آقای عيالوار ؛ دست زن و شش تا از بچه هايش را گرفته بود و سوار اتوبوس شده بود و آمده بود مرکز شهر تا برای زنگوله های پای تابوتش کفش و کلاه بخرد .
غروب که شد ؛ آقای عيالوار ؛ بهمراه عهد و عيالش ؛ آمد توی ايستگاه اتوبوس تا سوار اتوبوس بشود و برود سراغ خانه و زندگی اش .
در اين ميان ؛ يک آقای نابينايی ؛ عصا زنان و لنگ لنگان ؛ از راه رسيد و توی صف اتوبوس ؛ پشت سر آقای عيالوار ؛ توی صف ايستاد .
پس از مدتی انتظار ؛ اتوبوس ؛ تنوره کشان و ناله کنان ؛ از راه رسيد و پيش پای آقای عيالوار توقف کرد .
بچه های آقای عيالوار از سر و کول هم بالا رفتند و سوار اتوبوس شدند . عيال آقای عيالوار هم با هر جان کندنی بود از پله اتوبوس بالا رفت و سوار شد .آقای عيالوار همينکه می خواست دستگيره در را بگيرد و خودش را يک جوری بالا بکشاند که هوار آقای راننده در آمد که :
-آقا جان ! ديگر جا نداريم ؛ بايد منتظر بمانی تا اتوبوس بعدی از راه برسد .
آقای عيالوار ؛ با لب و لوچه آويزان ؛ برای عهد و عيال دستی تکان داد و فرياد زنان گفت : شما برويد ؛ من با اتوبوس بعدی ميآيم !!
اتوبوس ؛ خرناسه کشان ؛ راهش را کشيد و رفت و آقای عيالوار و آن آقای نا بينا توی ايستگاه اتوبوس به انتظار ايستادند .
نيم ساعت گذشت و از اتوبوس خبری نشد . يک ساعت شد و اتوبوسی از راه نرسيد .دو ساعت شد و از اتوبوس بعدی خبری نشد .آقای عيالوار که ديگر کفرش بالا آمده بود ؛ يک مشت فحش چار واداری نثار شهردار و فرماندار و استاندار و دالاندار و رييس شرکت واحد و امام امت کرد و بعدش رو کرد به آن آقای نا بينا و گفت : چطود است پياده برويم ؟؟
آقای نابينا ؛ سری بعلامت رضا تکان داد و بهمراه آقای عيالوار ؛ عصا زنان و لنگان لنگان راه افتاد . همينطور که با هم پياده راه ميرفتند ؛ ته عصای آقای نابينا به کف آسفالت ميخورد و تلق و تلوق صدا ميداد . و اين تلق و تلوق آنقدر اعصاب آقای عيالوار را خط خطی کرده بود که در آمد و با لحنی شماتت آميز به آقای نابينا گفت :
- پدر آمرزيده ! نمی توانستی يک تکه پلاستيکی ؛ لاستيکی ؛ چيزی ؛ ته ی اين عصای جنابعالی بچسبانی تا اينقدر تلق و تلوق صدا ندهد و پدر اعصاب مان را در نياورد ؟؟
آقای نابينا ؛ بيدرنگ در جواب گفت :
- مرد حسابی ! اگر جنابعالی يک تکه پلاستيک ** روی عصای تان گذاشته بوديد حالا ما هر دو تا مان سوار اتوبوس بوديم !!!
*** منظور از تکه پلاستيک همان کاندوم است که به زبان شيرين فارسی ميگويند کاپوت !!! ( اینهم توضيح واضحات !!!)
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:19 PM | نظرات (225)
آقای جيم متهم است که سر چند تا از بندگان خدا کلاه گذاشته است . شايد بهتر است بگويم آقای جيم کلاه چند تا از بندگان خدا را از سرشان بر داشته است .
آقای جيم حالا کارش به دادگاه کشيده است و قرار بود امروز صبح ؛ در دادگاهی در ماساچوست حاضر بشود و در برابر آقای قاضی از خودش دفاع بکند . اما آقای جيم امروز در دادگاه آفتابی نشد ! در عوض نامه ای را از لاس و گاس برای آقای قاضی فکس کرد با اين مضمون :
عاليجناب !
من اين نامه را از لاس و گاس ؛ از کازينوی ميراژ برای تان می نويسم . من متاسف هستم که امروز نتوانستم در دادگاه حاضر بشوم . در عوض به لاس و گاس آمده ام تا با بازی پوکر ؛ چند هزار دلاری برنده بشوم و اين پول را بابت خسارت به همان آقايان و خانم هايی بدهم که از من شکايت کرده اند !
با احترام : جيم
بنا به گفته راديوی NPR ؛ آقای قاضی ؛ دستور دستگيری آقای جيم کلاهبردار قمار باز را صادر کرده است .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:46 PM | نظرات (315)
در چند روز گذشته ؛ دو رويداد وحشتناک ؛ دنيا را در التهاب و ناباوری و شگفتی فرو برد .
اولين رويداد ؛ انتشار تصاويری از شکنجه و بد رفتاری با زندانيان عراقی توسط برخی از از سربازان امريکايی در زندان ابوغريب بود که يک طوفان سياسی در امريکا براه انداخت و وزير دفاع اين کشور - آقای دانولد رامسفيلد - را تا مرز سقوط و استعفا کشاند .
رويداد دوم ؛ که بنوبه خود ؛ بيش از رويداد پيشين ؛ امريکا --يا شايد بهتر است بگويم جهان را تکان داد -سر بريدن يک شهروند امريکايی در عراق ؛ آنهم جلوی دوربين تلويزيون بود .
اگر رويداد نخستين ؛ همدردی و همدلی وجدان های بيدار را ؛ نسبت به مردم عراق ؛ در سرتاسر جهان بر انگيخت ؛ رويداد دوم ؛ يعنی سر بريدن يک شهروند امريکايی ؛ موجی از نفرت را در جهان براه انداخت . نفرتی که تمامی آن همدردی ها و همدلی ها را ؛ در لحظه ای ؛ دود کرد و به هوا فرستاد .
من با هر دين و مسلک و مرام و ايدئولوژی و آئينی که قتل يک انسان توسط انسانی ديگر را تجويز - و يا حتی توجيه کند - مخالفم و همچون ناصر خسروی قباديانی معتقدم که :
خلق تمامی نهال باغ خدايند
هيچ از اين باغ نه بر کن و بشکن ....
تصاويری که از شکنجه اسيران عراقی در جهان منتشر شد ؛ و تصاويری که از سر بريدن يک شهروند امريکايی انتشار يافت ؛ هر دو به نوبه خود ؛ نشانگر دد خويی انسان هايی است که می توانند - و می توانستند - در چارچوب مفاهيم ساده ای چون " انسان " و " بشر " ؛ مرهم گذار زخمی ؛ و التيام بخش دردی باشند .اما دريغ و درد که گويا حق با غزالی است که ميگويد : خونخوار تر از نوع بشر جانوری نيست !
در اين گير و دار ؛ در همين هفته اخير ؛ آقای جرج بوش ؛ رييس جمهوری امريکا - يا به قول خود من ؛ ولی فقيه کره زمين ! ؛ از کنگره اين کشور ؛ تقاضای يک بودجه اضافی بيست و پنج ميليارد دلاری کرده است تا به مصرف امور امنيتی و تسليحاتی در عراق برساند . و اين بودجه ؛ سوای آن 87 ميليارد دلاری است که در اکتبر گذشته ؛ در اختيار وزارت دفاع امريکا گذاشته شده است تا هزينه های نظامی مربوط به اشغال عراق را بپردازد .
جهان ما ؛جهان شگفت انگيزی است . جهانی است که متاسفانه ؛ بجای عشق و محبت و آدميت ؛ شقاوت و بيداد و بربريت از در و ديوارش ميبارد .
دولت امريکا ؛ ماهيانه ؛ پنج ميليارد دلار در عراق هزينه ميکند در حاليکه در همين امريکا ؛ صد ها هزار نفر بيخانمان ؛ در گرما و سرما ؛ در خيابانها می خوابند .
دولت امريکا ؛ هر ماه ؛ پنج ميليارد دلار در عراق صرف کشت و کشتار ميکند ؛ در حاليکه بنا به گفته سازمان ملل ؛ هر روز در جهان - جهانی که ما گويا اشرف مخلوقات آن هستيم !! - روزانه چهل هزار کودک از گرسنگی ميميرند ؛ و اين ؛ سوای آن هزاران کودکی است که از ايدز و وبا و حصبه و طاعون و بلايای ديگر جان ميدهند .
حافظ راست ميگويد که :
جام می و خون دل ؛ هر يک به کسی دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد .
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:28 PM | نظرات (306)
پشت فرمان کاميون نشسته بودم و از مزرعه به فروشگاهم ميآمدم . همينکه پيچيدم توی بزرگراه شماره هشتاد ؛ متوجه شدم که يک اتومبيل پليس ؛ پشت سرم ؛ آژير کشان ؛ کاميون مرا نشانه کرده است و بمن دستور توقف ميدهد .
بقول ابوالفضل بيهقی ؛ به دست و پای بمردم ! گوشه ای توقف کردم .اما بند دلم پاره شده بود .
آقای پليس پياده شد و بسوی من آمد و روز بخيری گفت و لبخندی زد و فرمود :
- ميدانی چرا متوقف ات کرده ام ؟؟
گفتم : نميدانم ؛ اما مطمئن هستم که سرعتم زياد نبود .
گفت : يکی از چراغ ترمزهای کاميونت کار نمی کند .
گفتم : متاسفم ؛ من تا امروز متوجه نشده بودم .
گفت : بايد کاميونت را بازبينی فنی کنم .
گفتم : بفرماييد ؛ اين گوی و اين هم ميدان !
آقای پليس يکی دو ساعتی با کاميون مان ور رفت و دل و روده اش را در آورد و دو سه تا اشکال فنی پيدا کرد و مجبورمان کرد که از همانجا مستقيما به تعميرگاه برويم و هفتصد و پنجاه دلار بسلفيم و اشکالات فنی را بر طرف کنيم
غروب ؛ خسته و مانده ؛ آمدم به فروشگاهم . چهار ساعت توی تعميرگاه علاف شده بوديم .
توی فروشگاه ؛ قهوه ای خوردم و آمدم پای صندوق کنار يکی از کارمندانم نشستم و نفسی تازه کردم و شروع کردم به چرتکه انداختن و بررسی حساب کتاب هايم ...
يک آقای ميانسال امريکايی وارد فروشگاه شد و مقداری ميوه و آت و آشغال خريد و آمد پای صندوق . سلامی کرد و حال و احوالی پرسيد و گفت : چطوری ؟؟
گفتم : خسته ام . خيلی هم خسته ام .
گفت : از قيافه ت پيداست . خب ؛ چرا اينقدر خودت رو درب و داغون کردی ؟؟
و من داستان کاميون و پليس و تعميرگاه و علافی های چهار ساعته ام را برايش شرح دادم .
آقای امريکايی ؛ دست کرد توی جيبش ؛ دو تا اسکناس در آورد و داد به من و گفت :
- برو يک بطر آبجو بخر و بخور تا خستگی از تن ات برود !
در جوابش گفتم : دوست من !از مهربانی هايت ممنونم . من صاحب اين فروشگاه هستم و اگر بخواهم آبجو بخورم احتياجی نيست که پولش را شما بدهيد . از شما بسيار ممنونم . و پولش را به او بر گرداندم .
وقتيکه فروشگاهم را ترک ميکرد اشک توی چشمانم حلقه زده بود . دلم ميخواست بغلش ميکردم و می بوسيدمش . به خودم گفتم : آخر اينها چه آدمهايی هستند ؟ اين آقای امريکايی بدون اينکه مرا بشناسد ؛ بدون اينکه بداند من چيکاره ام و از کجا آمده ام ؛ می خواهد پول آبجوی مرا بدهد تا خستگی را از تنم بيرون کند . تا باری از روی دوش من بردارد . تا لبخندی بر لبانم بنشاند .
بقول مولانا :
زين دو هزاران من و ما ؛ ای عجبا ؛ من چه منم
گوش بنه عربده را ؛ دست منه بر دهنم .......
تلخ کنی ؛ تلخ شوم ؛لطف کنی ؛ لطف شوم
با تو خوش است ای صنم ؛ لب شکر خوش ذقنم
اصل تويی ؛ من چه کسم ؟ آينه ای در کف تو
هر چه نمايی بشوم ؛ آينه ی ممتحنم ......
تو به صفت سرو چمن ؛ من به صفت سايه تو
چون که شدم سايه گل ؛ پهلوی گل خيمه زنم ....
و حرف آخر اينکه : ما نيز مردمی هستيم
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:21 PM | نظرات (261)
يکی ميگفت : فلانی از آب کره ميگيرد .
آن يکی در آمد که : اينکه چيزی نيست . من از باد پول در ميآورم .
پرسيدند : چيکاره ای ؟؟
گفت : نوازنده قره نی !!
امروز ؛ يک آقای محترمی ؛ توی تلويزيون ؛ يک آگهی گذاشته بود و از خلايق خواسته بود بهش زنگ بزنند و هر قدر دل شان می خواهد باهاش درد دل بکنند و عقده دل شان را وابکنند !
اين آقای محترم گفته اند اگر کسی دلش خواست ؛ می تواند بجای درد دل ؛ هر چه ناسزا و دشنام در چنته دارد نثار ايشان و جد و آباء ايشان بفرمايد و قول شرافتمندانه داده اند که در مقابل دشنام ها و فحش های خلايق ؛ لام تا کام حرف نزنند و سخنی بر زبان نياورند !!
اين آقای محترم - يا بهتر است بگويم اين آقای سنگ صبو ر - دقيقه ای دو دلار ميگيرد تا صبورانه و محترمانه و آقا منشانه ؛ به درد دل ها و عقده گشايی ها و احيانا به دشنام ها و نا سزاهای شما گوش فرا دهد !!
ياد يک آقای ديگری افتادم که چند وقت پيش ؛ يک آگهی توی روزنامه چاپ کرده بود و نوشته بود : يک دلار برای من بفرستيد تا بشما بگويم چگونه ميتوانيد ميليونر بشويد !
ميليونها نفر از خلايق خوشباور هم ؛ هر نفر ؛ مبلغ يک دلار برای حضرت آقا فرستادند و بعد از چند روز ياد داشت کوتاهی به اين مضمون دريافت کردند :
" دوست عزيز ؛ شما هم می توانيد همين کاری را بکنيد که من کرده ام ..!!"
می بينيد ميليونر شدن توی امريکا چقدر آسان است ؟؟!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:03 PM | نظرات (225)
سقراط ميفرمايد :
وقتی شما ازدواج ميکنيد ؛ اگر همسر خو بی گير تان بيايد آدم خوشبختی خواهيد بود . اما اگر همسر نا جوری نصيب تان بشود بدون شک فيلسوف خواهيد شد .
* آقای فرويد ميفرمايد :
بزرگ ترين پرسشی که من هرگز نتوانسته ام پاسخی برای آن پيدا کنم اين است :
- يک زن براستی چه می خواهد ؟؟
* آقای کولين چاپمن ميگويد :
-بزرگ ترين راز يک ازدواج موفق اين است : کمتر در خانه باش !!
* و اما فرمايشات برخی ديگر از آقايان در باره عليامخدرات :
1- من دو بار ازدواج کرده ام و هر دو بار بد شانسی آورده ام : همسر اولم مرا ترک کرده اما همسر دومم حاضر نيست ترکم کند .
2- برای همسرم هيچ اهميتی ندارد که من در خارج از خانه چه غلطی ميکنم ؛ همينقدر که بداند به من خوش نمی گذرد از ته دل خوشحال ميشود !!
3- همسر من همواره از دو چيز گلايه دارد : نخست اينکه لباس کافی برای پوشيدن ندارد . دوم اينکه توی خانه مان جای کافی برای لباس هايش نيست !!
4- هر مردی که بخواهد ازدواج موفقی داشته باشد بايد دو کار بکند : دهانش را ببندد و حساب بانکی اش را برای همسرش باز نگهدارد .
5- ازدواج تنها جنگی است که شما با دشمن تان در يک سنگر ميخوابيد !!
6-خانمی برای دوستش تعريف ميکرد که : من همسرم را ميليو نر کرده ام . دوستش پرسيد : شوهرت قبل از ازدواج چقدر ثروت داشت ؟
در جواب گفت : ميلياردر بود !!
7- خدا کند اين خرده فرمايشات را همسرم نخواند و گرنه کارمان زار خواهد بود .
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:29 PM | نظرات (247)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

