February 28, 2004
ايران ....يا آی ران ...؟؟؟


پير زنک نگاه مادر بزرگ را دارد . با وجودی که حوالی هشتاد و چند سالگی پرسه ميزند ؛ چنان چسان فسانی کرده و چنان پودر و ماتيکی به خودش ماليده که انگاری همين الان می خواهد به عروسی آقا زاده آقای راکفلر برود . پيراهن آبی کمرنگی به تن کرده است و روی چروک های گردنش هم يک دانه درشت مرواريد چشمک می زند .
توی صف بانک ؛ پير زنک اين پا و آن پا می کند و به گوشه و کنار چشم می اندازد و وقتيکه نگاهش توی نگاه من گره می خورد ؛ در پاسخ لبخندم می گويد :
چرا بانک امروز اينقدر شلوغه ؟؟
ميگويم : چه ميدانم ؟ لابد خلايق چک حقوق شان را گرفته اند و می خواهند به پول نقد تبديل شان بکنند و بروند خرج شان کنند .
نگاهی به شکل و شمايلم می اندازد و به زبان اسپانيولی می گويد : ؟؟como estas
در جوابش می گويم : muy bien gracias اما من اسپانيايی نيستم
می خند د و می گويد : يهودی هستی ؟؟
با تعجب می پرسم : يهودی ؟؟
می گويد : آخر دماغت مثل دماغ يهودی هاست !!
خنده ای می کنم و می گويم : اگر قرار باشد دماغ آدمی معياری برای شناختن دين آدمی باشد ؛ پس همه همولايتی های من بايد يهودی باشند !!
پير زنک از رو نمی رود ؛ می پرسد : عرب هستی ؟؟
می گويم : نه !
و اين " نه "را با چنان شدت و غلظتی می گويم که پير زنک کمی جا می خورد .
می گويد : لهجه ات به عرب ها ميماند !!
ميگويم : شايد . اما من عرب نيستم . من از ايران ميآيم
می گويد : آی ران ؟؟
می گويم : نه ! نه ! ايران . ايران .
می گويد : خب چه فرقی ميکند ؟ آی ران يا ايران ؟؟
می گويم : فرقش اين است که آن " آی رانی " که شما می گوييد در هيچ جای نقشه جغرافيا نيست ؛ اما آن ايرانی که من از آنجا می آيم سرزمينی است که چند هزار سال تاريخ و نمدن را پشت سر خود دارد . فرقش همين است
پيرزنک ؛ دوست دارد که با من به بحث و جدل بپردازد ؛ اما صف تکانی می خورد و نوبت پير زنک می شود . او با شتاب بسوی يکی از باجه ها می رود و برايم دستی تکان ميدهد و با خنده ای شيطنت آميز می گويد : آی ران

و من با نوعی سماجت می گويم : ايران ... ايران


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:40 PMنظرات (166)
February 26, 2004
محض اطلاع


به اطلاع دوستان و عزيزانی که خواهان ديدن برنامه تلويزيونی " نيم نگاه " هستند ميرسانيم که می توانند با مراجعه به سايت اينترنتی www.iranradiotv.com اين برنامه را روی شبکه تلويزيونی آپادانا تماشا کنند
ساعت پخش زنده برنامه پنجشنبه ها از ساعت 9 تا 10 شب بوقت کاليفرنيا خواهد بود
همچنين می توانيد از طريق شماره تلفن 5555-988(408) و يا 2020-988-(408)با من تماس حاصل فرماييد .
با درود و احترام : گيله مرد کاليفرنيايی !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  2:02 PMنظرات (295)
February 23, 2004
عجب مردان خدايی ...!!!!


يک سازمان پژوهشی در امريکا ؛ که در باره اتهامات مربوط به تجاوز جنسی کودکان توسط کشيش ها و اسقف های کليسای کاتوليک تحقيق ميکرد ؛ اين هفته نتايج تحقيقات خود را منتشر کرد .
بر اساس اين گزارش ؛ از سال 1940 تا سال دو هزار ميلادی ؛ بيش از چهار هزار تن از کشيشان و اسقف های کليسای کاتوليک ؛ با کودکان خردسال روابط جنسی داشته اند ؛ و گليسای کاتوليک با وجود آگاهی به اين امر ؛ هيچ اقدامی جدی برای جلوگيری از تجاوز به کودکان خرد سال بعمل نياورده است .
در اين ميان ؛ هفته پيش ؛ يک دادگاه فدرال امريکا ؛ اسقف اعظم کليسای کاتوليک آريزونا را به اتهام کشتن يک عابر پياده ؛ به زندان محکوم کرده است .
آين آقای اسقف ؛ يعنی اين مرد خدا !! بهنگام رانندگی ؛ يک بنده خدای بی نام و نشانی را زير گرفت اما بجای آنکه او را به بيمارستان برساند شايد از مرگش جلوگيری شود ؛ از محل حادثه گريخت و به پليس هم گزارش نداد که چنين اتفاقی افتاده است .

اين واقعه مرا بياد يک ماجرای تاريخی انداخت که بی مناسبت نيست برای تان تعريفش کنم تا بدانيد اين مردان خدا چه انسان های پاک و صديق و خدا ترسی هستند !!!

در تاريخ سلاجقه کرمان ؛ در شرح حال ملک محمد ؛ می خوانيم که : " وی بغايت خونريز بود ؛ و گويند که روزی که کسی را نکشتی ؛ به شکار شدی و گور و آهو زدی . "
زاهد عمانی ؛ يکی از روحانيون عصر که با همين ملک محمد خونريز رفت و آمد داشت و به او احترام بسيار ميگذاست ؛ گفت : " يک روز با ملک در سرای او می گشتم ؛ به محلی رسيدم که حدود يک خروار کاغذ ؛ همه روی هم ريخته بود . پرسيدم اين کاغذ ها چيست ؟
ملک گفت : " فتوای ائمه شرع !! و من هرگز هيچکس را نکشتم مگر که ائمه شرع فتوا دادند که او کشتنی است ..."

می بينيد اين مردان خدا ! و اين علمای اعلام ؛ چقدر رحيم و مهربان و مردم دوست و دوستدار خلق خدا هستند ؟؟
به قول ناصر خسرو :
ای حيلت بازان ؛ جهلای علما نام
کز حيله مر ابليس لعين را وزراييد
چون خصم سر کيسه رشوت بگشايد
در وقت ؛ شما بند شريعت بگشاييد ...

ياد شعری از آذر بيگدلی افتادم که می گويد :
به شيخ شهر ؛ فقيری ز جوع برد پناه
بدان اميد که از لطف خواهدش نان داد
هزار مسئله پرسيدش از مسائل و گفت :
که گر جواب نگفتی نبايدت نان داد
نداشت حال جدل آن فقير و ؛ شيخ غيور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد
عجب که با همه دانايی ؛ اين نمی دانست
که حق به بنده نه روزی به شرط ايمان داد
من و ملازمت آستان پير مغان
که جام می به کف کافر و مسلمان داد ...

* جوع= گرسنگی
*آب = آبرو . حيثيت


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:55 PMنظرات (193)
February 20, 2004
مهران ....؟؟ يا ماريان ....؟؟؟


چند وقت پيش ؛ يک آقای ايرانی بنام مهران ؛ به ضرب يک عمل جراحی در تهران ؛ تغيير جنسيت می دهد و ميشود يک بانوی ايرانی !!
آقا مهران ؛ پس از اينکه رخت و لباس مردانگی را از تن فرو می افکند ؛ و رخت و لباس نسوان به تن می کند ؛ اسم خودش را هم به " ماريان " تغيير می دهد و به ميمنت و مبارکی وارد جامعه انقلابی - اسلامی می شود . اما هنوز دو ماهی از تغيير جنسيت ماريان خانوم نمی گذرد که ايشان دوباره دست به دامان جراحان می شوند و با خواهش و تمنا و التماس و گريه و لابه می خواهند ايشان را دوباره با يک عمل جراحی ديگر تبديل به " مهران " کنند که بقول معروف :
از طلا گشتن پشيمان گشته ايم
مرحمت فرموده ما را مس کنيد !

راديوی kgo در سانفرانسيسکو ؛ که اين خبر را از شبکه سرتاسری خود پخش کرده است می گويد که هزاران هزار از زنان ايرانی ؛ آرزو می کنند که ايکاش " مرد " به دنيا آمده بودند تا از مزاحمت های لشکر " زحمت الله " در امان بمانند !
وقتيکه اين خبر را از راديو شنيدم به فکر فرو رفتم ؛ بفکر فرو رفتم و ديدم رنجی که زنان ايرانی می کشند ؛ درد ديروز و امروز نيست ؛ درد مزمن کهنه ای است که ريشه در فرهنگ و دين و سنت های ما دارد . بعد بياد فرمايشات غزالی در کتاب " کيميای سعادت " افتادم که تکليف زنان را بخوبی روشن کرده است .
غزالی ؛ در کتاب " کيميای سعادت " در باره زنان چنين ميفرمايد :

.....بدان که هيچ تخم فساد ؛ چون نشستن با زنان ؛ اندر مجلس ها و مهمانی ها و نظاره ها نبود .
پس حرام است بر زنان به چادر سپيد و و روی بند پاکيزه بيرون شدن ؛ و هر زن که چنين کند عاصی است ؛ و پدر و مادر و برادر و شوهر که دارد و بدان راضی بود ؛ اندر آن معصيت با وی شريک باشد .

..... و روا نيست هيچ مردی را جامه زنی که داشته بود اندر پوشد به قصد شهوت ؛ يا دست فرا آن کند ؛ يا ببويد ( يعنی اينکه هيچ مردی حق ندارد لباس همسرش را بپوشد يا به آن دست بزند و يا حتی آن را ببويد . )
يا شاه اسپرم يا سيب يا چيزی که بدان ملاطفت کنند ؛ فرا زنی دهد و فرا ستاند ( يعنی اينکه هيچ مردی حق ندارد به عليامخدرات محترمه ؛ عطر و سيب و گل و ...بدهد يا بستاند ) و يا سخنی نرم و خوش گويد . و روا نيست زنی را که سخنی با مرد گويد الا درشت و به زير ( منظورشان اين است که زنان حق همصحبتی با مردان را ندارند و اگر می خواهند با مردان صحبت کنند بايد صدای شان را مثل صدای گاو کنند مبادا اسلام عزيز آسيب ببيند ! )
پيغمبر ؛ زنان را همی گويد که به آواز خوش با مردان سخن مگوييد ....و از کوزه ای که زنان آب خورند نشايد به قصد ؛ از جای دهان ؛ آب خوردن ......0( توصيه گيله مردانه : لطفا کتاب کيميای سعادت را بخوانيد تا رستگار شويد )

سنايی غزنوی ميفرمايد :
حجره عقل ز سودای زنان خالی کن
تا به جان پند تو گيرند همه پر هنران
بند يک ماده مشو ؛ تا بتوانی چو خروس
تا شوی تاجور و پيشروی تاجوران

حضرت سعدی هم ميفرمايد :
برو زن کن ای خواجه هر نو بهار
که تقويم پارينه نايد به کار !!

همين حضرت سعدی در جای ديگری ميفرمايد :
به هر چمن که رسيدی گلی بچين و برو
به پای گل منشين آنقدر که خار شوی

گشت و گذاری در متون ادبی و تاريخی وطن مان بخوبی نشان ميدهد که زنان ايرانی از دير باز ؛ در چنبر چه درد ها و بی عدالتی هايی گرفتار بوده اند تا جايی که در شاهنامه فردوسی ؛ در داستان سياوش ؛ می خوانيم که :
زن و اژدها هر دو در خاک به !
جهان پاک از اين هر دو نا پاک به !!
و يا اينکه :
زنان را ستايی ؟ سگان را ستای
که يک سگ به از صد زن پارسای !!!!

بهر حال ؛ من از اينکه ماريان خانوم نتوانسته است بيش از دو ماه وضعيت جديد خود را تحمل کند دچار شگفتی نشدم چرا که مادام که ما به يک خانه تکانی فرهنگی و فکری دست نزنيم ؛ زن از ديدگاه ما چيزی در رديف اژدها خواهد بود ؛ و خواجگان همواره همچون " تقويم پارينه " به او خواهند نگريست

هزار سال ره است از تو تا مسلمانی
هزار سال دگر تا به شهر انسانی


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:12 PMنظرات (234)
February 18, 2004
قاسم آقا عيالوار ميشود !


رفيق من قاسم آقا ؛ رفته بود ايران زن بگيرد .ميدانيد که بسياری از جوان های ايرانی وقتی نوبت زن گرفتن شان ميشود ؛ فيل شان ياد هندوستان ميکند و ميروند ايران و شاه داماد ميشوند و مثل شاخ شمشاد بر ميگردند امريکا .
قاسم آقا وقتی از ايران بر گشت ؛ يک شب آمده بود خانه ما .بهرام - دوست مشترک ديگرمان -هم همراهش بود .
نشستيم و شامی خورديم و گپی زديم و رفيق مان - بهرام - در آمد که : فلانی ؛ تو هيچ دکتری ميشناسی که متخصص بيماری های گوش باشد ؟؟
گفتم : چرا نه ؟ اتفاقا رفيق جان جانی ام دکتر حسين خان ؛ متخصص گوش و حلق و بينی است .حالا چطور مگه ؟؟ خدا نکرده به بيماری گوش مبتلا شده ای ؟؟
گفت : نه ؛ ولی اين قاسم آقا ؛ طفلکی ؛گوشش ديگر خوب نمی شنود !! می خواستيم يک وقتی از دکتر بگيری تا ببريمش پيش دکتر بلکه معالجه بشود .
من به هوای اينکه رفيق مان آقا بهرام دارد جدی حرف ميزند ؛ پا شدم تا دفتر تلفنم را بر دارم و به دکتر حسين خان زنگ بزنم و يک وقتی برای قاسم آقای ما بگيرم . اما ديدم صدای قهقهه خنده همگان به آسمان رفته است و همه دارند غش و ريسه ميروند .
من که هاج و واج مانده بودم ؛ تازه فهميدم که ای بابا ! اين رفيق مان -بهرام - دارد سر به سر قاسم آقای ما ميگذارد و ميگويد :
من هزار دفعه زير گوش قاسم آقا خوانده ام که ای آقاجان ! يکوقت نکند مثل ما خل بشوی و بروی زن بگيری ها !!!اما چون قاسم آقا به حرف مان گوش نميدهد خيال می کنيم شايد گوشش عيب و ايرادی دارد و بايد برود پيش دکتر متخصص !!
جای تان خالی آن شب خيلی خنديديم ؛ و طفلک قاسم آقا هم هی از خجالت سرخ و سفيد ميشد و همراه ما نرمک نرمک می خنديد .

قاسم آقا رفت ايران و زن گرفت و بر گشت امريکا .گويا قرار است چند ماه ديگر دوباره به ايران برود و زنش را بياورد امريکا .
قاسم آقا ميگفت : يک روز شال و کلاه کرديم و رفتيم شمال . رفتيم به شهری به نام فريدون کنار . در مدخل شهر تابلوی بسيار بزرگی نصب کرده بودند و رويش نوشته بودند : به شهر امام خامنه ای خوش آمديد !ما وقتی اين تابلو را ديديم خيال کرديم لابد همه مردم اين شهر حزب اللهی هستند و برای امام خامنه ای سر و دست می شکنند .اما وقتيکه رفتيم توی بازار شهر ؛ ديديم قدم به قدم ؛ آدم هايی دنبال ما می آيند و زير گوش مان نجوا می کنند که : آقا ترياک می خواهيد ؟؟آقا هرويين می خواهيد ؟ آقا جنس خوب داريم ها !


من خيال ميکنم اهالی فريدون کنار ؛ به مصداق : چه خوش بود که بر آيد به يک کرشمه دو کار ؛ آن تابلوی کذايی را در مدخل شهرشان نصب کرده اند تا هم پيزری لای پالان امام خامنه ای و شجره خبيثه ارباب عمائم بگذارند تا به سبب قرب شان در درگاه خدا ؛ شفاعت آنها را بکنند ؛ و هم توی اين اوضاع احوال قمر در عقرب و قاراشميش ؛ که سگ صاحبش را نمی شناسد ؛ و آب سر بالا ميرود و جنگ ميان بول و غايط ادامه دارد و ملايان مثل جن بو داده و ننه اکوان ديو ؛ همه مملکت را صاحب شده اند و چشم به کفن درويش هم دارند ؛ طفلکی ها با فروش ترياک و هرويين ؛ نانی روی سفره فقيرانه شان بگذارند که به قول معروف :
نه در مسجد دهندم ره که مستی
نه در ميخانه ؛ کاين خمار خام است


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:39 PMنظرات (206)
سگ و گربه ......


از تفکرات يک سگ :

هی ..... اين خلايقی که من با آنها زندگی می کنم ؛ غذايم ميدهند ؛ دوستم دارند ؛ خانه گرم و زيبايی به من داده اند ؛ خشک و ترم می کنند . اينها " خدا " هستند .


از تفکرات يک گربه :

هی .....اين خلايقی که من با آنها زندگی می کنم ؛ غذايم ميدهند ؛دوستم دارند ؛ خانه گرم و زيبايی به من داده اند ؛ خشک و ترم می کنند . " من " خدا هستم !!

" نقل از وبلاگ IRANIANGIRL "


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:01 AMنظرات (198)
February 15, 2004
موقعيت اضطراب ......


تعصب و خشونت استبدادی ؛ در طول تاريخ و در سراسر جهان ؛ هيچگاه حضور روشنگر شاعران و انديشمندان و آزادگان ؛ و اساسا بهتر است بگويم "تفکر "را تاب نياورده است .
در وطن ما - علی الخصوص - در درازنای تاريخ ؛ روشنفکران و متفکران و اهل خرد ما ؛ همواره در موقعيتی زيسته اند که می شود گفت موقعيتی فاجعه آميز بوده است و شايد به همين دليل است که ما هيچگاه آن دريا دلی را نداشته ايم که با فرهنگ مان ؛ با دين مان ؛ با سنت های مان ؛ و با مرده ريگ پيشينيان در افتيم .
وقتی تاريخ ايران را ورق می زنيم و افق های خونين وطن مان را به نظاره می ايستيم ؛ با حافظ عزيز همصدا می شويم که :
از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی مانده است و عطر ياسمنی
محمد مختاری ؛ شاعر و متفکر ايرانی ؛ در آذر ماه 1377 ؛ توسط ماموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ربوده شد ؛ و در دوازدهم آذر ماه ؛ تن بيجان او را در يکی از بيابان های اطراف تهران يافتند .
او به عنوان يک نويسنده مستقل ؛ عليه " فرهنگ سلطه " مبارزه ميکرد و با طرح " ساخت استبدادی ذهن " و " فرهنگ حذف " به " درک حضور ديگری " و " باز خوانی فرهنگ " می پرداخت و اهل خرد را به " تمرين مدارا و ذهنيت انتقادی " فرا می خواند
يکی از کتاب های بسيار خواندنی و ارزشمندی که از محمد مختاری به يادگار ماند ؛ کتابی است بنام "چشم مرکب " که همچون کتاب ديگرش " انسان در شعر معاصر " به باز خوانی فرهنگ می پردازد .
اگرچه نقطه عزيمت اين هر دو کتاب " شعر " است ؛ اما چشم انداز هر دو ؛ درک مبانی و مظاهر ذهنيت و معرفت گذشته و اکنون ماست .
در اين کتاب چگونگی نو انديشی و نو ذهنی معاصر ؛ در وانهادن ساخت های ذهنی ؛ و فاصله گيری از ساخت های استبدادی ؛ مورد بررسی قرار گرفته است .
خواندن اين کتاب را به همه شما توصيه می کنم .

ياد عبدالله بن مقفع ؛ نويسنده ارجمند ايرانی و مترجم کتاب گرانسنگ " کليله و دمنه " افتادم که اين کتاب را از زبان پهلوی به عربی ترجمه کرده بود و بگفته ابوريحان بيرونی باب برزويه طبيب را بدان افزوده بود تا شايد در عقايد مسلمانان شک و ترديد ايجاد کند و آنان را برای پذيرش آيين مانی آماده سازد .
در عصر منصور خليفه ؛ امير بصره ؛ سفيان بن معاويه ؛ ابن مقفع را دستگير کرد و به اتهام اينکه کتابی همرديف قرآن نوشته است ؛ او را به " زندقه " متهم کرد و دستور داد تنوری افروختند و دست و پای ابن مقفع را بريدند و در تنور انداختند .
نگاهی به متون تاريخی بعد از اسلام ؛ نشانگر خشم و تعصب دينی تازيان نسبت به انديشمندان ايرانی و نمايانگر نام انسان های بزرگ و عزيزی است که در برابر تعصب و بی خردی جان باخته اند
خاکی است که رنگين شده از خون عزيزان
اين ملک که بغداد و ری اش نام نهادند .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:06 PMنظرات (444)
February 14, 2004
بابات چةکاره است ......؟؟؟


توی کلاس درس ؛خانم معلم از شاگردهايش خواست که بگويند بابای شان چه شغلی دارد .
يکی شان گفت : پدرم معلم است
آن يکی گفت : پدرم پليس است
آن ديگری گفت : بابای من پزشک است
نوبت به جيمی کوچولو رسيد . جيمی کوچولو گفت : بابای من يک همجنس باز است که توی بار همجنس بازان می رقصد و لخت می شود و اگر مشتری ها به او پول خوبی بدهند با آنها خواهد خوابيد !!!!!
خانم معلم ؛ که از شنيدن چنين داستانی کله اش سوت کشيده بود ؛جيمی کوچولو را از کلاس بيرون برد و از او پرسيد : راستی راستی بابات اينکاره ست ؟؟
جيمی کوچولو گفت : نه !!
پرسيد : پس چرا همچو چيز هايی را تو کلاس گفتی ؟؟
جيمی کوچولو گفت : راستش بابای من توی کاخ سفيد کار ميکنه و مشاور سياسی آقای جرج بوشه . من نمی خواستم اين موضوع را توی کلاس بگويم که آبرويم پيش بچه ها برود !!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  2:58 AMنظرات (173)
February 13, 2004
برنامه تلويزيونی " نيم نگاه "


نام برنامه : نيم نگاه
مجری برنامه : حسن رجب نژاد
زمان : پنجشنبه ها از ساعت 9 شب به وقت کاليفرنيا
کانال : شبکه جهانی تلويزيون آپادانا Apadana International tv


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:43 PMنظرات (536)
نامه به آقاي بوش .......!!


آقاي بوش !
من اين نامه را در اوج نا اميدي و درد و رنج براي شما مي نويسم
شما همواره خود را يک مسيحي مومن ميدانيد و هميشه در سخنان تان به اين مسئله افتخار مي کنيد
اما ؛ از روزي که شما صاحب قدرت شده ايد و بر کرسي رياست جمهوري امريکا تکيه زده ايد ؛ من شغلي را که به مدت سي و چهار سال به آن اشتغال داشتم از دست دادم .
شما چه مسيحي مومني هستيد که از زمان روي کار آمدن شما ؛ من نه تنها خانه ام را از کف داده ام ؛ بلکه همه پس انداز هاي من دود شده است و به هوا رفته است .
شما چه مسيحي مومني هستيد که من در اين پيرانه سري ؛ نه بيمه و نه حقوق بازنشستگي دارم ؛ و نه سر پناهي که روزهاي آخر عمرم را در آن بگذرانم ؟؟
آقاي بوش !
من در اين جنگ لعنتي ؛ که شما و همپالگي هاي نفتخوارتان ؛ براي نفت مفت براه انداخته ايد ؛ دو پسر جوان خود را از دست داده ام که اندوه مرگ جانگدازشان هيچگاه مرا تنها نمي گذارد .
شما چه مسيحي مومني هستيد که از زمان روي کار آمدن شما ؛ هست و نيست من برباد رفته ؛ همسرم مرا ترک کرده ؛ و دخترانم به کشور ديگري گريخته اند !
آقاي بوش !
دلم مي خواهد که شما مستقيما در چشمان من نگاه کنيد و بگوييد که شما يک مسيحي مومن هستيد .

امضا ء: صدام حسين


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:19 PMنظرات (237)
سلام بر شما


چند روزي گرفتار تغييرات و دگرگوني هاي اساسي در وبلاگ مان بوديم و امکان نوشتن براي من فراهم نبود . البته دوستان عزيزم مرا خواهند بخشيد .
چه مي شود کرد ؟ بقول مولانا :
اتفاق اين جهان افتادني است
عاقبت اين نردبان افتادني است
تا بخواهم دنگ و فنگ هاي اين سيستم جديد را ياد بگيرم لابد بايد پيه عرقريزان را به تن بمالم .
ببينيم چه پيش مي آيد .
شاد و سبز باشيد


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:03 PMنظرات (208)
February 8, 2004
سلام دوباره


از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی مانده است و عطر ياسمنی


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:03 PMنظرات (275)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63