April 30, 2005
چه معامله شيرينی ....


در هندوستان ؛ يک آقای هندی ؛ مقر نخست وزيری آن کشور را به يک آقای بازرگان خوش اشتهای امريکايی فروخت !!

يک تاجر امريکايی ؛ که آگهی فروش يک ملک وسيع در قلب شهر دهلی نو را روی شبکه اينترنت ديده بود ؛ آنرا به مبلغ 35 ميليون روپيه - يعنی معادل 614 هزا يورو - خريداری کرد .
آقای فروشنده ؛ اعلام کرده بود که اين ملک دارای آب و برق است و در بيست و چهار ساعت يک لحظه هم آب و برقش قطع نمی شود .

آقای خريدار هالو ؛ پس از پرداخت 35 ميليون روپيه ؛ سند مالکيت اين ملک را دريافت کرد ؛ اما ماه گذشته وقتيکه به هند رفت تا ملک خريداری شده خود را از نزديک ببيند ؛ متوجه شد که آن آقای کلاهبردار ؛ مقر نخست وزيری هندوستان را به ايشان فروخته است .

حالا اين آقای هندی چطوری برای مقر نخست وزيری هندوستان سند و قباله و بنچاق درست کرده است خودش داستان ديگری است .

ياد حرفهای يکی از کنسول های پيشين سفارت امريکا در ترکيه افتادم که : وقتی ايرانی ها برای دريافت ويزای امريکا به ما مراجعه ميکنند ؛ اگر بگوييم بروند سند مالکيت قصر شاه را بياورند ؛ ميروند ميآورند ؛ و جالب اينجاست که مو هم لای درز سند نمی رود .....
شايد هندی ها سند سازی را از ما ياد گرفته اند ؛ شايد هم ما از آنها ياد گرفته ايم !!بقول آخوندها : الله اعلم ...


نوشته شده توسط گیله مرد در  1:08 PMنظرات (147)
April 23, 2005
گل کاغذی ........


مهدی اخوان ثالث ؛ شاعر بزرگ ميهن مان ؛ شعری دارد با اين مضمون :

چرا بر خويشتن هموار بايد کرد
رنج آبياری کردن باغی
کز آن گل کاغذی رويد ...؟؟؟

من هر وقت اين شعر را می خوانم ؛ به خودم ميگويم چرا اخوان به آنچنان باور و جهان بينی شگفت انگيزی رسيده بود که فکر ميکرد هر تلاشی برای دگرگون ساختن ساختار فرهنگ و انديشه ما ؛ کاری عبث است ؟؟

البته ؛ من هنوز هم با اين گفته اخوان موافق نيستم که در باغ فرهنگ ما ؛ گلی جز گل کاغذی نميرويد ؛ و عبث انگاشتن آبياری چنين باغی را ؛ هم نوعی نوميدی فلسفی ؛ هم نوعی سر خوردگی اجتماعی ؛ هم نوعی انفعال سياسی ؛ و هم نوعی مسئوليت گريزی فرهنگی ميدانم .

اما گاهی اوقات اتفاق هايی می افتد و ما با مسائلی روبرو ميشويم که خودمان هم به اين باور ميرسيم که :
چرا بر خويشتن هموار بايد کرد
رنج آبياری کردن باغی
کز آن گل کاغذی رويد .

چند وقت پيش ؛ من در يک نشست فرهنگی شرکت کرده بودم .عده ای حدود دويست نفر آمده بودند و به سخنان يک انسان شريف و فرهيخته ايرانی؛ پيرامون سترونی فرهنگ دينی گوش ميدادند .

من که از عمق دانش و گستردگی عرصه جهان نگری اين انسان شريف مست شده بودم ؛ با خودم ميگفتم کاشکی مجال و فرصت بيشتری بود تا از خرمن دانش اين انسان فرهيخته و فروتن ؛ خوشه های بيشتری بر ميداشتم .

سخنرانی به پايان رسيد و دوستانی که در آنجا جمع بودند بسوی بساط چای و قهوه و شيرينی رفتند تا کامی شيرين کنند .
من که کامم از شيرينی دانش اين انسان فرهيخته براستی شيرين شده بود ؛ متوجه شدم که يکی از آقايانی که مدعی روشنفکری است و خودش را اهل کتاب ميداند و در عروسی و در عزا و ختنه سوران و شب عيد و شب چهارشنبه سوری و شب تاسوعا و شب عاشورا ؛ شعر شاملو و خويی را برای اين و آن می خواند ؛ دستی برايم تکان ميدهد و بسوی من ميآيد .
ايشان حال و احوالی با من کردند و دمی جنباندند و با نوعی تمسخر گفتند : لهجه رو می بينی ؟؟
گفتم : چی چی رو ؟؟
باز با لبخندی تمسخر آميز گفت : عجب لهجه ای داشت ؟؟!!
و من متوجه شدم که ايشان ؛ از لهجه آذری آن سخنران فرهيخته و فروتن سخن می گويند و آنرا مسخره ميکنند .
من که انگار پتکی به ملاجم کوبيده باشند ؛ از کوره در رفتم و گفتم :
- مر د نا حسابی !تو آنهمه بار دانشی را که در کولبار اين انسان انديشمند بود نديدی ؛ فقط لهجه اش را ديدی ؟؟
و با خشم گريبان خودم را از چنگال اين آقای مدعی روشنفکری رها کردم .

گاهی اوقات ؛ من فکر می کنم که برخی از هموطنان ما ؛ خيال ميکنند آنهايی که با لهجه ترکی ؛ گيلکی ؛ کردی ؛ بلوچی ؛ عربی ؛ و يا لهجه های ديگر صحبت ميکنند ؛ کمتر از ما ايرانی اند !
بعضی از ما خيال ميکنيم ايرانی يعنی آنکسی که به تهران ميگويد تهرون ؛ به تشريف ميگويد تشيف ؛يا به بفرماييد ميگويد بفرمين !!!

ما ايرانیها ؛ حتی به لهجه برادران افغانی مان - که پاک ترين و ناب ترين واژه های پارسی را بکار می برند - می خنديم .
ما خيال می کنيم ايران يعنی تهران ؛ و ايرانی هم يعنی تهرانی !!!

ياد حرف های دوست آذربايجانی ام می افتم که ميگفت : سالها پيش ؛ وقتيکه ما تازه از سراب به تهران کوچيده بوديم ؛ وقتيکه به ما ميگفتند برويد بقالی سر گذر دو سير پنير بخريد ؛ عزا می گرفتيم . چرا ؟؟ چونکه وقتی به آقای بقال ميگفتيم دو سير پنير می خواهيم ؛ اول به لهجه ترکی مان می خنديد ؛ بعدش با مسخره کردن مان ؛ دو سير پنير به ما ميفروخت ؛ ناچار ما مجبور بوديم برای اينکه مورد تمسخر قرار نگيريم ؛ برويم چهار تا چهار راه آنور تر ؛ از يک آقای ترکی که دکان بقالی داشت پنير بخريم ...

اخوان ثالث گفته است :
چرا بر خويشتن هموار بايد کرد
رنج آبياری کردن باغی
کز آن گل کاغذی رويد

اما من معتقدم که ما بايد باغ بسيار درخت فرهنگ مان را ؛ از طريق نقد واقعگرايانه و عقل نقاد ؛ مدام واکاوی بکنيم ؛ شاخ و برگ های اضافی و مزاحم اش را بزنيم ؛ پيچک ها و علف های هرزش را از ريشه در بياوريم ؛ مدام به نقد و بازنگری و اصلاحش بنشينيم ؛ تا در اين باغ ؛ بجای گل های کاغذی ؛ بنفشه و ياسمن و سوسن و نرگس و لاله و پونه برويد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:42 PMنظرات (213)
April 20, 2005
دموکراسی ختنه ....!!


در مراکش ؛ هفت هزار و 179 نفر زندانی ؛ مورد عفو ملوکانه پادشاه آن کشور قرار گرفته و از زندان آزاد شده اند .

پادشاه مراکش ؛ - آقای سلطان محمد ششم - اخيرا طی فرمانی ؛ به بيش از هفت هزار نفر از زندانيان اين کشور ؛ آزادی اعطا فرموده اند که بيشترشان زنان باردار ؛ افراد سالخورده ؛ و يا کسانی هستند که دوره محکوميت آنان تقريبا به پايان رسيده است .

لابد خواهيد پرسيد چه اتفاقی افتاده است که جناب سلطان محمد ششم ؛ يکباره چنين رحيم و مهربان شده اند و هفت هزار نفر را از بند آزاد کرده اند ؟؟

آنطور که شبکه خبری هاتف گزارش داده ؛و اين خبر در بسياری از روزنامه ها هم چاپ شده است
پادشاه مراکش به اين سبب به زندانيان عفو داده اند که آقا زاده ايشان - شاهزاده حسن وليعهد آن کشور - را ختنه کرده اند !!

شاهزاده حسن قرار است جانشين سلطان محمد ششم بشوند و اگر طوفان انقلابی ؛ کودتايی ؛ چيزی ؛ در مراکش نوزد ؛ و يا يک امام خمينی ديگری در آنجا پيدا نشود ؛ بر تخت سلطنت جلوس بفرمايند و بشوند شاه !!

کاشکی امام خامنه ای ما هم آقا زاده ای ؛ ولايتعهدی ؛ چيزی داشتند و ايشان را ختنه ميفرمودند و به ميمنت آن ختنه انقلابی ؛ چند هزار نفری را از زندان آزاد ميفرمودند !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:48 PMنظرات (136)
April 16, 2005
ساواک ..... واواک ...؟؟


روز دوشنبه گذشته ؛ صد ها تن از کارکنان سازمان اطلاعات و امنيت رژيم شاهنشاهی _ يعنی همان ساواک مرحوم _ در مقابل وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در تهران اجتماع کردند و خواهان آن شدند که حقوق و مزايای !! عقب افتاده آنها هر چه سريع تر پرداخت شود .
کارکنان ساواک سابق ؛ که تعداد شان به حدود سيصد نفر ميرسيد ؛ پس از حدود دو ساعت تجمع ؛ و پس از مذاکره با مسئولان وزارت اطلاعات ؛ متفرق شدند .

سايت " بازتاب " که اين خبر را منتشر کرده ؛ نگفته است که کارکنان ساواک ؛ آيا حقوق و مزايای عقب افتاده 26 سال پيش شان را ميخواسته اند ؛ يا حقوقی را که پس از استخدام در " واواک " جمهوری اسلامی قرار بود به آنها داده بشود ؟؟

همانطور که ميدانيد ؛ بسياری از ساواکيان پيشين ؛ پس از سقوط رژيم پادشاهی ؛ سريعا در خدمت جمهوری اسلامی قرار گرفتند و خدمات ميهن پرستانه !!! خودشان را که همان دستگيری و شکنجه مخالفان حکومت بود از سر گرفتند .

يادم ميآيد زمانی که من در تبريز دانشجو بودم ؛ ساواک تبريز ؛ بازجو و شکنجه گری داشت با نام مستعار اکبری .
اين آقای اکبری ؛ - که مهندس کشاورزی بود و در زمانی که بعنوان افسر وظيفه در ارتش خدمت ميکرد به ساواک پيوسته بود - ؛ متخصص بازجويی از دانشجويان بود و خود من يکبار در ساواک تبريز ؛ چنان سيلی جانانه ای از ايشان نوش جان کردم که هنوز هم گويی طنين آن را در گوش خود دارم .

اين آقای اکبری ؛ پس از انقلاب دستگير شد و به زندان افتاد ؛ چند ماهی در زندان بود و بعدش هم رهايش کردند .
ايشان آمدند به تهران و در خيابان اکباتان ؛ يک سوپر مارکت راه انداختند و به کاسبی پرداختند ؛ اما طولی نکشيد که از طرف واواک جمهوری اسلامی ؛ ايشان دوباره به خدمت فرا خوانده شدند و همان شغل شريفی را که در دوران حکومت شاه در ساواک داشتند زير عبای آقای ريشهری وزير اطلاعات رژيم ؛ از سر گرفتند .
من نميدانم که اين آقای اکبری اکنون کجاست ؛ اما می توانم حدس بزنم که ريش و پشمی گذاشته اند و تسبيح بدست گرفته اند و اسم خودشان را هم گذاشته اند حاج آقا اکبری ....
برتولد برشت ميگويد :
آنکس که حقيقت را نميداند ؛ نادان است
اما ؛ آنکس که حقيقت را ميداند و انکار ميکند ؛ تبهکار است .
اين حقيقتی بود که با شما در ميان گذاشتم تا دستکم پيش وجدان خودم به تبهکار بودن متهم نشوم .

***واواک = وزارت اطلاعات و امنيت کشور


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:50 PMنظرات (133)
April 15, 2005
کارگران جهان ؛ مسلمان شويد ...!!!!


در خبر ها خواندم که هندی ها ؛ با استفاده از باشگاه های خنده ؛ بيماران قلبی را درمان ميکنند !
در اين باشگاه ها ؛ که تعداد آنها در هندوستان بيش از پانصد عدد است ؛ مربيان ؛ با استفاده از خنده ؛ اقدام به معالجه بيماران ميکنند .

کارشناسان عقيده دارند ؛ خنده ؛ علاوه بر ازبين بردن تنش ؛ حرکت هايی در ماهيچه صورت ايجاد ميکند که به بهتر شدن جريان خون کمک ميکند .
آنها ميگويند : خنده می تواند بسياری از بيماری ها ؛ از جمله بيماری های قلبی را درمان کند .
ولی ما ايرانی ها ؛ بر خلاف هندی ها ؛ عقيده داريم که : گريه بر هر درد بی درمان دواست ؛ و در چارچوب چنين باوری است که اشک مان هميشه در مشک مان است و مدام در حال گريستن هستيم .
ما ملتی هستيم که محرم داريم ؛ صفر داريم ؛ تاسوعا داريم ؛ عاشورا داريم ؛ اسيری زينب داريم ؛ ناکامی قاسم داريم ؛ گلوی عطشان علی اصغر داريم ؛ دو دست بريده حضرت عباس داريم ؛ فرق شکافته مولای متقيان داريم ؛ و هزار بهانه ديگر برای گريستن ...

صد البته ؛ در ميان انواع و اقسام شيوه ها و روش هايی که برای درمان انواع بيماری های جسمی و روانی وجود دارد ؛ - مثل خنده درمانی و آب درمانی و گياه درمانی و گريه درمانی - جمهوری اسلامی ايران ؛ مبتکر و کاشف شيوه ديگری برای درمان برخی از بيماری هاست که اگر قرار باشد جايزه نوبلی ؛ چيزی ؛ بابت اينگونه اکتشافات بدهند ؛ اين حکومت الهی - کمدی - تراژيک اسلامی ؛ شايسته دريافت آن است .
اين شيوه ؛ که به شيوه " زندان درمانی " معروف است ؛ راه و روش نوينی است که برخی از بيماری ها ؛ از جمله بيماری " زبان درازی " را سريعا شفا ميدهد .
اين شيوه جديد ؛ بقدری کارآيی دارد و بقدری نتايج مثبت و انقلابی ببار آورده که آقای کيانوری و احسان طبری که سهل است ؛ اگر آقای مارکس و لنين و استالين و همين آقای فيدل کاستروی خودمان را چند روزی در زندان های ايران نگهدارند ؛ پس از يکی دو هفته ؛ اگر يکپا آيت الله العظمی نشوند ؛ دستکم يک حجت الاسلام درست حسابی از آب در خواهند آمد و دو سه تا کتاب " کژ راهه " خواهند نوشت و شعارشان هم از " کارگران جهان متحد شويد " تبديل خواهد شد به : " کارگران جهان مسلمان شويد "!!
خدا را چه ديدی ؟ شايد هم يه خورده نمک و فلفلش را زياد کردند و گفتند : کارگران جهان ؛ شيعه شويد !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:10 PMنظرات (200)
April 10, 2005
ای کمونيست ؛ جای شما اينجا نيست ...!!1


چند وقت پيش ؛ آقايی ؛ نامه ای برای من نوشته بود و مفصلا به هر چه امام و امامزاده و نيمچه امام و ملا و شيخ و مفتی و فقيه و آيت الله و حجت الاسلام ؛دشنام داده بود و دست آخر از من خواسته بود نامه اش را اينجا چاپ کنم !
چون نامه ايشان _ با آن لحن سراسر دشنام و ناسزايش _ قابل بازگويی نبود؛ ما هم لاجرم نا ديده اش گرفتيم .
امروز ديدم دوباره يک نامه برای من فرستاده و کلی هم توپ و تشر آمده است که : آقای فلانی ! تو که ادعای آزاديخواهی ميکنی ؛ چرا جرات نکردی نامه ام را منتشر کنی ؟ تو فقط بلدی بالای منبر بنشينی و شعار بدهی ! ای کمونيست !!

نامه اين دوست ؛ مرا به سالهای دور و دير برد و خاطره ای را در ذهن و ضميرم زنده کرد ؛ سالهايی که همه مان تب انقلاب گرفته بوديم و ميخواستيم زير عبای امام مان ؛ سقف را بشکافيم و طرحی نو در افکنيم و جهان تازه ای را رقم بزنيم .

در آن سال ؛ من ؛_ که پس از گشت و گذاری در اروپا ؛ به ايران بر گشته بودم _ از طرف سازمان چريکهای فدايی خلق - که البته آنروزها هنوز توده ای نشده بود و در جامعه جوا ن آن روز وزنه ای به حساب ميآمد و هزاران طرفدار و هوادار داشت - مامور شدم که با عده ای جوان همسن و سال خودم ؛ به تبريز بروم و در آنجا يک نمايشگاه کتاب و نوار و نشريات مارکسيستی راه بيندازم .
ما هم راه افتاديم و بهمراه هفت هشت تا دختر و پسر ؛ رفتيم تبريز .
رفتيم تبريز و نگارخانه تبريز را که متعلق به فرهنگ و هنر آذربايجان شرقی بود اشغال کرديم ! - البته اشغال انقلابی !! - و يک نمايشگاه کتاب و نوار و نشريه و روزنامه راه انداختيم . اما هنوز به روز دوم نرسيده بوديم که حدود صد - صد و پنجاه نفر چماق بدست از راه رسيدند و با شعار " ای کمونيست ؛ جای شما اينجا نيست " چنان دماری از نمايشگاه مان در آوردند که اگر خودمان از در پشتی فرار نکرده بوديم تکه بزرگه مان گوش مان بود !
کتابها و نشريات و نوار هايمان را توی خيابان ريختند و آتش زدند و با شعار " ای کمونيست جای شما اينجا نيست " از چهار راه منصور تا چهار راه شهناز راه پيمايی کردند .

ما هم - که آنروز ها جوان بوديم و شر و شوری در سر داشتيم و از اينجور تهديد ها و چماق کشی ها نمی ترسيديم - ؛ رفتيم به عنوان اعتراض ؛ دفتر روزنامه کيهان را در تبريز اشغال کرديم و آنجا تحصن کرديم !

يادم ميآيد بيچاره حميد ملا زاده ؛ سر پرست آنروز کيهان در تبريز ؛ چه وحشتی برش داشته بود و چه خواهش و تمنايی از ما ميکرد که دست از سرش برداريم و برويم جای ديگر بساط شامورتی بازی مان را راه بيندازيم ؛ اما ؛ ما انقلابيون آنروز ؛ اين حرفها که سرمان نمی شد . همانجا در دفتر کيهان مانديم و بيانيه ای هم انتشار داديم و در سطح شهر توزيع کرديم و چماقداری را به اصطلاح محکوم کرديم .

روز بعد ؛ چماقداران ؛ به سراغ مان به روزنامه کيهان آمدند ؛ اين بار دويست سيصد نفری بودند و همان شعار " ای کمونيست جای شما اينجا نيست " را ميدادند .
خيابانها بسته شد و راه بند آمد و آقايان چماقداران هم هر لحظه ممکن بود به دفتر کيهان حمله بکنند و آنجا را به آتش بکشند .
ناچار ؛ آقای رحمت الله مقدم مراغه ای ؛ که آنوقت ها استاندار آذربايجان شرقی بود ؛ فرستاد دنبال ما و رفتيم ديدن ايشان .
آقای استاندار گفت : حرف حساب تان چيست ؟؟
ما گفتيم : آقا ! اين چه وضعی است ؟ ما انقلاب کرديم که ديگر از اينجور زور گويی ها نباشد ؛ شما چرا جلوی اين چماقدار ها را نمی گيريد ؟؟( خيال ميکرديم استاندار لابد کاره ای هست )
آقای مقدم مراغه ای در آمد که : شما خيلی جوان هستيد و تجربه نداريد و اگر نصيحت مرا گوش ميکنيد تا کار بيخ پيدا نکرده و تا بلايی به سرتان نياورده اند ؛ بساط تان را جمع کنيد و برويد تهران ؛ از خير نمايشگاه هم بگذريد ؛ من هم بهيچوجه نمی توانم امنيت شما را تامين کنم . همين چماقداران بزودی سراغ خود من هم خواهند آمد !!
خلاصه ؛ از خير نمايشگاه گذشتيم و به تهران بر گشتيم .

اما قبل از اينکه به تهران بر گرديم ؛ من همين بچه هايی را که از تهران با من به تبريز آمده بودند و همه شان هم خودشان را کمونيست و فدايی خلق ميدانستند ؛ برداشتم و بردم مهمانسرای جهانگردی تبريز تا ناهاری بخوريم .
رفتيم ناهاری خورديم و بر گشتيم به ماشين مان . رفقا وقتی سوار ماشين شدند ؛ من متوجه شدم که هی قاشق و چنگال است که از آستين لباس شان و پاچه شلوار و جوراب شان بيرون ميآيد !! دختر ها هم هر کدام شان دو سه تا کاسه و بشقاب چينی را از مهمانسرا دزديده بودند و گذاشته بودند زير لباس شان و آورده بودند توی ماشين !!

من با ديدن ظرف و ظروف و قاشق چنگالها ؛ نزديک بود هم از ترس و هم از خجالت سکته قلبی بکنم .آخر من سالها در راديوی تبريز کار کرده بودم و در همان شهر هم دانشگاه رفته بودم و با خيلی از بچه های مهمانسرا ی جهانگردی رفيق بودم و خيلی ها هم مرا می شناختند .
گفتم : شما برای چه اين ظرف و ظروف را دزديديد ؟؟
گفتند : ندزديديم آقا ! ندزديديم !! مصادره انقلابی کرديم !
و نميدانيد من چه جانی کندم تا توانستم ظرفها و قاشق چنگالها را دو باره به مهمانسرا بر گردانم و گريبان خودم را از چنگ اين آقايان و خانو م ها ی انقلابی خلاص کنم .
وقتی بر گشتيم تهران ؛ ديديم که سازمان ما رفته است زير عبای آقای کيانوری و شرکا ء.
من که از هر چه انقلاب و منقلاب و امام و بچه امام و چريک و توده ای و مصادره های انقلابی عقم گرفته بود ؛ چمدان کوچکم را بستم و سوار هواپيما شدم و رفتم انگلستان .
در فرودگاه لندن ؛ يقه ام را گرفتند که : کجا ؟؟
گفتم : می خواهم بروم اسکاتلند .
پرسيدند : اسکاتلند چيکار داری ؟؟
گفتم : دوستی دارم که در آنجا استاد دانشگاه است ؛ می خواهم بروم آنجا بلکه بتوانم در دانشگاهش درسی بخوانم و دکترايی ؛ چيزی بگيرم .
مرا بردند به اداره ديگری . آنجا هم يک آقای انگليسی ؛ به زبان شيرين فارسی از ما سين - جيم کرد .
بعدش دوباره دست مان را گرفتند و بردند به محلی که بگمانم همان ساواک شان بود .آنجا هم دو تا آقا آمدند و يکی دو ساعتی با ما کلنجار رفتند و همينکه از زبانم در رفت که من در ايران دور و بر سازمان چريکهای فدايی ميگشته ام ؛ دستبندم زدند و فرستادندم زندان .
در زندان بود که ديدم حدود هزار نفر از اهالی ايران و عراق و افغانستان و پاکستان و يمن و سريلانکا و مصر و مراکش و ترک و تاجيک و تاتار ؛ در انتظار کرامت دولت فخيمه ! شب را به روز و روز را به شب ميرسانند .
من که آبم هيچوقت با هيچ خانی و کدخدايی و خدايی و نا خدايی به يک جوی نرفته است و نميرود و نخواهد رفت ؛ فردا صبحش ؛ يقه اداره مهاجرت را گرفتم و گفتم : آقا جان ! ما از خير ماندن در انگلستان گذشتيم . :
از طلا گشتن پشيمان گشته ايم
مرحمت فرموده ما را مس کنيد .
ميشود ما را بر گردانيد به مملکت خودمان ؟؟
آنها هم ما را سوار هواپيمای بعدی کردند و دوباره پرت مان کردند به تهران . يعنی مال بد بيخ ريش صاحبش !!و من آمدم تهران و در آن دود و غبار گم شدم .اما چه گم شدنی ؟؟
و چه مصيبت ها که نکشيدم ؛ و همواره آن شعر زيبای ملک الشعرای بهار ورد زبانم بود که :
تا بر زبر ری است جولانم
فرسوده و مستمند و نالانم
جرمی است مرا قوی که در اين ملک
مردم دگرند و من دگر سانم
از کيد مخنثان نيم ايمن
زيرا که مخنثی نميدانم
گفتم که مگر به نيروی قانون
آزادی را به تخت بنشانم
و امروز ؛ چنان شدم که بر کاغذ
آزاد نهاد خامه ؛ نتوانم
ای آزادی ؛ خجسته آزادی !
از وصل تو روی بر نگردانم


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:30 PMنظرات (185)
April 8, 2005
خاطرات سبز .....خاطرات زيتونی ....


** به بهانه مرگ نواب صفا **


وقتی به پشت سرت نگاه ميکنی ؛خاطرات از دست رفته ؛ همچون دانه های مرواريدی ؛ بر گردنبند اکنونت می نشيند ؛ و با همه زمانی که از آنها رفته است ؛ به هر دانه ای که دست ميسايی ؛ غبار های کهنه ؛ در دم ؛ کنار ميروند و روشن و تابناک ؛ در پيشاروی چشمت می ايستند .
خيره ماندن به هر يک از آنها ؛ يعنی درنگ درد آميز يا شور انگيز دلی که از پس پشت تاراج اينهمه زمان ؛ می خواهد قد راست کند ؛ و آب رفته را - اين بار در خيال ؛ به تماشا بنشيند **

نسل من ؛ وقتی به پشت سرش نگاه ميکند ؛ وقتی ياد ها و ياد بود های سالهای گذشته را ميکاود ؛در پس پشت ياد های دور و دير ؛ چند نام را می بيند که در ذهن و ضميرش ؛ با ياد ها و ياد مانده ها و خاطره هايش عجين شده است . نام هايی چون :
مرضيه ؛ دلکش ؛ بنان ؛ محمودی خوانساری ؛ گلپايگانی ؛ الهه ؛ پوران ؛ عهديه و.....

ياد آوری اين نام ها ؛ نام های ديگری را در ذهن و ضميرت می نشاند :
پرويز ياحقی ؛ حبيب الله بديعی ؛ استاد بهاری ؛ حسين تهرانی ؛ ورزنده ؛کسايی ؛ پايور ؛ مجيد وفا دار ؛ همايون خرم ؛ انوشيروان روحانی ؛ جليل شهناز ؛ تجويدی ؛ و .....

اما در عرصه ادبيات آهنگين - يا همان ترانه سرايی - ؛ ما نام های معدودی داريم که در گذر زمان ؛ در اين چند دهه گذشته ؛ چون آذرخشی ؛ در آسمان ادبيات آهنگين ايران درخشيده اند . و چنان است که گويی موسيقی چهل سال گذشته ما ؛ با نام آنها گره خورده است . نام هايی چون :
رهی معيری ؛ معينی کرمانشاهی ؛ نواب صفا ؛ بيژن ترقی ؛ تورج نگهبان ؛ و اين اواخر ؛ شهيار قنبری .......

در اين بيست و چند سالی که گذشت ؛ و اين آوار ويرانگری که بر سر مان فرود آمد و نام انقلاب اسلامی گرفت ؛ موسيقی ايرانی ؛ يکی از نخستين قربانيان اين فاجعه تاريخی بود ؛و لاجرم ؛ نسل بعد از ما - بر خلاف نسل من - وقتی به پشت سرش نگاه ميکند ؛ و وقتی در زوايای ذهن و ضميرش به کند و کاو می پردازد ؛ ياد و خاطره ای جز مرگ و شکنجه و زندان و بيداد ؛ پيدا نمی کند .


من ؛ خاطرات و ياد بود های نسل خودم را که در ذهن و ضميرمان باقی مانده ؛ " خاطرات سبز " نام گذاشته ام ؛ چرا که در اين خاطرات ؛ از شکنجه و فقر و اعدام ؛نشان و نشانه ای نيست ؛ اما خاطرات نسل بعد از من را " خاطرات زيتونی " مينامم؛ نه به اين سبب که به رنگ زيتون است ؛ بلکه طعم زيتون دارد ؛ يعنی : تلخ

نسل بعد از ما ؛ براستی نسل بيچاره ای است ؛ خاطراتش که به طعم تلخ زيتون است ؛ ياد مانده هايش هم - البته اگر ياد مانده ای داشته باشد - لابد موسيقار لس آنجلسی است که آدمی با شنيدن آنها ؛ از اينکه ايرانی است و به زبان پارسی سخن ميگويد ؛ از خودش شرمسار ميشود .

** بر گرفته از نامه دوست شاعرم رضا مقصدی


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:35 PMنظرات (294)
April 7, 2005
ايرانيان پولدار .......


در انگلستان ؛ نام دو ايرانی ؛ در صدر جدول ثروتمند ترين مردان آن کشور قرار گرفته است .

بنا به نوشته هفته نامه sunday times دو ايرانی که در امور املاک و فروش آثار عتيقه دست دارند ؛ هر کدام با داشتن ششصد ميليون پوند ؛ ثروتمند ترين ايرانيان مقيم بريتانيا هستند .
نام چهار ايرانی ديگر نيز که در زمينه های فروش املاک ؛ صنايع پارچه بافی ؛ کشتيرانی و هتل داری فعاليت ميکنند ؛ در ليست ثروتمند ترين مردان انگلستان ديده ميشود .

بر اساس فهرستی که از سوی اين هفته نامه منتشر شده است ؛ آقای لاکشمی ميتال ؛ - يک شهروند هندی الاصل مقيم انگلستان - که در صنايع فولاد فعاليت دارد ؛ با داشتن چهارده ميليارد و هشتصد ميليو ن پوند ؛ ثروتمند ترين فرد بريتانيايی است .
در بين مهمترين ثروتمندان مقيم بريتانيا ؛ دو خانواده قرار دارند که اگر چه ايرانی نيستند ؛ اما بخش مهمی از دارايی خود را از طريق ايران بدست آورده اند
خانواده سری و گوپا هندو جاه ؛که دو برادر هندی هستند ؛ حدود نيم قرن پيش ؛ فعاليت های اقتصادی خود را در زمينه سرمايه گذاری ؛ بازرگانی و سينما در ايران آغاز کرده و در زمان پيروزی انقلاب اسلامی ؛ همه دارايی های خود را به امريکا و انگلستان منتقل کرده اند .
ثروت اين خانواده بيش از يک ميليارد و دويست ميليون پوند است .

يکی ديگر از مردان ثروتمند مقيم بريتانيا ؛ که ثروت خود را در رابطه با ايران بدست آورده است ؛ آقای جان فردريکسن ؛ نروژی الاصل است ؛ که صاحب چند کمپانی کشتيرانی است .
ثروت اين آقا ؛ در جريان جنگ نفتکش ها ؛ در اوج جنگ ايران و عراق بدست آمد .
اين آقا ؛ در زمان جنگ ايران و عراق ؛ بر خلاف ديگر کمپانی های اروپايی و امريکايی ؛ با بخطر انداختن کشتی های خود ؛ به انتقال نفت از ايران و عراق پرداخت و از اين راه ميلياردر شد .
ساندی تايمز ؛ ثروت ايشان را يک ميليارد و هشتاد و هشت ميليون دلار بر آورد کرده است .

حالا خبر ديگری را برايتان نقل می کنم تا بدانيد ما چه دنيای سرشار از عدالتی داريم :
در سمنان ؛ يک جوان چهارده ساله ؛ روز سيزده بدر ؛ بسبب فقر ؛ خودش را آتش زد .
اين جوان که دچار 45 در صد سوختگی شده ؛ ولی از مرگ نجات پيدا کرده ؛ به خبرنگار ايسنا گفته است که : چون هيچوقت نتوانستم چيزی برای خودم بخرم ؛ و اگر از پدر بزرگم چيزی می خواستم مرا بباد کتک ميگرفت ؛ تصميم گرفتم با ريختن نفت روی خودم ؛ خود سوزی کنم تا از اين زندگی پر مشقت خلاص بشوم .

بقول بابا طاهر :
يکی را ميدهی صد گونه نعمت
يکی را نان جو آلوده بر خون
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
ببينم اين چنين است و چنين چون ؟؟

و اما شاعر ديگرمان - فريدون مشيری - گويی اين شعر را خطاب به ميليونر ها و ميلياردر ها گفته است :

به اسب و پيل چه نازی ؛ که رخ به خون شستند
در اين سراچه ماتم ؛ پياده ؛ شاه ؛ وزير ....


نوشته شده توسط گیله مرد در  12:31 PMنظرات (169)
April 4, 2005
در فرودگاه تهران ......


خواهر زاده عيال مان ؛ در امريکا ؛ خلبان هواپيماهای مسافربری است .
توی امريکا به دنيا آمده است و رفته است ايران زن ايرانی گرفته است .
اين آقای خلبان ؛ سه چهار هفته پيش ؛ رفته بود ايران .
رفته بود ايران تا عروس خانم را بردارد و ببرد جزيره کيش و چند روزی در کنارش باشد .
حالا که بر گشته است امريکا ؛ چيزهايی تعريف ميکند که آدميزاد روی کله اش اسفناج سبز می شود .

ميگفت : در تهران ؛ بليط دو سره به مقصد جزيره کيش خريديم و روز پرواز به فرودگاه مهر آباد رفتيم تا سوار هواپيما بشويم .اما ديديم يک بنده خدای ديگری را بجای ما سوار هواپيما کرده اند و بما ميگويند جا نداريم !!
خواستيم برای فردا يا پس فردا بليط بگيريم گفتند متاسفيم !
پرسيديم : حالا بايد چه خاکی به سرمان کنيم ؟؟
گفتند : تشريف ببريد اسم تان را توی ليست انتظار بنويسيد ؛ احتمالا هفته آينده نوبت تان ميشود !!

چه کنيم ؟ چه نکنيم ؟؟ داشت خون خون مان را می خورد ؛ از خير پرواز گذشتيم و رفتيم توی همان فرودگاه کفش مان را واکس بزنيم .
آقای کفاش باشی همانطور که سر گرم واکس زدن کفش مان بود ؛ شروع کرد با ما حرف زدن و درد دل کردن .ما هم از بس که دل مان پر بود و کفرمان بالا آمده بود ؛ داستان علاف شدن مان در فرودگاه را برايش تعريف کرديم .

آقای کفاش باشی رو کرد به ما و گفت : حاضرين ده تومان بسلفين ؟؟من ميتونم برای همين امروز براتون بليط بگيرم !!
پرسيديم : ده تومان ؟؟
گفت : آره !ده تومان ! (البته منظورش ده هزار تومان بود )
ما هم يک اسکناس بيست دلاری از جيب مان بيرون آورديم و گفتيم : بفرما ! ببينيم چه گلی به سرمان ميزنی !!
آقای کفاش باشی بساطش را رها کرد و رفت . چند دقيقه بعد با يک آقای ديگری برگشت . آقا هم سلام عليکی با ما کرد و حال و احوالی پرسيد و دست مان را گرفت و برد سوار هواپيمای ديگری کرد و گفت : برويد بسلامت !!
بقول قديمی ها : هم دزد راضی هم بز !!

دوست ديگری دارم که پارسال رفته بود ايران .
ميگفت : در تهران يک بليط رفت و برگشت خريدم به مقصد تبريز . رفتم تبريز و دو سه روزی ماندم و وقتی خواستم به تهران بر گردم گفتند : جا نداريم !!
گفتم : آقا جان ! من بليط تاييد شده دارم .روز و ساعت پرواز من هم بقول فرنگی ها اوکی شده است .چطور ميشود جا نداشته باشيد ؟؟
گفتند : جا نداريم آقا جان ! برو يکهفته ديگر بيا !!

داشتم توی فرودگاه تبريز به زمين و آسمان بد و بيراه می گفتم که جوانکی به من نزديک شد و گفت : برادر !مشکلی داريد ؟؟
گفتم : با با جان ؛ من بليط اوکی شده دارم ؛ ولی اينها ميگويند جا ندارند ؛ آخر اين چه مملکتی است ؟؟
جوانک در آمد که : ای آقا ! اين که خود خوری ندارد ؛ من برای تان درستش ميکنم ؛
پرسيدم : درست ميکنيد ؟ چطور درست ميکنيد ؟؟ميگويند جا ندارند .
جوانک گفت : درستش ميکنم برادر ! اما پنج تومان برايتان آب می خورد !!
پنجهزار تومان به جوانک دادم و کمتر از ده دقيقه بليط ام را به دستم داد و گفت : بفرما سوار شو !!

وقتيکه سوار هواپيما شدم و هواپيما از باند فرودگاه تبريز برخاست ؛ نگاهی به پشت سرم انداختم و ديدم حدود سی تا صندلی پشت سرم خالی است !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:16 PMنظرات (208)
April 1, 2005
نگار خانه .....يا نماز خانه ...؟؟


آقای شهردار حزب اللهی تهران ؛ تصميم گرفته است کليه نگار خانه های تهران را که محل نمايش آثار هنری و فرهنگی بود ؛ به نماز خانه تبديل کند .

اين آقای شهردار - که گويا نامزد پست رياست جمهوری هم هست - دست به نقد ؛ نگارخانه برگ را تبديل به نماز خانه کرده اند .
نگار خانه برگ ؛ يکی از پر رونق ترين نگارخانه های تهران بود که الان بقدرتی خدا ؛ پشه هم در آن پر نمی زند .

من وقتی عکس اين آقای شهردار تهران را در زمره نامزدهای رياست جمهوری ايران ديدم ؛ بی اختيار بياد آن داستان عبيد افتادم که :

شيرازی ؛ در مسجد ؛ بنگ می پخت .
خادم مسجد بدو رسيد با او از در سفاهت در آمد .
شيرازی ؛ در او نگاه کرد ؛ شکلی قبيحش ديد . شل بود و کر و کل و کور !
نعره ای بکشيد و گفت : ای مردک ! خدا در حق تو لطف بسيار نفرموده است که تو در حق خانه او چندين تعصب ميکنی !!!

حالا حکايت شهردار خوش سيمای تهران است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:19 PMنظرات (248)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63