*** نامه ای را که اينک می خوانيد ؛ دوستی از کانادا برای من فرستاده است . متن اين نامه را بدون هيچ کم و کاستی اينجا ميگذارم تا بدانيد حکومت رجاله ها يعنی چه ....اصل اين نامه به انگليسی نوشته شده و من با امانت داری کامل آنرا به فارسی بر گردانده ام :
***آقای گيله مرد ؛ خسته نباشيد . من از خواندن نوشته های شما خيلی لذت ميبرم (ممنون از محبت سرکار ) من چند رور پيش از ايران آمده ام و اتفاق جالبی برای من افتاد که بد نيست برای شما شرح بدهم :
من و همسر کانادايی ام ؛ که بهمراه سه فرزند مان بمناسبت نوروز به ايران سفر کرده بوديم ؛ روز چهارم آوريل به فرودگاه مهر آباد رفتيم تا از آنجا به کانادا برگرديم .
قبلا به ما گفته بودند که بايد برای هر نفر ده هزار تومان عوارض خروج بدهيم .
من حدود شصت هزار تومان توی جيبم گذاشتم تا حق البوق آقايان را پرداخت کنم . وقتيکه به مهر آباد رفتيم به ما گفتند که عوارض خروج برای هر نفر به سی هزار تومان افزايش پيدا کرده و من و خانواده ام بايد جمعا صد و پنجاه هزار تومان عوارض بدهيم .
من به اعتراض بر آمدم که : اگر عوارض خروج افزايش پيدا کرده چرا اين را قبلا اعلام نکرده ايد تا خلايق در فرودگاه علاف و سر گردان نشوند ؟؟
مسئول مربوطه در پاسخ من اظهار بی اطلاعی کرد و گفت : ما فقط ماموريم و معذور !!
من بناچار ؛ توسط يکی از بستگانم دو چک مسافرتی بانک رفاه به مبلغ صد هزار تومان دريافت کردم و خواستم عوارض خروج را بدهم . اما مسئول صندوق به من ياد آوری کرد که از قبول چک بانکی بانک رفاه معذور است اما در عوض می تواند دلار امريکايی قبول کند !!!
من که حيران و عصبانی شده بودم ؛ با خشم گفتم : مگر اين چک بانکی متعلق به بانک رفاه نيست ؟؟
گفت : چرا
گفتم : مگر بانک رفاه يک بانک دولتی نيست ؟؟
گفت : چرا
گفتم : چطور است که آن رييس جمهور الاغ شما مدام مرگ بر امريکا ميگويد و مدام شعار های ضد امريکايی ميدهد ؛ آنوقت شما چک بانکی بانک دولتی خودتان را قبول نداريد اما دلار امريکايی را می پذيريد ؟؟!!
مامور مربوطه در آمد که : آقا ! ما ماموريم و معذور !!ما کاره ای نيستيم ؛ ما فقط داريم مقررات را رعايت می کنيم !!
من که بشدت عصبانی شده بودم گفتم : می خواهم با رييس بانک صحبت کنم .
وقتيکه با رييس بانک روبرو شدم معلوم شد که ايشان هم کاره ای نيستند و فقط دارند مقررات را رعايت ميکنند !!
من که خونم به جوش آمده بود ؛ خواستار آن شدم که با بالا ترين مقام فرودگاه مذاکره کنم .
مرا به طبقه دوم فرودگاه بردند ؛ در آنجا آقايی که گويا يکی از کله گنده های فرودگاه بود از من پرسيد : مشکل شما چيست ؟؟
گفتم : آقا ! من شاکی ام
پرسيد : از چه کسی شاکی هستيد ؟؟
گفتم : از رييس جمهور اين مملکت !!رييس جمهوری که مدام در حال لگد پرانی و ناسزا گويی به امريکاست و امريکا را دولتی شيطانی ميداند اما چک بانکی مملکت خودش را قبول نمی کند و بجايش دلار امريکايی می خواهد !!
يارو شروع کرد قاه قاه خنديدن
در اين گير و دار ؛ برادرم هی اصرار ميکرد که من از شکوه و شکايت دست بر دارم چرا که می ترسيد مرا دستگير کنند و هزار جور بلا به سرم بياورند .
درد سرتان ندهم ؛ عوارض خروج را پرداختيم و خواستيم کارت سوار شدن به هواپيما بگيريم . با وجوديکه ما پنج ساعت پيش از موعد پرواز به فرودگاه رفته بوديم به ما گفتند چون هواپيما پر است ؛ من و خانواده ام نمی توانيم در يک رديف کنار هم بنشينيم !!!ناچار قبول کرديم و سوار هواپيما شديم . در هواپيما هر کدام مان به گوشه ای خزيديم و سر در لاک خودمان فرو برديم که : خدايا ! اين ديگر چه مملکتی است ؟؟!!
وقتيکه هواپيما از باند فرودگاه تهران بر خاست ؛ من نگاهی به پشت سرم انداختم و ديدم نيمی از صندلی های هواپيما خالی است !!!!
آقای گيله مرد ؛ اين وحشتناک ترين سفری است که من در عمرم داشته ام و ديگر هر گز با هواپيماهای جمهوری اسلامی پرواز نخواهم کرد .
موضوع ديگری را که بايد ياد آوری کنم اين است که پدر و مادر من اهل شمال ايران هستند ؛ ما در اين سفر ؛ جای تان خالی ؛ کولی و اشپل و سير تازه خورديم و روزهای خوبی هم داشتيم ؛ اما شمال ديگر آن شمالی نيست که شما تصويری از آنرا در ذهن و ضمير خودتان داريد . من از شما می خواهم که اين تصوير ذهنی را همچنان حفظ کنيد و هيچگاه به آنجا بر نگرديد چرا که اين تصور ذهنی با واقعيت بسيار بسيار فاصله دارد .
شاد باشيد . کانادا . داوود ....
*****
* من در پاسخ به اين دوست عزيز چيزی برای گفتن ندارم . فقط ميگويم : حکومت رجاله ها يعنی همين .
و اين شعر مولانا را پايان بخش اين نامه می کنم که ميفرمايد :
وا ستان از دست ديوانه سلاح
تا ز تو راضی شود عدل و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نه ؛ ببند
دست او را ؛ ورنه آرد صد گزند ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:40 PM | نظرات (22)
چند وقت پيش ؛ يک آقا زاده امريکايی ؛ کله مبارک شان را به حراج گذاشته بودند تا هر کس پول بيشتری بدهد ؛روی کله مبارک ايشان آگهی تبليغاتی بنويسد . حالا هم يک آقای ديگری - که به هيچ خدا و پيغمبر و امام و مسيح و مريم و بودا و موسايی اعتقاد ندارند و يک مرتد تمام عيار هستند -روح خودشان را به فروش گذاشته اند . !!
اين آقا که از قبيله سبزي خواران است و اهل خوردن چلوکباب و چنجه کباب و کباب کوبيده و شيش کباب هم نيست ؛ سر انجام توانست روح خود را به يک کشيش امريکايی به مبلغ پانصد و چهار دلار بفروشد !!!
اين آقای کشيش امريکايی ؛ - آقای جيم آندرسن - پيش خودش خيال کرده بود که با د ادن پانصد و چهار دلار ؛ خواهد توانست به ضرب آيات کتاب مقدس و با موعظه و پند و اندرز ؛ اين جوان خدا نشناس مرتد را به راه راست هدايت کند و لابد غرفه ای هم در بهشت برای او فراهم بفرمايد !!اما اين جوان پس از اينکه پنجاه ساعت تمام به مواعظ اين آقای کشيش گوش داد و ده بار هم در مراسم عشای ربانی شرکت کرد ؛ آخر الامر ؛ مرتد تر از پيش ؛ به هر چه خدا و دين و پيغمبر و امام است چار تکبير زد و ودر مصاحبه ای که با خبرنگاران داشت اعلام کرد که مذاهب ؛ دکان دو نبش شيادان است و او همچنان مرتد و بی خدا باقی خواهد ماند .
کاشکی يکی هم پيدا ميشد و روح گيله مرد آواره ای چون ما را - که به هيچ خدايی و نا خدايی اعتقاد ندارد و آبش هم با هيچ امام و پيغمبر و امامزاده ای به يک جو نمی رود ؛ - چند دلاری می خريد تا ما هم برای اولين بار در عمرمان ؛ از بابت بی خدايی مان ؛ پولی گيرمان ميآمد .
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:28 PM | نظرات (13)

** اين هم تاره ترين عکس از غيرت اسلامخواهی آقايان !!!
از کرايه دادن دوچرخه به افراد مجرد جدا معذوريم
(اين عکس را يکی از دوستان از ايران برای من فرستاده است ؛ اما گويا پيش از اين در وبلاگ ملا حسنی منتشر شده بود . با تشکر از ملا حسنی و همه ملا حسنی های ديگر )
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:56 PM | نظرات (8)
يک آقای هندی که شغل شان آرايشگری است ؛ پس از اينکه دچار يک سلسله خيالات و اوهام شد ند ؛ پسر چهار ساله خودشان را سر بريدند تا موجبات رضايت خاطر کالی - الهه هندوها - را فراهم کنند
اين آقای خيالاتی ميگويند : الهه کالی در برابر چشمان من ظاهر شدند و از من خواستند تا خودم يا فرزندم را در پای او قربانی کنم ؛ من چون ديدم اگر خودم را قربانی کنم خانواده ام نان آور ديگری ندارند و به رنج و تعب گرفتار خواهند شد ؛ لاجرم فرزندم را سر بريدم تا الهه کالی از من خشنود شود !!!
لابد خواهيد پرسيد اين الهه کالی ديگر چه صيغه ای است ؟؟
الهه کالی يکی از هزاران خدايی است که هنديان به آنها باور دارند و در آيين هندوئيسم ؛ الهه کالی ؛ الهه ويرانی و خرابی است .
گويا حضرت سنايی است که ميفرمايد :
هر که را در عقل نقصان اوفتاد
کار او فی الجمله آسان اوفتاد .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:53 PM | نظرات (12)
بمناسبت عيد پاک ؛ رهبر کاتوليک های جهان دست به دعا برداشتند و از خداوند خواستند راه حلی آبرومند برای رفع بحران هسته ای ايران پيدا کند !! اينکه حضرت باريتعالی به دعا ها و استغاثه های جناب پاپ وقعی ميگذارد يا نه بايد نشست و منتظر ماند . اما آنچه که مايه تاسف است اين است که در اين دو سه سال گذشته چنان اوضاع دنيا شير تو شير شده که ديگر از دست مصلحان و عاقلان کاری ساخته نيست و چاره ای هم لابد جز اين نيست که دست به دعا برداريم بلکه اين اوضاع قاراشميش سر و سامانی بخودش بگيرد !!
در باره دعا گفتم ياد ماجرايی افتادم . دو سه شب پيش ؛ در دانشگاه ايالتی ساکرامنتو ؛ خانم مهر انگيز کار ؛ سخنرانی داشتند و در باره موانع دموکراسی در ايران صحبت ميکردند . من کاری به اين ندارم که از جمع چند ده هزار نفری ساکرامنتو فقط بيست سی نفر آمده بودند ؛ اما نکته ای در گفته های ايشان بود که مرا به فکر فرو برد .
ايشان در صحبت هايشان ؛ پس از اشاره به شکست جنبش اصلاح طلبی و نحوه سرکوب آزاديخواهان ؛ و اينکه به تدريج همه روزنه های تنفس بر روی روزنامه ها و فعالين سياسی - و حتی معترضين درون حاکميت هم بسته شده است ؛ فرمودند تنها راهی که برای ما مانده اين است که دست به دعا برداريم و دعا کنيم بلکه مشکلات ايران حل بشود و مردم به آزادی برسند !!! من که بهمراه همسر و دخترم در اين سخنرانی حضور داشتم ؛ با خودم گفتم : ببين ما چه ملت فلکزده ای هستيم که کار مان به دعا و جادو و جنبل کشيده شده است و يکی از مدافعان حقوق بشری مان هم تشويق مان ميکند که برويم دست به دعا بر داريم . وقتيکه سخنرانی به پايان رسيد و نوبت پرسش و پاسخ شد ؛ يکی از دانشجويان دانشگاه ساکرامنتو به اعتراض بر آمد که : خانم ! اينجا يک مکان دانشگاهی است ؛ اينجا يک مرکز آکادميک هست ؛ اگر قرار بود ما دعا کنيم ميرفتيم مسجد ؛ نه اينکه بياييم اينجا پای صحبت شما بنشينيم ...
واکنش خانم مهر انگيز کار به اين گلايه ها بسيار محترمانه و خردمندانه بود ؛ اما ناگهان جنگ مغلوبه شد و عده ای به جان هم افتادند و اگر چماقی ؛ گزليکی ؛ چاقويی ؛ قمه ای ؛ چيزی در دسترس داشتند لابد همديگر را تکه پاره ميکردند .
باری ؛ موضوع اصلی از ياد رفت و بحث های حاشيه ای به ميان کشيده شد و من دست عهد و عيال را گرفتم و از آن ميدان جنگ بيرون آمدم .
اما ؛ سئوالی همچنان در ذهن و ضمير من جا خوش کرده است و آن اين است که اگر قرار بود مسائل و مشکلات دنيا با دعا و جنبل و جادو حل بشود ؛ پس چه لزومی بود اينهمه حزب و سازمان سياسی بوجود بيايد و حتی عده ای برای حل مشکلات سياسی مملکت شان دست به توپ و تانک و موشک و جنگ های چريکی و جنگ های پارتيزانی و مبارزه مسلحانه و اين حرفها بزنند !!يعنی ما واقعا اينهمه از مرحله پرت هستيم ؟؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:28 PM | نظرات (17)
سلطان صاحبقران -ناصر الدين شاه قاجار -يکی از اين دوله ها و سلطنه های از وزن سنگين از عقل سبک را به گيلان فرستاده بود تا برود سر و گوشی آب بدهد و در باره اوضاع اقليمی و اجتماعی آن سامان مطالعه ای بکند و گزارشش را به شرفعرض ملوکانه برساند .
اين آقا ؛ که از نعل خر مرده هم نميگذشت و با هفتاد من عسل هم نميشد خوردش ؛ شال و کلاه کرد و بهمراه يک عالمه دده سياه و ننه قمر و خرچسونه های ديگر ؛ با کلی اهن و تلپ راهی گيلان شد . يکی دو ماهی در گيلان ماند و کلی هم باقلا قاتوق و ميرزا قاسمی و ترش تره و زيتون پرورده و اشپله ماهی نوش جان کرد و پس از چند ماه دوباره به دارالخلافه برگشت و به حضور شاه رسيد .
شاه از او پرسيد : گيلان را چگونه ديدی ؟؟
يارو ؛ تعظيمی کرد و سينه ای صاف کرد و گفت : قبله عالم بسلامت باشند ؛ در گيلان ؛ هر سال ؛ سيزده ماه باران ميبارد
سلطان صاحبقران براق شد و با خشم گفت : آخر ای قرمساق ! سال که دوازده ماه بيشتر نيست ؛ چطور ميشود سيزده ماه باران ببارد
يارو دوباره تعظيمی کرد و عرض کرد : قربان ! دوازده ماه باران است يک ماه هم چکه
حالا حکايت ماست
کاليفرنيا ؛ هوايش معمولا مثل هوای شيراز خودمان است . فی الواقع هميشه بهار است . نه زمستانهايش سرد است و نه تابستانهايش داغ . آسمانش همواره آبی است و کم باران ميبارد . اما يکی دو سالی است که همانگونه که اوضاع سياسی دنيا قمر در عقرب شده و بقول گيله مردها سگ صاحبش را نمی شناسد ؛ اوضاع جوی کاليفرنيا هم مثل اوضاع سياسی دنيا قاطی پاطی شده . نه بهارش معلوم است نه تابستانش ؛ نه پاييزش معلوم است نه زمستانش . توی چله زمستان می بينی که درجه حرارت به هفتاد هشاد درجه فارنهايت رسيده . در تابستان می بينی که چنان سوز سردی ميآيد که انگار در آلاسکا هستی . خلاصه اينکه يکی دو سالی است که ما نميدانيم صبح که می خواهيم از خانه بيرون بياييم بايد پالتو بپوشيم و چتر برداريم يا اينکه باد بزن با خودمان ببريم . خلاصه اينکه اوضاع جوی بد جوری قاراشميش شده . مثلا حالا حدود سه ماه است که هفته ای هفت روز باران ميبارد . انگار کون آسمان سوراخ شده . . ميدانيد که کاليفرنيا قلب کشاورزی امريکاست .روی زمين هايش سالی سه چهار بار محصول ميکارند . اما امسال ؛ بيچاره کشاورزها همينطور چشم به آسمان دوخته اند و هی دعا ميکنند که باران بند بيايد ؛ اما انگار نه انگار ؛ اين باران لاکردار بند آمدنی نيست . بگمانم دعای ما ها هم کار ساز نيست .
ياد داستانی افتادم . ميگويند يک سال در اصفهان خشکسالی شده بود و يک نم باران از آسمان پايين نمی آمد . خلايق تصميم گرفتند بروند صحرا و دست به دعا بردارند بلکه خداوند رحمی به حال شان بفرمايد . محض احتياط بچه های مدارس را هم با خودشان بردند؛ يکی که شاهد اين ماجرا بود پرسيد : اين
بچه ها را چرا با خودتان می بريد ؟؟ در جواب گفتند : اين بچه ها بی گناه هستند و دعای آنها بدر گاه خداوند مستجاب خواهد شد . يارو لبخندی زد و گفت :اگر دعای کودکان مستجاب شدی يک معلم در تمام جهان زنده نماندی
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:40 PM | نظرات (7)
يک آقای اهل عربستان سعودی که صد و شصت سال عمر کرده بودند و شايد جان سخت ترين انسان روی زمين بودند ؛ اينهفته دار فانی را وداع فرمودند و به همان جايی رفتند که عرب نی انداخت !
اين آقا ؛ پنجاه سال تمام ؛ کارشان اذان گويی در يکی از مسا جد عربستان بود و شب و نيمه شب خلايق را زابرا ميکردند تا از خواب خوش بر خيزند و شکر نعمت های نداشته را بجای بياورند ..
وقتی اين خبر را شنيدم ؛ ياد آن داستان سعدی در باب ششم گلستان افتادم که ميگويد :
" با طايفه دانشمندان ؛ در جامع دمشق بحثی همی کردم که جوانی در آمد و گفت :
- در اين ميان کسی هست که زبان پارسی بداند ؟؟
غالب اشارت به من کردند .
گفتمش : خير است !
گفت : پيری صد و پنجاه ساله ؛ در حالت نزع هست و به زبان عجم چيزی همی گويد و مفهوم ما نميگردد . اگر به کرم رنجه شوی ؛ مزد يابی . باشد که وصيتی همی کند .
چون به بالينش فراز آمدم ؛ اين ميگفت :
دمی چند گفتم بر آرم به کام
دريغا که بگرفت راه نفس
دريغا که بر خوان الوان عمر
دمی خورده بوديم !گفتند : بس !
معانی اين سخن را به عربی با شاميان همی گفتم ؛ و تعجب همی کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حيات دنيا .
گفتم : چگونه ای در اين حالت ؟
گفت : چه گويم ؟؟
نديده ای که چه سختی رسد به کسی
که از دهانش بدر ميکنند دندانی ؟
قياس کن که چه حالش بود در آن ساعت
که از وجود عزيزش بدر رود جانی ........
نوشته شده توسط گیله مرد در 12:27 PM | نظرات (3)
اگر شما خيال ميکنيد تنها در ايران است که مجانين بر اريکه قدرت نشسته و فرمانروايی ميفرمايند سخت در اشتباه هستيد . جاهای ديگری در دنيا هست که زمام امورش در دست ديوانگان است . اصلا آقا ؛ دنيا دنيای ابلهان و ديوانگان است و جايی برای عاقلان و خردمندان ندارد . تا بوده هم چنين بوده ...
آقای صفر مراد نياز اف ؛ رييس جمهور مادام العمر ترکمنستان ؛ که پس از فيدل کاسترو و معمر قذافی و حسنی مبارک و چند تا ديگر از مجانين نام آور ؛ عنوان پر طمطراق رياست جمهوری مادام العمر را يدک ميکشند ؛ تازگی ها در تلويزيون دولتی آن کشور ؛ ادعا کرده اند که هر آدميزادی کتاب " روحنامه " ايشان را سه بار بخواند ؛ يکراست به بهشت ميرود و از شر نکير و منکر در امان خواهد بود !!!
آقای صفر مراد نياز اف ؛ که در ترکمنستان به آقای " ترکمن باشی " معروف است ؛ چند وقت پيش ؛ کلی سبيل آقای پوتين امپراطور جديد روسيه را چرب کردند و کتاب " روحنامه " خودشان را با سفينه روسی سايوز به فضا فرستادند تا ساکنان ساير کرات اگر زبان ترکمنی بلد باشند آن را بخوانند تا معرفت شان بيشتر بشود !!!!
کتاب " روحنامه " شامل دو بخش است و در تمامی مدارس و دانشگاههای ترکمنستان بصورت اجباری تدريس می شود و کليه کارمندان دولت نيز بايد مفاد اين کتاب را حفظ کرده و هر ساله در آزمون هاي ويژه ای شرکت کنند و اين کتاب را امتحان بدهند !!
باز خدا را صد هزار مرتبه شکر که هنوز در ايران خلايق را مجبور نکرده اند توضيح المسائل روح الله خمينی را حفظ بکنند ؛ و يا هنوز توی دانشگاهها ؛ کتاب " زبده النجاسات " اثر گرانقدر حضرت امام خامنه ای را تدريس نمی کنند .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:47 PM | نظرات (13)
داشتم کتاب " خاطرات و خطرات " نوشته مهديقلی خان هدايت ( مخبر السلطنه ) از سياستمردان دوران رضا شاهی را باز خوانی ميکردم .
به نکته ای بر خوردم که حيفم ميآيد با شما در ميان نگذارم . نوشته بود :
در اول اسفند 1305؛ من پيشنهاد راه آهن را به مجلس بردم .من الغرائب ؛ مصدق السلطنه مخالف شد که در عوض قند سازی بايد داير کرد زيرا راه آهن منافع مادی مستقيم ندارد .
گفتم : از راه آهن منافع مادی مستقيم منظور نيست . منافع غير مستقيم راه آهن بسيار است . نظميه يا نظام هم منافع مادی ندارند اما ضروری مصالح مملکت اند . قند هم بجای خود تدارک خواهد شد .
سوم اسفند مکتوبی از يکی ار آشنايان رسيد . نوشته بود :
در فرنگ ؛ از بی خری ؛ محتاج راه آهن اند
ما که خر داريم ؛ کی محتاج راه اهن ايم ؟؟
دشمنان راه آهن ؛ دوستداران خرند
دوستداران خر و با راه آهن دشمن ايم !!
راه آهن ؛ ريشه خر بر کند از مملکت
هر که خواهد راه آهن ؛ ريشه اش را بر کنيم
تا جناب اشتر و عالی مقام خر بود
کی روا باشد که ما از راه آهن دم زنيم ؟؟
** از کتاب " خاطرات و خطرات "
نوشته : مهديقلی خان هدايت ( مخبر السلطنه )
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:22 PM | نظرات (8)
چند روز پيش ؛ يک آقای امريکايی بنام جان سور هاف وقتيکه داشت در حوالی سانفرانسيسکو توی پارک قدم ميزد ؛ متوجه شد که يک کيف دستی زنانه روی نيمکت پارک رها شده است .
آقای سورهاف کيف را برداشت و يکراست به اداره پليس رفت و کيف را تحويل پليس داد و رسيد گرفت .
ماموران پليس وقتيکه کيف را باز کردند تا صاحبش را شناسايی کنند ؛ متوجه شدند که توی کيف جواهراتی وجود دارد که قيمت آنها بيش از يک ميليون دلار است .
در تحقيقات پليس معلوم شد که اين کيف متعلق به يک خانم ايرانی است که گويا بهمراه خانواده خود برای شرکت در يک مراسم عروسی از تورنتوی کانادا به سانفرانسيسکو آمده است .
در داخل کيف ؛ يک انگشتر الماس 12 قيراطی ؛ گردنبند های زمرد و مرواريد ؛ يک ساعت کارتيه ؛ و حدود پانصد دلار پول نقد وجود داشته است .
اين خانم ايرانی وقتيکه در پارک زيبای سوساليتو محو تماشای مناظر دلربای اطراف سانفرانسيسکو بود کيف اش را به دست شوهرش داد و شوهرش هم که مسحور زيبايی ها شده بود ؛ دل و دين از کف داد و سر و دستار و کيف خانم را از ياد برد .
آقای جان سورهاف ؛ در گفتگويی با راديوی NPR در برابر اين پرسش که آيا اين خانواده ايرانی در برابر عمل انساندوستانه اش هديه ای به او داده اند يا نه ؟ گفت : آنها به من تلفن کردند و صميمانه از من سپاسگزاری کردند .
کاشکی بجای سپاسگزاری خشک و خالی ؛ يک بسته سوهان قم و يک جعبه گز اصفهان و چند کيلو هم پسته کرمان به اين آقا ميدادند تا کام اين آقا مقداری شيرين بشود ...
*****دعوا بر سر سيب زمينی !!
دو کشور امريکای لاتين - يعنی شيلی و پرو - تازگی ها يک دعوای لفظی را با همديگر آغاز کردند .
دعوای شان بر سر سيب زمينی است !! بله ؛ سيب زمينی !!
اين دو کشور ؛ که تا کنون يکبار بر سر تسلط باريکه ای در اقيانوس آرام با هم جنگيده ؛ و چندين بار هم در زمين های فوتبال با هم در گير شده اند ؛ حالا بر سر سيب زمينی با هم اختلاف پيدا کرده و هيچ بعيد نيست کارشان به جنگ و خونريزی و موشک و توپ و تانک و لشکر کشی بکشد !!!
آنطور که خبر گزاری آسوشيتد پرس ميگويد : دولت پرو ؛ روز پنجشنبه گذشته ؛ تصميم شيلی را که قصد دارد 286 نوع سيب زمينی را در فهرست ميراث ملی اش ثبت کند محکوم کرد .
آقای وزير تجارت بين المللی پرو با عصبانيت گفته است : سيب زمينی محصولی است که از پرو به ساير نقاط جهان رفته است و حالا شيلی می خواهد اين افتخار را از ما بدزدد !!
ايشان همچنين در حاليکه از عصبانيت تن شان به رعشه افتاده بود و فشار خون شان هم بشدت پايين آمده بود ؛ فرمودند : اگر ما دست روی دست بگذاريم ؛ شيلی بزودی رنگ های پرچم پرو را هم جزو ميراث ملی اش ثبت خواهد کرد !!
خدا کند اين مجادله لفظی به جنگ و لشکر کشی نکشد و گرنه تاريخ نويسان ؛ جنگ سيب زمينی را هم به فهرست بی پايان جنگ های بشر اضافه خواهند کرد .
حيف که دست مان به دامان آقای وزير تجارت بين المللی پرو نمی رسد و گرنه به ايشان می گفتيم قربانت بروم ؛ باز خدا را صد هزار مرتبه شکر که شما فردوسی و نظامی و مولانا نداريد . اگر داشتيد چه ميکرديد ؟؟ از ما ياد بگيريد که فردوسی مان افغانی و مولانای مان ترک و نظامی مان روسی از آب در آمده اند و ما ايرانی ها لام تا کام حرف نزده ايم ؛ مدارا - يا بقول فرنگی ها تولرانس - را از ما ايرانی ها ياد بگيريد آقا جان !!1
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:43 PM | نظرات (3)
*سهراب سپهری ؛ شاعر ستايشگر طبيعت و عشق و انسان ؛ شعری دارد که در آن می پرسد چرا هيچکس در قفس اش کرکس نيست ؟
بگمانم ؛ سهراب سپهری ؛ هنگاميکه اين شعر را ميسرود ؛ امريکا را نديده بود ؛ چه اگر امريکا را ديده بود ميدانست که در امريکا ؛ کرکس که سهل است ؛ خلايق ؛ موش و مار و قورباغه و خوک و هزار و يک جور حيوان ديگر را توی خانه هايشان نگهميدارند و چنان هم دوست شان دارند و خشک و تر شان ميکنند که انگار يک جان اند در دو بدن ....
من وقتی علاقه عميق مردم امريکا به حيوانها را می بينم ؛ ياد دوران کودکی خودم و همنسل های خودم می افتم و يادم ميآيد که در دوران ما ؛ وقتيکه داشتيم توی کوچه با بچه ها باری ميکرديم ؛ اگر سر و کله سگ ولگردی در آن حوالی پيدا ميشد ؛ ما همگی دست از بازی ميکشيديم و با سنگ و چوب و چماق به آن سگ بيچاره هجوم می برديم و از ناله ها و ضجه های او کيف ميکرديم !!
فرهنگ ما انگار فرهنگ " حيوان آزاری " بود .
آنقدر توی مغزمان فرو کرده بودند که سگ نجس است که هنوز هم ؛ با وجوديکه ما ايرانی ها حدود ربع قرن هست که در امريکا هستيم ؛ سگ را موجود نجسی ميدانيم و اگر دست مان به بدن سگ بخورد ؛ بايد برويم دست مان را با صابون بشوييم !!حالا اين سگ زبان بسته چه هيزم تری به ما فروخته است که نجس و نحس و ملعون قلمداد شده است ؛ بايد گشت و ريشه اش را پيدا کرد .
البته برای ريشه يابی اين باور بيمارگونه ؛ هيچ لازم نيست زياد به خودمان زحمت بدهيم ؛ فقط کافی است يکی دو تا از اين کتاب های اسلامی از قبيل حليه المتقين و چرنديات ديگر را ورق بزنيم تا بفهميم اين فرهنگ " حيوان آزاری " از کجا آمده است .
يادم ميآيد وقتی که من بچه بودم ؛ پرنده ای در شمال ايران بود که حالا اسمش يادم نمانده است . پرنده زرد رنگ قشنگی بود و دم بلندی هم داشت . چيزی شبيه قناری و بلبل .
توی مغزمان فرو کرده بودند که اين پرنده ؛ همان پرنده ای است که وقتی پيامبر اسلام از ترس دشمنانش در فلان غار مخفی شده بود ؛ اين پرنده پناهگاه پيغمبر را به دشمنان او نشان داده است !!!
( حالا پرنده چطوری می تواند پناهگاه کسی را به آدمها نشان بدهد داستانش بر ميگردد به اينکه ما ايرانی ها ؛ اغلب اوقات ؛ بجای مغزمان ؛ از ما تحت مان استفاده می کنيم و در باور هايمان چون و چرا جايی ندارد )
باری ؛ در آن روزگار ؛ ما بچه ها ؛ مخصوصا بچه های تخس و اهل شر ؛ هر جا که اين پرنده بيچاره را روی شاخه درختی ميديديم ؛ سنگبارانش ميکرديم و اگر زنده به دست مان افتاده بود نفت رويش ميريختيم و آتشش ميزديم !!! حالا چه کسی چنين باور بيمار گونه ای را توی مغز ما کرده بود ؟ نميدانم .
حالا حدود ربع قرن هست که ما در امريکا هستيم . نسل من متاسفانه در همان تلقی ها و باور های ديرينه اش در جا ميزند ؛ اما فرزندان ما چطور ؟؟ داستان لاک پشت دخترم را در پايين همين صفحه بخوانيد تا بدانيد ما کجاييم و آنها کجايند .
حالا اجازه بفرماييد دو سه کلام هم در باره پسرم - الوين - بگويم . هدفم اين است که نشان بدهم نسل بعد از ما چه تفاوت هايی باور نکردنی با ما دارند :
پسرم ؛ امسال از دبيرستان فارغ التحصيل ميشود . ميگويد می خواهم روانشناس بشوم .
ديشب آمده بود هفت - هشت صفحه کاغذ را جلويم گذاشته بود که : بابا ! لطفا اينها را امضايش کن .
وقتی کاغذ ها را خواندم ؛ ديدم پسرم تقاضا کرده است که از طريق صليب سرخ جهانی ؛ امسال تابستان ؛ بعنوان داوطلب ؛ به نيکاراگوئه برود و تعطيلات تابستانش را در نيکاراگوئه داوطلبانه خدمت کند .
از او پرسيدم در نيکاراگوئه چيکار خواهی کرد ؟؟
گفت : ميروم تا به مردم فقير آنجا کمک کنم . برای شان خانه خواهيم ساخت و دست شان را خواهيم گرفت تا شايد باری از دوش شان برداريم ...من کاغذ ها را امضا کردم و موافقت کردم که پسرم امسال بعنوان داوطلب به نيکاراگوئه برود و تابستانش را آنجا بگذراند .بعدش رفتم توی فکر و با خودم گفتم : چرا توی مملکت ما ؛ در دوران ما ؛ از اين خبر ها نبود ؟؟آيا نميشد ما را ميفرستادند خوزستانی ؛ لرستانی ؛ کردستانی ؛ خراسانی ؛ بلوچستانی ؛ تا هم مردم ميهن مان را بهتر بشناسيم ؛ هم باری از دوش شان برداريم ؛ هم خودمان تجربه ای کسب کنيم ؟؟
بعدش با خودم گفتم : آقاجان ! کجای کاری تو ؟؟!!1
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:50 PM | نظرات (15)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.


