November 28, 2005
آخرين خر .....



نميدانم شما کتاب " خانه دايی يوسف " نوشته اتابک فتح الله زاده ؛ از اعضای سازمان فداييان اکثريت را خوانده ايد يا نه ؟
من اين روزها اين کتاب را دوباره خوانی ميکنم و دلم به حال نسل خودم - که چه سود و سودا ها در سر داشت - می سوزد .

اتابک فتح الله زاده ؛ در جريان کشت و کشتارهای آقای امام خمينی ؛ به اتحاد جماهير شوروی آنروز گريخت و به کشوری پناه برد که به زعم کمونيست های ايرانی ميبايست بهشت اينجهانی باشد اما دنيای خيال با دنيای واقعيت ها چه فاصله که ندارد .

من خواندن اين کتاب را به همه آنهايی که همچون من و نسل من در ذهنيت هايی پوچ گرفتار بودند توصيه می کنم .

اينک صفحه ای از اين کتاب :

" .... با اينکه کارخانه تراکتور سازی يکی از بزرگترين کارخانه های ازبکستان بود ؛ تکنيکی عقب مانده داشت .
رفتار و سطح فکر کارگران و کارکنان توی ذوق ما ميزد . از کارگران " طراز نوين !!" خبری نبود . وقتی دانستند ما از ايران و کمونيست هستيم با ما احتياط آميز بر خورد ميکردند .
بخشی از مردم ؛ بر اثر تبليغات شبانه روزی و يکطرفه ؛ از کشور های ديگر بی اطلاع بودند .
سئوالات خنده آوری از ما ميکردند ؛ مثلا :
- آيا در ايران اتومبيل و تلويزيون هست ؟
- آيا دانشگاه هست ؟
اين بی اطلاعی شامل لايه های گوناگون و وسيع مردم ميشد .

يوسف حمزه لو ( از افسران سازمان نظامی حزب توده ) ميگفت :
در زمان ما ؛ يکی به دوست افسر ما گفته بود : آيا در ايران خر وجود دارد ؟؟
و دوست حاضر جوابش با تمسخر جواب داده بود :
- خر بود ؛ ولی تمام شد ! زيرا آخرين خر من بودم که من هم اينجا آمدم !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:33 PMنظرات (16)
November 27, 2005



8.bmp


حجاب ....!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:46 PMنظرات (52)
November 26, 2005
خداوند به شاهنشاه عمر بدهد ...!!


بيست سال از مرگ غلامحسين ساعدی ؛ نويسنده و نمايشنامه نويس ايرانی ميگذرد .
ساعدی که در بيست و چهارم ديماه 1314 در تبريز بدنيا آمده بود ؛ در سحرگاه دوم آذر 1364در غربت پاريس چشم از جهان فرو بست و در گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد .

*****

وقتيکه دکتر غلامحسين ساعدی و برادرش ؛ مطب معروف دلگشا را در جنوب تهران راه انداختند ؛ معمولا از بيماران پولی نميگرفتند ؛ اما برای اينکه مطب بچرخد و هزينه هايش را بتوانند پرداخت کنند ؛ جعبه ای توی مطب گذاشته بودند که بيماران می توانستند به ميل خود پولی در آن بريزند .

غلامحسين ساعدی تعريف ميکرد ؛ يک روز ؛ يک پير زن بيمار به مطب ام آمد . از سر و وضعش معلوم بود که حال و روز حسابی ندارد و شايد به نان شب اش هم محتاج باشد .
پير زنک را معاينه کردم و نسخه ای برايش نوشتم .
پير زنک راه افتاد که برود .
پرسيدم : مادر ؛ پول دوا داری ؟؟
گفت : آقای دکتر ؛ نگران نباشيد ؛ بالاخره يک جوری جورش ميکنم !
من گفتم : نه مادر جان ! آن جعبه را می بينی ؟ برو هر چه پول لازم داری از تويش بردار .
پير زنک به طرف جعبه رفت و چند تومانی بر داشت و بعدش دستش را رو به آسمان کرد و گفت :
-خدايا ! به اين شاهنشاه آريامهرمان عمر بيشتری عطا فرما ! و لنگان لنگان همانطور که دعا بجان شاهنشاه آريامهر ميکرد از مطب بيرون رفت .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:38 PMنظرات (16)
November 22, 2005
صابون و پنير .....


آقای حسين آقا رفته بود بقالی مشدی اصغر و يک مشت هله هوله و صابون و پنير خريده بود و آورده بود خانه اش .
فردايش ؛ صبح اول وقت ؛ رفت سراغ اصغر آقا و يک قالب صابون را که از اصغر آقا خريده بود انداخت جلويش و با عصبانيت گفت :
- اين چه صابونی است که به ما فروختی آقای اصغر آقا ! ؟ اينکه اصلا کف نمی کند !

اصغر آقا قالب صابون را برداشت و نگاهی به اينور و آنورش انداخت و گفت :
- اينکه صابون نيست قربانت بروم !اين قالب پنير است !
حسين آقا لبخندی زد و سری خاراند و گفت :
- ای داد و بيداد ! پس آنچه را که ما ديشب خورديم صابون بود ؟؟!!

***

در هتل


يک آقايی رفت توی يکی از اين هتل ها و شب را خوابيد و صبح اول وقت آمد سراغ متصدی هتل و با عصبانيت گفت :
- مرده شور ترا ببرد با اين هتل ات !!اين چه هتلی است آقا ؟؟!!من ديشب تا صبح نتوانستم پلک روی پلک بگذارم . نتوانستم حتی نيم ساعت بخوابم .

متصدی هتل معذرتی خواست و پرسيد : شما چرا نتوانستيد بخوابيد ؟؟
آقا در جواب گفت : ديشب تا صبح سرو صدای عجيبی بگوشم ميرسيد ؛ هر پانزده دقيقه انگار يکنفر با چکش به ديوار ميکوبيد ؛ من ديگر هيچوقت به اين هتل بر نميگردم .
بعدش هم حسابش را پرداخت کرد و غر و لند کنان راهش را کشيد و رفت .

چند دقيقه بعد ؛ يک آقا و خانم پير و پاتال ؛ از پله های هتل پايين آمدند و رفتند سراغ متصدی هتل تا حسابشان را پرداخت کنند .
متصدی هتل گفت : اميدوارم ديشب راحت خوابيده باشيد .
آقاهه گفت : نه آقا ! کدوم خواب ؟؟ ما حتی يک لحظه هم نتوانستيم چرتی بزنيم ! ما ديگر هيچوقت به اينجا بر نميگرديم .
متصدی هتل پرسيد : چه اتفاقی افتاده ؟ چرا نتوانستيد بخوابيد ؟؟
آقاهه گفت : تو اتاق بغلی ؛ يک آقايی چنان خرناس ميکشيد که ما مجبور ميشديم هر پانزده دقيقه يکبار بلند بشويم و مشت به ديوار بکوبيم تا آقا از خواب بيدار بشود !!!

**** اين روز ها در امريکا ؛ بمناسبت thanks giving روزهای شادی و تعطيلی و مسافرت است و خلايق امريکايی هم يک هفته تمام به مسافرت خواهند رفت و روز ها و شب های خوشی را با بستگان و اقوام خود خواهند گذراند و بساط بوقلمون خوران هم رو براه خواهد بود .
ما هم منباب خالی نبودن عريضه دو قطعه طنز برای تان نوشتيم بلکه شما هم خنده ای بر لبان تان جاری شود . شاد و سبز باشيد
ضمنا صفحه نظر خواهی مان دچار سرما خوردگی شده و کار نمی کند . اگر نقد و نظری داريد از طريق ايميل برايم بفرستيد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:51 PMنظرات (24)
November 15, 2005
صندلی چرخدار......***


اعليحضرت آ سيد علی خامنه ای ؛ امام چهاردهم شيعيان و رهبر مستاصلان جهان ؛ شال و کلاه کرده بودند و لباس آدميزاد به تن کرده بودند و بطور ناشناس رفته بودند ديدن سد امير کبير .
وقتيکه داشتند توی حاشيه سد قدم ميزدند پای شان لغزيد و افتادند توی سد .
از آنجا که آقای آسيد علی ما غير از گه خوردن و عربی بلغور کردن ؛ هنر ديگری ندارند ؛ کم مانده بود که غرق بشوند و امت اسلام را عزا دار بفرمايند !
سه تا جوان که داشتند در حاشيه سد برای خودشان هوا خوری ميکردند وقتيکه ديدند آدميزادی افتاده است توی آب و دارد خفه ميشود ؛ پريدند توی آب و آسيد علی آقای روضه خوان را از غرق شدن نجات دادند .

آسيد علی آقا ؛ سه چهار تا لغت قلمبه سلمبه عربی بلغور کرد و شکر خدا را بجای آورد و رو به جوانها کرد و گفت : ميدانيد من چه کسی هستم ؟؟
جوانها گفتند: هر کی هستی باش ؛ وقتی شنا بلد نيستی چرا می پری توی آب ؟ مگه عقلت پار سنگ ور داشته ؟؟

آسيد علی آقا در آمد که : من آيت الله العظمی امام خامنه ای شاهنشاه ايران هستم !! هر آرزويی داريد بگوييد تا برايتان بر آورده کنم .
جوان اولی گفت : والله آقا ! من مدتهاست دختر عمويم را نامزد کرده ام اما بقدرتی خدا حتی يک پاپاسی توی بساطم نيست که عقدش کنم و يک زندگی تازه راه بيندازم . ميشود بفرماييد پول و پله ای بما بدهند تا ما هم سر و سامانی بگيريم ؟؟
آقا گفت : نگران نباش جوان ! معرفی ات ميکنم به صندوق مهر رضا تا وام بگيری و يک زندگی تازه راه بيندازی .

جوان دومی گفت : آقا ! من سالهاست بيکارم ؛ ميشود بفرماييد يک شغل آب و نان دار بما بدهند تا ما هم سری توی سر ها در بياوريم و برای خودمان کسی بشويم ؟؟
آقا پرسيد : زبان خارجی بلدی ؟؟
جوان گفت : والله دروغ چرا ؟ سه چهار تا " yes- no " بلديم !!
آقا فرمود : نگران نباش ! به احمدی نژاد ميگويم که ترا بفرستد انگلستان تا سفير ما در انگلستان بشوی !!

آقای اعليحضرت خامنه ای آنگاه رو به جوان سومی کرد و گفت : تو چه ميخواهی ؟؟
جوان در جواب گفت : يک صندلی چرخدار !!!
آقا با تعجب پرسيد : چرا صندلی چرخدار ؟؟ تو که معلول نيستی ؛ عيب و ايراد جسمی هم که نداری ؛ پير هم که نيستی ؛ صندلی چرخدار را ميخواهی چيکار ؟؟

جوان گفت : راستش آقا ؛ اگر پدر و مادرم بفهمند که من شما را از غرق شدن نجات داده ام ساق پايم را خواهند شکست و مرا چلاق و معلول خواهند کرد !!!


** اصل اين داستان را ابراهيم نبوی در باره آقای رييس جمهور مکتبی نوشته است ؛ اما ما به سبک و سياق گيله مردانه خودمان کلی در آن دستکاری کرده ايم وشخصيت هايش را عوض کرده ايم .


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:48 PMنظرات (58)
November 12, 2005
ياد داشت هايی محض خالی نبودن عريضه ....


رفته بودم ديدن دوستم . ديدم تنهاست و خانه اش هم سوت و کور است .
پرسيدم : خانمت کجاست؟
گفت : رفته است کلاس .
پرسيدم : چه کلاسی ؟
گفت : کلاس خود شناسی !!
پرسيدم : کلاس خود شناسی ديگر چه صيغه ای است ؟
گفت : کلاسی است که خانم ها ميروند تا بفهمند چه هستند و چه نيستند !
پرسيدم : چرا تو نرفتی ؟
گفت : من به اينجور کلاس ها احتياجی ندارم .
گفتم : چرا ؟؟
گفت : برای اينکه خودم ميدانم چه گهی هستم !!!

***

روز جمعه نا پرهيزی کرديم و با رفيق مان رفتيم الواتی !!
الواتی که چه عرض کنم ؟ رفته بوديم هوايی بخوريم و نفسی تازه کنيم .
سوار ماشين شديم و از جاده های کوهستانی بالا رفتيم و رسيديم به جاهايی که انگار تصويری حقيقی از آن بهشت خيالی بود .
چه رنگ های شگفت انگيزی ؟ چه آرامشی ؛ چه طبيعت گشاده دستی ؟ و چه چشم انداز پر شکوهی .
به يکی دو تا از شرابخانه ها و کارخانه های شراب سازی سرک کشيديم و لبی تر کرديم و ناهاری در يک روستا - شهر غنوده در دامنه کوهی خورديم و نرمک نرمک در ميان بستری از درختان هزار رنگ رانديم و سر از TAHOE در آورديم .

به رفيقم گفتم : برويم توی يکی از اين کازينو ها و قهوه ای بنوشيم و صورتی صفا بدهيم .
رفتيم و قهوه ای خورديم و يک سکه بيست و پنج سنتی توی يکی از ماشين ها انداختيم و جيرينگ ... جيرينگ ....هشتاد و يک دلار در يک چشم بهم زدن برديم !!!
بگمانم اين نخستين بار توی زندگی مان بود که يک پول يا مفت گيرمان آمد ..!!!

***
يک استاد دانشگاه تهران ؛ دست زن و مادر زنش را گرفته بود و رفته بود زيارت امامزاده داوود !!
ديروز که داشتم باهاش تلفنی صحبت ميکردم هوارش در آمده بود که : آقا ! برای رفتن به امامزاده داوود ؛ قاطر اجاره کرديم ساعتی پنجهزار تومان !!
گفتم : خب که چی ؟؟هر که را طاووس بايد جور هندوستان کشد !!
خنديد و گفت : آخر لاکردار ! من که نا سلامتی استاد دانشگاه تهران هستم ؛ ساعتی دو هزار تومان حقوق ميگيرم ! آنوقت قاطر ساعتی پنجهزار تومان ؟؟
قهقهه خنده را سر دادم و گفتم : آن استاد دانشگاهی که به زيارت امامزاده داوود ميرود و به چنين اباطيلی باور دارد ؛ ساعتی دو هزار تومان حقوق برای سرش هم زيادی است !!!!

***

با رفيقم رفته بوديم کتابخانه ساکرامنتو .
يک دانشمند امور فضايی داشت در باره ستاره ها و کهکشان ها و زمين و مريخ و ماه و زهره و عطارد صحبت ميکرد . صحبت هايش حقيقتا جالب بود . جايتان خالی کلی به معلومات نداشته مان افزوده شد .
وقتی نوبت به پرسش و پاسخ رسيد ؛ آقای دانشمند فضايی با ارقام و آمار و جدول و نمودار ؛ اعلام کرد که عمر کره زمين تا چهار ميليارد سال ديگر به پايان ميرسد و همه چيز نابود خواهد شد .
رفيق من که کنار دستم نشسته بود آهی کشيد و گفت : حسن جان ! تا زمين نابود نشده ؛ برويم خانه و زندگی مان را بفروشيم !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  1:45 PMنظرات (166)
November 9, 2005
چه پول هايی ...؟؟


ايرانی ها ؛ در امارات متحده عربی ؛ هفتصد و چهل ميليارد درهم - يعنی معادل دويست ميليارد دلار سرمايه گذاری کرده اند .

آقای ناصر هاشم پور ؛ معاون شورای بازرگانی ايران در دبی ؛ گفته است که روابط تجاری ايران و امارات متحده عربی بسيار عالی است و آخرين آمار ها نشان ميدهد که حجم مبادلات بازرگانی دو کشور رقمی بالغ بر 26 ميليارد درهم بوده است .

ايشان فرموده اند : اگر چه ايرانی ها تاکنون در امارات متحده عربی بيش از هفتصد و چهل ميليارد درهم سرمايه گذاری کرده اند ؛ اما پيش بينی ميشود اين رقم در سال آينده به هزار و دويست ميليارد درهم - يعنی حدود 326 ميليارد دلار برسد !

ايشان همچنين گفتند : سرمايه گذاران ايرانی ؛ 31 درصد از ويلاهای منطقه الحمرا ء در امارت راس الخيمه و بيست در صد از فروشگاههای امارات را در اختيار دارند که البته ميزان سرمايه گذاری آنها در دبی بيش از جاهای ديگر است .

در حال حاضر تعداد شرکت های ايرانی فعال در دبی به چهار هزار شرکت ؛ و تعداد ايرانی های مقيم اين کشور به سيصد هزار نفر ميرسد .

البته آقای هاشم پور نفرموده اند که اين سرمايه گذاران چه کسانی هستند و چگونه توانسته اند دويست ميليارد دلار در امارات عربی سرمايه گذاری کنند ؛ اما بدون شک ملايان و آقا زاده هايشان در اين سرمايه گذاری های ميلياردی شريک اند .

نکته ديگر اينکه : اگر مملکت ما حکومت مسئولی داشت ؛. اگر ميهن ما در چنگال راهزنان اسلامی اسير نشده بود . اگر در مملکت ما آزادی و امنيت بود . اين دويست ميليارد دلار سرمايه گذاری می توانست در خود ايران انجام بشود تا درس خوانده ها و تحصيلکرده های ما از زور ناچاری به جابلقا و جابلسا مهاجرت نکنند و جوانان بيکار ما بجای پناه بردن به اعتياد و فروختن سيگار و لبو ؛ جذب بازار کار بشوند و اقتصاد بيمار ميهن ما جانی بگيرد . اما چه می توان کرد که فعلا دور دور دزدان و راهزنان اسلامی است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:52 PMنظرات (169)
November 8, 2005
زندانبان ها استاندار شده اند ....


از آنجا که آقای رييس جمهور مکتبی و مهر ورز ايران می خواهند ميهن ما را به يک زندان بزرگ تبديل بفرمايند ؛ چند تا از شکنجه گر ها و زندانبانهای سابق را بعنوان استاندار چند استان مهم برگزيده اند .

زندانبان ها و شکنجه گرانی که به مقام استانداری رسيده اند از اينقرارند :
1-عباس رهی معاون اداری و مالی سازمان زندانها بعنوان استاندار مازندران
2- صولت مرتضوی مدير کل امور اداری سازمان زندانها بعنوان استاندار خراسان جنوبی
3- مظفر الوندی مدير کل روابط عمومی سازمان زندانها بعنوان استاندار کردستان
4- مرتضی بختياری رييس سابق سازمان زندانها بعنوان استاندار زنجان
5- محمد رضا محسنی مدير کل زندان های خراسان بعنوان استاندار لرستان
به اين ترتيب سازمان زندانها در مديريت کلان کشور ما نقش اصلی و اساسی خواهد داشت و گفته ميشود که مرده شور ها و نوحه خوانها و قبر کن های بهشت زهرا هم بزودی بعنوان فرمانداران شهر های مختلف بر گزيده خواهند شد !!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  12:11 PMنظرات (126)
November 4, 2005
در مدح آقای احمدی نژاد ....


امروز شعری خواندم در مدح آقای احمدی نژاد رييس جمهور مکتبی ايران که حيفم ميآيد لذت ناشی از خواندن چنين شعر کوتاه اما پر رمز و راز ی را با شما در ميان نگذارم .
من نميدانم سراينده اين شعر کوتاه کيست اما هر چه هست بسيار زيباست :


ای قشنگ تر از پريا
تنها تو کوچه نريا
اصلاح طلبا دزدن
عشق ملتو ميدزدن ...!!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:29 PMنظرات (146)
November 3, 2005
دعای قبولی در کنکور ....


حالاکه همه مسائل و مشکلات مملکت مان از طريق توسل به دعا و گشودن سر کتاب و نوشتن نامه به امام زمان و شرکت در دعای ندبه و سينه زنی و قمه زنی حل ميشود ؛ و رييس جمهور محبوب مان هم می خواهند به ميمنت و مبارکی مسير حرکت حضرت صاحب الزمان را آسفالته بفرمايند ؛ جوان های مملکت ما هم که آرزوی ورود به دانشگاه را دارند می توانند با توسل به دعا ! - صد البته با پرداخت هفتاد هزار تومان حق البوق - از سد سکندر کنکور بگذرند و پا به دانشگاه بگذارند . !!

در يک آگهی رسمی که از طرف آقای شيخ ابو مفيد قمی در روزنامه های کثير الانتشار و قليل الخواننده ايران چاپ شده ؛ آقای آ شيخ مفيد قمی قول داده اند که هر کس هفتاد هزار تومان بسلفد و دعای مخصوص ايشان را بخرد ؛ بی هيچ ترديدی در کنکور قبول خواهد شد .

اجازه بفرماييد قسمت هايی از اين اطلاعيه بالا بلند را برايتان نقل کنم تا بدانيد ما ملت شريف ايران در کجای زمان ايستاده ايم :


بسمه تعالی
تا کنون تمامی کسانی که اين برنامه را از ما دريافت کرده اند تک تک آنها بدون استثنا ء در کنکور و برای دانشگاههای دولتی قبول شده اند .
تجربه گذشته بر نامه ما قبولی صد در صد در کنکور با دستور قرآنی و نوشتن دعا توسط شيخ ابومفيد قمی است .
برای تهيه اين دعا می توانيد مبلغ هفتاد هزار تومان به حساب جاری ........ نزد بانک سپه شعبه آيت الله سعيدی قم واريز کنيد و فيش بانکی را با پست سفارشی به نشانی صندوق پستی ...... بفرستيد تا برنامه دستور و دعا به آدرس شما ارسال گردد ....
ضمنا فقط تا پايان ماه مبارک رمضان برای دريافت اين دعای معجزه ساز وقت داريد .

راستش من نميدانم اين آقای شيخ ابومفيد قمی کيست و چيکاره است ؛ لابد طفلکی ديده همپالگی هاش همه وزير و وکيل و امام و جانشين خدا روی زمين شده اند و دارند تمامی دار و ندار يک ملت را چپاول ميکنند ؛ ايشان هم لابد برای آنکه از قافله راهزنان اسلامی عقب نمانند آمده اند اين بامبول را راه انداخته اند تا پولی به جيب بزنند و به ريش بندگان خر خدا بخندند .


مگر اين شعر معروف را نشنيده ايد که :

فقيه شهر چنين گفت زير گوش حمارش
که هر که خر شود البته می شوند سوارش ...

اما زرنگی اين آقای آ شيخ ابو مفيد قمی اينجاست که آمده اند برای محکم کاری چند تا مهر و امضای چهار تا از اين مشايخ محاسن دراز مثل علی خامنه ای و آيت الله بهجت و علامه کاشانی و علامه فشارکی را هم زير اطلاعيه شان چاپ کرده اند تا خران خدا خر تر بشوند که از قديم گفته اند کار از محکم کاری عيب نمی کند ...

ياد روانشاد مجتبی مينوی افتادم که ميگفت : اگر مملکت ما بجای اينهمه شاعر ؛ گاو ميداشت ؛ ما می توانستيم شير و ماست و پنير دنيا را بدهيم .
من هم معتقدم اگر ما بجای اينهمه آيت الله و حجت الاسلام و ثقه الاسلام و شيخ و ملا و قاضی و روضه خوان و مفتی و محتسب ؛ خر ميداشتيم ؛ ديگر به هيچ اتوبوس و طياره و ترن و دوچرخه ای نياز نداشتيم ...


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:53 PMنظرات (159)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63