دخترم - آلما - رفته است يک لاک پشت خريده است و آورده است خانه ! يک لاک پشت که اندازه يک سکه يک دلاری است . کوچک و گرد و به رنگ آبی تيره .
رفته است سی و چند دلار داده است يک خانه شيشه ای با سنگريزه های رنگين برايش خريده است .
ده - دوازده دلار داده است و برای آقا يا خانم لاک پشت غذای مخصوص خريده است .
بيست و پنج دلار داده است يک لامپ رنگی ويژه و زلم زيمبو های مربوطه را خريده است تا شب ها ؛ اين آقا يا خانم لاک پشت ؛ سردشان نشود .
ده - دوازده دلار داده است يک ميزان الحراره خريده است تا مدام گرما و سرمای اين خانه شيشه ای را اندازه بگيرد تا مبادا اين آقا يا خانم لاک پشت سردشان بشود يا از گرما عرق بر تن مبارک شان بنشيند . اين لاک پشت اما ؛ چند روزی است که لب به غذا نمی زند !
دخترم ؛ صبح ؛ قبل از آنکه به دانشگاه برود ؛ ميآيد سراغ لاک پشت کوچولويش و يک عالمه قربان صدقه اش ميرود !!چنان قربان صدقه اش ميرود که بيا و تماشا کن .آنرا ميگذارد توی کف
دست خودش و با لهجه غليظ شيرازی ميگويد : الهی قربونت برم ! چرا غذا نمیخوری ؟؟الهی من فدات بشم اگه غذا نخوری ميميری ها !!!
ظهر ها از دانشگاه به ما تلفن ميزند و حال لاک پشت اش را می پرسد . می خواهد بداند اين آقا يا خانم لاک پشت آيا لب به غذا زده است يا نه ؟؟
اين آقا يا خانم لاک پشت اما لب به غذا نمی زند !!
ديروز عصر ديدم دخترم دارد با تلفن با کسی صحبت ميکند . خوب که گوش دادم ديدم با يک کلينيک دامپزشکی حرف ميزند . می خواست از دکتر برای لاک پشت اش وقت ملاقات بگيرد .
حوالی غروب ديدم لاک پشت اش را بر داشته است و گذاشته است توی يک جعبه شيشه ای کوچک و از خانه بيرون ميرود .
پرسيدم : کجا ؟؟
گفت : ميروم دکتر !
شب که شد ديدم با لاک پشت اش به خانه بر گشته است . کلی هم دوا - دارو خريده است .
دخترم پنجاه دلار بابت ويزيت دکتر و بيست دلار هم پول دوا داده است . اما اين آقا يا خانم لاک پشت همچنان اعتصاب غذا کرده است و لب به غذا نمی زند .
ترسم اين است که نکند اين آقا يا خانم لاک پشت از گرسنگی جان به جان آفرين بسپارد ؛ آنوقت چه خاکی بايد به سرمان بريزيم ؟؟لابد يک هفته عزا داری خواهيم داشت .
دعا کنيد که لاک پشت نازنين مان زنده بماند ؛ چرا که من حال و حوصله عزاداری را ندارم ...!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:26 PM | نظرات (16)
ميگويند : يکی نان نداشت بخورد ؛ پياز ميخريد انبار ميکرد تا بخورد اشتهايش باز بشود !!حالا حکايت ماست .
دو سه روزی بود که ما رفته بوديم هوا خوری !! هوا خوری که چه عرض کنم ؟ کامپيوترمان جنی شده بود و ما هم که از لوطيگری فقط پاشنه کش اش را داريم ؛ به سبک و سياق گيله مردانه خودمان گفتيم : به جهنم !! حالا اگر در اين ايام عيدی ؛ دو کلام پرت و پلا ننويسيم و بخيه به آبدوغ نزنيم و آبگينه به حلب و خرما به بصره نبريم و خشت به دريا نکوبيم و باد در قفس نکنيم ؛ آسمان به زمين می آيد ؟؟؟
اين بود که عطای پرت و پلا نويسی را به لقايش بخشيديم و پاشنه گيوه مان را ور کشيديم و رفتيم عيد ديدنی !!!
رفتيم ديدن عمه جان و خاله جان و دختر خاله جان مان ! کلی هم زولبيا - باميا خورديم و يک عالمه هم تخمه شکستيم !!
ديشب که بر گشتيم خانه ؛ ديديم ای داد و بيداد !به مصداق " نباشد عشق را جز عشق درمان " همينطور يک چيزی مثل خوره افتاده توی جان مان و راحت مان نمی گذارد . بيخودی نيست که از قديم نديمها گفته اند که يکی از جنود شيطان " عادت " است .
رفتيم کتاب بخوانيم ديديم نمی شود . رفتيم تلويزيون نگاه کنيم ديديم ما اهل تماشای اين بجنبان و برقصان های آنچنانی نيستيم . رفتيم بخوابيم ديديم خواب هم به چشمان مان نمی آيد . چه کنيم ؟؟ چه نکنيم ؟؟ ما که نميدانيم اين کامپيوتر بی صاحب شده مان چه مرگش هست ؟ !ما که غير از تايپ کردن يک انگشتی چيز ديگری از کامپيوتر سرمان نمی شود ! زنگوله پای تابوت مان هم که رفته است الواتی ! بنا براين : پشه کی جولان دهد جايی که باد صر صر است ؟؟
اين بود که مثل هميشه ؛ دست به دامان رفيق سابق مان ! آقای چرندياتی شديم .
اين آقای چرندياتی سالهاست که رفيق ما ست . آنوقت ها که زن نگرفته بود و عيالوار نشده بود ؛ گاهگداری تلفنی به ما ميزد و حالی از ما می پرسيد و کلی هم سر به سرمان ميگذاشت . اما از روزی که عيالوار شده ؛ يک سر است و هزار سودا . ديگر کمتر سراغ مان را ميگيرد .
باری ؛ با وجودی که اين رفيق مان آقای چرندياتی ؛ هزار و يک جور گرفتاری دارد ؛ معذالک ؛ هر وقت کارمان جايی لنگ ميشود ؛ فورا پيام مختصری برايش ميفرستيم و آن طفلکی هم از روی ناچاری ؛ کار و زندگی اش را ول ميکند و آستين هايش را بالا ميزند و درد مان را درمان ميکند .
راستش ؛ ما خيلی دل مان می خواهد اين آقای چرندياتی ؛ روزی از روز های خدا ؛ پاشنه اش را ور بکشد و سری بما بزند تا شامی ؛ ناهاری ؛ صبحانه ای ؛ شرابی ؛ عرقی ؛ ودکايی ؛ قهوه ای ؛ چيزی با هم بخوريم تا هم ما دستکم از خجالتش در بياييم ؛ هم ديگران خيال نکنند که اين آقای گيله مرد ؛ رويش را با آب مرده شويخانه شسته است !! هم اينکه کمی نمک گيرش بکنيم بلکه فردا پس فردا ؛ اگر دوباره کارمان جايی لنگ شد ؛ روی آن را داشته باشيم که دست به دامانش بشويم ؛ که از خيلی قديم نديم ها گفته اند :
تا دل دوستان به دست آری
بوستان پدر فروخته به !
و يا به قول حضرت حافظ :
ای نور چشم من ؛ سخنی هست گوش کن
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن .
حالا که کامپيوترمان به همت اين آقای چرندياتی راه افتاده و به قول بابای خدا بيامرزمان " از کليه بليات ارضی و سماوی محفوظ و محروس " مانده است ؛ می بينيم که توی دنيا خيلی خبر ها بوده و ما فقط نشسته ايم و زولبيا باميا خورده ايم و تخمه شکسته ايم و اصلا حواس مان نبوده است که در دنيا چه خبر هاست ...
حالا محض خالی نبودن عريضه ؛ يکی از اين خبر ها را برايتان نقل ميکنم تا بدانيد دنيا دست کيست :
** يک آقای ايرانی ؛ که گويا از يکی از اين دانشگاههای موسوم به " دانشگاه نيست در جهان " درجه دکترا گرفته است ؛ اخيرا بعنوان رييس دانشگاه اصفهان بر گزيده شده است .
اين آقای دوختور !! در جمع فعالان فرهنگی دانشگاه اصفهان ؛ فرمايشات محير العقولی فرموده اند که آدميزاد روی کله مبارکش اسفناج سبز می شود .
ايشان فرمودند : شما دقيقا بدانيد اوضاع از چه قرار است . رک ميگويم دوستان ؛ من بعنوان رييس دانشگاه آمده ام و قرار است که مسجد درست کنم . آمده ام که هيئت درست کنم . آمده ام هيئت سينه زنی درست کنم . قرار است نماز راه بيندازم . قرار است کانون قرآن راه بيندازم . آمده ام که مجلس هفتگی روضه زنانه در دانشگاه راه بيندازم . آمده ام نوحه گر در دانشگاه تربيت کنم !!!
راستش ؛ ما تا امروز خيال ميکرديم دانشگاه جايی هست که سر و کارش با علم و دانش و انديشه و خرد و تربيت انسان های فرهيخته و صاحب فن و صاحب دانش است ؛ اما خدا را صد هزار مرتبه شکر که به ميمنت اين انقلاب پرشکوه !!( که نام اصلی اش انقلاب پياز و نماز است ) اين سد هم شکسته شد و حالا در دانشگاههايمان قمه زن و سينه زن و نوحه خوان تربيت ميکنند .
براستی که چه ابلهانی بر ميهن ما حکم ميرانند .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:49 PM | نظرات (15)
آرامگاه غلامحسين ساعدی نويسنده ايرانی در گورستان پرلاشز . پاريس
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:44 PM | نظرات (11)
ياد داشت های سفر به اسپانيا و فرانسه (10)
شنبه 25 فوريه
** در پاريس هستم .به اتفاق علی و ساليا به ديدن کليسای معروف نتردام ميرويم . چه عظمتی دارد اين کليسا . بعد هم ديداری می کنيم از کاخ عظيم شهرداری و کاخ دادگستری و مرکز فرهنگی ژرژ پمپيدو .
اين مرکز فرهنگی ژرژ پمپيدو با آن ساختمان عجايب و غرايب اش ؛ فی الواقع وصله ناجوری است در ميان آنهمه بناهای عظيم و با شکوه ؛ و من بنظرم آمد که معماری مدرن چقدر در برابر معماری کهن حقير و ناچيز جلوه ميکنند .
ناهار در يک رستوران ايرانی بوديم و شب را به يک رستوران يونانی ميرويم و غذای يونانی می خوريم و به موسيقی يونانی گوش ميدهيم و زير لب زمزمه می کنيم که :
زندگی ؛ آب تنی کردن در حوضچه اکنون است ....
اين رستوران يونانی هم حکايتی بود . وقتيکه وارد رستوران ميشدی يک ظرف چينی را زير پايت می شکستند . بعدش هم بساط رقص و بزن و بکوب روبراه بود و غذايش هم واقعا خوشمزه بود .
ساعات خوشی را در اين رستوران گذرانديم و از موسيقی جاندارش و از غذای لذيذش براستی لذت برديم . جای تان خالی .....
يکشنبه 26 فوريه
************
هوای پاريس بد جوری سرد شده است . صبح کفش و کلاه می کنيم و همراه علی و همسرش راهی گورستان پرلاشز می شويم تا آرامگاه صادق هدايت و غلامحسين ساعدی را زيارت کنيم .
سوز سردی ميوزد و سوز درون مان را دو چندان ميکند . هدايت و ساعدی به پنجاه سالگی نرسيده پرپر شده اند . آنهم با دست خودشان : يکی با گاز و يکی هم با الکل ......
من آنچنان ميلرزم که انگار همه سرمای جهان در تنم خانه کرده است . مينای عزيز ؛ کلاهی و دستکشی و شال گردنی بمن ميدهد . اما لرزش من از سرمای زمستان نيست ؛ از سرمای درون است .
بخودم ميگويم : چرا بايد نويسندگان وطن من در غربت پرپر بشوند و غريبانه به خاک بروند ؟؟
آرمگاه هدايت آبرومندانه و زيباست . گور ساعدی نيز .
اين دو نويسنده در چند قدمی يکديگر در خاک خفته اند
سوار ترن ميشويم و به ديدن برج ايفل ميرويم .چنان سوز سردی ميوزد که تا مغز استخوان آدمی نفوذ ميکند . يکی دو ساعتی در برج ايفل ميمانيم و به بالا ترين طبقه آن ميرويم و َشهر پاريس را به تماشا می ايستيم . بعدش به خيابان شانزه ليزه ميآييم و کمی خريد می کنيم وگشتی در خيابانها ميزنيم و ناهاری می خوريم و بعدش به ديدن قبر سرباز گمنام ميرويم و بدين ترتيب سفر مان به پايان ميرسد .قرار است فردا از پاريس به سانفرانسيسکو پرواز کنم .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:31 PM
در پاريس ؛ به زيارت آرامگاه صادق هدايت و غلامحسين ساعدی رفتم . گورستان پرلاشز .....
نوشته شده توسط گیله مرد در 1:18 PM | نظرات (13)
** يادداشت های سفر به اسپانيا و فرانسه ...(10)
پنجشنبه 23 فوريه
صبح به اتفاق شهرام و همسرش به ديدن ديدنی های NANTES ميرويم . گشتی در گوشه و کنار شهر ميزنيم و تصميم ميگيريم برای عهد و عيال سوغاتی بخريم .
اين شهر بوتيک های بسيار زيبايی دارد ؛ اما قيمت لباس ها در قياس با امريکا آنچنان سرسام آور است که دود از کله آدمی بلند ميشود .
يک شلوار جين دخترانه که در امريکا ميشود آنرا به ده - دوازده دلار خريد هشتاد و نه يورو بود ؛ يعنی چيزی حدود صد دلار . يک دامن زنانه که چندان چنگی هم به دل نميزد و چندان آش دهن سوزی هم نبود هزار و دويست يورو قيمت داشت . با اينهمه دل به دريا زديم و برای عهد و عيال سوغاتی خريديم . مگر ميشود آدميزاد به چنين شهر زيبايی بيايد و با دست خالی از اينجا برود ؟؟
عصرش هم جايتان خالی نيم ساعتی رانندگی کرديم و رفتيم به يک شهر ساحلی بنام PORNIC که پر بود از پلاژ و رستوران و بار و هتل و البته خلوت . و چه ساحل زيبايی داشت اين شهرک زيبای کنار اقيانوس با آن ماسه های سپيدش .....
اگر چه وقت زيادی برای ديدن ديدنی های منطقه NANTES نداشتم اما از دو شهر ساحلی ديگر هم ديدن کردم . ( بقول دوست خوبم پيام چرندياتی اين آقای گيله مرد هر جای دنيا برود پلو ماهی اش را فراموش نميکند و اگر هم خواست به ديدن شهری برود فقط ميرود ديدن شهر های ساحلی ...)
باری ؛ اگر چه وقت چندانی برايم نمانده بود از شهر ساحلی وSAINT MARIE ,و شهر بسيار زيبای کرانه دريا LA BAUL هم ديدن کرديم و در ساحلش گشتی زديم و بخودمان گفتيم کاشکی می توانستيم تابستانی را در اينجا باشيم که يقينا شهر فرشتگا ن و پريچهرگان است ......
شب برگشتيم به NANTES و در خانه شهرام بساط شراب و کباب و شعر و موسيقی فراهم بود که جای تان خالی شرابی خورديم و شهرام برايمان در ماهور و اصفهان و افشاری نغمه هايی نواخت و شعر هايی از حافظ خوانديم و تا ساعت سه صبح نوشيديم و خوانديم ......
**جمعه 24 فوريه
**************
امروز از NANTES راهی پاريس شدم . با وجوديکه بليط هواپيما داشتم ؛ اما چون می خواستم قسمت های ديگری از فرانسه را ببينم ؛ سوار ترن اکسپرس شدم و به پاريس آمدم . دو ساعتی در راه بودم . کوپه ترن بسيار تميز و از هواپيما راحت تر بود .من بليط درجه يک گرفته بودم به 95 يورو ....
مسير راه ؛ سرتاسر سبز و سبز و سبز .. انگار در جاده لاهيجان به رامسر رانندگی ميکردم . انگار در گيلان بودم . بخودم گفتم : چقدر اين فرانسه به زادگاه من شباهت دارد ؟؟!!
راستی ؛ کدام زادگاه ؟؟
در ايستگاه راه آهن شارل دو گل ؛ دوست نازنينم علی جان مير فطروس و همسرش به پيشوازم
آمده بودند. سه چهار سالی بود آنها را نديده بودم .
علی ميرفطروس ؛ نويسنده و محقق فرزانه ايرانی ؛ سالهاست که همچون خود من به تبعيدی نا خواسته تن در داده و در پاريس اقامت دارد . او در اين دوران آوارگی شايد يکی از پر کار ترين و جدی ترين نويسندگان ايرانی بوده که بيش از ده کتاب نوشته و شايد نخستين روشنفکر ايرانی بوده است که بدون هيچگونه ملاحظات سياسی و مسلکی و ايدئولوژيکی ؛ به نقد و بازبينی تاريخ و فرهنگ و دين ما نشسته است .
ديدن دوست ديرين و فرزانه ام علی مير فطروس ؛ برای من فرصتی است تا از خرمن دانش او خوشه هايی بر چينم و به نشانه ارمغانی از اين سفر به امريکا ببرم .
شام را در خانه آقای مير فطروس می خوريم اما از آنجا که فرنوش از فرانکفورت به پاريس آمده است قرار ميگذاريم که همديگر را در يک رستوران ببينيم .
حوالی ساعت ده شب به رستوران مورد نظر ميرويم . فرنوش با يکی از دوستانش آمده است . آقايی که ميگويد در انگلستان درس خوانده است و حالا در فرانسه ساکن است .
باز هم غذای دريايی سفارش ميدهيم و دو سه بطری هم شزاب ...
علی ميگويد : مگر ما شام نخورده بوديم ؟؟
ميگويم : صدايش را در نياور !
وقتی که کله های مان گرم ميشود شروع ميکنيم به بحث سياسی !! دوست فرنوش بما ميگويد که پدرش از توده ای های قديمی است . ما هم شروع ميکنيم سر به سر توده ای ها گذاشتن .
دوست فرنوش براق ميشود و دو سه تا ليچار بارمان ميکند و ما هم به احترام فرنوش ماست های مان را کيسه ميکنيم و لام تا کام حرف نمی زنيم .
خلاصه تا ساعت سه صبح در رستوران می نشينيم و به اندرز های اين دوست جوان مان گوش ميدهيم و خيلی چيز های تازه ميآموزيم و دوباره ياد آن شعر سهراب سپهری می افتيم که :
...و قطاری ديدم که سياست می برد
و چه خالی ميرفت .....
نوشته شده توسط گیله مرد در 3:46 PM | نظرات (4)
در پاريس ؛ با دوست نويسنده ام آقای علی مير فطروس......
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:22 PM | نظرات (3)
ياد داشت های سفر به اسپانيا و فرانسه ...(9)
**چهارشنبه 22 فوريه
امروز کفش و کلاه می کنيم و می خواهيم بارسلونا را ترک کنيم . مهرنوش و فرنوش با من به فرودگاه ميآيند و هی خشک و ترم ميکنند . پدر سوخته ها خيال ميکنند من پير شده ام !!
در فرودگاه بارسلونا ؛ پس از يک عالمه آبغوره گيری حسابی ؛ از بچه ها خدا حافظی ميکنم . مهرنوش سوار هواپيما ميشود و به فرانکفورت ميرود تا از آنجا به ايران برود . فرنوش هم به فرانکفورت پرواز ميکند تا از آنجا به پاريس برود .
من از بارسلونا به پاريس پرواز ميکنم و پس از دو ساعت توقف در فرودگاه شارل دوگل ؛ با هواپيمای ديگری به NANTES پرواز ميکنم .
خواهر زاده عيال - شهرام - در انجاست و حالا من پس از سالها می خواهم شهرام و بچه هايش را ببينم . شهرام و همسرش به پيشواز من به فرودگاه ميآيند . سيزده - چهارده سالی بود که شهرام و همسرش را نديده بودم . سالها پيش آنها از فرانسه به ديدن ما به امريکا آمده بودند اما تا امروز فرصت پيدا نکرده بودم که به ديدن شان بروم .
اسم دختر بزرگ شهرام " ميچکا " است . ميچکا وقتی که به امريکا آمده بود همه اش دو سال سن داشت اما حالا برای خودش يک خانم حسابی است .
شهرام يک پسر و دختر دو قلو هم دارد که هی فرانسه بلغور ميکنند و من چون فرانسه نميدانم جواب شان را به انگليسی ميدهم .
چه بچه های خوشگل شادی . اسم دختر شهرام " الزا " و اسم پسرش " آرموند " است . خانم شهرام هم در فرانسه درس خوانده و يک آرشتيکت است .
شهرام ؛ يک نابغه موسيقی است . بيست و چند سال پيش وقتی در ايران بود و بيست سالی بيشتر نداشت چنان ويولونی ميزد که من با شنيدن آوای ويولونش مست ميشدم . او هم در فرانسه درس موسيقی خوانده است و حالا در آنجا استاد موسيقی است .
شب را تا ساعت سه و نيم صبح به حرف و گفتگو و بيان خاطره ها ميگذرانيم و حالا که حوالی چهار صبح است می خواهم به خواب بروم .
فردا صبح چه وقت از خواب بيدار خواهم شد ؟ خدا ميداند .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:01 PM | نظرات (9)
سلام دوستان
يکی دو روزی است که ما سرگرم اسباب کشی به خانه جديد مان هستيم . ما بالاخره به اصل خودمان رجوع کرده ايم و بخاطر اينکه در حسرت ديدن لاهيجان و شيطان کوه دق مرگ نشويم آمده ايم اينجا بالای کوه خانه خريده ايم که شباهتکی به لاهيجان و شيخان بر دارد .
بگمانم تا يکی دو روز نتوانيم سفرنامه نويسی مان را دنبال کنيم اما قول گيله مردانه ميدهيم که بقول حمامی های سابق ؛ در اسرع وقت ! شما را در گشت و گذارهايمان در فرانسه شريک کنيم .
راستی ؛ ميدانيد شيرازی ها به اسباب کشی چه ميگويند ؟؟
ميگويند : جا کشی !!!!!
البته اين روز ها يک کمی مودبانه ترش کرده اند و بجای جاکشی ميگويند : چيا کشی !!
شاد و سبز باشيد
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:29 PM | نظرات (23)
* يادداشت های سفر به اسپانيا و فرانسه ....(8)
سه شنبه 21 فوريه
*امروز آخرين روزی است که در بارسلونا هستيم .فردا من به پاريس پرواز خواهم کرد و چند روزی در فرانسه خواهم ماند .
هتل ما در محله معروف LA RAMBLA يکی از هتل های بسيار خوب بارسلونا است . صبحانه بسيار خوبی ميدهد و سرويس اش معرکه است .بر خلاف هتل قبلی مان که هم گران تر بود و هم مزخرف ...
صبح ؛ صبحانه ای در هتل می خوريم و راه می افتيم .هوا همچنان بهاری است اما لکه های ابر در آسمان از روزهای بارانی آينده خبر ميدهد .
در بارسلونا اتوبوس های دو طبقه ای هست که توريست ها را به ديدن نقاط ديدنی می برد .طبقه دوم اتوبوس سقف ندارد . ميشود آنجا نشست و در زير آفتاب ؛ زيبايی های شهر را ديد و لذت برد .
سوار يکی از اين اتوبوس ها ميشويم و به تماشای ديدنی های بارسلونا می پردازيم .
چه بنا های شکوهمندی دارد بارسلونا ...آدميزاد با ديدن اين معماری شگفت انگيز مات ميماند که چگونه اين بنا های عظيم با اينهمه ريزه کاريها و مجسمه ها در قرن های پيشين بنا شده است !!
به تماشای منطقه ای ميرويم که به آن poble espanyol ميگويند که پر است از رستورانها و فروشگاههای گوناگون که نمونه هايی از غذا ها و فرآورده ها و لباس ها و توليدات مناطق مختلف اسپانيا را عرضه ميکنند و گشت و گذاری در آن آدميزاد را با جنبه های گوناگون زندگی مردم اسپانيا آشنا ميکند .
بعد به ديدن port olimpic ميرويم اما چون وقت کافی نداريم از خيرش ميگذريم و به بندر گاه بارسلونا ميرويم
گرسنه مان که ميشود به يک رستوران پرويی ميرويم و شکمی از عزا در ميآوريم . غذايش انواع و اقسام حيوانات دريايی است و در بشقاب من دو تا مار کوچولوی برشته شده به من چشمک ميزنند . هر قدر با خودم کلنجار ميروم نمی توانم دست به مار ها بزنم . لابد بايد خيلی خوشمزه باشند !!!
حوالی ساعت چهار بعد ازظهر ؛ ما هنوز در فضای باز رستوران نشسته ايم که آسمان تيره و تار ميشود و رعد و برق در ميگيرد . باران درشتی ميبارد .
سوار تاکسی ميشويم و به هتل مان ميآييم و کلی هم خيس می شويم .
حالا فرنوش و مهرنوش برای خريد رفته اند و من در هتل نشسته ام و بی بی سی را تماشا می کنم و اين يادداشت ها را می نويسم .
در هتل ما خانم جوان حامله ای است که در RECEPTION کار ميکند . اسمش ROSER ست . خانم بسيار با محبتی است . در اين چند روزی که اينجا بوده ايم کلی بما محبت کرده و به همت و راهنمايی او بود که توانستيم بسياری از جاهای ديدنی بارسلونا را ببينيم .
فردا قرار است بارسلونا را ترک کنم و به پاريس بروم . از همين حالا دلم دارد ميگيرد .
چه روزهای خوشی داشتيم در بارسلونا ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 5:51 AM | نظرات (14)
ياد داشت های سفر به اسپانيا و فرانسه (7)
** دوشنبه 20 فوريه :
ديشب تا نزديکی های صبح نتوانستم بخوابم . از زور ناچاری دو ساعتی تلويزيون CNN دو ساعتی تلويزيون بی بی سی ؛ دو ساعتی تلويزيون دويچه وله ؛ و مدتی هم تلويزيون های اسپانيايی را نگاه کردم تا خوابم ببرد . حوالی صبح بود که خواب مان برد ؛ اما ساعت 9 صبح بچه ها مرا از خواب بيدار کردند تا به خريد برويم . من از خريد کردن بيزارم . حوصله گشت و گذار در فروشگاهها را ندارم ؛ اما مهرنوش و فرنوش واله و شيدای خريد کردن هستند . وقتيکه غروبها خسته و مانده از گشت و گذار های روزانه به هتل مان بر ميگشتيم من در هتل ميماندم و آنها به خريد ميرفتند و پس از يکی دو ساعت با شش هفت تا ساک پلاستيکی بر ميگشتند .
امروز يکی از همکاران فرنوش از باسک به ديدن ما آمده است . طفلکی از باسک سوار هواپيما شده است و به بارسلونا آمده است تا ما را ببيند . آدم بسيار مهربان و تحصيلکرده ای است . همسرش هم دکترای روانشناسی دارد . قبلا با همسرش سفری به ايران داشته است و خاطرات شيرينی از ايران با خودش آورده است .
با هم ناهاری می خوريم و جايتان خالی دمی به خمره ميزنيم و عصرش به ديدن موزه پيکاسو و کليسای عظيم کاتدرال ميرويم که يادگاری است از سده های پيشين و پر از مجسمه ها و شمايل ها و قبر ها و تصوير ها ...... و من نميدانم چرا از هيچ کليسايی و معبدی خوشم نمی آيد . بوی مرگ و شکنجه ميدهند . مرا بياد کاردينال ها و اسقف های آدمخوار و آدمکش می اندازند . من اگرچه مسحور معماری شگفت انگيز کليسا ها ميشوم اما انگار در هر گوشه کليسايی انسانی را می بينم که به دار مجازات آويخته شده است و من صدای ضجه های درد انگيز برونو و بسياری ديگر از خرد ورزان را از لای جرز های کليسا ها می شنوم و بهمين خاطر است که هيچ کليسايی شوقی در من بر نمی انگيزد .....
همکار فرنوش آقای INIGO يک کوهنورد حرفه ای است و نوروز گذشته به ايران رفته بود تا از طريق کوههای الموت به رامسر و لاهيجان برود . داستان های شيرينی از ايران تعريف ميکرد .
آقای INIGOدر سفر به ايران ؛ به رشت و لاهيجان و ماسوله و رامسر هم رفته بود و خانه پدری ام را در لاهيجان -که اکنون ديگر نه پدری در آن است و نه مادری - ديده بود و خاطرات شيرينی از شيطان کوه لاهيجان داشت .
شب که ميشود آقای INIGO سوار هواپيما ميشود و به باسک بر ميگردد و ما به هتل مان ميآييم و از گذشته هايی صحبت می کنيم که چيزی جز يادهايی محو و کدر از آن در ذهن من نمانده است .
آقای INIGO يکی از آن ناسيوناليست های دو آتشه باسک هست که به آنها " جدايی طلبان باسک " ميگويند و سالهاست که علم استقلال و جدايی بر افراشته اند و عده زيادی را هم قربانی کرده اند .
اجازه بدهيد يک موضوع خنده داری را هم برای تان تعريف کنم و بروم بخوابم .
آقای INIGO ميگفت : ما قبل از اينکه به قزوين برويم خيلی ها به ما توصيه ميکردند اگر در قزوين پول تان روی زمين افتاد مبادا خم بشويد ها !!!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:18 PM | نظرات (3)
يادداشت های سفر اسپانيا و فرانسه (6)
يکشنبه 19 فوريه
ديشب تا ساعت چهار صبح خوابم نبرد . تلويزيون اتاقم هم تصوير بدون صدا داشت . هر دکمه ای را که روی ريموت کنترل و روی ديوار بالای تختم بود فشار دادم اما صدايی از تلويزيون در نيامد .
حوالی صبح خوابم برد و تا ساعت 12 ظهر يکسره خوابيدم .
تصميم گرفتيم به ديدن شهر SITGES برويم که وصفش را قبلا شنيده بودم . با ترن چهل و چند دقيقه ای با بارسلونا فاصله دارد .
سوار ترن شديم و به شهر SITGES رفتيم . شهری غنوده در حاشيه مديترانه و در دامنه کوهی .با کوچه هايی پيچ در پيچ و سنگفرش و زيبا . با معماری کهن .
و خانه ها و هتل ها و رستوران ها و بار ها رو در روی دريا .
و موج ها به پايه ساختمانها می خورند . و جان ميدهد برای تابستان . يک بهشت واقعی اينجهانی .....
در رستورانی در کرانه دريا ؛ ناهاری خورديم . باز هم غذاهای دريايی يا بقول فرنگيان SEA FOODS . و حوالی غروب پس از گذشت و گذاری در شهر ؛ سوار ترن شديم و به بارسلونا بر گشتيم .
چقدر دلم می خواهد تابستان آينده به اين شهر افسانه ای بر گردم و تن را به آب های نيلگون دريا بسپارم و با ز هم با خودم زمزمه کنم :
زندگانی سيبی است
گاز بايد زد با پوست ....
..ادامه دارد
نوشته شده توسط گیله مرد در 12:54 PM | نظرات (2)
اين هم عکسی از بازار ميوه بارسلونا ..... با وجودی که خود من در کار گل و گياه و ميوه ام ؛ بسياری از اين ميوه ها برای من ناشناخته بود .
نوشته شده توسط گیله مرد در 12:40 PM | نظرات (17)
يکی از شگفتی های اين سفر ؛ تماشای رقص رقصندگان فلامينگو در بارسلونا بود
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:56 AM | نظرات (3)
يادداشت های سفر به اسپانيا و فرانسه (5)
**شنبه 18 فوريه
صبح ساعت هفت از خواب بيدار ميشويم . آسمان صاف و آفتابی و آبی است . قرار است بار و بنديل مان را جمع کنيم و به هتل ديگری کوچ کنيم .هتل Ambasador ..... هتلی در قلب شهر و در محله بسيار معروف La Rambla
حوالی ساعت ده صبح صبحانه ای خورديم و به هتل جديد مان کوچيديم . بعدش هم کفش و کلاه کرديم و رفتيم ديدن ديدنی ها .
حول و حوش محله La Rambla بازاری است که تازه ترين ميو ه جات و گوشت و ماهی و سبزيجات را ميفروشد ؛ از بس شلوغ است نمی شود راه رفت .
گشتی در اين بازار می زنيم و ميوه های عجائب و غرائب را تماشا می کنيم . گيلاس کيلويی 25 يورو - يعنی تقريبا معادل سی دلار بود !!در حاليکه ما خودمان در امريکا هر سال در فصل گيلاس ؛ آنرا پاندی 99 سنت ميفروشيم .
اين را بگويم که اينجا در قياس با امريکا همه چيز گران است ؛ بصورت وحشتناکی هم گران است . يک يورو معادل يک دلار و نوزده سنت امريکاست . کفش و لباس و مواد غذايی بسيار گران است در حاليکه در امريکا ارزان ترين چيزها کفش و لباس و مواد غذايی است .
ميرويم از چند فروشگاه مقداری سوغاتی می خريم تا موقع بازگشت به امريکا دست خالی نباشيم . بعدش ناهاری در يک رستوران خوب بنام Citrus خورديم و شکمی از عزا در آورديم و عصرش هم کمی خيابانگردی کرديم و به تماشای فرزندان آدم پرداختيم و شب هم رفتيم به کلوپ ويژه ای در همان حوالی هتل مان بنام CORDOBES به تماشای رقص فلامينگو .....
شامی در اين کلوپ خورديم و حوالی يازده و نيم شب به تماشای رقص رقاصان فلامينگو نشستيم و برای ما اين يکی از اعجاب انگيزترين و لذت بخش ترين رقصی بود که تا امروز ديده بوديم .
حقيقتش را بگويم خيلی دلم می خواهد می توانستم برای تان بيشتر از اينها در باره رقص فلامينگو بنويسم اما باور کنيد هيچ قلمی را توانايی آن نيست که اين هنر شگفت انگيز را آنگونه که هست تصوير کند .
حالا که اين يادداشت را می نويسم ساعت دو بامداد روز دوشنبه است ؛تازه از تماشای رقص فلامينگو بر گشته ايم و من مسحور شگفتی های اين هنر .....
فرنوش و مهر نوش به خواب رفته اند . من به شوخی به آنها گفته ام که ديگر نمی خواهم به امريکا بر گردم ! می خواهم در بارسلونا بمانم و با يکی از همين رقاصه های فلامينگو زندگی کنم !!کلی از اين بابت خنديده ايم و آن پدر سوخته ها هم کلی سر بسر ما گذاشته اند .
امروز خبر خوبی شنيدم . دخترم آلما در دانشگاه ايرواين ؛ در رشته تاريخ و مطالعات خاورميانه ؛ در دوره دکترا قبول شده تا دکترايش را در اين رشته بگيرد . ترسم اين است که نکند دخترکم با کند و کاو در تاريخ ايران و ديدن آنهمه نامردمی ها و ظلم ها ؛ از ايرانی بودن خودش شرمسار شود .
در باره رقص فلامينگو بگويم که : دو رقاص اصلی براستی هنری اعجاب انگيز از خودشان ارائه کردند .
خانم ROSANA ROMERO زيبا ؛ با اندامی کشيده ؛ جوان ؛ اهل کاتالان ؛ و برنده چند جايزه بين المللی است
کولی جوانی بنام AMADOR ROJAS FALCON اعجاب انگيز ترين و پر قدرت ترين رقصنده ای بود که من در عمرم ديده ام .
خب ؛ اجازه بفرماييد چند دقيقه ای خبرهای CNN را از زبان خانم آسيه نامدار گوش کنم و بروم بخوابم ؛ فردا هزار تا کار داريم .
نوشته شده توسط گیله مرد در 5:13 AM | نظرات (4)
يادداشت های سفر اسپانيا و فرانسه ( 4)
**بارسلونا دو قرن پيش از ميلاد مسيح بنياد گذارده شده و بارسلونای مدرن از نيمه دوم قرن نوزدهم شکل گرفته است .
بارسلونا ؛ در واقع ؛ کلکسيونی از مجموعه فرهنگ هاست .
يکی از شگفتی های بارسلونا اين است که با وجودی که شهری بسيار مدرن است معذالک همه مشخصات و ويژگی های فرهنگ کهن خود را حفظ کرده است .
width="640" height="480" border="0" />
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:21 PM | نظرات (14)
يادداشت های سفر به اسپانيا و فرانسه (3)
* -جمعه 17 فوريه
اختلاف زمانی بين امريکا و اروپا ؛ باعث ميشود که من از روی سر پنجشنبه به روز جمعه جفت بزنم . انگار روز پنجشنبه را در هواپيما گذرانده ام . چه ميدانم ؟ شايد روز پنجشنبه را گم کرده ام .
امروز ؛ ساعت ده صبح از خواب بيدار ميشويم ؛ دست و رويی می شوييم و در هتل مان يک صبحانه حسابی می خوريم . صبحانه ای که سالها من از خوردنش هراس داشتم : ژامبون ؛ نيمرو ؛ پنير و کره ؛ مربای توت فرنگی ؛ سيب زمينی سرخ شده ؛ و چای داغ !
با خودم گفتم : اگر زنم اينجا بود و مرا در حال خوردن چنين صبحانه ای ميديد از وحشت غش ميکرد ! آخر قرار نيست آد می که کلسترول خونش بالاست و خودش هم هزار و يک جور عيب و علت دارد ؛ به اينجور غذاها لب بزند . اما من ميگويم : گور بابای رژيم غذايی !...و هر چه دلم می خواهد می خورم و پشت بندش هم يکدانه قرص Lipitor.......
من سالها پيش ؛ چهار سال و نيمی در بوئنوس آيرس زندگی کرده ام ؛ حالا که به بارسلونا آمده ام خيال ميکنم که بوئنوس آيرس را از روی بارسلونا کپيه برداری کرده اند : همان معماری , همان خيابانها ؛ همان بار ها و رستوران ها ؛ همان مردم خوشباش و شادی که زندگی را می فهمند و ميدانند تا شقايق هست زندگی بايد کرد .
ما در بوئنوس آيرس ؛ خيابانی داشتيم بنام Lavalle ...دخترم آلما به آن ميگفت خيابان خوشگله !
خيابانی تميز و موزاييکی و آکنده از بار و رستوران و تئاتر و سينما و بوتيک و ......
بارسلونا هم خيابانی دارد بنام LA RAMBLA که بيست و چهار ساعت آدمی در آن موج ميزند . خيابانی که هيچگاه حتی نمی تواند چرتی بزند؛ نه شب ؛ نه صبح ؛ نه غروب ؛ و نه پگاه ...
ساعتی در اين خيابان ميگرديم و ناهاری می خوريم و با تور به ديدن ديدنی های بارسلونا ميرويم .چه ساختمان های شگفت انگيزی دارد اين بارسلونا ؟؟
هوای بارسلونا درست مثل هوای کاليفرنيا ست ؛ عطر بهار در همه جا موج ميزند . قاعدتا در اين وقت سال بارسلونا بايد سرد باشد ؛ اما از شانس خوش ما ؛ می توان بدون شال و کلاه به خيابان رفت ؛ و در رستوران هايی که صندلی هايشان را در پياده رو ها چيده اند ؛ زير آفتاب ؛ قهوه ای خورد و شرابی مزه مزه کرد و آبجويی نوشيد و از آفتاب دل انگيزش لذت برد و زير لب خواند :
زندگی سيبی است
گاز بايد زد با پوست .....
عصر که می شود سوار اتوبوس می شويم و به ديدن ديدنی های بارسلونا ميرويم . راهنمای مان جوانی است که به سه زبان انگليسی و فرانسوی و اسپانيولی برای مان توضيح ميدهد . انگليسی اش چندان چنگی به دل نمی زند ؛ فرانسه اش را نميدانم .
ابتدا به ديدن PARK GUELL ميرويم که برج و بارويی است بر فراز کوهی و چشم اندازش دريای مديترانه .....گشتی در آنجا ميزنيم و ديدنی ها را می بينيم و سوار اتوبوس می شويم و به ديدن کليسای معروف SAGARADA FAMILIA ميرويم که يکی از شگفتی های هنر معماری است
پس از بازديد از اين پديده هنری ؛ به فروشگاهی که در کنار کليساست ميرويم تا مقداری از کارهای دستی شان را خريداری کنيم .
پس از خريد من کرديت کارتم را به خانم فروشنده ميدهم ؛ نگاهی به کارت و نگاهی هم به من می اندازد و به انگليسی می پرسد : آيا شما امريکايی هستيد ؟؟
ميگويم : بله !
بدون هيچگونه رو در بايستی ميگويد : I HATE AMERICAN يعنی من از امريکايی ها متنفرم !!!وما لبخندی تحويل خانم ميدهيم و ميگوييم ممنون ...
وقتيکه به سراغ اتوبوس مان ميآييم می بينيم جا تر است و بچه نيست ! اتوبوس مان رفته است . ما ده دقيقه ای دير کرده بوديم .
قرار بود به ديدن موزه پيکاسو برويم اما اتوبوس مان را از دست داده ايم . ناچار سوار تاکسی ميشويم و به هتل مان بر ميگرديم .
آقای Fernando Marti به ديدن مان می آيد ؛ هفتاد و چند سالی از عمرش ميگذرد . بسيار مهربان است ؛ به انگليسی و اسپانيولی با هم گپ ميزنيم ؛ هتل ديگری برای مان پيدا کرده است . سوار ماشين اش می شويم و به ديدن هتل تازه مان ميرويم ؛ هتل بسيار خوبی است ؛ يک سوئيت ميگيريم و قرار ميشود فردا صبح به هتل جديدمان اسباب کشی کنيم ؛ به آقای MARTI مقداری خاويار ايران که بچه ها از تهران با خودشان آورده اند و يک بسته هم پسته ميدهيم و با او خدا حافظی می کنيم . قرار ميشود فردا به ديدن مان بيايد تا با هم ناهاری بخوريم و بعدش به ديدن ديدنی های بارسلونا برويم ؛از همسرش هم دعوت ميکنيم که ناهار مهمان ما باشد ( داستان اين آقای Marti داستان خنده داری است ؛ قرار بود با ما ناهار بخورد و ما را با خودش به ديدن ديدنی های بارسلونا ببرد ؛ اما همينکه خاويار و پسته را از ما گرفت و رفت ديگر پيدايش نشد !!!ما هم دنبالش را نگرفتيم . مهرنوش با خنده ميگفت : بابا ! نکند اين خاويار ی که ما آورده بوديم بيچاره آقای مارتی را کشته باشد ؟؟ )
جای تان خالی شب را در يک رستوران بسيار خوب ماهی خورديم و شراب نوشيديم و نيمه های شب به هتل مان بر گشتيم .
حالا که ساعت پنج و سی دقيقه بعد از ظهر بوقت کاليفرنيا و دو و نيم شب به وقت بارسلونا است من نشسته ام و اين ياد داشت ها را می نويسم و انگار خواب هم نمی خواهد به سراغم بيايد . فعلا شب بخير ....
(ادامه دارد )
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:22 AM | نظرات (5)
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامی ....
يادداشت های سفر اسپانيا و فرانسه " 2"
بارسلونا ؛ در شمال شرقی شبه جزيره ابريا ؛ در ساحل مديترانه ؛ دومين شهر بزرگ اسپانيا از نظر جمعيت و وسعت است .
در اينجا دو زبان رسمی وجود دارد : کاتالان ؛ که عموما با اين زبان سخن گفته ميشود ؛ و اسپانيولی که به آن castillano ميگويند .
جمعيت بارسلونا يک ميليون و پانصد و ده هزار نفر است .
بارسلونا ؛ دو قرن پيش از ميلاد مسيح بنياد نهاده شده و و نه تنها بخاطر موقعيت جغرافيايی ؛ بلکه بسبب تاثير گذاری های فرهنگی و تاريخی و سنتی اش ؛ مطلقا يک شهر مديترانه ای است .
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:22 PM | نظرات (13)
يادداشت های سفر اسپانيا و فرانسه ( 1)
* - چهار شنبه 15 فوريه 2006
* يک ترانه قديمی ميگويد :
how many road a man must wakl down ? befor you can call him a man
امروز ساعت 3.55 دقيقه عصر ؛ با پرواز ار فرانس ؛ از سانفرانسيسکو به مقصد پاريس حرکت کردم .قرار است هفت روز در اسپانيا و شش روز در فرانسه بمانم .
پرواز يازده ساعتی طول کشيد ؛ با خودم قرار گذاشته ام ديگر هيچوقت با ار فرانس به جايی نروم .توی هواپيما ؛ کنار دستم ؛ يک آقای فرانسوی نشسته بود که چند کلمه ای به فرانسه بلغور کرد و چون حالی اش کردم که فرانسه بيلميرم ؛ و آن بنده خدا هم هيچ زبان ديگری بلد نبود ؛ لاجرم از سانفرانسيسکو تا پاريس ؛ صم بکم ؛ نه حرفی و حديثی داشتيم و نه قال و مقالی ؛ و من فرصت پيدا کردم که کتاب funy Farsi را بخوانم و در تنهايی بخندم و لذت ببرم .
اما اين آقای فرانسوی که کنار دستم نشسته بود از آن موجودات شگفت انگيز روز گار بود که خداوند عالم گويا از زور بيکاری خلق کرده بود ! از بس که توی هواپيما هله هوله خورده بود ؛ هر نيم ساعت به نيم ساعت سری به توالت ميزد و چرت مان را پاره ميکرد ؛ تا ميآمديم پلک روی پلک بگذاريم ؛ بايد به اين موسيوی شکمو اجازه ميداديم که از روی زانوهای مان بگذرد و به توالت برود ؛ وقتی هم ميآمد کنار مان می نشست چنان خرناسه ای ميکشيد که صد رحمت به سر و صدای ماشين دودی های عهد عتيق حضرت شاه عبدالعظيم !!
فرودگاه شارل دوگل پاريس بنظر من يکی از مزخرف ترين فرودگاههای دنياست . وقتيکه هواپيما به مقصد ميرسد بايد سوار اتوبوس بشويد و به ترمينال اصلی برويد . بعد از اينکه کارتان با گمرک چي ها به پايان رسيد بايد دوباره سوار اتوبوس بشويد و به ترمينال ديگر برويد تا به شهری ديگر يا کشوری ديگر پرواز کنيد .
پس از يک ساعت توقف در فرودگاه پاريس ؛ سوار هواپيمای ارفرانس شدم تا به بارسلونا بروم .يک ساعت و نيم توی راه بوديم .
در فرودگاه پاريس ؛ بازرسی های امنيتی بسيار شديد بود . همه خلايق بايد کفش و کت و کلاه شان را در ميآوردند و از نوک پا تا فرق سر بازرسی ميشدند ؛ حتی کيف پول مرا هم بازرسی کردند ! من البته با پاسپورت امريکايی سفر ميکردم ؛ اما امريکايی بودن يا ايرانی بودن يا بنگلادشی بودن هيچ تاثيری در کمی يا زيادی بازرسی های امنيتی نداشت .
اينک در فرودگاه بارسلونا هستم . دلم مثل سير و سرکه می جوشد . بعد از بيست و سه سال دوری ؛عزيزانم را می بينم . بيست و سه سال !!!
اين انقلاب شوم ؛ يکی از درد انگيز ترين دستاورد هايش اين بوده است که پدران را از فرزندان ؛ مادران را از پدران ؛ خواهران را از برادران ؛ و عزيزان را از عزيزان جدا کرده است . من در اين ربع قرن ؛ آنچنان آواره قاره ها و کشور ها و شهر ها بوده ام و آنچنان در پيله تبعيد نا خواسته ام گرفتار بودم که بيست و پنج سال است که خواهران و برادرانم را نديده ام ؛ بيست و سه سال بود که در آرزوی ديدار فرنوش و مهرنوش عزيزم می سوختم . پدر و مادرم در آرزوی ديدار من به خاک رفتند و من به جرم گناهی که مرتکب نشده ام؛ و شايد به گناه اينکه ميهن و مردم ميهنم را دوست داشته ام از بازگشت به وطنم محروم بوده ام و هنوز هم محرومم .
آيا درد انگيز تر از اين چيزی هست که انسان نتواند به خاکش ؛ به زادگاهش ؛ به ميهنش ؛ و به سرزمينی که پدران و مادرانش در آن به خاک رفته اند بر گردد ؟؟ آنهم به جرم وطن خواهی ؟؟؟؟
در فرودگاه بارسلونا ؛ فرنوش و مهرنوش به پيشوازم ميآيند . بيست و چند سالی بود که آنها را نديده بودم . حالا هر کدام شان برای خودشان خانمی شده اند . همديگر را بغل می کنيم و به پهنای صورت مان اشک می ريزيم .
سوار تاکسی ميشويم و به هتل مان ميآييم . هتلی در قلب شهر ؛ با يک نام پر طول و تفصيل ...
نام هتل مان catalonia Duqes De Bergara است ؛ ظاهرا هتلی چهار ستاره است و شبی دويست و نود دلار !اما در مقياس با هتل های چهار ستاره امريکا فی الواقع مسافرخانه های کوچه عربها در خيابان ناصر خسروی تهران را در ذهن آدمی تداعی ميکند . اتاق هايش کوچک است و نمی شود تکان خورد .
شب را در رستورانی بنام Be Happy يکی از خوشمزه ترين غذاهای دريايی می خوريم و به هتل بر ميگرديم تا بخوابيم .
بچه ها ؛ رسيده و نرسيده ؛ به خواب عميقی فرو ميروند ؛ طفلکی ها خيلی خسته شده اند ؛ اما من هر کاری ميکنم خوابم نمی برد .
اختلاف ساعت بين امريکا و اروپا ؛ نظم و نسق خواب و خوراکم را بهم ميزند . ....چند ساعتی کتاب می خوانم تا خوابم ببرد . خوابيدنم بيش از يک ساعت طول نمی کشد ؛ و دوباره بيخوابی و بد خوابی به سراغم ميآيد . شايد شوق ديدار عزيزان است که خواب و راحت را از چشمان من ربوده است .
ياد دوست نازنينم مورتوز می افتم - مرتضی نگاهی را ميگويم - همانکه دائم در سفر است و در هر گوشه عالم دوستی و رفيقی و اطراقگاهی دارد .
مرتضی ؛ شماره تلفن يکی از رفيقانش در بارسلونا را به من داده است و سفارش پشت سفارش که حتما به اين آقا زنگ بزنم
اسم اين آقا Fernando Marti ست . از اهالی بارسلونا . وکيل دادگستری است . بهش تلفن ميزنم ؛ کلی از شنيدن صدای مان ابراز احساسات ميکند و قرار ميشود فردا به ديدن مان بيايد . به او ميگويم : از اين هتل به اصطلاح چهار ستاره خوشمان نمی آيد ؛ قول ميدهد که هتل بهتری برای مان پيدا کند ؛ .
دوباره بخواب ميروم ؛ نيم ساعتی می خوابم ؛ دو باره بيخوابی است و هزار فکر و خيال ....
به بيست و پنج سال پيش فکر می کنم . به روزهايی که با دستان خالی و با هزار ترس و لرز به آرژانتين گريخته بودم . سالها چه سريع گذشته اند و ما چه نا بهنگام جوانی مان را پای يک آرمان پوچ تباه کرده ايم و به پيری رسيده ايم ؟؟؟!!!
به فرنوش و مهرنوش می انديشم . می بينم چه گوهر گرانبهايی از آن مرداب بويناک جمهوری نکبتی اسلامی ؛ سر بر آورده اند .
مهرنوش ؛ مدير يک شرکت بين المللی است و مدام در سفر . يک پايش ايران است و يک پای ديگرش در اروپا و چين و ماچين .مدام با تلفن در حال امر و نهی کردن است . يک مدير واقعی است . از جديت و صلابت و مهارتش کيف می کنم . به دو زبان انگليسی و آلمانی امر و نهی صادر ميکند . انگليسی اش از انگليسی خود من که بيست سال است در امريکا هستم بهتر است . آلمانی هم که زبان مادری اوست . ترکی هم ميداند .بگمانم به زبان گيلکی هم مسلط است .
فرنوش هم قبلا مدير يک شرکت سوئدی بود اما حالا يک شرکت صادرات و واردات در دوبی راه انداخته و در دوبی مستقر شده است ؛ او هم بسيار سليس به انگليسی حرف ميزند و سرگرم ياد گرفتن زبان اسپانيولی است . ترکی هم ميداند ؛ من اما ترکی را از ياد برده ام و نمی توانم به ترکی حرف بزنم . گيلکی را هم همينطور ؛ در عوض اسپانيولی ميدانم و چند کلامی هم انگريزی !!!!!
قرار است فردا با تور ؛ به چند جای ديدنی و تاريخی بارسلونا برويم .
نزديکی های صبح ؛ دوباره خوابم می برد ؛ يکسره تا ساعت ده صبح می خوابم .
"ادامه دارد "
نوشته شده توسط گیله مرد در 4:47 AM | نظرات (5)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

