
خانه پدری ......
اينجا زادگاه من است .
نميدانيد با ديدن اين عکس چقدر دلم گرفت .
با اين عکس ؛ خاطرات روزگاران دور و دير در من زنده شد .
روزگار کودکی
روزگار نوجوانی
روزگارانی که در همين محل - يعنی آرمگاه شيخ زاهد گيلانی در لاهيجان - درس می خواندم و دل در گروی عشق شهين داشتم .
سی سال است که خانه پدری ام را نديده ام .
بيست و يکسال است که تنها برادرم را نديده ام .
سی و هفت سال است که خواهرم را نديده ام
و گويی قرن هاست که ايران را نديده ام .....
چه سوزی دارد سرمای غربت ....
و چه اندوهی در خود دارد دوری از عزيزان .
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:44 PM | نظرات (141)
روزنامه آسيا نوشته است که در سه ماهه اول سال جاری ؛ ايران در حدود ده ميليارد و سيصد و پنجاه ميليون دلار در آمد نفتی داشته است .
در اين زمان ميانگين قيمت هر بشکه نفت 46 دلار و 70 سنت بود که امروز به مرز هفتاد دلار رسيد .
شرکت نفت ايران ميگويد : ايران در حال حاضر روزانه دو ميليون و هفتصد هزار بشکه نفت خام صادر ميکند و در مدت باقی مانده از سال می تواند 741 ميليون و پانصد هزار بشکه نفت صادر کند .
اگر ميزان در آمد سه ماهه نخست امسال و پيش بينی برای مدت باقيمانده از سال را جمع کنيم ايران می تواند با ميانگين 52 دلار در هر بشکه ؛ چهل و هشت ميليارد و 538 ميليون دلار در آمد نفتی کسب کند .
بقول معروف : ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا ملايان ايرانی پروار تر ؛ ملت فلکزده ما فقير تر و بيچاره تر ؛ و باج بگيران جهانی از قبيل ابو جمال ها و ابو حمار ها و ابو کلاغ ها و ابو الاغ ها ؛ جيب شان پر و پر تر بشود .
از دير باز از نفت ايران ؛ بجای طلای سياه ؛ بنام بلای سياه ياد کرده اند چرا که بخاطر همين نفت ؛ ملت ما چه رنجها که نکشيد و چه جانهای شيفته که فدا نشد و در اين شصت - هفتاد سال گذشته هم در آمد حاصل از فروش نفت هيچگاه برای ملت ما به مصرف نرسيده است .
ميهن ما ؛ همين امسال ؛ می تواند حدود 49 ميليارد دلار در آمد نفتی داشته باشد آنوقت در همين مملکت کارگری که به پنجاه هزار تومان پول احتياج داشته تا برای درمان همسر بيمارش خرج کند از شدت استيصال و درماندگی خودش را به آتش ميکشد و خود سوزی ميکند .
داشتم جلد چهارم خاطرات علم را می خواندم ؛ يک جايی نوشته است : در رفراندمی که در يونان برای بازگشت رژيم سلطنتی بر گزار شد مردم به جمهوری رای دادند و نخواستند آقای کنستانتين دو باره شاه بشود .
وقتيکه آقای علم اين خبر را به شاه ميدهد شاه ميفرمايد حالا که اينطور شده سيصد هزار دلار برايش حواله کن تا خوشحال بشود !!!چند صفحه بعد آقای علم از يک کنفرانس آموزشی گزارش ميدهد و اينکه در اين کنفرانس نماينده معلمان استدعا کرده است که به سبب افزايش قيمت ها و موج فزاينده تورم ؛ چند تومانی به حقوق معلمان افزوده بشود .
آقای آريامهر بشدت عصبانی ميشوند و ميفرمايند : نماينده معلمان گه خورده است !!
ياد خاطره ای افتادم :
سی و چند سال پيش ؛ من خبرنگار روزنامه اطلاعات در گيلان بودم . يک روز تابستان که از ميدان شهرداری رشت ميگذشتم زن گدايی را ديدم که با هفت هشت تا بچه قد و نيمقد با لباس های پاره پوره جلوی ساختمان شهرداری نشسته بود و با سماجت از رهگذران گدايی ميکرد .
عکسی گرفتم و گزارشی نوشتم که در روزنامه چاپ شد . در گزارشم نوشته بودم ما مملکتی که ادعا ميکنيم آقا و سرور جهانيم و پول از در و ديوارمان ميبارد ؛ چرا بايد در شهری مثل رشت که مرکز رفت و آمد اينهمه جهانگرد است چنين صحنه هايی وجود داشته باشد ؟ اگر اينها واقعا گدا و نيازمندند چرا آنان را تحت پوشش سازمان خدمات اجتماعی قرار نمی دهيد ؟؟و اگر هم گدای حرفه ای هستند چرا جمع شان نمی کنيد و به کانون های ويژه ای که به همين منظور درست شده است و کلی رييس و مدير کل و بودجه و ابواب جمعی و اهن و تلپ دارد نمی فرستيد ؟؟؟
دو سه روز از چاپ گزارشم نگذشته بود که از وزارت اطلاعات آنروز نامه پر طمطراقی آمد که : بله ! علياحضرت شهبانو با خواندن اين گزارش خاطر مبارک شان بسيار مکدر شده و دستور رسيدگی صادر فرموده اند . دو سه روز بعد هم ساواک مرحوم يقه مان را چسبيد و پس از روز ها سين - جيم پس دادن ؛ بالاخره ما را به دادگاه کشاندند و برای يکسال کارت خبرنگاری مان را توقيف فرمودند .
و جالب اين بود که هر روز که من از ميدان شهرداری ميگذشتم همان زن گدا را ميديدم که با هفت هشت تا بچه کثيف پاره پوره جلوی ساختمان شهرداری نشسته است و با سماجت از رهگذران پول می خواهد اما من بيچاره را به اتهام نشر اکاذيب !! به دادگاه کشانده بودند .
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:03 PM | نظرات (206)
سازمان ثبت احوال ايران ؛ چند وقت پيش ؛ تحقيق جالبی را در باره نامگذاری کودکان ايرانی به انجام رساند که رويکرد جامعه در زمانهای مختلف به برخی از نام ها را بخوبی نشان ميداد .
به عنوان مثال ؛ در فاصله سالهای 1340 تا 1355 هر سال بين 504 تا 570 کودک در سراسر ميهن ما به نام " روح الله " نامگذاری ميشدند ؛ اما در سال 1356 ؛ اين رقم با يک جهش معنی دار به 822 نفر رسيد و در سال بعد _ يعنی سال پيروزی انقلاب _ 9300 نفر نام فرزندان خود را " روح الله " گذاشتند .
ملت ايران که خيال ميکرد با تشريف فرمايی آقای امام و شرکا ء ؛ دروازه های بهشت بروی شان گشاده خواهد شد در سال 1358 به بيش از بيست هزار و 368 تن از نوزادان ايرانی نام " روح الله " نهادند ؛ اما پس از اينکه سيمای واقعی آن آدمخوار هيچ باور از پس حجاب رنگ و نيرنگ بيرون آمد و ملت شريف فهميد که چه ديوی بجای فرشته از راه رسيده است ؛ ؛ اين نامگذاری ها سريعا سير نزولی پيمود تا آنجا که در سال 1367 - يعنی يکسال پيش از مرگ آن پيرک خرفت هيچ باور ايران سوز _ تنها 2197 کودک ايرانی به نام " روح الله " نامگذاری شدند !!. و اين به نوبه خود نشان دهنده نفرت گسترده مردم از مردی هيچ انديش بنام " روح الله خمينی " بود .
من نميدانم آن پدر ها و مادر هايی که بيست و چند سال پيش نام فرزندان خود را " روح الله " نهاده بودند حالا چگونه می توانند از تير ملامت فرزندان خود جان بدر ببرند ؛ اما ياد داستانی افتادم که بی مناسبت نيست برايتان تعريفش کنم :
يک آقايی با نام روح الله سارق زاده اصل ؛ رفته بود اداره ثبت احوال و کلی قال و مقال راه انداخته بود که : آقا ! آخر اين چه نامی است که روی من گذاشته اند ؟؟روح الله سارق زاده هم شد اسم ؟؟
در اداره ثبت احوال ؛ کله گنده های اسلامی نشستند و تسبيح انداختند و استخاره گرفتند و پس از مشاوره ها و رايزنی ها گفتند : راست ميگويد اين بيچاره ! آخر روح الله سارق زاده هم شد اسم ؟؟و تصميم گرفتند که به آن بنده خدا اجازه بدهند نامش را عوض کند .
بنا بر اين ؛ پس از کاغذ بازی ها و امضا پرانی ها ؛ آقا را به حضور خواستند و گفتند : با تعويض نام شما موافقت شد ؛ حالا بفرماييد چه نامی را برای حودتان انتخاب ميکنيد ؟؟
و آن آقا هم در آمد که : منوچهر سارق زاده !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:24 PM | نظرات (121)
سياستمدار ها وقتی که پير ميشوند شروع ميکنند به خاطره نويسی و خاطره گويی !
جدا از اينکه در اين خاطره نويسی ها چقدر حقيقت وجود دارد و چقدر نمک و فلفل اش را زياد يا کم کرده اند ؛ مجموعه اين خاطرات می تواند بعنوان يکی از منابع بسيار مهم در تدوين تاريخ هر عصری مورد استفاده قرار گيرد .
مثلا اگر شما خواهان آن هستيد که بدانيد در دوران حکومت پنجاه ساله ناصر الدين شاه قاجار ؛ چه بر ايران و ايرانی رفته است ؛ هيچ منبع و ماخذی گويا تر و ارزشمند تر از خاطرات روزانه اعتماد السلطنه وزير انطباعات ناصری نيست .
در دوران ما هم ؛ ياد داشت های اسدالله علم وزير دربار شاهنشاهی - که تا کنون چند جلد آن انتشار يافته - يکی از منابع بسيار مهم تاريخی برای شناخت دوران حکومت محمد رضا شاه پهلوی است ؛ و با خواندن اين کتاب براحتی می توان دريافت که چرا ملت ايران از دروازه های تمدن بزرگی که آقای آريامهر وعده ميدادند ؛ سر از منجلاب بويناک حکومت اسلامی در آورده است .
اجازه بفرماييد يکی دو صفحه از يادداشت های آقای علم را برايتان نقل کنم تا خودتان بعدا با خواندن متن کامل اين ياد داشت ها ؛ به گشت و گذاری بياد ماندنی در تاريخ معاصر ميهن مان بپردازيد
اين ياد داشت ها از جلد چهارم خاطرات علم بر گزيده شده است .
شنبه نوزدهم آذر 1353
-------------------------
صبح به تشييع جنازه مرحوم منصور الملک رفتم . بر گشتم شرفياب شدم . عريضه ای از والاحضرت اشرف رسيده بود . تقديم کردم . خواندند . پاره کردند . اول عصبانی شدند .بعد خنديدند . فرمودند :
به خواهرم بنويس شما که تمام اموال خودتان را خيال داشتيد وقف کنيد ؛ پس چطور حالا اينقدر پول دوست شده ايد و وساطت اينهمه معامله را ميکنيد و ميگوييد که اساس همه کار ها پول است و من ميخواهم پولدار بشوم ؟
من دلم واقعا به حال شاه سوخت که دائما اينطور ناراحتی و ماشاالله صبر و حوصله دارند ....
مقداری راجع به روحيه مردم و رجال (به اصطلاح رجال ! ) صحبت شد .عرض کردم : خيلی کوتاه فکر و بد بخت و بيچاره هستند . تمام مسائل مملکتی را از نقطه نظر شخصی قضاوت ميکنند . اگر کار آنها روبراه باشد همه چيز خوب است و اگر نباشد همه چيز بد است .
فرمودند : متاسفانه همينطور است . ولی چه کنيم ؟ آدم نداريم .
عرض کردم : راست است که اعليحضرت از پدر تان شاه فقيد خواستيد که خاطره بنويسد ؛ فرمودند چه بنويسم ؟ من يک سرپوش طلا روی يک ظرف گه بودم . می خواهيد اين سر پوش برداشته شود ؟
البته اين عقيده در باره هيئت حاکمه ايران است ؛ نه مردم ايران .
هيئت حاکمه که خودم هم باشم واقعا گه است .
خنديدند . فرمودند اينطور ها نبود ؛ ولی در اين حدود بود .
شنبه دوم آذر 1353
--------------------
صبح شرفياب شدم . عرض کردم عراقی ها گفته اند ميخواهند پنج نفر علمای شيعه را تير باران کنند .
فرمودند : بگو آخوند های ما منجمله آيت الله خوانساری و ميلانی در مشهد ؛ و شريعتمداری در قم ؛ سر و صدا راه بيندازند و کوتاه نيايند ...
( می بينيد ؟؟ اين همان شاهی هست که آخوندهای مسند نشين ايران از او بعنوان شمر و يزيد و معاويه و ابو سفيان نام می برند )
شنبه 19بهمن 1353
----------------------
به تهران وارد شدم . دخترم ناز در فرودگاه منتظرم بود . خيلی خوشحال شدم . از او پرسيدم : وضع مادرت چگونه است ؟ امشب مرا در منزل راه ميدهد يا به منزل تو بيايم ؟؟
گفت : نه ! وضع خوب است ؛ منزل خودت برو !
آمديم منزل ؛ خانم علم ترش روی بود . ولی معلوم شد بعد که حسابهايش را کرده استنباط کرده اگر "خانم علم " نباشد کارش سخت ميشود .بنا بر اين درشتی ميکند اما به نرمی !!
البته اتاق خوابش را تغيير داده و به اتاق ديگر رفته است و با خانم بعد از اين همزيستی مسالمت آميز خواهيم داشت .
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:53 PM | نظرات (117)
با يک خانم و آقای امريکايی رفته بوديم شام بخوريم .
جای تان خالی شامی خورديم و لبی تر کرديم و افتاديم به وراجی .
خانم امريکايی ميگفت : اين شوهرم رو می بينی ؟ حالا 25 سال است که يک اتومبيل شورلت کاماروی سال 1976 را توی گاراژ خانه مان خوابانده که به درد هيچ کاری نمی خورد . نه با آن رانندگی ميکند . نه ميفروشدش . نه تعميرش ميکند و نه هيچ کار ديگر . اين ماشين لعنتی سالهاست توی گاراژ خانه مان خوابيده است و خاک می خورد و جانم را به لبم رسانده است .
به شوهره گفتم : خب ؛ چرا نمی فروشيش ؟؟
در جوابم گفت : اين خانم منو می بينی ؟ حالا سی سال است که چهارصد تا پيراهن و ششصد تا شورت و هفتصد جفت کفش و دو هزار تا کلاه و دستمال گردن و دستکش و سينه بند و آت و آشغال های ديگر را توی گنجه خانه مان چپانده و به هيچ قيمتی هم حاضر نيست شرشان را از سر مان کم بکند .هر وقت ايشان راضی شدند آنهمه آت و آشغال های بی مصرف را بريزند بيرون ؛ ما هم با کمال ميل شورلت کاماروی قديمی مان را از گاراژمان می اندازيم بيرون ....!!
ديدم طفلکی راست ميگويد .
************
کلاغ ....
خبرگزاری های داخلی و خارجی از شيرينکاری يک کلاغ در يک مراسم رسمی در تهران خبر داده اند .
بموجب اين گزارش ؛ بهنگام سفر آقای بشار اسد رييس جمهوری سوريه به تهران ؛ هنگاميکه در خيابان پاستور از ايشان استقبال رسمی ميشد و آقای احمدی نژاد و ايشان از گارد احترام سان ميديدند ؛ يک کلاغ بی تربيت بدون توجه به مقام شامخ اين دو تا آقای رييس جمهوران محبوب !!!به يک شيرينکاری نه چندان مودبانه دست زد و سر تا پای اين دو تا آقای رييس جمهوران محبوب را ماستی کرد !!
اين اقدام غير مودبانه آن کلاغ مرموز کلی موجبات انبساط خاطر جماعت تماشاگر را فراهم کرد و آنان را به هورا کشيدن واداشت .!!
معلوم نيست که اين هورای غير اسلامی برای کلاغ بوده است يا برای رييس جمهوران محبوب !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:10 PM | نظرات (206)
يک آقا و خانم پير و پاتالی رفته بودند خانه يک آقا و خانم پير و پاتال ديگر مهمانی ...
نشستند شام شان را خوردند و دسرشان را نوش جان کردند و شراب شان را بسلامتی هم نوشيدند و بعدش شروع کردند به وراجی .
پير مرد اولی رو کرد به پير مرد دومی و گفت :
- ما ديشب جات خالی رفته بوديم يه رستوران همين نزديکی های خونه مون .غذاش حرف نداشت . خيلی خوشمزه بود . پيشنهاد ميکنم يه شب دست عيالت رو بگير و برو اونجا . حتما خوشت مياد .
پير مرد دومی گفت : اسم رستورانه چی بود ؟
پير مرد دومی هر چه به مخش فشار آورد اسم رستوران به خاطرش نيامد ؛ دست آخر گفت : اسم يه گلی بود . اون چه گلی يه که ميدی به اون کسی که دوستش داری ؟؟
پير مرد دومی گفت : رز
پير مرد اولی گفت : آره رز ...... بعدش رو کرد به عيالش و گفت : رز ؛ اون رستورانی که ديشب اونجا شام خورديم اسمش چی بود ؟؟؟!!!
آقا ! ما چند روزی بود که نيامده بوديم پای کامپيوتر مان . آنقدر کار رو سر مان ريخته بود که شب خسته و مانده ميآمديم خانه و آش اشکنه مان را می خورديم و يکراست ميرفتيم تو رختخواب . يواش يواش متوجه شديم که اگر بخواهيم همينطور پيش برويم نه تنها نوشتن از يادمان ميرود بلکه ممکن است کرکره دکان مان را پايين بکشيم و از نوشتن دست بشوييم و بشويم بقال هرزويل !!!
حالا منباب خالی نبودن عريضه همين دو سه خط را از ما قبول بفرماييد تا ببينيم کارمان به کجا ميکشد .
اما خودمانيم ها ! نوشتن هم عذاب اليمی هست ها !!! عينهو زاييدن را ميماند .
آخی ... چند روزی از رنج زاييدن در امان بوديم ها !! مگر شما ميگذاريد ما نفسی به راحتی بکشيم ؟؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:10 PM | نظرات (101)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

