سلام دوستان خوب من .
اميدوارم همواره شاد و سبز باشيد و آسمان زندگی شما سرشار از ستاره و خورشيد باشد .
من چند روزی به سفر خواهم رفت و شما از شر پرت و پلاهای من خلاص خواهيد بود . پس از بازگشت سوقاتی شما را از ياد نخواهيم برد .
شاد و سبز بمانيد
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:37 AM | نظرات (496)
سقراط ميگو يد :
اگر همسر خوبی گيرتان بيايد ؛ خوشبخت خواهيد شد .
اما اگر همسر بدی نصيب تان بشود حتما فيلسوف خواهيد شد .
*******
توی صف اداره راهنمايی و رانندگی ايستاده بوديم و منتظر بوديم تا کارمان راه بيفتد .
چند تا کارمند داشتند با خونسردی و دقت به کارهای خلايق رسيدگی ميکردند .
توی صف ؛ يک خانم حامله هم ايستاده بود .
صف ؛ با کندی پيش ميرفت و حوصله مان پاک سر رفته بود .
پشت سر من ؛ پيرمرد خوش ذوق و خوش زبانی ؛ توی صف ؛ ايستاده بود و گاه و بيگاه جوکی ميگفت و همه مان را می خندانيد .
يک بار رو کرد به آن خانم حامله و گفت :
- ببخشيد خانوم ! شما وقتی توی صف اومدين حامله بودين ؟؟؟
******
پاسخ به يک سئوال :
بعضی از دوستان از من سئوال ميکنند که : آقای گيله مرد ؛ چرا اينقدر تنبل شده ای و دير به دير قلم ميزنی ؟؟
جواب بنده ساده و سر راست است :
آقا جان ! تايپ کردن برای من شکنجه با اعمال شاقه است !! من از تايپ کردن نفرت دارم . همين است که حوصله نشستن پای کامپيوتر و ور رفتن با اين حروف لاکردار را ندارم .
صد البته پيری هم بی تقصير نيست ها ؟؟!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:37 PM | نظرات (198)
در کتاب " روضه الصفا " می خوانيم که :
در دوره خلافت عبد الملک مروان ؛ مردی بنام عمرو بن سعيد ؛ با وی از در مخالفت در آمد و عليه وی قيام کرد .
بدستور مروان ؛ او را دستگير و سرش را از تن جدا کردند .
مردم به اعتراض بر آمدند و شور و غوغا بر خاست .
عبدالملک پرسيد : اين چه غوغا و فرياد است ؟؟
گفتند : يحيی بن سعيد با جمعی از متابعان ؛ بر در قصر ايستاده اند ؛ عمرو را ميطلبند .
عبدالملک گفت : از بام کوشک ( قصر) سر عمرو را در ميان اهل غوغا بينداز ؛ و ده هزار درهم هم بر سر ايشان بپاش ....
به موجب فرموده عمل کردند . مردم چون " زر " و " سر " ديدند ؛ بعد از برچيدن زر ؛ سر خود گرفتند ...-- يعنی به خانه های خود باز گشتند .-
حالا از شما خواهش ميکنم به اين پرسش پاسخ دهيد :
آيا مردم زمانه ما ؛ فرقی با مردم زمانه عبدالملک مروان کرده اند ؟ و يا اينکه با ديدن " زر " سر خود ميگيرند و به خانه های خويش باز ميگردند ؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:36 PM | نظرات (233)
آقای ممد آقا ؛ توی ايران ؛ کارش توی يکی از اين اداره جات دولتی گير کرده بود و هر چه ميرفت و ميآمد و قربان صدقه رييس و مرئوس و دالاندارباشی و آبدار باشی و قاپوچی باشی ميرفت ؛ گره ای از کارش گشوده نمی شد .
اين بنده خدا ؛ يکماه و دو ماه و سه ماه ؛ هی رفت و هی آمد و دست آخرش دست به دامان يکی از دوستان اهل فن شد بلکه گره فروبسته اش را با انگشتان هنربارش باز کند .
اين دوست سرد و گرم چشيده روزگار ؛ که راه و رسم چک و چانه زدن با مقامات اسلامی و صاحبمنصبان نماز خوان و خدا ترس را ميدانست و معتقد بود که هيچ گره ای نيست که در ايران اسلامی امروز با طلسم " پول " باز نشود به ممد آقا توصيه کرد که برود چند ده هزار تومانی به يکی از همين قاپوچی باشی ها و دالاندار باشی ها بدهد تا کارش در اسرع وقت راه بيفتد .
ممد آقای بيچاره ؛ که توی جيب هايش عنکبوت تار تنيده بود ؛ رفت پيش عباس آقا و ريشی گرو گذاشت و صد هزار تومانی از او قرض گرفت تا به جيب يکی از اين اداره جاتی های نماز خوان بريزد .
فردايش که ميخواست به ديدن آن آقای رشوه گير به اداره مربوطه برود ؛ يک اسکناس هزار تومانی را از توی پول ها برداشت تا هم پول يک ساندويچ ؛ و هم پول بازگشت به خانه را داشته باشد
معمولا قرار بر اين است که رشوه خور ها ؛ يواشکی پول را از رشوه دهندگان ميگيرند و پرتش ميکنند توی کشوی ميز شان و کار رشوه دهنده را که معمولا به يک امضای آقای حاج فلانی بند است راه می اندازند . اما اين بار ؛ از شانس خوش ممد آقا ؛ آقای رشوه گير وقتيکه بسته پول ها را از ممد آقا گرفت ؛ بجای آنکه يواشکی بگذارد توی جيبش يا پرتش کند توی کشوی ميز ؛ شروع کرد به شمردن پول ها !!
يک ... دو ... سه ... چهار ...ششصد ... نهصد ...چهار هزار و هشتصد ...هفت هزار و دويست ....سی و سه هزار و سيصد ...نود و هشت هزار و هفتصد .....
و وقتی فهميد ممد آقا يک اسکناس هزار تومانی را کش رفته است ؛ نگاهی شماتت بار به ممد آقا انداخت و گفت :
- ميدونی آقا ؟؟ توی اين مملکت ؛ آدم های دزد و پدر سوخته ای مثل شما هستند که مملکت مون به اين روز افتاده ...!!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:06 PM | نظرات (256)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

