September 28, 2004
برگی از تاريخ ......


در کتاب " سفرنامه ونيزيان " از قول جوزفا باربارو ؛ چنين آمده است :


.......جهانشاه قره قوينلو ؛ يک بار اصفهان را تصرف کرد و مردم را به فرمانبرداری خواند . چون دوباره مردم شوريدند ؛ لشکری به اصفهان فرستاد و فرمان داد که شهر را غارت کنند و بسوزانند و هر يک از سپاهيان , در بازگشت ؛ سر بريده ای همراه بياورند !!
و لشکريان اين فرمان را اجرا کردند ؛ چنانکه از کسانی که در آن لشکر کشی شرکت کرده بودند شنيدم که هر کس نتوانسته بود سر مردی را ببرد ؛ سر زنی را بريده و موهايش را تراشيده بود تا فرمان شاه را اطاعت کرده باشد !!!
و آن لشکر ؛ به امر شاه ؛ همه شهر را ويران کردند ....

نقل از : سفرنامه ونيزيان . ترجمه دکتر اميری . صفحه 81

******

سر ....و خربوزه


پس از مرگ شاه تهماسب صفوی ؛ به سبب بی کفايتی سلطان محمد خدا بنده ؛ ترکمان ها دست تعدی به سوی مردم دراز کردند . از آنجمله در کاشان ؛ در يکی از پيکار های محلی ؛ سيصد تن از مردم کاشان ؛ غافلگير شده به چنگ ترکمان ها افتادند .
ترکمان ها همه اسيران را گردن زدند ؛ سر های بريده را بر کنگره های قلعه جلالی آويختند . پس از سه روز به مردم شهر گفتند اگر سر های کشته شدگان را می خواهيد ؛ بايد برای هر يک سر ؛ سه عدد خربوزه سياه پوست به قلعه بياوريد و سر را بگيريد !!
آنها اموال مردم را هر چه در ظاهر بود غارت کردند و آنچه را هم که پنهان کرده بودند با شکنجه و عذاب از نقب ها و دخمه ها بيرون آوردند . دست آخر نيز ؛ خانه ها و کاروانسرا ها را خراب کرده از بيخ و بن ويران نمودند ....

نقل از کتاب : نقاوه الآثار


حافظ چه خوب گفته است :
از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که عطر گلی مانده است و بوی ياسمنی ....


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:39 AMنظرات (199)
September 26, 2004
از روح الله تا فتح الله ....!!!


آقا فتح الله می خواهد برود ايران را فتح کند !
قرار است سی - چهل تا هواپيمای چارتر بگيرد و برود ايران و روز مهرگان جلوی ميدان شهياد ؛ بساط رقص و پايکوبی راه بيندازد !!
آقا فتح الله فارسی نميداند - غلط غلوط حرف ميزند - انگليسی شان هم چندان چنگی به دل نمی زند .
آقا فتح الله ؛ نه سياستمدار است و نه از رمز و راز های سياست چيزی ميداند
آقا فتح الله ؛ کار تشکيلاتی بلد نيست و نميداند تشکيلات يعنی چه !
آقا فتح الله ؛ سی چهل سال است که ايران را نديده است
آقا فتح الله قرار بود يک دولت در تبعيد در امريکا تشکيل بدهد ؛ اما گويا هيچکی حاضر نشده است با طناب ميرزا فتح الله ته چاه برود و عضو دولت پا در هوای ايشان بشود .
آقا فتح الله قرار بود يک دولت موقت هم ذر ايران تشکيل بدهد اما گويا هنوز هيچکس را پيدا نکرده اند که از جانش سير شده باشد و بخواهد عضو دولت پا در هوای ايشان بشود .
آقا فتح الله نمی خواهد شاه بشود .
نمی خواهد امام بشود .
نمی خواهد ولی فقيه بشود .
نمی خواهد وزير و وکيل بشود .
فقط می خواهد همان " هخا " يی باشد که هست
حالا ميشود محض رضای خدا به من بفرماييد " هخا " ديگر چه صيغه ايست ؟؟

می بينيد ما چه خاک بر سر مردمی هستيم ؟؟
يکبار زير علم و بيرق آقای روح الله سينه زديم ؛ آن بلاها به سرمان آمد .
حالا ميرزا فتح الله چه خوابی برای مان ديده ؟؟؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:16 PMنظرات (164)
September 24, 2004
سر نشين ......!!!


رفيق من علی آقا ؛ آدم بسيار شوخ طبعی است . آنقدر شوخ طبع که وقتی با او صحبت ميکنی يا همسفرش ميشوی آنقدر ميخندی که دل و روده ات درد ميگيرد .
يک روز عصر ؛ من داشتم از سانفرانسيسکو ميآمدم به ساکرامنتو ؛ خسته بودم و آفتاب هم طوری به ملاجم تابيده بود که نرمک نرمک چرت ميزدم و نمی توانستم رانندگی کنم ؛ بالاخره تصميم گرفتم از يکی از خروجی های بزرگراه بيرون بروم و گوشه ای پارک کنم و چرتی بزنم ؛اما قبل از اينکه به خروجی برسم تلفن همراهم زنگ زد و ديدم که بعله علی آقای ماست . و اين علی آقا آنقدر پرت و پلا گفت و مرا خنداند که نه فقط خواب از سرم پريد بلکه يکوقت متوجه شدم که به خانه ام رسيده ام و خودم خبر ندارم .

پريشب ها يک جايی بوديم که علی آقا هم آمده بود .بعد از اينکه شام مان را - جای تان خالی - خورديم علی آقا ستاره مجلس شد و شروع کرد به خوش زبانی و خنداندن خلايق .( ياد استاد عزيزم دکتر محمد جعفر محجوب به خير ؛ يک شب ؛ يک جايی ؛ يک خانمی ازش پرسيده بود : آقای دکتر ! شما در چه رشته ای دکتر هستيد ؟؟ و دکتر محجوب هم در جواب گفته بود : در رشته خوش سخنی )


اين علی آقای ما ؛ اگر چه از جايی دکترا مکترا نگرفته ؛ ولی در خوش سخنی و مجلس گرم کنی همتا ندارد و وقتی در مجلسی يا محفلی کنارش بنشينی آنقدر ميخندی که دل و روده ات درد ميگيرد .

پريشب ؛ علی آقا ؛ يک ديسک کامپيوتری با خودش آورده بود و توضيح ميداد که اين ديسک کلامپيوتری را در ايران ساخته اند و غزليات حافظ و مولوی و سعدی و چند تا شاعر ديگر را همراه با يک واژه نامه کامل و معنای واژه ها در آن گذاشته اند و در واقع يک لغتنامه کامل به بازار عرضه کرده اند . بعدش حرف و سخن مثل هميشه به شوخی کشيده شد و علی آقا چند واژه پارسی را از زبان بسيجی ها و پاسداران معنی کرد که برای همه ما تازگی داشت . از جمله :
چماق : = سرنشين !!
چاقو : = تو دل برو
دشنه : = دل نشين
پنجه بکس = چهره نواز ....

آقای علی آقا چند واژه ديگر را هم معنی کرد که متاسفانه يادم نمانده است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:36 PMنظرات (234)
September 21, 2004
خرافات .....


خرافات ؛ آنچنان در فرهنگ ما ؛ در سنت های ما ؛ در باور های ما ؛ و حتی در شکل بخشيدن به هويت ملی ما ؛ نقش داشته است که از ما ايرانی ها ؛ انسان هايی قضا قدری ساخته است :
انسان هايی که معتقديم اگر خدا نخواهد برگی از درخت نخواهد ريخت !
انسان هايی که به دار و درخت دخيل می بنديم و از آنها انتظار معجزه داريم .
انسان هايی که بجای عقل و خرد و انديشه ؛ و بجای خردورزی و انديشه ورزی ؛ اهل تعبد و تقليديم .
انسان هايی که موهومات ؛ بنيان اصلی باور های مان را تشکيل ميدهد .
انسان هايی که بجای آنکه خود سرنوشت خود را بسازيم ؛ به موهوماتی چون قضا و قدر معتقديم و همواره هم چشم براهيم تا مهدی موعودی از راه برسد و درد های بی درمان ما را درمان کند
يا بقول حافظ :
شهر خالی است ز عشاق مگر کز طرفی
دستی از غيب برون آيد و کاری بکند .....

اگر در گدشته های دور ؛ شيادانی چون محمد باقر مجلسی ؛ با نوشتن کتاب هايی چون " حليه المتقين " و " بحار الانوار " ؛ فرهنگ و دين و باور های ما را به گنداب خرافات و موهومات آلودند ؛ امروز هم ؛ در عصر دانش و تکنولوژی ؛ در ميهن ما ؛ متاسفانه ؛ تلاش های گسترده ای در جريان است ؛ تا با بکار گيری همه ابزار ها و امکانات صوتی و تصويری و نوشتاری ؛ چنين ترهاتی را در ذهنيت انسان ايرانی نهادينه کنند .
چند وقت پيش ؛ بمناسبت تولد علی بن ابيطالب ؛ صدا و سيمای حکومت شاهنشيخی ايران برنامه ای پخش کرد که در آن ؛ گوينده ؛ ماجرای تولد علی را به اين صورت شرح ميداد .:

......وقتی مولا به دنيا آمد ؛ مادر وی ؛ فاطمه بنت اسد ؛ خواست او را قنداق کند . اما هر چه کرد فرزند اجازه نميداد و بند قنداق را باز ميکرد .
مادر گفت : فرزند دلبندم ! چرا چنين ميکنی ؟؟اين رسم و شيوه ماست که کودک تازه تولد يافته بايد قنداق شود .
و کودک همچنان با پاهايش قنداق را پس ميزد تا آنکه به صدا در آمد و گفت :
مادر ! يادت هست وقتی مرا باردار بودی رفتی لب چشمه آب بياوری ؟؟ ناگهان شيری در برابرت ظاهر شد ؛ ترسيدی به تو حمله کند ؛ اما در همين زمان سواری ناشناس سر رسيد و شير در برابر او زانوزد و نشست !!! و تو بپاس اين کار ؛ گلی از کنار چشمه چيدی ( و به روايت ديگر که در کتابها آمده گردنبند خود را در آوردی ) و به آن سوار دادی ؟؟
گوينده ادامه داد :
کودک پس از بيان اين خاطره گفت : مادر ! آن سوار من بودم !!!و سپس گل ( به روايتی گردنبند ) را به مادر داد و گفت : اين همان است که به آن سوار دادی ....

در مقابل اين بلاهت چه می توان گفت ؟؟ جز اينکه بگوييم : اونجای پدر آدم دروغگو ؟؟!!!



نوشته شده توسط گیله مرد در  9:11 PMنظرات (190)
September 12, 2004
اين حسن تا آن حسن .....


داشتيم روی صفحه کامپيوتر ؛ روزنامه کيهان چاپ تهران را ورق ميزديم .متوجه شديم بدون آنکه خودمان خبر داشته باشيم شهردار شهری شده ايم بنام رويان !!
من اصلا نميدانم اين شهر رويان کجاست ؛ اما بگمانم شهری باشد حول و حوش بم .
اين شهر ؛ شهرداری دارد بنام آقای حسن رجب نژاد . و اين آقای حسن رجب نژاد - که لابد بايد از آن ريش و پشم دارهای ذوب شده در ولايت فقيه باشد -آمده است کلی فرمايشات فرموده است و کلی برای اهالی زلزله زده بم اشک ريخته است که کيهان شريعتمداری آنرا چاپ کرده است .
اما ؛ اين حسن رجب نژادی که ما باشيم ؛ از ولايت لاهيجان هستيم ؛و در آن بيست سی سالی هم که در ايران بوديم ؛ نه هرگز به بم رفته ايم ؛ نه گذارمان به کرمان افتاده است ؛ و نه اساسا قوم و خويشی در آن سامان داريم .

ما در اينجا - در شمال کاليفرنيا - کارمان کشاورزی است .ميوه ميفروشيم . زمين شخم ميزنيم ؛ دار و درخت نوازش ميدهيم ؛ بنده خاک هستيم ؛ هيچگونه قرابت سببی و نسبی با هيچ حسن رجب نژاد ديگری هم نداريم .

حسن رجب نژادی که ما باشيم ؛ اينجا - حوالی سانفرانسيسکو - کدخدای دهی هستيم ؛ و اگر تاج شاهی هم روی کله مبارک مان بگذارند نه تنها حاضر نيستيم شهردار شهری بنام رويان بشويم ؛ بلکه آن آقای بزرگ عمامه داران مافنگی ؛حضرت امام خامنه ای را ؛ تخم پسرمان هم حساب نمی کنيم .

يکی دو سال پيش ؛ ما به سرمان زد که فرماندار کاليفرنيا بشويم !!! کلی هم تبليغات کرديم !!اما يکباره سر و کله اين آقای آرنولد لند هور پيدا شد و :
چنان زد بر بساطم پشت پايی
که هر خاشاک ما افتاد جايی ......

آن آقای حسن رجب نژادی که شهردار شهر رويان است ؛ ممکن است فردايی ؛ پس فردايی ؛ فرمانداری ؛ استانداری ؛ دالانداری ؛ وزيری ؛ وکيلی ؛ چيزی بشود و به دست بوس و پابوس امام خامنه ای برود ؛ اما اين حسن رجب نژادی که ما باشيم ؛ گيله مرد آواره ای هستيم که هيچ امامی و پيامبری را به پشيزی نمی گيريم و بنده هيچ خدايی و نا خدايی هم نيستيم .
منظور اينکه :
زين حسن تا آن حسن صد گز رسن .....


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:55 PMنظرات (327)
September 11, 2004
بد ترين چيز های جهان ....


آيا هر گز از خودتان پرسيده ايد که بد ترين و دشوار ترين چيز های جهان چيست ؟؟

نويسنده کتاب " بحر الفوائد " در باب سوم کتاب خود ؛ از سخت ترين و دشوار ترين امور جهان سخن ميگويد و اقوال و آرای گوناگون صاحبنظران را نقل ميکند :

* برخی گفتند : از درويشی و بيماری ؛ بتر هيچ نيست
*برخی گفتند : پيری و درويشی و بيماری و صاحب عيالی ؛ از همه بد تر است
*گفتند : درويشی و غريبی و بيماری
* گفتند : وام داری از همه بتر است ؛ زيرا که به شب خواب نبود و به روز قرار نبود
* گفتند : سختی جهان آن است که با دشمنان زندگی بايد کردن
* يکی گفت : از فراق دوستان ؛ بتر هيچ نيست
* يکی گفت : از همسايه بد ؛ بتر هيچ نيست
يکی گفت : زن سليطه از همه بد تر است
* برخی گفتند : سخت تر بلا آنست که مردی در ميان دو زن گرفتار باشد ؛ و آن کس که چهار زن دارد ؛ همه شر ها در خانه دارد .
* يکی گفت : سخت ترين چيز در جهان آن است که کسی پيش همچون خودی شود و از همچون خودی سئوال کند و حاجتمند او شود .
*يکی گفت : غم های جهان چهار چيز است : يکی غم دختران _اگر چه يکی باشد _ غم سفر ؛ غم وام ؛ و غم سئوال
* پيامبر گفت : از آن بتر نيست که توانگر درويش شود ؛ يا عزيزی ذليل شود ؛ يا عالمی که ميان ناسزا افتد
*و امير المومنين گفت : مصائب دنيا هفت است : عالمی که ذليل شود ؛ مومنی که وی بيراه شود ؛ توانگری که درويش شود ؛ تندرستی که بيمار شود ؛ دوستی که دشمن شود ؛ زاهدی که از عبادت و طاعت سير شود ؛ و وام داری که اجلش فرا رسد .
* يکی گفت : در جهان ؛ هيچ از مرگ بتر نيست

شما چه فکر ميکنيد ؟؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:14 PMنظرات (228)
September 7, 2004
بهشت و جهنم .....


در لس آنجلس ؛ فاصله بين بهشت و جهنم ؛ کمتر از دو کيلومتر است . حالا عرض ميکنم چرا .
ما در سفر اخيرمان ؛ با يکی از دوستان مان قرار گذاشته بوديم که به ديدن شان برويم و ناهاری با هم بخوريم . ساعت ده صبح از هتل مان در ساحل سانتا مونيکا بيرون آمديم و خواستيم از بزرگراه شماره پنج به ديدن دوست مان برويم ؛ اما توی چنان راه بندانی گير افتاديم که پس از سه ساعت وقت کشی ؛ به رفيق مان زنگ زديم و گفتيم : قربان اگر قرار باشد ما با همين سرعت لاک پشتی پيش برويم امروز که سهل است تا پس فردا هم نمی توانيم به ديدار جمال بی مثال تان نائل بشويم . لاجرم سر اتومبيل مان را کج کرديم و از نزديک ترين خروجی بيرون آمديم ؛اما تا خودمان را به قسمت غربی بزرگراه برسانيم از خيابانها و محله هاي فقر زده تو سری خورده کثيفی گدشتيم که شايد نمونه اش را فقط بتوان در بنگلادش و سودان و برزيل پيدا کرد . محله هايی که فقرو نکبت و بدبختی از در و ديوارشان می باريد و جولانگاه معتادان و روسپيان و بی خانمان ها و خانه به دوشان بود .
عصر همان روز به يک عروسی دعوت داشتيم . از آن عروسی های واقعا طاغوتی . از آن عروسی هايی که فقط هزار دلار برای هر مهمان بابت شام شب پرداخت شده بود . از آن عروسی هايی که مرحوم هارون الرشيد هم خوابش را نديده است .
وقتيکه از بلوار معروف SUNSET به سمت چپ پيچيديم و از جاده های بسيار زيبای کوهستانی ميگدشتيم ؛ با ديدن آنهمه قصر ها و کاخ های افسانه ای و شگفت انگيز آنچنان دچار حيرت شديم که دخترم گفت : ! ديگه ما رو اينجور جاها نيار ی ها بابا جون !!
پرسيدم : چرا ؟؟
گفت : آخر با ديدن اين کاخ ها و محله های زيبا ؛ خانه و محله مان بنظرمان حقير می آيد .
و من در لس آنجلس بصورت عينی ديدم که فاصله بين جهنم و بهشت کمتر از دو کيلومتر است


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:29 PMنظرات (190)
September 4, 2004
سوغاتی سفر ......


ما دو سه روزی است که از سفر برگشته ايم . جايتان خالی رفته بوديم عروسی . از آن عروسی های طاغوتی که آدميزاد کله اش سوت ميکشد . قرار بود برای شما سوغاتی بياوريم . حالا که آمده ايم ولايت خودمان و نگاهی به خبر های عجايب و غرايب دنيا انداخته ايم می بينيم که هيچ سوغاتی ؛ بهتر از سخنان حجت الاسلام سيد ابوالقاسم حسينی رييس سازمان تبليغات اسلامی يزد نيست !!
بنا بر اين فرمايشات ايشان را منباب خالی نبودن عريضه از ما بپذيريد تا بعدا سوغاتی های ديگر را تقديم حضورتان کنيم :

آقای حجت الاسلام سيد ابوالقاسم حسينی رييس سازمان تبليغات اسلامی يزد گفته است که :
بايد اجلاسی برای بی نماز ها و کسانی که نماز نمی خوانند بر گزار کرد . به هنگام نماز بايد هواپيماها پروازی نداشته باشند ! قطار ها ؛ اتوبوس ها ؛ و خود رو ها در موقع نماز توقف کنند .
همچنين نيروهای انتظامی در هنگام نماز ؛ سر چهار راهها ؛ عکس العملی نداشته باشند ؛ مغازه ها بسته شود ؛ و صدای کارخانه ها و وسايل خاموش شود !!

راستش ؛ بنده با خواندن فرمايشات حجت الاسلام حسينی به خودم گفتم : ما را باش که چه خرانی بر ميهن ما حکومت ميکنند


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:03 PMنظرات (166)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63