حدود بيست و چند سال پيش ؛ که ما در بوئنوس آيرس زندگی ميکرديم ؛ مثل هر مهاجر ديگری در هر گوشه دنيا ؛ خودمان را به آب و آتش ميزديم بلکه بتوانيم اجازه اقامت دائم - يا بقول امريکايی ها گرين کارت بگيريم .
بالاخره سر و گوشی در اينجا و آنجا آب داديم و فهميديم که اگر فلانقدر پول توی بانک بگذاريم می توانيم صاحب گرين کارت بشويم . ما هم ته مانده های بساط مان را جمع و جور کرديم و مقداری هم از سيروس و محمود قرض کرديم و گذاشتيم توی بانک و رفتيم توی اداره مهاجرت و چهار هزار و چهارصد و چهل و چهار جور پرسشنامه و زهر مار نامه پر کرديم و منتظر مانديم تا ببينيم کی به زيارت جمال بی مثال گرين کارت نائل ميشويم .
يک روز رفته بوديم اداره مهاجرت و نشسته بوديم گوشه ای تا نوبت مان بشود .توی سالن بزرگ اداره مهاجرت ؛ سيصد چهارصد نفر از اهالی شيلی و بوليوی و پرو و گواتمالا گوش تا گوش نشسته بودند و مثل خود ما چشم براه نوبت شان بودند .
يک کارمند اداره مهاجرت که پرونده ای را توی دستش داشت آمد جلوی پيشخوان و با صدای بلند گفت : سينيور اسن رخاب نخاد ...اما از هيچکس جوابی نشنيد .
دوباره صدا کرد : اسن رخاب نخاد !!!
باز هم هيچ صدايی از هيچ جايی در نيامد .
من پيش خودم خيال ميکردم که لابد اين آقای " اسن رخاب نخاد " از پرو يا بوليوی به آرژانتين آمده است و حالا ميخواهد در اينجا ماندگار بشود و اقامت دائم بگيرد . مامور اداره مهاجرت برای بار سوم صدا کرد : سينيور اسن رخاب نخاد!!
اما چون جوابی از هيچکس در نيامد انگشتش را به طرف من نشانه رفت و مرا به جلوی پيشخوان خواست .
وقتيکه خودم را به او رساندم پرونده زرد رنگی را که در دستش داشت جلوی من گرفت و گفت : مگر تو اسن رخب نخاد نيستی ؟؟!!
من نگاهی به پرونده کردم و ديدم پرونده خود من است .
گفتم : آقا جان ! من حسن رجب نژاد هستم نه اسن رخب نخاد !! بعد متوجه شدم که در زبان اسپانيولی حرف " j " صدای " خ" ميدهد و اگر حرف H هم جلوی اسم قرار بگيرد تلفظ نمی شود ؛ بنا بر اين بيچاره کارمند اداره مهاجرت حق داشته است که بجای حسن " اسن " و بجای رجب نژاد هم " رخب نخاد " صدايم کند .
حالا که اين خاطره را برای تان تعريف کردم ياد لطيفه ای افتادم که دوست آذربايجانی ام ميگفت :
او ميگفت : ما ترک ها چهار جور " ک " داريم :
يکی اينکه " ک " می نويسيم اما " چ " می خوانيم . مثل تاچسی ( يعنی تاکسی )
يکی ديگر اينکه : " ک " می نويسيم و " ق " می خوانيم . مثل قنسول ( يعنی کنسول )
يکی اينکه " ک " می نويسيم اما " ه " می خوانيم .مثل دهتور ( يعنی دکتر )
يکی ديگر اينکه " ک " می نويسيم اما " خ " می خوانيم .مثل ميخنيک ( يعنی ميکانيک )
و يک جور " ک " هم داريم که نه می نويسيم و نه می خوانيم . مثل گضنفر ( يعنی غضنفر )
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:12 PM | نظرات (195)
داشتم به راديو گوش ميدادم . گزارشی داشت در باره يک دبستان روستايی در يکی از مناطق دور افتاده آيداهو ....
خبرنگار راديو ميگفت که : اين مدرسه ؛ همچون همه ی مدرسه های امريکا ؛ همه چيز دارد . کتابخانه دارد . کامپيوتر دارد . کلاس درس دارد . معلم دارد . روی ديوارش نقشه جغرافيای جهان آويزان است . هر روز ساعت هشت صبح کلاسش شروع ميشود . اما يک تفاوت با مدارس ديگر دارد ؛ و آن اين است که اين مدرسه تنها يک نفر دانش آموز دارد!!!
داستان از اينقرار است که : گويا چند سال پيش ؛ يک آقای امريکايی ؛ رفته است توی بر و بيابان آيداهو ؛ توی منطقه ای که دستکم پنجاه - شصت مايل با شهر فاصله دارد ؛ يک مزرعه و يک گاوداری راه انداخته است .
اين آقا ؛ بچه ای دارد که حالا به سن مدرسه رفتن رسيده است و بايد به مدرسه برود و چون در امريکا ؛ بموجب قوانين اين کشور دولت موظف است به همه ی شهروندان امريکايی ؛ خدمات آموزشی رايگان ارائه بدهد ؛ لاجرم دولت مجبور شده است در مزرعه ی اين آقا مدرسه ای بسازد ؛ معلمی استخدام کند ؛ کامپيوتری تدارک ببيند ؛ تا فرزند اين آقا از تحصيل محروم نشود .
اين را ميگويند کشور قانون . قانونی که " اما " و " اگر " و استثنا سرش نمی شود .
وقتيکه اين خبر را شنيدم ؛ خاطره ای از سالهای دور و دير ؛در من جان گرفت :
سی و چند سال پيش ؛ نميدانم چرا همه ی خوشی های دنيا را ول کرده بودم و رفته بودم معلم شده بودم .آنهم کجا ؟؟در يکی از روستاهای اروميه .
دو سه تا کتاب در باره چه گوارا خوانده بودم ؛ ماهی سياه کوچولوی صمد را خوانده بودم ؛ زمين نو آباد را خوانده بودم ؛ ميراث خوار استعمار را خوانده بودم ؛ دو سه تا کتاب در باره آفريقا خوانده بودم ؛ و خيال ميکردم که من هم می توانم اگر " چه گوارا " نشوم ؛ دستکم صمد بهرنگی بشوم .
رفيق های ديگری داشتم که آنها می خواستند فقط " چه گوارا " بشوند . رحمت پيرو نذيری بود ؛محمد رحيمی مسچی بود ؛ اسدالله بشر دوست بود ؛ آزاد سرو بود ؛ و خيلی های ديگر بودند که اسلحه به دست گرفتند و سر از سياهکل و جاهای ديگر در آوردند . اما من چون ديدم نمی توانم " چه گوارا " بشوم ؛ دانشگاه و درس و مشق را ول کردم و رفتم معلم شدم . فکر ميکردم می توانم از شاگردانم صد تا " چه گوارا " بسازم !!
دنيای من ؛ آن روز ها ؛ دنيای يک انسان آرمانخواه ذهنيت گرا بود که از واقعيت های عينی و ملموس جهان ؛ چيزی نمی دانست .من مثل خيلی از رفيقانم ؛ فقط در ذهنيت ام يک جهان آرمانی خلق کرده بودم .
و بخاطر همين بود که رفتم معلم شدم . روستايی که من " آقای مدير " ش بودم ؛ قرالر آقا تقی نام داشت . بد بختی از در و ديوارش می باريد
زمستان هايش چنان سرد بود که پوست را می ترکانيد . يک پوتين و يک پالتوی سربازی داشتم که چاره ساز سرمای بی پير آنجا نبود ؛ اما توی همين برف و بوران ؛ بچه های ده ؛ پا برهنه به مدرسه می آمدند . يعنی يک تکه نمد به پای شان می بستند و ميآمدند مدرسه ؛ و من از اينکه آن پوتين سربازی را به پا ميکردم ؛ هم از خودم و هم از بچه ها خجالت ميکشيدم . ...
داستان معلم شدنم را در کتاب " در پرسه های در بدری " نوشته ام ؛ فقط اينجا می خواهم اين را بگويم که ياد آوری آن خاطرات اشک به چشمانم می نشاند و اين پرسش را در ذهنم بر می انگيزد که : بر سر آن چه گوارا های کوچولو چه آمده است ؟؟؟!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:24 PM | نظرات (187)
خبر نگار بازتاب از شيراز گزارش داد : فردی که خود را نائب امام زمان و مرتبط با ائمه اطهار معرفی ميکرد ؛ باز داشت شد !!
بگفته اين خبرنگار ؛ اين بنده خدا که يک نظامی باز نشسته بود ؛ در سطح شهر اقليد و روستاهای اطراف ؛ با اين ادعا که نايب امام زمان است و با ائمه اطهار ارتباط دارد ؛ سعی داشته است مردم را به خود جذب کند و آنان را به جلسات خود دعوت ميکرده و عده ای از آنان نيز برای حل مشکلات شان به او مراجعه ميکردند .
اين آقای امام زمان حالا در زندان است تا ديگر کنار دکان ديگران برای خودش دکان تازه ای باز نکند ؛ چرا که از قديم گفته اند : يک داغ دل بس است برای قبيله ای ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:49 PM | نظرات (157)
از آنجا که جمهوری عزيز اسلامی ؛ هم بفکر اين دنيای ما و هم بفکر آن دنيای ماست ؛ ضمن اينکه همه نعمات اين جهانی را برای ملت شريف و عزيز ايران فراهم کرده است ؛ اعلام فرموده است که به مردگان بی بضاعت در بهشت زهرا قبر مجانی ميدهد تا نکند خدای ناکرده ؛امت شهيد پرور ؛از بابت سر پناه بعد از مرگ ؛ نگرانی و دلواپسی داشته باشد !!
صد البته ؛ اگر در همين تهران خودمان ؛ صد ها هزار نفر در زاغه ها و غار ها و سر پناه های حلبی و مقوايی زندگی ميکنند چه باک؟؟ در عوض بايد دل شان را خوش کنند و دعا بجان امام و امامزاده های شياد بکنند که پس از مرگ شان ؛ حکومت عزيز اسلامی دو ذرع خاک و ده گز کرباس به آنها خواهد بخشيد تا با خيال راحت راهی بهشت آنجهانی بشوند - اگر چه در عمرشان در اين دنيا در جهنم زيسته اند -
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:38 PM | نظرات (857)
توی سوپر مارکت ؛ يک آقايی ؛ جلوی يک خانم بسيار زيبايی را گرفت و گفت :
- ببخشيد خانوم ! من همسرم را گم کرده ام ؛ ميشود دو سه دقيقه ای با من صحبت کنيد؟؟
زن زيبا با حيرت گفت : برای چه ؟؟
مرد گفت : برای آنکه هر وقت من با هر زن زيبايی صحبت می کنم فورا سر و کله زنم پيدا ميشود !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 4:36 AM | نظرات (223)
مجله اکونوميست در آخرين شماره خود - بتاريخ دوم اکتبر 2004- ضمن بررسی هزينه های مالی و جانی جنگ عراق ؛نوشته است که تا کنون بيش از 151 ميليارد دلار برای اين لشکر کشی بی حاصل خرج شده است .
اکونوميست به نقل از انستيتوی پژوهش های سياسی انگلستان می نويسد که : هزينه تخمينی دراز مدت جنگ برای هر خانواده امريکايی 3415 دلار خواهد بود .
بنا بنوشته اکونوميست ؛ بنا بر تخمين انستيتوی بروکلين ؛ تا امروز 24 هزار تن از شورشيان عراقی و حدود پانزده هزار نفر از مردم غير نظامی آن کشور کشته شده اند .
با اين 151 ميليارد دلاری که تا امروز صرف جنگ و کشتار در عراق شده است ؛ ميشد اين کار ها را کرد :
1- برای نيمی از مردم گرسنه جهان غذا تهيه کرد .
2- برای 23 ميليون نفر ؛ خانه و سر پناه ساخت
3- برای 27 ميليون نفر بيمه درمانی گرفت .
4-سه ميليون آموزگار جديد استخدام کرد .
5-آب آشاميدنی سالم برای همه کشور های در حال توسعه تدارک ديد .
6- يک برنامه جامع برای پيشگيری و درمان بيماری ايدز فراهم کرد .
7- به همه کودکان جهان واکسن ايمنی ضد بيماری های واگير زد .
8-و.........
اين هم گفتنی است که : شرکت هاليبرتون - که آقای ديک چينی معاون رياست جمهوری امريکا قبلا رييس هيئت مديره آن بوده است - متهم است که 221 ميليون دلار بابت غذايی که هر گز به سربازان داده نشد و نيز بابت سوخت ؛ اختلاس کرده است ...
معلوم ميشود که دنيا را ديوانگان و دزدان می چرخانند ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:54 PM | نظرات (219)
پروردگار محترم !!
احتراما ؛ نظر به اينکه طی بررسی های بعمل آمده توسط اينجانب ؛ عليرغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالی در مراحل مختلف زندگی به اين حقير ؛ به هيچ جايی نرسيده و موجبات شرمساری نسل بشر را فراهم آورده ام ؛ متمنی است پيرو تبصره سوم بند اول قرار داد آفرينش ؛ مورخ 1/1/1 ؛ منعقده فيمابين ابر جد اينجانب - مشهور به " آدم " - و حضرتعالی ؛ استعفای اين حقير را از مقام انسانيت بپذيريد .
بديهی است ؛ از اين تاريخ ؛ اينجانب هيچگونه مسئوليتی در قبال انسانی بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم پذيرفت .
مستدعی است در صورت نياز به اخذ حيات اينجانب ؛ مراتب را هر چه سريعتر به اطلاع حضرت عزراييل برسانيد .
و من الله توفيق
ب- آ
رونوشت :
نکير
منکر
عزراييل
شيطان رجيم
دفتر مقام معظم رهبری
دفتر مقام معظم آيت الله العظمی رفسنجانی
مقام معظم مدير روزنامه کيهان
**** از فرنوش خانم بسيار عزيز که متن اين نامه را از تهران برای ما فرستاده اند سپاسگزاري می کنيم و اميدواريم که در عروسی ايشان آنقدر برقصيم و بنوشيم که سر از دستار نشناسيم
اداره روابط بين المللی گيله مرد !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:30 PM | نظرات (174)
آقای براون - پير مرد بازنشسته کاليفرنيايی - رفته بود کافی شاپ محله شان و قهوه ای خورده بود و آمده بود بيرون تا برود پی کار و زندگی اش .
همينکه پايش را از کافی شاپ بيرون گذاشت ؛ ديد که يک آقای پليس سر گرم نوشتن قبض جريمه است
رو کرد به پليس و گفت : شما لعنتی ها به پير مرد های بازنشسته هم رحم نمی کنين و براشون جريمه می نويسين ؟؟!!
آقای پليس بدون آنکه واکنشی از خودش نشان بدهد ؛ قبض جريمه را گذاشت زير برف پاک کن و راهش را کشيد که برود .
پير مرد که عصبانی شده بود ؛ فرياد زد : تو مثل نازی ها هستی آقای پليس !!
آقای پليس بر گشت و نگاهی به لاستيک های ماشين انداخت و بخاطر اينکه لاستيک ها صاف بودند يک قبض جريمه ديگر نوشت و گذاشت زير برف پاک کن .
پير مرد دوباره عصبانی شد و فرياد زد : قيا فه ت هم مثل ميمونه آقای پليس !!
آقای پليس دوباره بر گشت و نگاهی به دور و بر ماشين انداخت و چون چراغ سمت راست اتومبيل شکسته بود يک قبض جريمه ديگر نوشت و گذاشت زير برف پاک کن و راهش را کشيد و رفت .
پير مرد غر عر کنان راه افتاد و خواست به آنور خيابان برود . آقای ديگری که شاهد اين ماجرا بود از پير مرد پرسيد : چرا ماشين ات را بر نميداری ؟؟؟
پير مرد گفت : کدوم ماشين ؟؟ اون ماشين که مال من نيست !!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:52 PM | نظرات (219)
آقای ملا باقر مجلسی ؛ يا بقول ملايان علامه مجلسی !!در کتاب حليه المتقين ؛ در آداب زن گرفتن می نويسد :
....بدان که : زن به منزله قلاده ای است که در گردن می افکنی !!پس ببين که چگونه قلاده ای برای خود ميگيری .
زنی پيدا کن که مانند تو باشد و شايسته آن باشد که فرزند از او بهم رسانی . و برای مال و جمال زن مگير که از هر دو محروم شوی .
زنی طلب کن که باکره و خوشبو و گندمگون و فراخ چشم و ميانه بالا و سياه چشم باشد و گردنش خوشبو و قوزک پايش پر گوشت باشد .
ملا باقر مجلسی همچنين می نويسد :
لازم است بر زن اطاعت شوهر کند و نا فرمانی از او نکند . بی رخصت او از خانه بيرون نرود . خود را برای شوهر خوشبو و زينت کند و هر بامداد و شام خود را بر او عرضه کند !!!
و اما حق زن بر مرد آنست که :
او را سير کنی و بدنش را بپوشانی و اگر بدی کند بر او ببخشی و عفو کنی ؛ و هر سه روز يکمرتبه گوشت برای او بياوری !! و رنگ و حنا و سرمه هر ششماه يکبار برای او بياوری .و خانه اش را خالی مگذار . با او احسان کن زيرا که زن اسير مرد است !!!و در کار با آنها مشورت مکن که رای ايشان ضعيف است . و ايشان را پيوسته در پرده دار و بيرون مفرست و تا توانی چنان کن که بغير از تو مردی را نشناسد و نبيند !!!و ايشان را از استماع ساز و نوا ؛و شنيدن خوانندگی و غنا ؛ و بيرون رفتن از خانه ؛ و آمد و شد با بيگانه ؛ و رفتن به حمام ها و مساجد و عروسی ها منع کن .
چرخ رشتن را تعليم او کن و او را بيکار مگذار که شيطان او را به فکرهای باطل می اندازد و ميل به سير و تفرج و خود آرايی و خود نمايی ميکند .
هر چه گويد او را اطاعت نکن . و از برای سير به حمام ها و عروسی ها و عزاها و عيد ها او را اذن مده که هر که طاعت زن خود کند ؛ خدا او را سرنگون در جهنم اندازد !!!!!!
سعدی عليه الرحمه ميفرمايد :
چو زن راه بازار گيرد ؛ بزن !!!
و گرنه ؛ تو در خانه بنشين چو زن
ز بيگانگان چشم زن دور باد
چو بيرون شد از خانه ؛ در گور باد !!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:03 PM | نظرات (191)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

