October 30, 2005
رفاقت.....


آقای جک و آقای باب - دو دوست بسيار قديمی - تصميم گرفتند بروند اسکی .
بار و بنديل شان را بستند و يک عالمه پسته و بادام و هله هوله با خودشان بر داشتند و زدند به چاک جاده .
بيست سی کيلومتری که رفتند ديدند عجب برفی ميبارد . انگار کون آسمان سوراخ شده بود و دانه های برف مثل پنبه ميباريد .
چند کيلومتر ديگری که راندند ديدند ای داد و بيداد ؛ جاده بسته شده و آنها نه راه پس دارند نه راه پيش .
مانده بودند معطل که چه خاکی به سرشان بکنند که متوجه شدند کنار جاده خانه ای است که چراغ هايش سوسو ميزند .
از ماشين پياده شدند و بطرف خانه راه افتادند . در زدند . خانم زيبا روی ميانسالی در را برويشان باز کرد .
آقای جک و آقای باب سلامی کردند و داستان گرفتار شدن شان در جاده پر برف را برای خانم تعريف کردند و گفتند : آيا ميشود امشب را توی خانه اش به صبح برسانند ؟؟
خانم زيبا روی ميانسال من و منی کرد و گفت :
- متاسفم ! من تازگی ها از شوهرم جدا شده ام .اگر همسايه ها ببينند که من دو تا مرد غريبه را به خانه ام راه داده ام فردا صد جور حرف پشت سرم در ميآورند ؛ اما اگر مايل باشيد می توانيد برويد توی طويله بخوابيد !
آقای جک و آقای باب تشکری کردند و چون هيچ راه چاره ای برای شان باقی نمانده بود بطرف طويله راه افتادند و شب را در طويله خوابيدند .
اتفاقا فردا صبح ؛ آسمان صاف و آفتابی شد و آقای جک و آقای باب بار و بنديل شان را روی کول شان گذاشتند و آمدند سوار ماشين شدند و رفتند اسکی .

نه ماه بعد ؛ آقای جک توی خانه اش نشسته بود و تخمه می شکست که يک نامه سفارشی بدستش رسيد .
نامه را باز کرد ديد از طرف وکيل همان خانم زيبا روی ميانسال است .
آقای جک انگار پتکی به ملاجش خورده باشد نامه را برداشت و افتان و خيزان خودش را رساند به دوست ديرينه اش آقای باب .
آقای باب که با ديدن دوست قديمی اش دچار تعجب شده بود در آمد که : واتس آپ ؟؟ چه عجب اينطرفها .....؟؟؟
آقای جک در آمد که : يادته چند ماه پيش با هم رفته بوديم اسکی ؟؟
آقای باب گفت : چطور ميتونه يادم نباشه ؟؟
آقای جک گفت : يادته اون شب توی طويله خوابيديم ؟؟
- آره بابا يادمه ! چه جور هم يادمه ! خب که چی ؟؟
آقای جک پرسيد : اون شب تو از خواب پا شدی رفتی سراغ اون خانوم خوشگله ؟؟
آقای باب گفت : اوه ... آره ....ای داد و بيداد ...شرمنده که نتونستم داستان اون شب رو برات تعريف کنم..!!
آقای جک پرسيد : اون شب رفتی با زنه هم خوابيدی ؟؟
- اوه ... آره .... شرمنده ... شرمنده ...شرمنده که نتونستم داستان اون شب رو برات تعريف کنم !!
آقای جک در آمد که : خب لاکردار ! چرا بجای اسم خودت اسم منو به خانومه دادی ؟؟
- اوه ....آره .... شرمنده ...شرمنده ....خب ؛ حالا مگه چطور شده ؟؟

آقای جک نامه ای را که تازه از اداره پست بدستش رسيده بود باز کرد و جلوی چشمان آقای باب گرفت و گفت :
-اين نامه رو می بينی ؟ وکيل همون خانومه برام فرستاده . خانومه چند روزيه که به رحمت خدا رفته !قبل از مرگش همه دار و ندارش رو به من بخشيده !!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:06 PMنظرات (68)
October 26, 2005
مشخصات يک آدم ايرانی ....


شما ايرانی هستيد اگر :

* هم خواننده هستی و هم دلال اتومبيل !

*-پيش مادرت از همسرت بد گويی ميکنی !

*- وقتی ميخواهی به بقالی سر گذر سری بزنی ؛ کت و شلوار می پوشی و کراوات ميزنی !

* -به کنسرت ميروی اما اصلا خواننده را نمی بينی چرا که دم در می ايستی و عرق ات را می خوری و دختر ها را ديد ميزنی

* - هيچوقت حلقه ازدواج ات را به انگشت نداری

*- روزی دو سه پاکت سيگار دود ميکنی اما ادعا ميکنی که سالهاست سيگار را ترک کرده ای

* -سی و پنج سال از عمرت گذشته است اما بقدرتی خدا يک تار مو هم روی کله مبارک ات پيدا نمی شود .

* -شبانه روز تلويزيون ايرانی نگاه ميکنی اما مدام به صاحبان آنها فحش ميدهی که چرا هيچ برنامه بدرد بخوری ندارند .

* - در بازی تخته نرد و شطرنج استادی ؛ اما بلد نيستی چگونه ماليات ساليانه ات را بدهی .

* - وقتی از کسی تقاضای ازدواج ميکنيد ؛ اولين سئوال شان اين است که آيا شما خانه شخصی داريد يا نه ؟؟

* - همسرت را سالهاست طلاق داده ای اما هنوز اجازه نميدهی که همسر پيشين شما با کسی معاشرت داشته باشد .

* - شما در ايران جراح پلاستيک بوده ايد اما حالا در امريکا در يک چلوکبابی کار ميکنيد .

* - سه تا پيجر و دو تا تلفن با خودت همراه داری اما هرگز هيچکس بشما زنگ نمی زند .

* ادعا ميکنی که بابای شما بهترين دوست شاه بوده است .

* - نه کاری داری نه خانه ای ؛ اما اتومبيل BMW زير پايت است .

* - روزی دو بار بايد صورتت را اصلاح کنی .

* - شما در ايران يک تيمسار چهار ستاره بوده ايد اما حالا در واشنگتن تاکسی ميرانيد .

* -خوا هر زن و مادر زن و برادر زن ات به ديدن ات ميآيند اما کنگر می خورند و لنگر می اندازند

* - وقتی از شما می پرسند کجايی هستی ؟ فورا ميگويی ايتاليايی ! حتی اگر تسبيح توی دست تان باشد !

* - توی توالت خانه ات حتما يک آفتابه داری !!

*دوستانت را برای خوردن پيتزا به خانه ات دعوت ميکنی اما محض احتياط يک ديگ پلو هم بار ميگذاری .

* - معتقد هستی که هيچکس توی دنيا نمی تواند مثل تو کباب بپزد .

* - توی خانه ات سگ داری اما اگر آن زبان بسته پايش را توی اتاق ات بگذارد کتک اش خواهی زد ! آخر سگها را نجس ميدانی

* - به لهجه همه ميخندی مگر به لهجه خودت .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:22 PMنظرات (111)
October 19, 2005



33_8407260447_L600.jpg

جيک جيک مستونت بود .....ياد زمستونت بود ؟؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:03 PMنظرات (42)
October 18, 2005
موريانه ها هم مسلمان شده اند ....


از روزی که آقای احمدی نژاد به مقام دست بوسی ولايت - يعنی مقام رياست جمهوری ايران - منصوب شده اند ؛ هر روز در گوشه و کنار کشورمان معجزه های عجيب و غريبی روی ميدهد که آدميزاد براستی انگشت به دهان ميماند .

چند وقت پيش ؛ خبر گزاری رسمی جمهوری اسلامی ؛ خبر شگفت انگيزی را مخابره کرده بود که ميگفت يک ماهی در ايران ديده شده است که بر روی پولک های بدنش آيات مقدس قرآن نقش بسته بود !!

حالا هم خبرگزاری فارس ؛ طی گزارشی که به سراسر جهان مخابره کرده مدعی شده است که موريانه ها در برابر آيات الهی سر تعظيم فرو آورده اند !!!.

خبر گزاری فارس می نويسد : در سومين نمايشگاه قرآن کريم استان کرمان ؛ دو جلد قرآن خطی نفيس به نمايش گذاشته شده اند که موريانه ها دور تا دور آيات آنها را خورده اند اما به حريم آيات وارد نشده اند .

اين دو جلد قرآن که حدود صد و ده سال پيش توسط فردی بنام غلامحسين شريف کتابت شده اند در سال 1377در مسجد ملا حسين کرمان کشف شده اند و بگفته خبرگزاری فارس موريانه ها حتی از حريم مستطيل شکل آيات نيز تجاوز نکرده اند . !!!

حالا اين قرآن خطی کی از حرا ج های بين المللی سر در ميآورد خدا ميداند؛ اما نکته ای را که در رابطه با اين قضييه بايد از زاويه عقل و منطق و خرد مورد ارزيابی قرار داد اين است که معجزه و پوجزه ای در کار نيست ؛ صد سال پيش ؛ برای نوشتن ؛ از قلم نئين و مرکب هايی استفاده ميکردند که از ترکيب چند ماده شيميايی ساخته ميشد ؛ بنا بر اين ؛ موريانه ها ورق های کاغذ را خوردند و هر جا که به خطوط رسيدند چون آغشته به مواد شيميايی بود از خوردنش خود داری کردند . همين و بس . حالا اگر آقايان می خواهند بنام معجزه و اين حرفها ؛ دکان تازه ای بگشايند و کاسبی بفرمايند حرف ديگری است ..


يکی از دوستان منباب شوخی ميگفت : لابد موريانه ها وقتی به آيات قتل و کشتار و عذاب اليم و غضب الهی و اينجور آيه ها رسيدند از ترس پا به فرار گذاشتند و جان شان را در بردند .

يکی ديگر از دوستان ميگفت : پس موريانه ها هم مسلمان شده بودند و ما خبر نداشتيم ؟؟؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:44 PMنظرات (106)
قيمه پلو ....


سی و چند سال پيش ؛ من خبرنگار خبرگزاری پارس در آذربايجان شرقی بودم .
آن زمانها ؛ در تبريز ؛ پالايشگاهی ساخته بودند که قرار بود آقای شاهنشاه آريامهر و عليا حضرت شهبانو بيايند و افتتاحش کنند .

در تبريز ؛ مقامات محلی - از استاندار بگير تا دالاندار باشی و قاپوچی باشی و رييس اداره متوفيات !! - روزها و هفته ها نشستند و گفتند و برخاستند و قرار شد به پول آنروز - که حقوق خود ما هفتصد هشتصد تومان در ماه بود - سيصد هزار تومان بدهند و دو سه هزار پلاکارد و تابلوی پارچه ای بنويسند و به در و ديوار شهر آويزان بکنند که : اعليحضرتا ! علياحضرتا ! به خاک قهرمان پرور تبريز خوش آمديد !!

دو سه هفته ای گذشت و از تهران تلفنگرامی آمد که : اعليحضرت همايونی برای افتتاح پالايشگاه تبريز تشريف فرما نخواهند شد و بجای ايشان علياحضرت شهبانو تشريف فرما ميشوند !

دوباره ؛ مقامات محلی - از استاندار بگير تا دالاندار باشی و قاپو چی باشی - نشستند و گفتند و بر خاستند و تصميم گرفتند آن پلاکارد ها و تابلوهای پارچه ای پيشين را که سيصد هزار تومان برای نوشتن شان خرج کرده بودند بسوزانند و دوباره سيصد هزار تومان ديگر بدهند و يکی دو هزار تا تابلوی ديگر بنويسند به اين مضمون که : عليا حضرتا ! به خاک قهرمان پرور تبريز خوش آمديد !!

يکی دو هفته ای گذشت و دوباره از تهران تلفنگرامی آمد که : علياحضرت شهبانو از سفر به تبريز منصرف شده اند و بجای ايشان آقای امير عباس هويدا نخست وزير محبوب ! خواهند آمد !!

دوباره ؛ مقامات محلی - از استاندار بگير تا دالاندار باشی و قاپوچی باشی - نشستند و گفتند و بر خاستند و تصميم گرفتند سيصد هزار تومان ديگر بسلفند و تابلوهای تازه ای بنويسند که مقدم مبارک جناب آقای هويدا نخست وزير محبوب! را به خطه قهرمان پرور آذربايجان تبريک ميگفت !!

يکی دو سالی از اين ماجرا نگذشته بود که مردم همان خطه قهرمان پرور ! رگ اسلام خواهی شان گل کرد و زدند زرت آقای آريامهر را قمصور کردند و آن بيچاره را به تبعيدی درد ناک و خفت بار فرستادند و اين بار با شعار " ديو چو بيرون رود فرشته در آيد " به استقبال امامی رفتند که گويا قرار بود برای گرسنگان ايران " نان ؛ و برای پا برهنگان " گالش و پاپوش " ؛ و برای خوشباوران ساده دلی چون من و نسل من ؛ " آزادی و حرمت انسانی و استقلال " بياورد !

اين آقای امام از راه رسيد و ما با حيرت ديديم که با رمال شاعر است ؛ با شاعر رمال است ؛ با هر دو هيچکدام ؛ و با هيچکدام هر دو !!

اين آقای امام ؛ با خودش سه چهار تا واژه آورد که ما هر گز نشنيده بوديم !يا شنيده بوديم و نميدانستيم معنايش چيست ؟
يکی از آنها " قاصم الجبارين " بود ! ما اول ها خيال ميکرديم که لابد واژه قاصم را مثل همان قاسم آقای خودمان - با سين - می نويسند ؛ اما وقتی توی روزنامه ها ؛ کنار عکس اعدام شدگان ؛ لغت هراس آور و ترسناک " قاصم الجبارين " را ديديم تازه فهميديم که خدای اين آقای امام نه تنها" ارحم الراحمين " نيست بلکه چنان آدمخوار و تشنه خون است که بقول شاملو ؛ آن خدای " ارحم الراحمين" را بايد در پستوی خانه پنهان کرد .

يکی ديگر از واژه هايی که آنروز ها ؛ مثل نقل و نبات ؛ از دهان مبارک آقای امام بيرون ميآمد همين واژه شگفت انگيز " مستضعفين " بود که ما با آنهمه عمر بی حاصلی که توی دانشگاه صرف کرده بوديم ؛ تا آنروز به گوش مان نخورده بود ( آخر ما واله و شيدای کلماتی چون پرولتاريا بوديم و برای کارگران جهان سينه ميزديم )

بعد نوبت به " کوخ نشينان " رسيد . به خودمان گفتيم : کاخ نشينان که ميدانيم يعنی چه ؛ کوخ نشينان نکند همان حلبی آباد نشين ها باشند ؟؟

و آقای امام ؛ بار ها و بارها ؛ با آن لهجه زيبايی که نه فارسی بود ؛ نه عربی بود ؛ نه ترکی بود ؛ نه تاجيکی بود ؛ نه هندی بود ؛ و نه اردو ! به ما وعده دادند که مملکت از آن کوخ نشينان است .

اول ها ما خيال ميکرديم که لابد آقای امام ميخواهند پول نفت را به همان " مستضعفان " بدهند تا ديگر کوخ نشين و مستضعفی در کشور باقی نماند !؛ اما حالا که به ميمنت و مبارکی بيست و چند سالی از آن انقلاب موسوم به " انقلاب پياز و نماز " گذشته است و کوخ نشينان همچنان حصيرند و ممد نصير و نان سواره است و آنها پياده ! و حالا که کليه های شان را ميفروشند و نان ميخرند و دختران شان را به دوبی و قطر و چين و ماچين صادر ميکنند تا برای شان " قاتق " بياورند ؛ تازه فهميده ايم که منظور امام عزيزمان چه بوده است !!!

حالا همه اين داستانهای پر طول و تفصيل را برای چه تعريف کرده ام ؟؟راستش ميخواستم خبری را به نقل از خبرگزاری مهر برای تان نقل کنم تا بدانيد با همه شعر و شعار هايی که در باره انقلاب و منقلاب ؛ گوش آسمان را کر کرده ؛ هنوز که هنوز است ؛ در ؛ روی همان پاشنه سی سال پيش می چرخد :

خبر گزاری مهر - که يک خبر گزاری وابسته به جمهوری اسلامی است - روز بيستم مهر ماه ؛ در ستونی که تحت نام " گفته ميشود ...." راه انداخته ؛ چنين نوشته است :
منطقه آزاد تجارتی جلفا که طی هيجده ماه گذشته يکبار توسط آقای عارف و بار دوم توسط آقای خاتمی افتتاح شده بود ؛ برای سومين بار هم افتتاح گرديد ...!!!

حالا برای افتتاح سه باره اين منطقه آزاد تجاری چقدر شعر و شعار نوشته اند و صلوات فرستاده اند ؛ چقدر قيمه پلو و باقلا پلو و فسنجان و مرغ پلو خورده اند ؛ و چقدر کاسه ليسان اسلامی کاسه ليسی فرموده اند خدا ميداند !

می خواهم بگويم که : يعنی ما ملت ؛ هر گز عقل توی کله مان نبوده و نيست ؟؟؟!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:49 PMنظرات (127)
October 14, 2005



a.jpg

بچه ها در کانادا به مدرسه ميروند ...
GIRLS.jpg

بچه ها در ايران به مدرسه ميروند ......

با تشکر از مامان غزل


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:35 PMنظرات (105)
October 12, 2005
يا امام زمان ....!!!


گاهگاهی مرز ميان خيال و واقعيت چنان مخدوش است و اين مرز ها چنان به هم نزديک اند که آدمی نميداند آنچه که می بيند يا آنچه که می شنود ؛ حقيقت است يا افسانه ؟ واقعيت است يا خيال ؟ حقيقت است يا تصور ذهنی ؟

شما وقتی که خبرهای مربوط به ايران را دنبال می کنيد گاهی در ميمانيد که آنچه خوانده ايد يا آنچه در تلويزيون ديده ايد براستی واقعيت دارد يا اينکه ساخته و پرداخته مخالفان حکومت يا نظامی است که بر ميهن شما حکم ميراند .

يکی از اين رويداد های شگفت انگيز اين است که چندی پيش هيئت دولت که به رياست آقای پرويز داوودی معاون اول رييس جمهور ايران تشکيل جلسه داده بود ميثاق نامه ای را با امام زمان تدوين و به امضای اعضای کابينه آقای احمدی نژاد رساند !!

در اين جلسه آقای داوودی به وزرا ميگويد : همانگونه که ميثاق نامه ای بين وزرا و آقای احمدی نژاد تدوين و به امضای طرفين رسيده است ؛ بايد وزيران کابينه ميثاق نامه ای با امام زمان نيز بنويسند و امضا کنند !!

اين پيشنهاد مورد موافقت آقايان وزيران قرار ميگيرد و در همان جلسه در باره مفاد آن بحث ميشود و در نهايت ميثاق نامه ای تدوين ميشود و اعضای هيئت دولت آنرا امضا ميکنند .

اما از آنجا که هر ميثاق نامه ای دو طرف دارد و هر دو طرف بايد متن آنرا امضا کنند ؛ از طرف هيئت دولت ؛ آقای صفار هرندی وزير ارشاد اسلامی مامور ميشود که ميثاق نامه را به جمکران برده و در چاهی که زائران نامه ها و حاجات شان را در آن می اندازند بيندازد !!!!

حالا شما تصور بفرماييد مملکتی که آنهمه نيروی تحصيلکرده دارد . مملکتی که تحصيلکردگانش در همين امريکا در بالا ترين سطوح علمی و مديريتی و فنی خدمت ميکنند . مملکتی که از نظر نيروی انسانی تحصيلکرده سر آمد همه کشور های خاورميانه و آسيا و آفريقاست . مملکتی که آنهمه دانشگاه و مراکز علمی دارد ؛ وزير ارشادش کسی است که ميثاق نامه امام زمان را با خود به جمکران ميبرد و رييس جمهور و هيئت دولتش هم کسانی هستند که به چنين موهومات و مزخرفاتی باور دارند .

بقول معروف : بيله ديگ بيله چغندر ديگر .....


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:13 PMنظرات (107)
October 7, 2005
عمو سبزی فروش ......


گمان ميکنم ما تنها ملتی در جهان هستيم که نه سرود ملی داريم نه پرچم ملی !!
جمهوری آدمخواران اسلامی که سرود ملی اش لابد همان انجزه منجزه است و پرچمش هم همان شاخ گاوی که از سيک های هندی کش رفته اند .

ما خارجه نشينان هم که مدام بر سر پرچم با هم دعوا مرافعه داريم .يکی مان پرچم شير و خورشيد نشان دوست دارد ؛ آن يکی پرچم شير و خورشيد نشان را نشانه سلطنت طلبی ميداند ؛ سومی پرچمی می خواهد که شير و حورشيدش به مرخصی رفته باشند و خلاصه آنکه بعد از بيست و چند سال جنگ و جدال و مرافعه و بزن بزن ؛ هنوز بر سر پرچم ملی مان به توافق نرسيده ايم .
سرود ملی مان هم گويا همان " ای ايران ای مرز پر گهر " است که نصفه نيمه اش می خوانيم ؛ چونکه هم خيلی طولانی است و هم ما حال و حوصله قسمت های کشدارش را نداريم
اينها را گفتم تا داستانی را برای تان تعريف کنم :

آقای دکتر جلال گنجی ؛ فرزند مرحوم سالار معتمد گنجی نيشابوری ؛ داستانی را نقل کرده اند که مربوط به دانشجويان ايرانی است که در زمان احمد شاه قاجار در آلمان تحصيل ميکردند .

ايشان ميگويند : ما هشت دانشجوی ايرانی بوديم که در آلمان تحصيل ميکرديم . روزی رييس دانشگاه بما اعلام کرد که همه دانشجويان خارجی بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند .
ما بهانه آورديم که عده ما کم است .
گفت : اهميت ندارد ؛ از برخی کشور ها فقط يک دانشجو اينجا تحصيل ميکند و همان يکنفر پرچم کشورش را حمل خواهد کرد و سرود ملی خود را خواهد خواند .
چاره ای نداشتيم ؛ دور هم جمع شديم و گفتيم : ما که سرود ملی نداريم و اگر هم داريم بما ياد نداده اند ! چه بايد کرد ؟ وقت هم نيست که از نيشابور از پدرمان بپرسيم .
براستی عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم .
يکی از دوستان گفت : اينها که فارسی نميدانند ؛ چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوييم همين سرود ملی ماست . کسی نيست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند .
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ ميدانستيم با هم تبادل کرديم ؛ اما اين شعر ها آهنگين نبود و نميشد بصورت سرود خواند .
بالاخره من گفتم : بچه ها ! شعر عمو سبزی فروش را همه بلديد ؟؟!!
گفتند : آری !
گفتم : هم آهنگين است و هم ساده و کوتاه .
بچه ها گفتند : آخر عمو سبزی فروش که سرود نمی شود .
گفتم : بچه ها گوش کنيد ! و خودم با صدای بلند و خيلی جدی شروع به خواندن کردم :
_عمو سبزی فروش ؟ بعله !
_ سبزی کم فروش ؟ بعله !
سبزی خوب داری ؟ بعله !

فرياد شادی از بچه ها بر خاست !و شروع به تمرين کرديم ؛ بيشتر تکيه شعر روی کلمه " بعله " بود که همه با صدای بم و زير می خوانديم .

همه شعر را نمی دانستيم ؛ با توافق همديگر سرود ملی ايران به اين صورت تدوين شد :

عمو سبزی فروش ؟ بعله !
سبزی کم فروش ؟ بعله !
سبزی خوب داری ؟ بعله !
خيلی خوب داری ؟ بعله !
عمو سبزی فروش ؟ بعله !
سيب کالک داری ؟ بعله !
زال زالک داری ؟ بعله !
سبزيت باريکه ؟ بعله !
شبهات تاريکه ؟ بعله !
عمو سبزی فروش ؟؟؟بعله !

اين را چند بار تمرين کرديم ؛ روز رژه با يونيفورم يک شکل و يک رنگ ؛ از مقابل امپراطور آلمان عمو سبزی فروش خوانان رژه رفتيم !!
پشت سر ما دانشجويان ايرلندی در حرکت بودند ؛ از بعله گفتن ما به هيجان آمدند و بعله را با ما همصدا شدند طوری که صدای بعله در استاديوم طنين انداز شد و امپراطور هم بما ابراز تفقد فرمودند و داستان به خير گذشت !!


حالا اگر قرار باشد ما ايرانی های مقيم امريکا روزی روزگاری مجبور بشويم از مقابل ولی فقيه کره زمين يعنی آقای بوش رژه برويم گمان نکنم حتی روی همين " عمو سبزی فروش " هم به توافق برسيم . خون راه می افتد آقا !!


***** با تشکر از زيتون عزيز .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:05 PMنظرات (69)
October 6, 2005
گيله مرد هم فيلتر شد


خبرهايی که دوستان از ايران برای من فرستاده اند نشانگر آن است که سايت " گيله مرد " هم مشمول الطاف آدمخواران اسلامی شده و آقايان جانشينان خدا بر روی زمين ؛ گيله مرد را هم فيلتر کرده اند .

من از اين بابت بسيار متاسف هستم و کاری هم فعلا از دست من ساخته نيست فقط خطاب به اين دوستان عرض ميکنم که : مگر شما از فيلتر شکن استفاده نمی کنيد ؟ از هر طريقی که خودتان ميدانيد پوزه اين شغالان اسلامی را به خاک بماليد .
روی ماه همه شما را می بوسم .


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:20 AMنظرات (92)
October 4, 2005
بهترين و بد ترين شهر جهان ....


در ميان شهر های جهان ؛ ونکوور در کانادا بعنوان بهترين محل زندگی در تمام دنيا شناخته شده و نام تهران - يعنی دارالخلافه اسلامی اين آقايان - در ميان ده شهر از بد ترين شهر های جهان ديده ميشود .

بسياری از شهر هايی که بعد از ونکوور بعنوان شهر های بسيار خوب برای زندگی شناخته شده اند در اروپای غربی و امريکا قرار دارند .
از جمله اين شهر ها می توان از ملبورن ؛ وين ؛ ژنو ؛ سيدنی ؛ زوريخ و تورونتو نام برد .

ده شهر از بد ترين شهر های جهان اغلب در آسيا و آفريقا و در حوزه کشور های مسلمان قرار دارند که می توان از تهران ؛ کراچی ؛ حراره ؛ الجزيره ؛ ابی جان ؛ لاگوس و داکا نام برد .

ياد آن شعر ايرج ميرزا افتادم که :

جز گه و گند و کثافت چيزی
اندر اين شهر نديدم بنده
هر کجا شهر مسلمانان است
از گه و گند بود آکنده .........

در امريکای لاتين ؛ اگر چه هيچ شهری شرايط يک زندگی مطلوب را عرضه نمی کند ؛ اما مونته ويدئو در اروگوئه ؛ سانتيا گو در شيلی ؛ و بوئنوس آيرس در آرژانتين دارای شرايط نسبتا بهتری برای زندگی کردن هستند .
در امريکای لاتين ؛ بوگوتا در کلمبيا و کاراکاس در ونزوئلا به عنوان بد ترين شهر های اين منطقه شناخته شده اند .

در قاره آسيا ؛ بعضی از شهر های ژاپن ؛ کره جنوبی ؛ سنگاپور ؛ چين و تايوان ؛ بعنوان شهر هايی که دارای شرايط مطلوب برای زندگی هستند بر گزيده شده اند و در قاره آفريقا شهر های حراره در زيمبابوه و لاگوس در نيجريه ؛ بعنوان بد ترين شهر های کره زمين انتخاب شده اند .
متاسفانه تهران ما در ميان ده شهر از بد ترين شهر های جهان قرار دارد .


** برای اطلاعات بيشتر می توانيد به سايت BBC News مراجعه بفرماييد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:36 PMنظرات (73)
October 3, 2005
مادر ....


از خبرهايی که اينهفته شنيدم و دلم را به درد آورد ؛ خبر مربوط به يک مادر پير ايرانی در انگلستان است که برای ديدن فرزندانش از جنوب ولز با پای پياده راه افتاده و می خواهد خودش را به لندن برساند .

اين مادر ايرانی که نامش مهين است از دو سال پيش سفر خودش را شروع کرده اما از آنجا که نمی تواند روزی بيش از چند متر راه برود ؛ به گفته خبرنگاری که با اين زن ديدار کرده ؛ سفر او به لندن صد و پنجاه سال طول می کشد !!!

بعضی از روزنامه های ولز نوشته اند که اين مادر ايرانی دو فرزند24 ساله و 27 ساله در لندن دارد و چون فرزندانش به پيغامهای او توجهی نکرده و پاسخی به او نداده اند او با پای پياده از ولز راه افتاده تا به لندن برود و فرزندانش را پيدا کند .

اين مادر پير ايرانی که بعد از انقلاب از بهشت اسلامی اين آقايان فرار کرده و به انگلستان پناهنده شده ميگويد : من فقط می خواهم با دختر و پسرم حرف بزنم .

يک افسر پليس منطقه New Port که اين زن ايرانی هم اکنون در آنجاست گفته است تا زمانی که در خواستی از طرف اين خانم نشود آنها نمی توانند کاری برای او بکنند و او هم تا امروز هيچگونه در خواست کمکی نکرده است .

پليس می گويد : اين پير زن ايرانی مقدار زيادی اسباب و اثاثيه با خودش حمل ميکند و به همين خاطر نمی تواند روزی بيش از چند متر راه برود !!

بيچاره مادر ايرانی لابد برای بچه هايش سوغاتی بهمراه می برد !!!

** از خبرهای حيرت انگيز مربوط به ايران يکی هم اين است که هواپيمايی جمهوری اسلامی در پرواز دمشق به تهران هفت مسافر را بطور سرپايی سوار کرد !!

بنا به گزارش خبرگزاری ايسنا ؛ روز چهار شنبه گذشته ؛ هواپيمايی جمهوری اسلامی هفت تن از افراد يک کاروان زيارتی را به صورت سرپايی سوار کرد و آنها را به تهران رساند !

يادش بخير ؛ آنوقت ها که ما دانشجوی دانشگاه تبريز بوديم ؛ هر وقت ميآمديم لاهيجان و می خواستيم به تبريز بر گرديم چاره ای نداشتيم جز اينکه از لاهيجان به رشت و از رشت به قزوين بياييم و جلوی اتوبوس های مسافر بری را بگيريم و سوار بشويم و به تبريز برويم و چون معمولا اتوبوس ها پر بود آقای راننده جوانمردی ميکرد و يک پيت حلبی وسط راهروی اتوبوس ميگذاشت تا ما رويش بنشينيم و به تبريز برسيم . حالا تا به تبريز برسيم چه پدری از پا و کمرمان در ميآمد خودش داستان ديگری است .

باری ؛ داستان از اينقرار است که هفت تن از افراد يک کاروان زيارتی که به سوريه سفر کرده بودند با وجود در اختيار داشتن بليط های تاييد شده و حضور بموقع در فرودگاه دمشق ؛ اطلاع پيدا کردند که جای آنها به کسان ديگری داده شده است .

معمولا امنيت چی ها و آقا زاده ها در ايران از اين امتياز بر خوردارند که بدون اطلاع قبلی و بدون ذخيره جا از پرواز های جمهوری اسلامی استفاده کنند و بار ها پيش آمده مسافرانی که بليط معتبر در دست داشته اند از سفر باز مانده اند .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:58 PMنظرات (68)
October 2, 2005
عروس خانم....


خانم Demi More هنرپيشه زيبا روی 42 ساله امريکايی ؛ اينهفته برای بار سوم عروس شدند و به ميمنت و مبارکی پای سفره عقد نشستند ! مبارک است انشاء الله !!

آقای تازه داماد ؛ Ashton Kutcher هنرپيشه خوش بر و روی 27 ساله امريکايی است که عروس خانم فی الواقع همسن مادر ايشان است .
در جشن عروسی ؛ شوهر پيشين عروس خانوم - يعنی آقای Bruce Willis هنر پيشه فيلم های بزن بزن امريکايی هم حضور داشت و اين وصلت فرخنده را به عروس خانوم و آقا دوماد تبريک گفت !!

تعجب کرديد ؟؟
بقول امريکايی ها : so what ??

حالا چرا من در ميان اينهمه خبرهای عجائب و غرائب اين دنيای هشلهف آمده ام اين خبر را برای شما نقل کرده ام راستش داستان از اين قرار است که من هر وقت بطور اتفاقی صحنه هايی از اين فيلم های اين آقای Bruce Willis يا فيلم هايی را که همين آرنولد لند هور بازی کرده اند تماشا کرده ام به خودم گفته ام نکند امريکايی ها با ديدن اينجور فيلم ها شير شده اند و رفته اند عراق را گرفته اند ؟؟؟!!!
آخر ميدانيد ؟ فيلم هايی که اين دو تا آقا زاده بازی ميکنند از آن فيلم هايی است که آدميزاد روی کله مبارکش اسفناج سبز می شود .
مثلا آقای آرنولد لند هور از توی هليکوپتر جفت ميزند روی بال هواپيمای دشمن که با سرعت مثلا پانصد مايل در ارتفاع پانصد هزار پايی در پرواز است و از روی بال هواپيما ميرود داخل هواپيما و با دست خالی دويست سيصد نفر سرباز و گروهبان و ژنرال و آدميرال را - که همه شان هم به مسلسل و نارنجک و موشک و خمپاره انداز مجهزند - از پا در مياورد و بعدش خوش و خندان از توی هواپيما جفت ميزند توی هليکوپتر و با آن لهجه عجايب و غرائب اش هم داد ميزند که : Hast la vista baby !!

راستش من هنوز هم گمان ميکنم که امريکايی ها با چنين تلقی های ابلهانه ای بود که به عراق لشکر کشی کردند و دارند خودشان را در باتلاق عراق هلاک ميکنند .

حالا که صحبت از خبرهای عجائب و غرائب دنيا شد اين را هم برای تان بگويم که يک ملای ايرانی ؛ نطق آقای احمدی نژاد رييس جمهوری اسلامی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد را يکی از علائم ظهور امام زمان دانسته است !!!!

به گزارش خبر نامه داخلی جبهه مشارکت ؛ آخوندی به نام علی دوانی وضعيت کنونی عراق و نا آرامی های اين کشور را نيز از ديگر علائم ظهور حضرت آقا !! عجل الله تعالی فرجه دانسته است .

آخوند علی دوانی ؛ در جلسه هفتگی انصار حزب الله گفته است : يکی از نشانه های پيش از ظهور حضرت امام زمان اين است که چند وقت پيش يک شخص خارجی به من گفت اگر مرزهای ايران بروی مردم جهان باز بود و برای سفر به ايران احتياج به گذرنامه و ويزا نبود ؛ بسياری از مردم دنيا مشتاق به حضور در ايران بودند که ببينند اين چه کشوری است که به مقابله با قلدرهای عالم بر خاسته و هيچ باک و هراسی هم از آنان ندارد .!!!
اين آقای خارجی ميگفت : اگر مشکل گذرنامه و ويزا نبود ؛ آنقدر به ايران ميآمدند که ديگر جايی برای شما باقی نمی ماند !!!

خيلی دلم می خواست از اين آخوندک شپشو می پرسيدم : اگر ايران چنان بهشت برينی است که جنابعالی ميفرماييد پس چرا 27 سال است که ميليون ها نفر از مردم همين ايران خودشان را به آب و آتش ميزنند تا از اين بهشت اسلامی تان بگريزند و زيستن در چين و ما چين و جابلقا و جابلسا و هند و بنگلادش و افغانستان و يمن و شرق و غرب عالم را به زيستن در کشور امام زمان تان ترجيح ميدهند ؟؟؟

بقول قديمی ها : اگر به مرده رو بدهی به تخت و تابوت تر ميزند

و بقول امروزی ها : اگر به دو زاری رو بدهی خودش را قاطی اسکناس هزار تومانی ميکند !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:48 PMنظرات (86)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63