حسين خان ؛ متخصص گوش و حلق و بينی است .حالا چطور مگه ؟؟ خدا نکرده به بيماری گوش مبتلا شده ای ؟؟
گفت : نه ؛ ولی اين قاسم آقا ؛ طفلکی ؛گوشش ديگر خوب نمی شنود !! می خواستيم يک وقتی از دکتر بگيری تا ببريمش پيش دکتر بلکه معالجه بشود .
من به هوای اينکه رفيق مان آقا بهرام دارد جدی حرف ميزند ؛ پا شدم تا دفتر تلفنم را بر دارم و به دکتر حسين خان زنگ بزنم و يک وقتی برای قاسم آقای ما بگيرم . اما ديدم صدای قهقهه خنده همگان به آسمان رفته است و همه دارند غش و ريسه ميروند .
من که هاج و واج مانده بودم ؛ تازه فهميدم که ای بابا ! اين رفيق مان -بهرام - دارد سر به سر قاسم آقای ما ميگذارد و ميگويد :
من هزار دفعه زير گوش قاسم آقا خوانده ام که ای آقاجان ! يکوقت نکند مثل ما خل بشوی و بروی زن بگيری ها !!!اما چون قاسم آقا به حرف مان گوش نميدهد خيال می کنيم شايد گوشش عيب و ايرادی دارد و بايد برود پيش دکتر متخصص !!
جای تان خالی آن شب خيلی خنديديم ؛ و طفلک قاسم آقا هم هی از خجالت سرخ و سفيد ميشد و همراه ما نرمک نرمک می خنديد .
قاسم آقا رفت ايران و زن گرفت و بر گشت امريکا .گويا قرار است چند ماه ديگر دوباره به ايران برود و زنش را بياورد امريکا .
قاسم آقا ميگفت : يک روز شال و کلاه کرديم و رفتيم شمال . رفتيم به شهری به نام فريدون کنار . در مدخل شهر تابلوی بسيار بزرگی نصب کرده بودند و رويش نوشته بودند : به شهر امام خامنه ای خوش آمديد !ما وقتی اين تابلو را ديديم خيال کرديم لابد همه مردم اين شهر حزب اللهی هستند و برای امام خامنه ای سر و دست می شکنند .اما وقتيکه رفتيم توی بازار شهر ؛ ديديم قدم به قدم ؛ آدم هايی دنبال ما می آيند و زير گوش مان نجوا می کنند که : آقا ترياک می خواهيد ؟؟آقا هرويين می خواهيد ؟ آقا جنس خوب داريم ها !
من خيال ميکنم اهالی فريدون کنار ؛ به مصداق : چه خوش بود که بر آيد به يک کرشمه دو کار ؛ آن تابلوی کذايی را در مدخل شهرشان نصب کرده اند تا هم پيزری لای پالان امام خامنه ای و شجره خبيثه ارباب عمائم بگذارند تا به سبب قرب شان در درگاه خدا ؛ شفاعت آنها را بکنند ؛ و هم توی اين اوضاع احوال قمر در عقرب و قاراشميش ؛ که سگ صاحبش را نمی شناسد ؛ و آب سر بالا ميرود و جنگ ميان بول و غايط ادامه دارد و ملايان مثل جن بو داده و ننه اکوان ديو ؛ همه مملکت را صاحب شده اند و چشم به کفن درويش هم دارند ؛ طفلکی ها با فروش ترياک و هرويين ؛ نانی روی سفره فقيرانه شان بگذارند که به قول معروف :
نه در مسجد دهندم ره که مستی
نه در ميخانه ؛ کاين خمار خام است
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:39 PM | نظرات (206)
از تفکرات يک سگ :
هی ..... اين خلايقی که من با آنها زندگی می کنم ؛ غذايم ميدهند ؛ دوستم دارند ؛ خانه گرم و زيبايی به من داده اند ؛ خشک و ترم می کنند . اينها " خدا " هستند .
از تفکرات يک گربه :
هی .....اين خلايقی که من با آنها زندگی می کنم ؛ غذايم ميدهند ؛دوستم دارند ؛ خانه گرم و زيبايی به من داده اند ؛ خشک و ترم می کنند . " من " خدا هستم !!
" نقل از وبلاگ IRANIANGIRL "
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:01 AM | نظرات (198)
تعصب و خشونت استبدادی ؛ در طول تاريخ و در سراسر جهان ؛ هيچگاه حضور روشنگر شاعران و انديشمندان و آزادگان ؛ و اساسا بهتر است بگويم "تفکر "را تاب نياورده است .
در وطن ما - علی الخصوص - در درازنای تاريخ ؛ روشنفکران و متفکران و اهل خرد ما ؛ همواره در موقعيتی زيسته اند که می شود گفت موقعيتی فاجعه آميز بوده است و شايد به همين دليل است که ما هيچگاه آن دريا دلی را نداشته ايم که با فرهنگ مان ؛ با دين مان ؛ با سنت های مان ؛ و با مرده ريگ پيشينيان در افتيم .
وقتی تاريخ ايران را ورق می زنيم و افق های خونين وطن مان را به نظاره می ايستيم ؛ با حافظ عزيز همصدا می شويم که :
از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی مانده است و عطر ياسمنی
محمد مختاری ؛ شاعر و متفکر ايرانی ؛ در آذر ماه 1377 ؛ توسط ماموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ربوده شد ؛ و در دوازدهم آذر ماه ؛ تن بيجان او را در يکی از بيابان های اطراف تهران يافتند .
او به عنوان يک نويسنده مستقل ؛ عليه " فرهنگ سلطه " مبارزه ميکرد و با طرح " ساخت استبدادی ذهن " و " فرهنگ حذف " به " درک حضور ديگری " و " باز خوانی فرهنگ " می پرداخت و اهل خرد را به " تمرين مدارا و ذهنيت انتقادی " فرا می خواند
يکی از کتاب های بسيار خواندنی و ارزشمندی که از محمد مختاری به يادگار ماند ؛ کتابی است بنام "چشم مرکب " که همچون کتاب ديگرش " انسان در شعر معاصر " به باز خوانی فرهنگ می پردازد .
اگرچه نقطه عزيمت اين هر دو کتاب " شعر " است ؛ اما چشم انداز هر دو ؛ درک مبانی و مظاهر ذهنيت و معرفت گذشته و اکنون ماست .
در اين کتاب چگونگی نو انديشی و نو ذهنی معاصر ؛ در وانهادن ساخت های ذهنی ؛ و فاصله گيری از ساخت های استبدادی ؛ مورد بررسی قرار گرفته است .
خواندن اين کتاب را به همه شما توصيه می کنم .
ياد عبدالله بن مقفع ؛ نويسنده ارجمند ايرانی و مترجم کتاب گرانسنگ " کليله و دمنه " افتادم که اين کتاب را از زبان پهلوی به عربی ترجمه کرده بود و بگفته ابوريحان بيرونی باب برزويه طبيب را بدان افزوده بود تا شايد در عقايد مسلمانان شک و ترديد ايجاد کند و آنان را برای پذيرش آيين مانی آماده سازد .
در عصر منصور خليفه ؛ امير بصره ؛ سفيان بن معاويه ؛ ابن مقفع را دستگير کرد و به اتهام اينکه کتابی همرديف قرآن نوشته است ؛ او را به " زندقه " متهم کرد و دستور داد تنوری افروختند و دست و پای ابن مقفع را بريدند و در تنور انداختند .
نگاهی به متون تاريخی بعد از اسلام ؛ نشانگر خشم و تعصب دينی تازيان نسبت به انديشمندان ايرانی و نمايانگر نام انسان های بزرگ و عزيزی است که در برابر تعصب و بی خردی جان باخته اند
خاکی است که رنگين شده از خون عزيزان
اين ملک که بغداد و ری اش نام نهادند .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:06 PM | نظرات (444)
توی کلاس درس ؛خانم معلم از شاگردهايش خواست که بگويند بابای شان چه شغلی دارد .
يکی شان گفت : پدرم معلم است
آن يکی گفت : پدرم پليس است
آن ديگری گفت : بابای من پزشک است
نوبت به جيمی کوچولو رسيد . جيمی کوچولو گفت : بابای من يک همجنس باز است که توی بار همجنس بازان می رقصد و لخت می شود و اگر مشتری ها به او پول خوبی بدهند با آنها خواهد خوابيد !!!!!
خانم معلم ؛ که از شنيدن چنين داستانی کله اش سوت کشيده بود ؛جيمی کوچولو را از کلاس بيرون برد و از او پرسيد : راستی راستی بابات اينکاره ست ؟؟
جيمی کوچولو گفت : نه !!
پرسيد : پس چرا همچو چيز هايی را تو کلاس گفتی ؟؟
جيمی کوچولو گفت : راستش بابای من توی کاخ سفيد کار ميکنه و مشاور سياسی آقای جرج بوشه . من نمی خواستم اين موضوع را توی کلاس بگويم که آبرويم پيش بچه ها برود !!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 2:58 AM | نظرات (173)
نام برنامه : نيم نگاه
مجری برنامه : حسن رجب نژاد
زمان : پنجشنبه ها از ساعت 9 شب به وقت کاليفرنيا
کانال : شبکه جهانی تلويزيون آپادانا Apadana International tv
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:43 PM | نظرات (536)
آقاي بوش !
من اين نامه را در اوج نا اميدي و درد و رنج براي شما مي نويسم
شما همواره خود را يک مسيحي مومن ميدانيد و هميشه در سخنان تان به اين مسئله افتخار مي کنيد
اما ؛ از روزي که شما صاحب قدرت شده ايد و بر کرسي رياست جمهوري امريکا تکيه زده ايد ؛ من شغلي را که به مدت سي و چهار سال به آن اشتغال داشتم از دست دادم .
شما چه مسيحي مومني هستيد که از زمان روي کار آمدن شما ؛ من نه تنها خانه ام را از کف داده ام ؛ بلکه همه پس انداز هاي من دود شده است و به هوا رفته است .
شما چه مسيحي مومني هستيد که من در اين پيرانه سري ؛ نه بيمه و نه حقوق بازنشستگي دارم ؛ و نه سر پناهي که روزهاي آخر عمرم را در آن بگذرانم ؟؟
آقاي بوش !
من در اين جنگ لعنتي ؛ که شما و همپالگي هاي نفتخوارتان ؛ براي نفت مفت براه انداخته ايد ؛ دو پسر جوان خود را از دست داده ام که اندوه مرگ جانگدازشان هيچگاه مرا تنها نمي گذارد .
شما چه مسيحي مومني هستيد که از زمان روي کار آمدن شما ؛ هست و نيست من برباد رفته ؛ همسرم مرا ترک کرده ؛ و دخترانم به کشور ديگري گريخته اند !
آقاي بوش !
دلم مي خواهد که شما مستقيما در چشمان من نگاه کنيد و بگوييد که شما يک مسيحي مومن هستيد .
امضا ء: صدام حسين
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:19 PM | نظرات (237)
چند روزي گرفتار تغييرات و دگرگوني هاي اساسي در وبلاگ مان بوديم و امکان نوشتن براي من فراهم نبود . البته دوستان عزيزم مرا خواهند بخشيد .
چه مي شود کرد ؟ بقول مولانا :
اتفاق اين جهان افتادني است
عاقبت اين نردبان افتادني است
تا بخواهم دنگ و فنگ هاي اين سيستم جديد را ياد بگيرم لابد بايد پيه عرقريزان را به تن بمالم .
ببينيم چه پيش مي آيد .
شاد و سبز باشيد
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:03 PM | نظرات (208)
از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی مانده است و عطر ياسمنی
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:03 PM | نظرات (275)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

