May 24, 2004
آقای عيالوار ......!!!


آقای عيالوار ؛ دست زن و شش تا از بچه هايش را گرفته بود و سوار اتوبوس شده بود و آمده بود مرکز شهر تا برای زنگوله های پای تابوتش کفش و کلاه بخرد .
غروب که شد ؛ آقای عيالوار ؛ بهمراه عهد و عيالش ؛ آمد توی ايستگاه اتوبوس تا سوار اتوبوس بشود و برود سراغ خانه و زندگی اش .
در اين ميان ؛ يک آقای نابينايی ؛ عصا زنان و لنگ لنگان ؛ از راه رسيد و توی صف اتوبوس ؛ پشت سر آقای عيالوار ؛ توی صف ايستاد .

پس از مدتی انتظار ؛ اتوبوس ؛ تنوره کشان و ناله کنان ؛ از راه رسيد و پيش پای آقای عيالوار توقف کرد .
بچه های آقای عيالوار از سر و کول هم بالا رفتند و سوار اتوبوس شدند . عيال آقای عيالوار هم با هر جان کندنی بود از پله اتوبوس بالا رفت و سوار شد .آقای عيالوار همينکه می خواست دستگيره در را بگيرد و خودش را يک جوری بالا بکشاند که هوار آقای راننده در آمد که :
-آقا جان ! ديگر جا نداريم ؛ بايد منتظر بمانی تا اتوبوس بعدی از راه برسد .
آقای عيالوار ؛ با لب و لوچه آويزان ؛ برای عهد و عيال دستی تکان داد و فرياد زنان گفت : شما برويد ؛ من با اتوبوس بعدی ميآيم !!

اتوبوس ؛ خرناسه کشان ؛ راهش را کشيد و رفت و آقای عيالوار و آن آقای نا بينا توی ايستگاه اتوبوس به انتظار ايستادند .
نيم ساعت گذشت و از اتوبوس خبری نشد . يک ساعت شد و اتوبوسی از راه نرسيد .دو ساعت شد و از اتوبوس بعدی خبری نشد .آقای عيالوار که ديگر کفرش بالا آمده بود ؛ يک مشت فحش چار واداری نثار شهردار و فرماندار و استاندار و دالاندار و رييس شرکت واحد و امام امت کرد و بعدش رو کرد به آن آقای نا بينا و گفت : چطود است پياده برويم ؟؟

آقای نابينا ؛ سری بعلامت رضا تکان داد و بهمراه آقای عيالوار ؛ عصا زنان و لنگان لنگان راه افتاد . همينطور که با هم پياده راه ميرفتند ؛ ته عصای آقای نابينا به کف آسفالت ميخورد و تلق و تلوق صدا ميداد . و اين تلق و تلوق آنقدر اعصاب آقای عيالوار را خط خطی کرده بود که در آمد و با لحنی شماتت آميز به آقای نابينا گفت :
- پدر آمرزيده ! نمی توانستی يک تکه پلاستيکی ؛ لاستيکی ؛ چيزی ؛ ته ی اين عصای جنابعالی بچسبانی تا اينقدر تلق و تلوق صدا ندهد و پدر اعصاب مان را در نياورد ؟؟
آقای نابينا ؛ بيدرنگ در جواب گفت :
- مرد حسابی ! اگر جنابعالی يک تکه پلاستيک ** روی عصای تان گذاشته بوديد حالا ما هر دو تا مان سوار اتوبوس بوديم !!!


*** منظور از تکه پلاستيک همان کاندوم است که به زبان شيرين فارسی ميگويند کاپوت !!! ( اینهم توضيح واضحات !!!)


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:19 PMنظرات (225)
May 17, 2004
آقای جيم .....


آقای جيم متهم است که سر چند تا از بندگان خدا کلاه گذاشته است . شايد بهتر است بگويم آقای جيم کلاه چند تا از بندگان خدا را از سرشان بر داشته است .
آقای جيم حالا کارش به دادگاه کشيده است و قرار بود امروز صبح ؛ در دادگاهی در ماساچوست حاضر بشود و در برابر آقای قاضی از خودش دفاع بکند . اما آقای جيم امروز در دادگاه آفتابی نشد ! در عوض نامه ای را از لاس و گاس برای آقای قاضی فکس کرد با اين مضمون :

عاليجناب !
من اين نامه را از لاس و گاس ؛ از کازينوی ميراژ برای تان می نويسم . من متاسف هستم که امروز نتوانستم در دادگاه حاضر بشوم . در عوض به لاس و گاس آمده ام تا با بازی پوکر ؛ چند هزار دلاری برنده بشوم و اين پول را بابت خسارت به همان آقايان و خانم هايی بدهم که از من شکايت کرده اند !
با احترام : جيم
بنا به گفته راديوی NPR ؛ آقای قاضی ؛ دستور دستگيری آقای جيم کلاهبردار قمار باز را صادر کرده است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:46 PMنظرات (315)
May 14, 2004
جام می و خون دل ......


در چند روز گذشته ؛ دو رويداد وحشتناک ؛ دنيا را در التهاب و ناباوری و شگفتی فرو برد .
اولين رويداد ؛ انتشار تصاويری از شکنجه و بد رفتاری با زندانيان عراقی توسط برخی از از سربازان امريکايی در زندان ابوغريب بود که يک طوفان سياسی در امريکا براه انداخت و وزير دفاع اين کشور - آقای دانولد رامسفيلد - را تا مرز سقوط و استعفا کشاند .
رويداد دوم ؛ که بنوبه خود ؛ بيش از رويداد پيشين ؛ امريکا --يا شايد بهتر است بگويم جهان را تکان داد -سر بريدن يک شهروند امريکايی در عراق ؛ آنهم جلوی دوربين تلويزيون بود .
اگر رويداد نخستين ؛ همدردی و همدلی وجدان های بيدار را ؛ نسبت به مردم عراق ؛ در سرتاسر جهان بر انگيخت ؛ رويداد دوم ؛ يعنی سر بريدن يک شهروند امريکايی ؛ موجی از نفرت را در جهان براه انداخت . نفرتی که تمامی آن همدردی ها و همدلی ها را ؛ در لحظه ای ؛ دود کرد و به هوا فرستاد .

من با هر دين و مسلک و مرام و ايدئولوژی و آئينی که قتل يک انسان توسط انسانی ديگر را تجويز - و يا حتی توجيه کند - مخالفم و همچون ناصر خسروی قباديانی معتقدم که :
خلق تمامی نهال باغ خدايند
هيچ از اين باغ نه بر کن و بشکن ....
تصاويری که از شکنجه اسيران عراقی در جهان منتشر شد ؛ و تصاويری که از سر بريدن يک شهروند امريکايی انتشار يافت ؛ هر دو به نوبه خود ؛ نشانگر دد خويی انسان هايی است که می توانند - و می توانستند - در چارچوب مفاهيم ساده ای چون " انسان " و " بشر " ؛ مرهم گذار زخمی ؛ و التيام بخش دردی باشند .اما دريغ و درد که گويا حق با غزالی است که ميگويد : خونخوار تر از نوع بشر جانوری نيست !

در اين گير و دار ؛ در همين هفته اخير ؛ آقای جرج بوش ؛ رييس جمهوری امريکا - يا به قول خود من ؛ ولی فقيه کره زمين ! ؛ از کنگره اين کشور ؛ تقاضای يک بودجه اضافی بيست و پنج ميليارد دلاری کرده است تا به مصرف امور امنيتی و تسليحاتی در عراق برساند . و اين بودجه ؛ سوای آن 87 ميليارد دلاری است که در اکتبر گذشته ؛ در اختيار وزارت دفاع امريکا گذاشته شده است تا هزينه های نظامی مربوط به اشغال عراق را بپردازد .

جهان ما ؛جهان شگفت انگيزی است . جهانی است که متاسفانه ؛ بجای عشق و محبت و آدميت ؛ شقاوت و بيداد و بربريت از در و ديوارش ميبارد .

دولت امريکا ؛ ماهيانه ؛ پنج ميليارد دلار در عراق هزينه ميکند در حاليکه در همين امريکا ؛ صد ها هزار نفر بيخانمان ؛ در گرما و سرما ؛ در خيابانها می خوابند .
دولت امريکا ؛ هر ماه ؛ پنج ميليارد دلار در عراق صرف کشت و کشتار ميکند ؛ در حاليکه بنا به گفته سازمان ملل ؛ هر روز در جهان - جهانی که ما گويا اشرف مخلوقات آن هستيم !! - روزانه چهل هزار کودک از گرسنگی ميميرند ؛ و اين ؛ سوای آن هزاران کودکی است که از ايدز و وبا و حصبه و طاعون و بلايای ديگر جان ميدهند .
حافظ راست ميگويد که :
جام می و خون دل ؛ هر يک به کسی دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:28 PMنظرات (306)
May 9, 2004
ما نيز مردمی هستيم ....


پشت فرمان کاميون نشسته بودم و از مزرعه به فروشگاهم ميآمدم . همينکه پيچيدم توی بزرگراه شماره هشتاد ؛ متوجه شدم که يک اتومبيل پليس ؛ پشت سرم ؛ آژير کشان ؛ کاميون مرا نشانه کرده است و بمن دستور توقف ميدهد .
بقول ابوالفضل بيهقی ؛ به دست و پای بمردم ! گوشه ای توقف کردم .اما بند دلم پاره شده بود .
آقای پليس پياده شد و بسوی من آمد و روز بخيری گفت و لبخندی زد و فرمود :
- ميدانی چرا متوقف ات کرده ام ؟؟
گفتم : نميدانم ؛ اما مطمئن هستم که سرعتم زياد نبود .
گفت : يکی از چراغ ترمزهای کاميونت کار نمی کند .
گفتم : متاسفم ؛ من تا امروز متوجه نشده بودم .
گفت : بايد کاميونت را بازبينی فنی کنم .
گفتم : بفرماييد ؛ اين گوی و اين هم ميدان !
آقای پليس يکی دو ساعتی با کاميون مان ور رفت و دل و روده اش را در آورد و دو سه تا اشکال فنی پيدا کرد و مجبورمان کرد که از همانجا مستقيما به تعميرگاه برويم و هفتصد و پنجاه دلار بسلفيم و اشکالات فنی را بر طرف کنيم
غروب ؛ خسته و مانده ؛ آمدم به فروشگاهم . چهار ساعت توی تعميرگاه علاف شده بوديم .
توی فروشگاه ؛ قهوه ای خوردم و آمدم پای صندوق کنار يکی از کارمندانم نشستم و نفسی تازه کردم و شروع کردم به چرتکه انداختن و بررسی حساب کتاب هايم ...
يک آقای ميانسال امريکايی وارد فروشگاه شد و مقداری ميوه و آت و آشغال خريد و آمد پای صندوق . سلامی کرد و حال و احوالی پرسيد و گفت : چطوری ؟؟
گفتم : خسته ام . خيلی هم خسته ام .
گفت : از قيافه ت پيداست . خب ؛ چرا اينقدر خودت رو درب و داغون کردی ؟؟
و من داستان کاميون و پليس و تعميرگاه و علافی های چهار ساعته ام را برايش شرح دادم .
آقای امريکايی ؛ دست کرد توی جيبش ؛ دو تا اسکناس در آورد و داد به من و گفت :
- برو يک بطر آبجو بخر و بخور تا خستگی از تن ات برود !
در جوابش گفتم : دوست من !از مهربانی هايت ممنونم . من صاحب اين فروشگاه هستم و اگر بخواهم آبجو بخورم احتياجی نيست که پولش را شما بدهيد . از شما بسيار ممنونم . و پولش را به او بر گرداندم .

وقتيکه فروشگاهم را ترک ميکرد اشک توی چشمانم حلقه زده بود . دلم ميخواست بغلش ميکردم و می بوسيدمش . به خودم گفتم : آخر اينها چه آدمهايی هستند ؟ اين آقای امريکايی بدون اينکه مرا بشناسد ؛ بدون اينکه بداند من چيکاره ام و از کجا آمده ام ؛ می خواهد پول آبجوی مرا بدهد تا خستگی را از تنم بيرون کند . تا باری از روی دوش من بردارد . تا لبخندی بر لبانم بنشاند .

بقول مولانا :
زين دو هزاران من و ما ؛ ای عجبا ؛ من چه منم
گوش بنه عربده را ؛ دست منه بر دهنم .......
تلخ کنی ؛ تلخ شوم ؛لطف کنی ؛ لطف شوم
با تو خوش است ای صنم ؛ لب شکر خوش ذقنم
اصل تويی ؛ من چه کسم ؟ آينه ای در کف تو
هر چه نمايی بشوم ؛ آينه ی ممتحنم ......
تو به صفت سرو چمن ؛ من به صفت سايه تو
چون که شدم سايه گل ؛ پهلوی گل خيمه زنم ....

و حرف آخر اينکه : ما نيز مردمی هستيم


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:21 PMنظرات (261)
May 5, 2004
آقای سنگ صبور .....!!!


يکی ميگفت : فلانی از آب کره ميگيرد .
آن يکی در آمد که : اينکه چيزی نيست . من از باد پول در ميآورم .
پرسيدند : چيکاره ای ؟؟
گفت : نوازنده قره نی !!


امروز ؛ يک آقای محترمی ؛ توی تلويزيون ؛ يک آگهی گذاشته بود و از خلايق خواسته بود بهش زنگ بزنند و هر قدر دل شان می خواهد باهاش درد دل بکنند و عقده دل شان را وابکنند !
اين آقای محترم گفته اند اگر کسی دلش خواست ؛ می تواند بجای درد دل ؛ هر چه ناسزا و دشنام در چنته دارد نثار ايشان و جد و آباء ايشان بفرمايد و قول شرافتمندانه داده اند که در مقابل دشنام ها و فحش های خلايق ؛ لام تا کام حرف نزنند و سخنی بر زبان نياورند !!

اين آقای محترم - يا بهتر است بگويم اين آقای سنگ صبو ر - دقيقه ای دو دلار ميگيرد تا صبورانه و محترمانه و آقا منشانه ؛ به درد دل ها و عقده گشايی ها و احيانا به دشنام ها و نا سزاهای شما گوش فرا دهد !!

ياد يک آقای ديگری افتادم که چند وقت پيش ؛ يک آگهی توی روزنامه چاپ کرده بود و نوشته بود : يک دلار برای من بفرستيد تا بشما بگويم چگونه ميتوانيد ميليونر بشويد !
ميليونها نفر از خلايق خوشباور هم ؛ هر نفر ؛ مبلغ يک دلار برای حضرت آقا فرستادند و بعد از چند روز ياد داشت کوتاهی به اين مضمون دريافت کردند :
" دوست عزيز ؛ شما هم می توانيد همين کاری را بکنيد که من کرده ام ..!!"

می بينيد ميليونر شدن توی امريکا چقدر آسان است ؟؟!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:03 PMنظرات (225)
May 4, 2004
چند نکته در باره ازدواج


سقراط ميفرمايد :
وقتی شما ازدواج ميکنيد ؛ اگر همسر خو بی گير تان بيايد آدم خوشبختی خواهيد بود . اما اگر همسر نا جوری نصيب تان بشود بدون شک فيلسوف خواهيد شد .

* آقای فرويد ميفرمايد :
بزرگ ترين پرسشی که من هرگز نتوانسته ام پاسخی برای آن پيدا کنم اين است :
- يک زن براستی چه می خواهد ؟؟

* آقای کولين چاپمن ميگويد :
-بزرگ ترين راز يک ازدواج موفق اين است : کمتر در خانه باش !!

* و اما فرمايشات برخی ديگر از آقايان در باره عليامخدرات :

1- من دو بار ازدواج کرده ام و هر دو بار بد شانسی آورده ام : همسر اولم مرا ترک کرده اما همسر دومم حاضر نيست ترکم کند .

2- برای همسرم هيچ اهميتی ندارد که من در خارج از خانه چه غلطی ميکنم ؛ همينقدر که بداند به من خوش نمی گذرد از ته دل خوشحال ميشود !!

3- همسر من همواره از دو چيز گلايه دارد : نخست اينکه لباس کافی برای پوشيدن ندارد . دوم اينکه توی خانه مان جای کافی برای لباس هايش نيست !!

4- هر مردی که بخواهد ازدواج موفقی داشته باشد بايد دو کار بکند : دهانش را ببندد و حساب بانکی اش را برای همسرش باز نگهدارد .

5- ازدواج تنها جنگی است که شما با دشمن تان در يک سنگر ميخوابيد !!

6-خانمی برای دوستش تعريف ميکرد که : من همسرم را ميليو نر کرده ام . دوستش پرسيد : شوهرت قبل از ازدواج چقدر ثروت داشت ؟
در جواب گفت : ميلياردر بود !!

7- خدا کند اين خرده فرمايشات را همسرم نخواند و گرنه کارمان زار خواهد بود .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:29 PMنظرات (247)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63