June 29, 2004
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد .


سيف الدين محمد فرغانی ؛ شاعر و عارف بيدار دل عصر مغول ؛ خطاب به آدمکشان و خونخواران مغول شعری سروده است که گويی حرف و سخن امروز ماست :


هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت ؛ از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نکبت ايام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل که هست گلوگير خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در وفا نکرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عو عوی سگان شما نيز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان ز تحمل سپر کنيم
تا سختی کمان شما نيز بگذرد


نوشته شده توسط گیله مرد در  5:55 AMنظرات (326)
June 28, 2004
شادی نماند و شور نماندو .....


ديشب داشتم با يکی از دوستانم که از ايران به دوبی رفته بود تلفنی صحبت ميکردم .
ميگفت : من عربستان و عراق و سوريه و مصر و اردن و فلسطين را ديده ام ؛ اما هيچ جا و در هيچ کشوری نه امامزاده ای ديده ام و نه بقعه و بارگاهی !!چطور است که ما اينهمه امامزاده توی ايران داريم ؟؟
گفتم : والله من که عقلم به جايی قد نمی دهد . لابد ما ايرانی ها کاسه داغ تر از آش هستيم - که هستيم -

ميگفت : من ده - پانزده سال پيش سفری به دوبی داشته ام . آنوقت ها دوبی بيابانی بود با آفتابی گزنده و هوايی خفه کننده . اما حالا دوبی از امريکای شما زيبا تر است و آنقدر درخت و سبزه کاشته اند که هوايش مثل هوای گيلان خودمان است .

ميگفت : سواحل دوبی بقدری زيباست که از همه جای دنيا جهانگردان به آنجا ميآيند و تن به آبهای نيلگون دريا ميسپارند . اما در ايران خودمان ؛ در شهر های رامسر و شهسوار و چالوس و .... فاضلاب شهر ها را مستقيما به دريا وصل کرده اند تا بخاطر آلودگی آب ؛ مرم ديگر رغبتی برای تن سپردن به آب دريا نداشته باشند . معلوم ميشود که :

حکومت شاهنشيخی ايران نه تنها حکومت آدمکش و آزادی کش هست ؛بلکه حکومت شادی کش هم هست و هيچ عجبی هم نيست که ميکوشد تا " ملت ايران " را تبديل به " امت گريه " کند
ياد اخوان ثالث بخير که ميگفت :
شادی نماند و شور نماند و هوس نماند
سهل است اين سخن ؛ که مجال نفس نماند
فرياد از آن کنند که فرياد رس رسد
فرياد را چه سود چو فرياد رس نماند .......


اما و صد اما ؛مردم کشور ما ياد گرفته اند که حتی از زخم شادی بر آورند . به حافظ بنگريد که در عصر هراس و ترس ؛ چگونه از انسان و زيبايی انسان سخن گفته است و در زير تيغ تيموريان ؛ گل سرخ فرهنگی شکوهمند را بر اين خاک خسته بنشانده است .
به شاهنامه بنگريد که خون سياوش را به گياهی ابدی و زنده بدل ميکند و در آن ورطه های هول ؛ خردی نجيب را بجای شمشير نا نجيب پاس ميدارد و از آزادی انسان سخن ميگويد . به خيام بنگريد که منادی شادی انسان بر زمين است و شکاکيت های او بر يقين های کور ؛ والا تر ايستاده اند .

بنا بر اين بايد از قول سيف الدين محمد فرغانی ؛ شاعر و عارف بيدار دل عصر مغول خطاب به مشايخ محاسن دراز و خداوندان صيغه و متعه بگوييم که :
در مملکت که غرش شيران گذشت و رفت
اين عوعوی سگان شما نيز بگذرد ...


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:25 PMنظرات (258)
June 22, 2004
از ماست که بر ماست ....


رفيق من حسين آقا ؛ آدم ساده دلی است . ساده دل به اين معنا که هيچ دوز و کلکی در کارش نيست و چاچول بازی و چاخان سازی چاله حوضی را هم بلد نيست .
حسين آقا ؛ اهل کتاب است و زمانی که از کار گل فارغ می شود خودش را با خواندن کتاب سرگرم ميکند . روزی ده - دوازده ساعت حمالی ميکند و جان می کند و هر چه پول گيرش ميآيد کتاب می خرد . توی خانه اش يک کتابخانه حسابی راه انداخته و کتاب ها و کامپيوترش را مثل بچه هايش دوست دارد .
حسين آقای ما از آنجا که آدم ساده دلی است ؛ تا بحال چندين کلاه بزرگ روی سرش رفته است . يعنی درست تر بگويم برخی از هموطنان عزيز و مهربان مان ؛ سر حسين آقا کلاه گذاشته اند و بعضی ها هم يواشکی کلاه حسين آقا را بر داشته اند .
تازه ترينش اينکه : چندی پيش ؛ حسين آقا تصميم گرفته بود توی همين شهر ساکرامنتو ؛ يک بيزنس تازه راه بيندازد . بيزنس که چه عرض کنم .يک ناندانی کوچک ؛ که بشود پولی در آورد و از پس اينهمه مخارج جور واجور بر آمد و يک مشت کتاب تازه هم خريد .
حسين آقا ساختمانی را اجاره کرد و کلی پول نجار و بنا و سيم کش داد و قبل از اينکه فروشگاهش را باز کند ديد اول بايد برای ناندانی اش بيمه بگيرد . دفتر تلفن را برداشت و به يکی دو تا از آژانس های بيمه زنگ زد و بعدش با خودش گفت : من که می خواهم پول بيمه بدهم ؛ چرا بيمه ام را از يک هموطن ايرانی نخرم ؟؟
اين بود که دفتر تلفن ايرانی ها را برداشت و با يک آژانس ايرانی تماس گرفت و داستان ناندانی جديد و نياز به داشتن بيمه را برای آقا شرح داد .
آقای بيمه فروش که از آن زبان بازها و چاچول باز های با کمال ولايت ماست روز بعدش به مغازه حسين آقا آمد و چند تا عکس از در و ديوار ساختمان گرفت و با زبان بازی و من بميرم تو بميری ؛ يک بيمه درست حسابی به حسين آقای ما فروخت بمبلغ دو هزار و دويست دلار . و کلی هم هندوانه زير بغل حسين آقا گذاشت که : بله ! اگر اين بيمه را از شرکت های ديگر خريده بوديد دستکم ميبايد چهار هزار دلار می سلفيديد !!
حسين آقای ساده دل ؛ خوشحال و خندان دسته چک اش را در آورد و يک چک دو هزار و دويست دلاری نوشت و داد دست آقا !
آقای با کمال هم پنجاه شصت صفحه کاغذ گذاشت جلوی حسين آقا و حسين آقا همه آنها را امضا کرد .
حدود يکماهی گذشت و اولين صورتحساب شرکت بيمه به دست حسين آقا رسيد . و حسين آقا با کمال تعجب ديد که پيش پرداخت بيمه اش را بجای دو هزار و دويست دلار ؛ هزار و پونصد دلار نوشته اند .
حسين آقا ؛ اول کمی گيجی ويجی رفت و دسته چکش را در آورد و مطمئن شد چکی را که به آقای با کمال داده است دو هزار و دويست دلار است نه هزار و پانصد دلار !
تلفن را بر داشت و به آقای کمالی زنگ زد و عذر خواهان از اينکه مزاحم وقت شريف ايشان شده است به عرض آقای کمالی رساند که لابد اشتباهی در اين ميانه رخ داده است !
آقای کمالی در نهايت حق بجانبی فرمودند که : نه خير !!هيچ اشتباهی روی نداده ؛ ايشان هفتصد دلار از آن دو هزار و دويست دلار را بابت کارمزد يا به اصطلاح کميسيون خودشان بر داشته اند !!!

حسين آقای بيچاره با لکنت زبان گفت : آخر قربانت بروم !در کجای دنيا بابت يک بيمه هزار و پانصد دلاری هفتصد دلار کار مزد ميگيرند ؟؟ آنهم از خريدار بيمه ؟؟ معمولا در امريکا ؛ آژانس ها ؛ کار مزد خودشان را از کمپانی ها ميگيرند نه از خريداران بيمه
گذشته از همه اينها ؛ اگر قرار بود شما هفتصد دلار کارمزد از من بگيريد چرا از اول رو راست و راسته حسينی ؛ موضوع را با من در ميان نگذاشتيد ؟؟
آقای کمالی فورا طلبکار از آب در آمد و سر حسين آقا داد کشيد که : همين است که هست !! برو هر غلطی دلت ميخواهد بکن !!!
حسين آقا هم که ديگر کفرش بالا آمده بود به آقای کمالی گفت مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان !!!لطف بفرما و بيمه ام را باطل کن !
آقای کمالی در نهايت عصبانيت ؛ بيمه حسين آقای ما را باطل کرد و آن هفتصد دلاری را که بابت کار مزد گرفته بود نوش جان کرد و يک چک هزار و پانصد دلاری برای رفيق ما فرستاد و نامه تمام !
حسين آقا از اين نقره داغ چنان سوخت که پشت دستش را داغ کرده است که تا عمر دارد با جماعت ايرانی هيچ داد و ستدی نداشته باشد .
اما تلخی ماجرا در اينجاست که : فردايش آقای حسين آقا ؛ به يک آژانس امريکايی زنگ زد و همان بيمه را با همان مشخصات و مختصات از يک امريکايی خريد به مبلغ هفتصد دلار !!!!
آری عزيزم ؛ درست شنيديد ؛ هفتصد دلار !!
ياد ناصر خسرو بخير که ميگفت : از ماست که بر ماست
و حرف آخر اينکه :
ابليس را پرسيدند : کدام طايفه را دوست تر ميداری ؟
گفت : طايفه دلالان را ؛ چرا که من به سخن دروغ از ايشان خرسند بودم ايشان سوگند دروغ نيز بدان افزودند .


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:13 PMنظرات (405)
June 17, 2004
چه آدم هايی ...!!!


چند وقت پيش ؛ يک بانوی 87 ساله امريکايی بنام خانم RUTH LILLYمبلغ يکصد ميليون دلار از دارايی خودش را به مجله ادبی JOURNAL POETRY بخشيد تا اين مجله از انتشار باز نماند .
اين مجله که اکنون نود و چند سال است در شيکاگو منتشر می شود مجله ای است ويژه شعر ؛ و سر دبيری آن را در حال حاضر آقای JOE PARISI بعهده دارد
مجله ادبی journal Poetry دارای چهار نفر کادر تحريريه است و بنا بگفته سر دبير ش ؛ تاکنون هشت بار بخاطر بی پولی در معرض تعطيل قرار گرفته بود .
نکته بسيار بسيار مهم در اين قضييه اينجاست که بگفته سر دبير اين مجله ؛ خانم RUTH LILLY در اين هفت هشت سال گذشته ؛ بسياری از شعر ها و سروده هايش را برای چاپ به اين مجله فرستاده بود اما هرگز هيچيک از اشعارش در اين مجله بچاپ نرسيد ! با اين وصف ؛ اين خانم شعر دوست شعر پرداز ؛ يکصد ميليون دلار از دارايی خود را به اين مجله بخشيد تا از انتشار حود باز نماند .

آخ که چقدر دلم می خواهد دستان اين بانوی بزرگوار را ببوسم .


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:38 PMنظرات (240)
June 9, 2004
شيعه .....


اگر از يک ايرانی بپرسيد چه مذهبی داری ؟ فورا خواهد گفت : شيعه اثنی عشری
اما اگر بپرسيد : شيعه يعنی چه ؟ هيچکس نمی تواند جواب راست و درستی به شما بدهد !
ما ايرانی ها ؛ متاسفانه ؛ همه مان نخوانده ملاييم . و بدون آنکه صلاحيت و اهليت آن را داشته باشيم در همه عرصه ها و زمينه ها صاحب نظر و صاحب عقيده ايم .
نماز می خوانيم بدون آنکه يکبار حتی ؛ از خودمان پرسيده باشيم اين نماز چه معنا و مفهومی دارد .
دعا می خوانيم بدون آنکه يک واژه اش را حتی درک کنيم .
مرده مان را توی قبر ميگذاريم و زير گوشش سوره نساء را می خوانيم و " يا عبدالله ابن عبدالله " ميگوييم و بقول ميرزا آقا خان کرمانی يکبار حتی از خودمان نمی پرسيم اين بنده خدايی که در زنده بودنش يک کلام عربی نمی فهميده ؛ حالا چطوری بعد از مرگش جملات قلمبه سلمبه عربی را خواهد فهميد !!
و دست آخر اينکه : آخر سوره نسا ء را چه به کفن و دفن يک مرده ؟؟!!

اگر از يک ايرانی بپرسيد : شما تاکنون کتاب " بحار الانوار " يا کتاب " حليه المتقين " مرحوم مجلسی ؛ يا کتاب " معاد " نوشته شهيد محراب حضرت شيخ عبدالحسين دستغيب را خوانده ايد ؟ به شما خواهند گفت : نه !
اما اگر بگوييد ملا باقر مجلسی در اين مجموعه بيست و چند جلدی ؛ پرت و پلاهای بسيار بهم بافته است و تراوشات ذهن بيمار و دروغ ساز خودش را بر صفحات کاغذ جاری کرده ؛ و فرهنگ و باور ها و هويت ملی مان را به گنداب کشيده ؛ فورا رگ های گردنش سيخ خواهد شد و اگر همانجا فرمان قتل شما را صادر نفرمايد ؛ دستکم خلعت زيبای مرتد و ملحد و کافر و منافق و بابی و دهری و مزدور استکبار را بر تن تان خواهد پوشاند .

و چنين است که ما هزار سال است در همانجايی هستيم که در عصر خلفای عباسی و سلطان محمود غزنوی بوده ايم .
و اين درد بزرگی است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:20 PMنظرات (229)
June 8, 2004
چه جهان شگفت انگيزی ....


جهانی که ما در آن زِيست می کنيم ؛ جهان شگفت انگيزی است .
جهانی است که می توانست سرشار از مهر و صلح و عشق و آشتی و امنيت و آرامش باشد ؛ که نيست
جهانی است که می توانست پناهگاه و منزلگاه فرزندان آدم - از سرخ و زرد و سپيد و سِاه باشد - که نيست
جهانی است که می توانست تجلی گاه مهربانی ها و همدلی ها و همزبانی ها و همراهی ها باشد ؛ که نيست
جهانی است که می توانست سايبانی باشد برای سلاله آدم ؛ تا در سا يه سار آن بياسايد ؛ و از چشمه سارهای زلالش بياشامد .
جهانی است که بجای مهر و دوستی ؛ نفرت و دشمنی در همه جايش سايه گسترده است .
جهانی است که جنگ بجای صلح ؛ نفرت بجای مهر ؛ و کينه بجای عشق نشسته است .
جهانی است که آدمی ميتوانست از همه نعمت های بيکرانش بهره بر گيرد و در فراخنای آن آوای مهر سر دهد .
جهان ما اما ؛ جهانی است سرشار از شقاوت .سرشار از نفرت . سرشار از خشونت . و آکنده از بوی مرگ ...
و اين تنها وجدان های بيدار بشری است که در گوشه و کنار جهان ؛ در برابر اين موج خشم و کينه و مرگ و بيداد ؛ قد بر افراشته ؛ و صلای عشق و دوستی و مهر سر ميدهد .
بياييد بجای آوای مرگ و نيستی ؛ صلای دوستی و عشق سر دهيم :


ای همه مردم ؛ در اين جهان به چه کاريد ؟
عمر گرانمايه را چگونه گزاريد ؟
هر چه به عالم بود اگر به کف آريد
هيچ نداريد اگر که " عشق " نداريد


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:46 PMنظرات (181)
June 1, 2004
اين چگونه انسانی است ....؟؟؟؟


در خبر ها خواندم که در ايران ؛ دست راست يک جوان بيست و پنج ساله را به اتهام دزدی بريده اند .
اين خبر در ذهن و ضمير من آشوبی بپا کرد و چند مسئله مهم در ذهنيت من جان گرفت :
نخست اينکه ياد ماجرايی افتادم . رفيقی دارم که در همين شمال کاليفرنيا مزرعه دارد . اسب تربيت می کند . چند وقت پيش يکی از کارگرانش هنگام کار با تراکتور ؛ بخاطر بی احتياطی خودش ؛ دو تا از انگشتانش را از دست داد . بعد از کلی معالجه و مداوا ؛ از طرف شرکت بيمه ؛ يک ميليون دلار خسارت به او داده شد .
در ايران خودمان ؛ چند ماه پيش ؛ انگشتان دست يک بنده خدای مفلوک فلکزده ای را به اتهام دزديدن يک پمپ آب بريده بودند !
سئوالی که حالا به ذهن ميرسد اين است : آيا ارزش جان آدمی در دو حوزه جغرافيايی ؛ متفاوت است ؟؟
اگر در ايران ؛ کارگر مزرعه ای جان خودش را در حادثه ای از دست بدهد آيا سازمان و نهاد و بنياد و دم و دستگاهی هست که صنار سه شاهی به زن و فرزندانش بدهد که مجبور نشوند دست به گدايی بزنند ؟؟
و سئوال اساسی تر اين است : آيا بدون شناخت علل و مبانی اقتصادی پديده ای بنام دزدی ؛ بريدن انگشت و دست دزدان ؛ از ميزان دزدی و سرقت کاسته است ؟؟
آخر اين چگونه عدالتی است که دستان دزدک فلکزده ای را می برند ؛ اما دزدان گردن کلفتی چون هاشمی رفسنجانی و مشايخ و آيات عظام و آقازاده هايشان ؛ ميدزدند و می چاپند و به حراج هست و نيست يک ملت نشسته اند و کسی نمی تواند به آنها بگويد بالای چشم شان ابروست ؟؟؟

نميدانم شما داستان دار زدن حسين منصور حلاج را در تذکره الاوليای عطار خوانده ايد يا نه ؟
بنا به نوشته عطار نيشابو ری , حلاج را پيش از آنکه اعدام کنند سيصد ضربه شلاق زدند . اما او همچنان ميگفت : انا الحق ... انا الحق .....لا تخف .... اناالحق ....
شيخ عبد الجليل صفار که در مراسم شلاق خوردن حلاج حضور داشت گفته است :
اعتقاد من در چوب زننده ؛ بيش از اعتقاد من در حق حسين منصور بود ؛ از آنکه تا آن مرد چه قوت در شريعت داشته است که چنان آواز صريح می شنيد و دست او نمی لرزيد و همچنان ميزد .
ميخواهم بگويم که : من کاری به اين قضيه ندارم که کدام ملا و شيخ و مفتی و آيت اللهی و قاضی القضاتی بوده که چنين فرمانی را برای قطع دست آن دزدک مفلوک صادر کرده است ؛ حيرت من باری همه از اين است که آن کدام انسانی است و چگونه انسانی است که ساطور بدست ميگيرد و دست انسان ديگری را قطع ميکند ؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:16 PMنظرات (251)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63