November 29, 2004
آخر چه ....؟؟


دنيا به مراد رانده گير ؛ آخر چه ؟؟
وين نامه عمر خوانده گير ؛ آخر چه ؟؟
گيرم که به کام دل بماندی صد سال
صد سال دگر بمانده گير ؛ آخر چه ؟؟؟


اين هفته ؛ هفته شگفت انگيزی بود . هفته ای بود که نميدانستم بايد بخندم يا گريه کنم .
تازه ما 57 ساله شده بوديم و داشتيم خوش خوشان با پيام های تبريک دوستان کيف ميکرديم که خبر ناگوار همچون آواری از راه رسيد . رفيق خوبم سعيد ؛ در پنجاه و چند سالگی سکته کرده بود .
سعيد رفته بود ايران . رفته بود ايران تا مثل هميشه کوله پشتی اش را بردارد و برود ماسوله و اسالم و ابيانه و روستاهای دور و گمنام ؛و برای ما يک عالمه خاطره تلخ و شيرين با خودش بياورد .
سعيد هر سال به ايران ميرفت و وقتی که از ايران باز ميگشت با خودش کولباری از ديده ها و شنيدنی های شگفت را برای ما به ارمغان ميآورد
اما اين بار ؛ وقتيکه سعيد سوار هواپيما ی ارفرانس بود و از تهران به پاريس ميرفت ؛ در همان هواپيما در ارتفاع چند هزار پايی سکته کرد و جان باخت .
نميدانم شما اين داستان را در دفتر اول مثنوی مولانا خوانده ايد يا نه که : مردی ؛ رفته بود خدمت حضرت سليمان و با تمنا و خواهش خواسته بود تا آن حضرت به باد فرمان دهد که او را به هندوستان ببرد . مابقی داستان را از زبان مولانا می شنويم :

زاد مردی ؛ چاشتگاهی در رسيد
در سرا عدل سليمان در دويد
رويش از غم زرد و ؛ هر دو لب کبود
پس سليمان گفت : ای خواجه چه بود ؟؟
گفت : عزراييل در من اينچنين
يک نظر انداخت پر از خشم و کين
گفت : هين ! اکنون چه ميخواهی ؟ بخواه
گفت : فرما باد را ای جان پناه
تا مرا زينجا به هندستان برد
بوک بنده ؛ کان طرف شد جان برد
باد را فرمود تا او را شتاب
برد سوی قعر هندستان بر آب
روز ديگر ؛ وقت ديوان و لقا
پس سليمان گفت عزراييل را
کان مسلمان را به خشم از بهر آن
بنگريدی ؛ تا شد آواره ز خان
گفت : من از خشم کی کردم نظر ؟
از تعجب ديدمش در رهگذر
که مرا فرمود حق ؛ که امروز هان
جان او را تو به هندستان ستان
از عجب گفتم گر او را صد پر است
او به هندستان شدن دور اندر است ....
اين داستان سعيد ما بی شباهت به همان داستان حضرت سليمان نيست . انگار چنين مقدر بود که سعيد ما از امريکا به ايران برود و در پهنه آسمان جانش را تقديم عزراييل کند . يادش همواره در دل و جان من زنده خواهد بود .
و اما ای دوستان !
هم از تبريک شما بمناسبت پنجاه و هفت سالگی ام ؛ و هم از همدردی های شما بمناسبت مرگ يکی از بهترين رفيقانم از شما سپاسگزارم و از اينکه امکان پاسخگويی به يکايک شما را ندارم مرا می بخشيد .
ارزو ميکنم در هر جای جهان که هستيد شاد و سر بلند باشيد و در آسمان زندگی شما از ابرهای اندوه نشان و نشانه ای نباشد .
بقول خيام عزيز :
تا کی غم آن خورم که دارم يا نه؟؟
وين عمر به خوشدلی گذارم يا نه ؟
پر کن قدح باده که معلومم نيست
اين دم که فرو برم بر آرم يا نه ؟؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:10 PMنظرات (223)
November 27, 2004
سينه مالامال درد است ......


**** به ياد رفيق عزيز از دست رفته ام سعيد لباسچی


***در کلاس روزگار
درس های گونه گونه هست :
درس دست يافتن به آب و نان
درس زيستن کنار اين و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار اين معلمان و درس ها
در کنار نمره های صفر و نمره های بيست
يک معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها
در تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نيست
نام اوست " مرگ "
و آنچه را که درس ميدهد " زندگی " است


برای آدمی ؛ هيچ چيز درد انگيز تر و غمبار تر از اين نيست که در سوک مرگ عزيزی سخن بگويد ؛ آنهم عزيزی که تجلی عينی صفا و مهر و رفاقت و پاکدلی و آدميت بود .

من هيچگاه به خيالم هم نمی رسيد که روزی خواهد آمد که من در اينجا ؛ در سوک يکی از شريف ترين و عزيز ترين رفيقانم - يعنی سعيد لباسچی - سخن بگويم ؛ اما چه ميتوان کرد که بقول حافظ :
چو پرده دار به شمشير ميزند همه را
کسی مقيم حريم حرم نخواهد ماند .

راوندی ؛ در کتاب " راحه الصدور " می نويسد :
هر بنی آدمی را غايت عمری است که بدان اجل فراز آيد و صحيفه عملش در آن برسد . بايد که در حسنات افزايد و از سيئات بکاهد ؛ پيش از آنکه مدت اجل برسد و از سعی در عمل باز ماند ....
و استاد توس ميفرمايد :
چنين است رسم سرای فريب
فرازش بلند است و پستش نشيب
چه بندی دل اندر سرای فسوس ؟
که ناگه به گوش آيد آوای کوس
خروشی بر آرد که : بر بند رخت
نبينی جز از تخته گور ؛ تخت
به کس بر نماند جهان جاودان
نه بر تاجدار و نه بر موبدان
روانت گر از آز فرتوت نيست
ترا جای ؛ جز تنگ تابوت نيست
روان تو ؛ دارنده ؛ روشن کناد
خرد پيش چشم تو جوشن کناد ....

راوندی ؛ در جای ديگر می نويسد :
از قضا و قدر ؛ به عقل و بصر ؛ حذر نتوان کرد ؛ و آدمی ؛ چو آفتاب ؛ هر جا که رود ؛ بلا و محنت ؛ چو سايه ؛ ملازم او بود ...

فردوسی ميفرمايد :
اگر شهر يار است اگر مرد خرد
هر آنکس که زايد ؛ ببايدش مرد
نگر تا که بينی به گرد جهان
که او نيست از مرگ خسته روان
ز خاکيم و هم خاک را زاده ايم
به بيچارگی دل بدو داده ايم
همه مرگ راييم ؛ پير و جوان
به رفتن ؛ خرد بادمان قهرمان
همه کار ها را به گيتی در است
مگر مرگ ؛ کان را دری ديگر است ....


سعدی ؛ در باب ششم گلستان ؛ از مردی يکصد و پنجاه ساله ياد ميکند و در وصف او می نويسد :
با طايفه دانشمندان ؛ در جامع دمشق ؛ بحثی همی کردم که جوانی در آمد و گفت :
در اين ميان کسی هست که زبان پارسی بداند ؟
غالب ؛ اشارت به من کردند .
گفتمش : خير است
گفت : پيری صد و پنجاه ساله در حالت نزع هست و به زبان پارسی چيزی همی گويد و مفهوم ما نمی گردد ؛ اگر به کرم رنجه شوی مزد بيابی باشد که وصيتی همی کند .
چون ببالينش فرا رسيدم اين ميگفت :
دمی چند گفتم بر آرم به کام
دريغا که بگرفت راه نفس
دريغا که بر خوان الوان عمر
دمی خورده بوديم ؛ گفتند : بس !
معانی اين سخن را با شاميان همی گفتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حيات دنيا .....

سعدی ؛ در گلستان ؛ داستان ديگری دارد که نگاه او را به مقوله ای بنام مرگ ؛ اينگونه تبيين ميکند .
بی دست و پايی ؛ هزار پايی بکشت
صاحبدلی بديد و گفت :
سبحان الله !! با هزار دست و پای که داشت ؛ چون اجلش فرا رسيد ؛ از بی دست و پايی نتوانست گريخت ....

و رودکی ميفرمايد :
به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن هميشگی ؛ نه رواست
زير خاک اندرونت بايد خفت
گر چه اکنونت خواب بر ديبا ست
با کسان بودنت چه سود کند ؟
که به گور اندرون شدن تنهاست
يار تو زير خاک ؛ مور و مگس
بدل آنکه گيسويت پيراست .......

و باز همين رودکی است که ميفرمايد :

مهتران جهان همه مردند
مرگ را سر همه فرو کردند
زير خاک اندرون شدند آنان
که همه کوشک ها بر آوردند
از هراران هزار نعمت و ناز
نه به آخر بجز کفن بردند ؟؟

سنايی غزنوی ؛ در کتاب " حديقه الحقيقه " داستان شگفت انگيزی دارد که در حقيقت تبيين ناگزيری و نا گريزی انسان است از پديده ای بنام مرگ :

آن شنيدم که از کم آزاری
رندی اندر ربود دستاری
آن دويد از نشاط زی بستان
وين دوان شد بسوی گورستان
آن يکی گفتش از سر سردی
که : بديدم سليم دل مردی
تو بدين سو همی چه پويی تفت ؟
کانکه دستار برد زان سو رفت
گفت : ای خواجه ! گر چه زان سو شد
نه ز بند زمانه بيرون شد
چه دوم بيهده سوی بستان ؟
چو همی يابمش به گورستان
که بد ينجا ؛ خود از سرای مجاز
مرگ ؛ سيلی زنانش آرد باز

استاد توس ميفرمايد :
ز مادر همه مرگ را زاده ايم
همه بنده ايم ؛ ار چه آزاده ايم ...


آنچه که به هستی و به عمر معنا ميدهد ؛ چگونه ماندن و چگونه رفتن است ؛ نه تداوم زمان به هر
بهايی .
برای همين ؛ انسان هايی ؛ خواست های دل و خوشی زيستن را وا می نهند تا " نام " خود را بر آورند .اما در ساحتی فراتر از کامجويی و شاد نوشی و شاد خواری .... و رفيق از دست رفته ما - سعيد لباسچی -از اينگونه مردان بود .
او در اين سال های آخر ؛ گويی به دنبال گمشده ای بود ؛ گويی گوهر گمشده ای را می جست . گاه به مولانا پناه می برد . گاه همنشين سهراب سپهری ميشد . گاه جلوه های عينی هستی را در گلبرگ گلی يا در بال شاهپرکی می يافت . و بهمين سبب بود که نمی توانست از ايران و مظاهر فرهنگی ايران بگسلد . ايران برای او مفاهيمی ورای مفاهيم جغرافيايی داشت .
او با ايران نفس می کشيد
با ايران ميزيست
با ايران عاشقانه راز ميگفت
با ايران به ماورای زمان پرواز ميکرد


ای غم نهاده بر سر غم از هراس مرگ
برگ درخت را و زمين را نگاه کن
اين برگ خاک ميشود ؛ اين خاک باز برگ
ما نيز چون درخت
بايد که تن دهيم به آن تند باد سخت
بايد به زير خاک بيابان بريم رخت ....


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:54 PMنظرات (181)
November 26, 2004
چه دنيايی ....؟؟!!


* ميدانيد که جمعيت دنيا ؛ به حدود شش و نيم ميليارد نفر رسيده است .اگر جمعيت دنيا را به يکصد نفر کاهش دهيم چه اتفاقی خواهد افتاد ؟؟

1- از اين يکصد نفر جمعيت ؛ 57 نفر آسيايی ؛ 21 نفر اروپايی ؛ 14 نفر امريکايی ؛ و 8 نفر آفريقايی خواهند بود .
2-از اين يکصد نفر ؛ 52 نفر زن ؛ و 48 نفر مرد خواهند بود .
3-از اين يکصد نفر ؛ هفتاد نفر رنگين پوست و سی نفر سپيد پوست خواهند بود .
4- از اين جمعيت يکصد نفری ؛ شش نفر از شهروندان امريکا ؛ 59 در صد ثروت دنيا را در اختيار خواهند داشت .
5-از اين يکصد نفر ؛ هشتاد نفر زير خط فقر زندگی خواهند کرد .
6- از اين جمعيت يکصد نفری ؛ هفتاد نفر بی سواد خواهند بود .
7-از اين يکصد نفر ؛ پنجاه نفر با گرسنگی و بی غذايی دست به گريبان خواهند بود .
8- يک نفر خواهد مرد .
9- دو نفر به دنيا خواهند آمد .
10- از اين يکصد نفر ؛ فقط يک نفر کامپيوتر خواهد داشت .
11- از اين يکصد نفر ؛ فقط يک نفر دارای تحصيلات عاليه خواهد بود ..

و اما .....

* - اگر شما امروز صبح ؛ صحيح و سالم از خواب بر خاستيد ؛ مطمئن باشيد که خوشبخت تر از يک ميليون انسانی هستيد که تا پايان همين هفته راهی گورستان خواهند شد .
*-اگر شما هيچگاه از جنگ آسيب نديده ايد ؛ اگر گرفتار تنهايی مرگبار سلول های انفرادی نشده ايد ؛ اگر تن تان بر اثر شکنجه ؛ آش و لاش نشده است ؛ و اگر مزه تلخ گرسنگی را نچشيده ايد ؛ بدانيد که خوشبخت تر از پانصد ميليون نفر از انسان های روی زمين هستيد .
* -اگر شما بدون هراس از شکنجه و مرگ ؛ وارد مسجدی ؛ کليسايی ؛ يا عبادتگاهی شديد ؛ خوشبخت تر از سه ميليون انسان کره زمين هستيد .
* -اگر در يخچال خانه تان غذايی هست ؛ اگر کفش و لباس داريد ؛ اگر تختخوابی و سقفی داريد ؛ شما ثروتمند تر و خوشبخت تر از 75 درصد ساکنان کره زمين هستيد .
*- اگر دارای حساب بانکی هستيد ؛ اگر در کيف شما پولی و در قلک شما سکه ای هست ؛ شما در زمره هشت در صد انسان های خوشبخت روی زمين هستيد .


بنا بر اين :

*- آنچنان کار کن که انگار نيازی به پول نداری .
*- آنچنان دوست بدار که انگار هيچگاه ؛ هيچکس ؛ آسيبی بتو نخواهد رساند .
*- آنچنان برقص که انگار کسی تماشايت نمی کند .
*- آنچنان آواز بخوان که انگار کسی نمی شنود .
* - و آنچنان زندگی کن که انگار کره زمين ؛ همان بهشت موعود است

** اگر اين نوشته را دوست داشتی ؛ آنرا منتشر کن و متن آنرا برای دوستانت بفرست .
و اگر اين نوشته را برای کسی نفرستادی ؛ هيچ اتفاقی نخواهد افتاد .
اما اگر فرستادی ؛ لبخندی را بر لبی شکوفا خواهی کرد

*****با تشکر از شهره عزيز


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:24 PMنظرات (179)
November 24, 2004
پير شديم ها .....!!!


خانوم ها ....آقايون ..
ما امروز ؛ روز تولد مون هست . نميگم چند ساله شديم . همينطور سر بسته ميگيم که : پير شديم ديگه !!!
ما اگرچه توی همه عمرمون ؛ هر گز موهامون رو رنگ نکرديم ؛اما نميدونيم چرا امروز ياد اون شعر زيبای رودکی افتاديم که :
من موی خويش نه از آن ميکنم سياه
تا نو کنم جوانی و از سر کنم گناه
چون جامه ها بوقت مصيبت سيه کنند
من موی در مصيبت پيری کنم سياه

راستش ؛ از شما چه پنهون ؛ ما امروز ؛ پنجاه و هفت ساله شديم ؛ اما وقتی به دور و بر مون نگاه ميکنيم به خودمون ميگيم : ای آقا !! چه زود گذشت اين زندگی لامصب !!!
انگار همين ديروز بود که تو خاک و خل های کوچه مون تيله بازی ميکرديم
انگار همين ديروز بود که يک دل نه صد دل عاشق و شيدای دختر همسايه مون شده بوديم
انگار همين ديروز بود که توی مدرسه مون ؛ با عبدالله و يدالله ؛ سه تفنگدار مدرسه مون شده بوديم .
انگار همين ديروز بود که توی دانشگاه ؛ توی سر و کله هم ميزديم و شيشه های ناهار خوری مون رو می شکستيم
انگار همين ديروز بود که .......

آه ... چه بگويم ؟؟؟
از آوارگی هايم در اروپا بگويم ؟؟
از بقال شدنم در بوئنوس آيرس بگويم ؟؟
از باده فروشی ام در سانفرانسيسکو بگويم ؟
از کشاورز شدنم در شمال کاليفرنيا بگويم ؟


دی ؛ کوزه گری بديدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسيار
وان گل ؛ به زبان حال با او ميگفت :
من همچو تو بوده ام ؛ مرا نيکو دار

ما امروز پنجاه و هفت ساله شديم .اما
هنوز خيلی آرزوها تو دلمون داريم ؛
هنوز کودک درون مون همچنان بازيگوش است
هنوز ميتونيم مثل بچه های سيزده - چهارده ساله عاشق بشيم
هنوز .......

لب بر لب کوزه بردم از غايت آز
تا زو پرسم واسطه ی عمر دراز
لب بر لب من نهاد و ميگفت اين راز
می خور ؛ که بدين جهان نمی آيی باز


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:42 PMنظرات (842)
November 19, 2004
فرمايشات ملا حسنی ....


..... ای خانواده های عزيز شهدا
مستحب است که برای شهيدان تان هم فطريه بدهيد ! چرا ؟؟ چون شهيدان زنده اند و نمرده اند و در نزد خداوند روزی ميخورند !!
همچنين در حق پدر ها و مادر هايتان هم فطريه بدهيد . پس بخاطر چه دو دل و مرددی ؟؟ چه بسا پدرت در يکی از عيد های فطر ؛ فطريه اش را نداده ؛ و بخاطر همان ؛ اين پدرت را الان ؛ بخاطر ندادن يک فطريه ؛ از آسمان آويزان کرده اند !!!!
حالا با دادن يک فطريه از طرف تو ؛ پدرت بخشيده ميشود !!!آيا جرم پدرت اين است که اولاد بی شعوری مثل ترا گذاشته و رفته ؟؟
اما حالا تو با دادن سيصد تومان ؛ او را از آتش خداوند آزاد ميکنی !!! البته آزادی به آن معنا نه به اين معنا !!!
پس بجای خواهر و برادر و پدر و مادر و همسايه ها و همه فک و فاميل هايت نيز فطريه بده !!!!آنهايی که قبل از افطار بر تو وارد شدند نيز ؛ فطريه آنها واجب است که بدهی !!!

زمانی ؛ همسرت و خانمت ؛ از تو گردنبند می خواهد ؛ و تو گردنبند خواستن خانمت را بر فرمان الهی مقدم ميدانی ؛
ای مشرک !!!آيا فکر ميکنی مشرک شدن خيلی مشکل است ؟؟


خداوند دستور ميدهد زکات بده ! خانم ميگويد خير ؛ برای من دامن بخر ؛ و تو حرف خانمت را به فرمان خدا ترجيح ميدهی .
آيا تو حرف خانمت را به فرمان خدا ترجيح ميدهی ؟؟ ای مشرک ؟؟؟!!!


** باور کنيد با خواندن فرمايشات آيت الله العظمی حسنی ؛ امام جمعه اروميه ؛ دلم ميخواست کله ام را به ديوار بکوبم .
بخودم گفتم : ما عجب آدم های خوش شانسی بوديم که بيست و چند سال پيش ؛ دار و ندار مان را به اين آقايان جانشينان خدا بخشيديم و جان مان را بر داشتيم و آواره کشور ها و قاره ها شديم ؛ و گرنه ممکن بود توی ايران دق کش ميشديم و به چهل سالگی نرسيده سکته ای مکته ای چيزی ميکرديم و ريق رحمت را سر ميکشيديم و حالا بيست سالی بود که زير خاک خوابيده بوديم .
آخر کسی نيست به اين مرتيکه دزد بی شرف بگويد : ای مردک گدای لعين مادر قحبه ؛ يکباره بگو مردم همه دار و ندار شان را تقديم شما بکنند تا برويد به صيغه و متعه تان برسيد ؛ ديگر چرا آنها را از آتش جهنم می ترسانی ؟
. شما را بخدا در هيچ جای جهان می توانيد چنين الاغ هايی را پيدا کنيد که بر جان و مال و هستی و ناموس و مقدرات يک ملت حاکم باشند ؟؟
در هيچ جای جهان چنين دزدانی را سراغ داريد ؟؟
واقعا خاک بر سرمان با اين انقلاب مان . بيخود نيست که من وقتی کلمه " انقلاب " را می شنوم می خواهم استفراغ کنم .

**** می بخشيد از بد زبانی های امروزم . نميدانيد چقدر دلم بدرد آمده بود . مردمی که نان ندارند بخورند ؛ بايد تنبان شان را هم در بياورند و بدهند اين زن بمزدان.....


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:52 PMنظرات (219)
November 16, 2004
انسان و تعصب دينی .....


وقتی که تاريخ ايران را ورق می زنيم و با ديده بصيرت و فارغ از تعصب دينی و قومی و نژادی به حوادث تاريخی ايران نگاه می کنيم ؛ می بينيم که در اين هزار و چهارصد سالی که از استقرار اسلام در ايران ميگذرد ؛ تعداد افرادی که بخاطر تعصبات دينی و جنگ های فرقه ای و نزاع های " حيدری - نعمتی " کشته شده اند ؛ و تعداد خانمان ها و دود مان هايی که بسبب همين تعصبات دينی از بيخ و بن بر کنده شده اند ؛ بسيار بسيار بيشتر از انسان ها و خانمان هايی است که در حملات مغولان و ترکان غز و تيمور و ديگر جهانگشايان و آدمخواران تاريخ نابود شده اند .

نيمه دوم قرن پنجم و تمامی قرن ششم ؛ دوره تعصب دينی و غلبه متعصبين ؛ دوره شدت اختلافات دينی ؛ و دوره ای است که تعصبات دينی ؛ به جنگ ها و درگيری های بسيار متعصبانه ؛ به نابودی مدارس و کتابخانه ها ؛ به قدرت بی حد و حصر علمای دينی و دخالت شان در امور سياسی و حکومتی ؛ به تحريم فلسفه و علوم عقلی ؛ و به نابودی حريت و آزادی افکار انجاميده ؛ و مبانی انحطاط تمدن اسلامی گذاشته شده است .

موضوع مهمی که در اين دوره ؛ قابل دقت و بحث است ؛ توجه شديد سلاطين به سياست دينی و دخالت در عقايد و آرای مردم است .
در دوره های پيشين ؛ پادشاهان در عين آنکه ممکن بود شخصا مردم دينداری باشند ؛ به عقايد ديگران احترام ميگذاشتند و نسبت به آنها تعصب و دشمنی نمی ورزيدند و کسی را مجبور به داشتن عقيده ای يا ترک عقيده خود نمی کردند . اما از آغاز قرن پنجم ؛ که دوران تسلط ترکان غزنوی است ؛ وضع دگرگون شد و پادشاهان غزنوی روش ديگری انتخاب کردند که سر انجام به افول و سقوط تمدن اسلامی منجر شد .
سلطان محمود غزنوی ؛ حرص جهانگشايی و طمع روز افزون خود به جمع مال و ثروت را در پشت پرده " جنگ برای اسلام " پنهان ميکرد و اگر مثلا شهر " ری " را از چنگ خاندان بويی بيرون ميآورد و مردم را بر دار ميکشيد و خزائن را غارت ميکرد و کتابخانه ها را آتش ميزد ؛ مدعی بود که اين کار را برای رهايی اهل ری از چنگال " بد دينان " ميکند .
او اولين کسی از پادشاهان ايران است که به آزاز ؛ شکنجه ؛ و اعدام مخالفان مذهبی خود پرداخت و بسياری از فلاسفه و پيشوايان معتزلی و رافضيان و قرمطيان و باطنيان را ؛ هر جا که به چنگ آورد کشت و به قول تاريخ بيهقی " انگشت در جهان کرده بود و قرمطی می جست و بر دار ميکرد . "


ترکان سلجوقی هم ؛ که معتقد به مذهب اهل سنت ؛ و مردمی متعصب و خرافی بودند ؛ بعد از غلبه بر ايران و تشکيل حکومت ؛ اين سياست را دنبال کردند و کار را بر مخالفان خود چنان سخت گرفتند که نظير آنرا فقط در دوره صفويه - که آنهم از ادوار سخت تعصبات مذهبی در ايران است - می توان ديد .

بحث و مجادله و نزاع و درگيری پيرامون برتری يکی از دو مذهب اهل سنت - يعنی مذهب حنفی و شافعی - در تمامی طول قرن پنجم و ششم داير بود و کمتر شهری بود که از اين مشاجرات مذهبی خالی باشد .
اين بحث ها و مشاجرات ؛ طبعا مايه تحريک عوام الناس و بر افروختن آتش تعصب در آنان ميشد و کار را به جنگ و خونريزی و تخريب محلات و شهر ها و سوختن کتابخانه ها و نابودی دودمان ها و سفاهت هايی از اينگونه ميکشانيد و اين سفيهان حتی بهنگام فتنه ها و مصائب سخت و يورش بيگانگان - مانند حمله ترکان غز و حمله مغول - نيز از اختلافات دست بر نمی داشتند .

در کتاب " راحه الصدور " راوندی ؛ می خوانيم که : ...بعد از حمله غزان به نيشابور و قتل و غارت و آتش زدن شهر ؛ چون مردم اين شهر دچار اختلافات مذهبی بودند ؛ بعد از خروج غزان ؛ به جان هم افتادند و هر شب ؛ فرقه ای از محله ای ؛ به محله ای ديگر هجوم می برد و آن محله را به آتش ميکشيد که باز به قول راحه الصدور : " ....خرابي ها که از آثار غزان مانده بود اطلال شد و قحط و وبا بديشان پيوست ؛ تا هر که از تيغ و شکنجه غزان گريخته بود ؛ به نياز بمرد (يعنی از قحطی و گرسنگی مرد )
نظاير اين فجايع در بسياری ديگر از شهر ها و روستا های ايران اتفاق می افتاد کما اينکه در اصفهان ؛ بين شافعيه و حنفيه نزاع و درگيری و جنگ و خونريزی بود .
در ری بين شافعيه و حنفيه و شيعه ؛ جنگ و جدال بود .
در خراسان و شهر های عراق هم اين نوع نزاع ها و کشمکش ها جريان داشت ؛ و همه اين فرقه ها خودشان جداگانه ؛ با فرقه اسماعيليه - که آنها را ملاحده ميگفتند - مبارزه و درگيری داشتند که در اين خونريزی ها ؛ بسياری از خلق خدا به قتل ميرسيدند .
به قول استاد عزيزم روانشاد دکتر ذبيح الله صفا - در اين دوره ؛ به عقيده هر دسته ای از دسته های متعدد اسلامی ؛ همه عالم پر از مردم " بد مذهب " و " بد دين " يا " کافر " و " ملحد " بود که آزار و قتل آنان - حتی زنان و فرزندان شان هم - جزو واجبات بود و ثواب اخروی داشت و موجب سعادت آنجهانی و تملک حور و قصر در بهشت برين ميشد !!!

حالا برای اينکه بدانيد ؛ اهل خرد و تعقل ؛ به اين دشمنی ها چگونه می نگريسته اند ؛ اجازه بفرماييد تاريخ را ورق ديگری بزنيم .

در زمان سلجوقيان ؛ اصفهان ؛ به دو ناحيه يا دو محله تقسيم ميشده است . يک محله به نام " در دشت " و ديگری به نام " جوباره " .
محله " در دشت " مخصوص طرفدارا ن مذهب شافعی ؛ و محله " جوباره " مرکز حنفی ها بوده است . و چون اين دو طايفه هيچوقت با همديگر نمی ساخته اند ؛ مدت چند قرن به جان همديگر افتاده و فتنه های عظيم در اصفهان بر پا کرده اند .

کمال الدين اسماعيل اصفهانی ؛ در حق آنان چنين نفرين کرده است :

ای خداوند هفت سياره
پادشاهی فرست خونخواره
تا که " در دشت " را چو دشت کند
جوی خون آورد ز " جو باره "
عدد خلق را بيفزايد
هر يکی را کند دو صد پاره !!

عاقبت نفرين کما ل الدين اصفهانی به اجابت رسيد و لشکر خونخوار مغول ؛ هر دو دسته حنفی و شافعی را از ميان بر داشت .

اين کشمکش ها و نزاع ها و آدمکشی هايی که بر شمردم ؛ فقط در ميان مسلمانان با مسلمانان بود و اگر بخواهم کشتار يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان و بوداييان و ساير مذاهب را بشمارم مثنوی هفتاد من کاغذ ميشود و موجبات شرمساری بيشتر انسان . فقط ناچارم آن گفته ابوسعيد جنابی - گناوه ای -از رهبران جنبش قرامطه را يکبار ديگر باز گو کنم که :
سه کس ؛ مردمان را تباه کردند :
شبانی و طبيبی و شتربانی
و اين شتر بان ؛ از همه مشعبد تر و محتال تر بود .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:34 PMنظرات (193)
November 12, 2004
....و عدالت ستم معتدلی است که .....


دولت امريکا ؛ اينهفته ؛ مبلغ سی و هشت ميليارد و يکصد ميليون دلار ؛ به بازماندگان فاجعه يازده سپتامبر ؛ خسارت پرداخت کرد .
بنا بگفته مقامات امريکايی ؛ دولت امريکا و شرکت های بيمه ؛ بابت مرگ هر نفر در اين فاجعه ؛ سه ميليون و يکصد هزار دلار به بازماندگان آنها پرداخته اند .

با شنيدن اين خبر ؛ خاطره ای در ذهن من جان گرفت . به ياد هواپيمای مسافربری ارباس ايرانی افتادم که در بحبوحه جنگ ايران و عراق ؛ توسط موشک های امريکايی در آبهای خليج فارس سرنگون شد و همه سر نشينان آن کشته شدند .
پس از سالها مذاکره و منازعه و مناقشه و برو و بيا ؛ سرانجام قرار شد دولت امريکا بابت مرگ هر يک از سر نشينان اين هواپيما ؛ يکصد هزار دلار به بازماندگان آنها پرداخت کند که آنهم توسط ملايان " ملا خور " شد و چيز دندان گيری هم گير بازماندگان آن فاجعه نيامد .

در آن هواپيما ؛ يکی از همکاران راديويی من - آقای ابراهيم بيگی - و يکی از شاگردان من هم بود ند . شاگردی که در يکی از روستاهای دور دست اروميه ؛ با پای برهنه به مدرسه ميآمد و سر انجام پزشک شده بود . - اروجعلی را ميگويم -همان دکتر اروجعلی که ياد و خاطره اش هيچگاه از ذهن و ضمير من پاک نخواهد شد .

من نميدانم آيا دولت امريکا چيزی به مادر اروجعلی - که از داغ فرزندش نيمه ديوانه شده بود - پرداخته است يا نه ؟؟
اما اين سئوال برای من مطرح است که : آيا قيمت جان آدميزاد ؛ در حوزه های جغرافيايی متفاوت فرق ميکند ؟؟
آيا مثلا جان يک انسان جهان سومی صد هزار دلار و جان يک انسان امريکايی سه ميليون دلار می ارزد ؟؟!!

اگر چنين است پس به قول شاعر : عدالت ؛ ستم معتدلی است ؛ که درون رگ قانون جاری است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:40 PMنظرات (230)
November 9, 2004
بيچاره رفسنجانی .......!!!!


چند وقت پيش ؛ آقای هاشمی رفسنجانی ؛ در جمع طلاب مدرسه فيضيه قم فرمودند :
من حتی در تهران هم خانه شخصی ندارم ؛ پيش از انقلاب در قم چند قطعه زمين در سالاريه داشتم اما اکنون فقط يک قطعه از آن مقدار باقی مانده و در صدد هستم تا پولی فراهم کنم که در اين زمين ساختمانی بسازم ...در مجموع ؛ دارايی من به اندازه يک خانه هم نيست . هر کس هرچه از اموال من پيدا کرد از طرف من وکيل است که آنرا تصاحب کند ...

در واکنش به فرمايشات حزن انگيز آقای رفسنجانی ؛ دانشجويان دانشگاه زنجان - که گويا دلشان به حال اين آخوندک بيچاره و مفلس سوخته بود - صندوق مخصوصی در دانشگاه گذاشتند و از دانشجويان خواستند تا کمک های نقدی خود را در اين صندوق بريزند که طفلکی آقای هاشمی رفسنجانی بتواند در اين پيرانه سری ؛ خانه ای ؛ اتاقکی ؛ سر پناهی ؛ چيزی ؛ در قم برای خودش بسازد !!!!
متن بيانيه دانشجويان دانشگاه زنجان - که از هر ناسزايی گويا تر و پر و پيمان تر است - از اينقرار است :

بنام خدا
کانون مطالعات دانشجويی ققنوس از دانشگاه زنجان ؛ در پی آخرين صحبت های آقای هاشمی رفسنجانی در مورد دارايی های خود ؛ اقدام به برگزاری طرح " با تو حکايتی ...ارمغانی تلخ برای تاريخ " کرده است .
در اين مراسم که با استقبال دانشجويان مواجه شد ؛ دانشجويان مبالغی را برای کمک به احداث خانه ای برای هاشمی رفسنجانی در صندوقی که بهمين منظور تعبيه شده بود ريختند
اين هدايا!!!!بعد از پايان طرح ؛ برای هاشمی رفسنجانی ارسال خواهد شد .
اين بود واکنش دانشجويان نسبت به فرمايشات آقای رييس شورای تشخيص مصلحت نظام . حالا اين
آقا اگر ذره ای شرافت در وجودش بود ؛ بايد سرش را ميگذاشت و ميمرد . اما آخوند و شرافت ؟؟؟؟


*******
اين خبر را به نقل از روزنامه INDEPENDENT چاپ لندن برای شما بازگو ميکنم که خودتان بايد رابطه اش را با خبر قبلی پيدا کنيد :

بنا به نوشته اين روزنامه ؛ گور افرادی از فرقه طالبان - که در جنگ با سربازان امريکايی کشته شده اند - اکنون به زيارتگاه جمعی از مردم افغانستان تبديل شده است !!!
خبرنگار اين روزنامه که از قبور کشته شدگان طالبان در منطقه تورا بورا ديدن کرده است می نويسد :
هر روز جمعه ؛ پشتون ها ؛ از شهر ها و آبادی های اطراف ؛ با انواع وسايل نقليه ؛ همراه با اعضای خانواده شان که بيمار يا عليل هستند ؛ به آنجا ميآيند و با گريه و ندبه و زاری شفا ميطلبند !!!
اين خبرنگار می نويسد : کسانی برای او سوگند خورده اند که قبلا بيمار يا مفلوج بوده اند و اکنون شفا يافته اند !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:30 PMنظرات (808)
November 7, 2004
در حرمسرای آقا......!!!


در کتاب " روضه الصفا " در باره تعداد زن های حرمسرای فتحعليشاه قاجار می خوانيم که : " از تمام ممالک محروسه ؛ از مخدومه و خدمه و منتسبان مخدرات ؛ همانا از ده هزار نفر افزون بودند
بعضی شب ها ؛ چهل تن از نسوان صبيحه (زنان زيبا ) با لباس های رنگين ؛ در مجلسی خاص ؛ مهيا و آماده بودندی ...
چنگ و رباب و بربط و نای ايشان ؛ فلک زهره را به رقص آوردی ؛ زياده از پانصد کس خواجه سرای ( نوکر ) به محارست و محافظت آنها در سفر و حضر می پرداختند .

احمد ميرزا ؛ در کتاب " تاريخ عضدی " ضمن توصيف احوال يکايک زنان فتحعليشاه ؛ می نويسد :
" گستردن رختخواب و لوازم راحت حضرت خاقان ؛ بر عهده تاج الدوله بود .زنانی که شب به کشيک خدمت می آمدند ؛ دو نفر برای خوابيدن در رختخواب بودند..... آنکه در پشت سر بود پشت و شانه شاهانه را در بغل ميگرفت و ديگری می نشست و منتظر بود که اگر به پهلوی ديگر غلتيدند ؛ او بخوابد و پشت شاه را در بغل بگيرد ؛ و دو نفر هم به نوبت پای شاه را ميماليدند !!!. يک نفر نقل و قصه ميگفت ؛ يکنفر هم برای خدمت بيرون رفتن و انجام فرمان در همان اتا ق بسر ميبرد .
زن های کشيک سه دسته بودند که در ميان خادمان حرم برای اين خدمت انتخاب شده بودند . سه نفر نقال بودند ؛ شش نفر هم برای ماليدن پای شاه !!!!و سه نفر برای رجوع خدمات در اتاق خوابگاه حاضر ميشدند ....

***خودمانيم ها ! چه جانورانی بر ايران حکومت کرده اند و ميکنند


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:54 PMنظرات (190)
November 1, 2004
دنده عقب ....!!!


آقای رييس راهنمايی و رانندگی تهران گفته است که : رانندگانی که در خيابانها و کوچه های تهران دنده عقب ميروند ؛ سيزده هزار تومان جريمه خواهند شد .
آقای سردار بيژنی فرموده است که : دنده عقب رفتن فقط برای پارک کردن مجاز است و اگر رانندگان تهرانی بخواهند دنده عقب بروند سيزده هزار تومان نقره داغ خواهند شد .
راستش من نميدانم چرا راننده های تهرانی اينهمه دنده عقب ميروند که هوار آقای سردار بيژنی را در آورده اند ؛ اما اگر قرار باشد خلايق بخاطر دنده عقب رفتن شان جريمه بشوند ؛ خود اين حکومت عزيز اسلامی که بيست و پنج سال است فقط دنده عقب ميرود بايد ميليارد ها دلار جريمه بدهد !!
.........
ياد همولايتی ام گل آقا افتادم
يک روز ديديم گل آقای ما دارد از ميدان شهياد بطرف ميدان فوزيه عقب عقب ميرود . گفتيم : گل آقا جان ! اين چه کاری است که شما ميکنيد ؟؟
گفت : آقاجان ! ما در سال 1357 يکبار گه خورديم از ميدان فوزيه تا ميدان شهياد همراه انقلابيون راه پيمايی کرديم ؛ حالا چون از شکر خوردن خودمان پشيمان شده ايم داريم عقب عقب ميرويم تا آن پياده روی مان را پس بگيريم .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:34 PMنظرات (185)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63