June 30, 2006
ای بسا آرزو که خاک شده .....


سلام دوستان

چند روزی است که بشدت بيمارم و در بستر بيماری . اگر از اين بلا به سلامت جستيم دوباره دست به قلم خواهيم برد و خواهيم نوشت . اگر هم که ريق رحمت را سر کشيديم ؛ از ما به مهربانی ياد آريد .

در دلم بود که از سياست و سياست بازی و سياستکاری و سياست پيشگی دست بشويم و فقط از زندگی و عشق بنويسم تا بجای گلهای نفرت و دشمنی ؛ شکوفه های مهر شکوفا شود اما :

هزار نقش بر آرد زمانه و نبود
يکی که در آيينه تصور ماست

فعلا با اين بيماری دست به گريبانم و اگر از چنبر آن گريختم باز به ديدن شما خواهم آمد و شما را خواهم خنداند .

شاد و سبز بمانيد و از ما به مهربانی ياد آريد

دوست بيمار شما : گيله مرد


نوشته شده توسط گیله مرد در  5:39 PMنظرات (15)
June 25, 2006



خان عمو......


خان عمو مان ؛ چهار تا زن داشت !!
اسمش بود مشتی آقايی .
هيچوقت نفهميدم اسم واقعی اش چيست ؛ نميدانم چرا بهش مشتی آقايی ميگفتند . بخاطر مشتی بودنش بود يا بخاطر مشهد رفتنش ؟ نميدانم .

خان عمو ؛ قيافه اش بيشتر به روس ها شباهت داشت . چشمان آبی ؛ قد بلند ؛ پوست سرخ و سفيد ؛ بازوان ستبر ؛ و صدايی که رنگ و بوی فرماندهی داشت .

خان عمو مان ؛ چهار تا زن داشت . بگمانم سی چهل تا هم بچه داشت . من اسم بسياری از بچه هايش را نمی دانستم و خيلی هاشان را هم نمی شناختم . فقط يکی شان همکلاسی ام بود که انگار سيبی بود که از وسط نصف کرده باشند . رونوشت برابر اصل مشتی آقايی بود . اسمش بود عليرضا .
هر وقت توی مدرسه ؛ يکی انگولک مان ميکرد ؛يا از يکی بدمان ميآمد ؛ به عليرضا می گفتيم ؛
فردايش ؛ عليرضا ؛ بهانه ای گير مياورد و دک و پوز يارو را خونين مالين ميکرد .

مشتی آقايی ؛ توی لاهيجان ؛ باغات چای و مزارع برنجکاری داشت . وضع مالی اش روبراه بود ؛ توی هر مزرعه ای خانه ای ساخته بود و به يکی از زنهايش داده بود .

خان عمو ؛ آدم عجيب و غريبی بود . با هيچکسی رفت و آمد نميکرد . اهل رفيق بازی و اينحرفها نبود . به مسجد و ميخانه هم نميرفت .
تابستانها ميامد توی محله و روی تالار خانه اش می نشست و مثل اعليحضرت همايونی فرمانروايی ميکرد .پيراهن رکابی سفيدی بتن ميکرد و به دو سه تا متکا تکيه ميداد و با صدای بلند امر و نهی ميکرد . آنقدر بچه دور و برش بود که ديگر حال و حوصله ما را نداشت .شايد هم اسم ما را نميدانست . بگمانم اسم بچه های خودش را هم نمی دانست . گاهی که ما را توی کوچه ميديد ؛ دستی به سر و گوش مان ميکشيد و راهش را می کشيد و ميرفت .
خان عمو ؛ با بابای ما هم ميانه خوشی نداشت ؛ رابطه شان انگار شکر اب بود چونکه يادم نميآيد که هيچوقت بخانه مان قدم گذاشته باشد .


خان عمو چهار تا زن داشت . زن اول خان عمو براستی يک فرشته بود . چشمان آبی و مو های طلايی داشت ؛ اما آنقدر از دست خان عمويم عذاب کشيده بود که روی صورتش هزار تا چين و چروک بود . در چهل سالگی هفتاد ساله بنظر ميرسيد .

هر وقت که از دست خان عمو بجان ميآمد ؛ چادرش را سرش ميکرد و ميآمد خانه ما . سه چهار روزی خانه ما ميماند بعد دوباره راهش را ميکشيد و ميرفت . خيلی کم حرف و مهربان بود . شايد بخاطر همين مهربانی اش بود که خان عمو سه تا “هوو “ سرش آورده بود !!هميشه يک مشت هله هوله و شکلات و آب نبات قندی توی چارقدش پيچيده بود و آنها را بما ميداد . يک فرشته واقعی بود . اسمش يادم نمانده است ؛ اما ما صداش ميکرديم مامان اسدالله .
مامان اسدالله از يک خانواده ريشه دار و اصيل گيلان بود .اما نميدانم چطور شده بود از خانه خان عموی مان سر در آورده بود . بگمانم گول بازوان ستبر و چشمان آبی و صورت سرخ و سفيد خان عمو را خورده بود .


يک روز ؛ يک آقايی از تهران آمده بود خانه خان عموی مان . اسمش بود داش اسمال . از آن داش مشدی های بزن بهادر تهران بود . طوری حرف ميزد که ما تا آنروز نشنيده بوديم .
داش اسمال ؛ برادر مامان اسدالله بود .
يک شب ؛ پای سفره شام ؛ زن عموی مان – مامان اسدالله – داشت از سفرش به قم تعريف ميکرد از اينکه رفته است زيارت حضرت معصومه و يک شکم سير گريه کرده است !
بعدش برايمان تعريف کرد که آيت الله بروجردی را ديده است که چه آدم بزرگی بوده است .
داش اسمال در آمد که : خيلی بزرگ بود ؟؟
مامان اسدالله با سادگی گفت : آره داداش ؛ واقعا بزرگ بود .
داش اسمال گفت : يعنی از شتر بزرگتر بود ؟؟
همه ؛ لب هاشان را گاز گرفتند اما من نميدانم چرا از اين حرف داش اسمال خيلی خوشم آمد .

يکسال تابستان ؛ قرار شد من و برادرم برويم توی يکی از مزارع خان عمو و يکی دو هفته ای آنجا بمانيم .تازه مدرسه ها تعطيل شده بودند .
مزرعه خان عمو ؛ حوالی سياهکل بود . محله ای بنام تجن کوکه .
من و داداشم کفش و کلاه کرديم و رفتيم تجن کوکه . بگمانم آنوقت ها دوازده سيزده سال مان بود . تازه شاش مان کف کرده بود .
خان عمو ؛ يک دو چرخه به من و يک دوچرخه هم به برادرم داد تا هر قدر دل مان ميخواهد دوچرخه سواری کنيم .
من و برادرم ؛ به عشق همين دوچرخه ؛ دو سه هفته در تجن کوکه مانديم و از کله سحر تا بوق شام دو چرخه سواری ميکرديم .

يک روز ؛ حين دو چرخه سواری ؛ توی يکی از کوچه پسکوچه های ده ؛ با دختری روبرو شديم که چشمان بسيار زيبايی داشت . زير پايش ترمز کرديم و شروع کرديم به حرف زدن . برادرم را نميدانم اما خودم همانجا عاشقش شدم . !!دخترک شايد سن اش دو برابر سن ما بود .

از فردا صبح ؛ از کله سحر توی کوچه ها بالا و پايين ميرفتم به اميد آنکه دخترک پيدايش بشود . اما انگاری دخترک آب شده بود و توی زمين فرو رفته بود !

تابستان سال بعد ؛ وقتيکه به تجن کوکه رفتيم ؛ ديديم همان دخترک با خان عموی مان ازدواج کرده است و شده است زن عموی ما !!!
اگر بدانيد چقدر غصه خوردم . اگر بدانيد چقدر از خان عمو بدم آمد .

فردايش ؛ به بهانه دل درد ؛ خان عمو را وادار کردم که مرا سوار ماشين بکند و به خانه مان بفرستد .از آن زمان ديگر هر گز به تجن کوکه بر نگشتم و هر گز هم خان عمو را نديدم .


کاليفرنيا -تابستان 2006


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:47 PMنظرات (16)
June 23, 2006



36.jpg


اين هم يکی از تماشاگران مسابقات جام جهانی فوتبال .......

اين عکس را اينجا ميگذارم تا بقول سهراب سپهری دل تنهايی تان تازه شود ..!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:05 PMنظرات (8)
June 21, 2006
توضيح واضحات ......


آقا ! ما چند روزی است که حال و حوصله نوشتن نداريم . هر وقت هم ميآييم پای کامپيوتر و دو کلام می نويسيم فورا نوشته ها ی مان دود ميشود و ميرود هوا !!!

اين روز ها ما آنچنان گرفتاريم که فرصت سر خاراندن نداريم . ما کارمان در رابطه با کشاورزی است لاجرم وقتی تابستان از راه ميرسد يکی دو ماهی نه سر می شاسيم و نه دستار !!از کله سحر تا بوق شام گرفتاريم و مجالی برای نوشتن و طنازی نيست

به شما قول ميدهيم که همين روز ها دو باره دست به قلم بشويم و نگذاريم آب خوش از گلوی ملا يان و مفتی ها و شيخان و حجت الاسلامان حرامزاده پايين برود

فعلا اين يکی دو کلام را د اشته باشيد تا بعد مفصلا خدمت تان برسيم ..


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:10 PMنظرات (9)
June 15, 2006
محض خنده


0328.gif

بالاخره برويم يا بمانيم ؟؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:18 PMنظرات (8)
June 14, 2006
ما ايرانی ها ....


* عادات و اخلاق ما ايرانی ها ؛ انگار در اين هزار سال گذشته هيچ تغييری نکرده است . يعنی اينکه همان هستيم که هزار سال پيش بوده ايم . شايد هم بهتر است بگويم همان هستيم که ده هزار سال پيش بوده ايم !!

داشتم بوستان سعدی را می خواندم ؛ ديدم که جناب سعدی ؛ هفتصد سال پيش ؛ از زمانه و مردم زمانه ناليده است . وقتيکه خوب در عمق گلايه های سعدی دقيق شدم متوجه شدم که که سعدی از همان درد هايی مينالد که امروز من و شما ميناليم !!

اجازه بفرماييد قسمت هايی از اين شعر را برايتان نقل کنم تا شما هم با من همعقيده بشويد که ما ايرانی ها ؛ دستکم ؛ در اين هزار سال گذشته ؛ هيچ تغييری در اخلاق و عادات و بنياد های فکری مان نداده ايم .


اگر در جهان از جهان رسته ای ست
در خلق بر خويشتن بسته ای ست
کس از دست جور زبان ها نرست
اگر خود نمای است و گر حق پرست ....
به کوشش ؛ توان دجله را پيش بست
نشايد زبان بد انديش بست ..............
مپندار اگر شير و گر روبه ای
کز اينان به مردی و حيلت رهی
اگر کنج خلوت گزيند کسی
که پروای صحبت ندارد بسی
مذمت کنندش که زرق است و ريو
ز مردم چنان ميگريزد که ديو
و گر خنده روی است و آميز گار
عفيفش ندانند و پرهيز گار
غنی را به غيبت بکاوند پوست
که فرعون اگر هست در عالم اوست
و گر بينوايی بگريد به سوز
نگون بخت خوانندش و تيره روز
و گر کامرانی در آيد ز پای
غنيمت شمارند و فضل خدای
که تا چند از اين جاه و گردنکشی ؟
خوشی را بود در قفا نا خوشی
و گر تنگدستی ؛ تنک مايه ای
سعادت بلندش کند پايه ای
بخايندش از کينه دندان به زهر
که دون پرور است اين فرومايه دهر !
چو بينند کاری به دستت در است
حريص ات شمارند و دنيا پرست
و گر دست همت بداری ز کار
گدا پيشه خوانندت و پخته خوار
اگر ناطقی ؛ طبل پر ياوه ای
و گر خامشی ؛ نقش گرماوه ای
تحمل کنان را نخوانند مرد
که بيچاره از بيم سر بر نکرد !
و گر در سرش هول مردانگی است
گريزند از او ؛ کاين چه ديوانگی ست ؟
تعنت کنندش گر اندک خوری است
که مالش مگر روزی ديگری است
و گر نغز و پاکيزه باشد خورش
شکم بنده خوانند و تن پرورش
و گر بی تکلف زيد مالدار
که زينت بر اهل تميز است عار
زبان در نهندش به ايذا ء چو تيغ
که بد بخت زر دارد از خود دريغ
و گر کاخ و ايوان منقش کند
تن خويش را کسوتی خوش کند
بجان آيد از طعنه بر وی زنان
که خود را بياراست همچون زنان
اگر پارسايی سياحت نکرد
سفر کردگانش نخوانند مرد !
که نارفته بيرون ز آغوش زن
کدامش هنر باشد و رای و فن ؟؟
جهانديده را هم بدرند پوست
که سر گشته بخت بر گشته اوست
گرش حظ و اقبال بودی و بهر
زمانه نراندی ز شهرش به شهر
عزب را نکوهش کند خرده بين
که ميلرزد از خفت و خيزش زمين !
و گر زن کند ؛ گويد از دست دل
به گردن در افتاد چون خر به گل !
نه از جور مردم رهد زشت روی
نه شاهد ز نا مردم زشت گوی
گرت بر کند خشم روزی ز جای
سراسيمه خوانندت و تيره رای
و گر برد باری کنی از کسی
بگويند غيرت ندارد بسی ...
سخی را به اندرز گويند بس
که فردا دو دستت بود پيش و پس
و گر قانع و خويشتن دار گشت
به تشنيع خلقی گرفتار گشت
که همچون پدر خواهد اين سفله مرد
که نعمت رها کرد و حسرت ببرد

که يارد به کنج سلامت نشست ؟؟
که پيغمبر از خبث ايشان نرست ....
رهايی نيابد کس از دست کس
گرفتار را ؛ چاره صبر است و بس !


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:14 PMنظرات (6)
June 11, 2006
از ما به مهربانی ياد آريد ....


حميد مصدق ؛ صدای جوانی مابود و ما با او همنوا بوديم .
صدايش هنوز با ماست که می خواند :
" چه کسی ميخواهد ؛ من و تو ما نشويم ؟؟
خانه اش ويران باد "

اکنون ؛ او را ؛ و شايد همنسلان خود را ؛ از ورای شعر " از ما به مهربانی ياد آريد " می بينيم .
نسلی که کاری اگر کرد پر از خطاهای معصومانه بود ؛ و آرزويی اگر داشت آرزوی بزرگ بهروزی و سر بلندی ايران و ايرانی بود .

اين نسل ؛ - يعنی نسل من - بهر حال ؛ کامياب نبود ؛ و اکنون ؛ به نسلی که باليده است ؛ چشم اميد دوخته است .

حميد مصدق ؛ در اين شعر ؛ اميد های در هم شکسته روندگان را به اميد واری های شور انگيز آمدگان و آيندگان پيوند زده است .


از ما ؛ چنانکه بايد و شايد
کاری نرفته است .
اينک که پای رفتن مان نيست
بی تاب و بی توان
- يعنی که تاب نيست ؛ توان نيست -
هنگام بر گذشت مان نزديک است
ديگر زمان ماندن مان نيست
تنها ؛ چشم اميد ما به شما مانده ست
ای سرو های سبز جوان
ای جنگل بزرگ جوانان سرو قد

گفتيم با بطالت پدر از بيم
بيعت نمی کنيم - و نکرديم -

اما ؛ بر جمع ما چه رفت
که مفتون شديم و ؛ راه
رانديم بر تباه
ديديم ؛ اينجا نه رستگاری
که هول زار تباهی بود
پايان سر براهی
آری ؛ دريغ ؛ عقربه ساعت زمان
راهی به بازگشت ندارد .

اينک رسيده ساعت ما
تنها ؛ چشم اميد ما به شما مانده ست
ای سروهای جوان
ای جنگل بزرگ جوانان
تا استوار تر بر آييد
و همصدا بسراييد :
" ما سرو های سبز جوانيم
در چار فصل سال
سر سبز و سر فراز ميمانيم "

چشم اميد ما به شما مانده ست
گر ابر های تيره سفر کردند
و نور روشن فردا را ديديد
از ما به مهربانی ياد آريد .

از ما ؛ که در تمام شب عمر
در جستجوی نور سحر
پرسه ميزديم .

در خاطر ؛ آرزوی ما را بسپاريد
از ما به مهربانی ياد آريد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:56 PMنظرات (8) | دنبالک (0)
June 8, 2006
ديوار........


wall.jpg


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:48 PMنظرات (1245)
June 6, 2006
خمره و سر گاو ........!!


008214.jpg


حتما داستان خمره و سر گاو را شنيده ايد .
گاوی سرش توی خمره گير کرده بود . چکار کنند ؟ چکار نکنند ؟؟ رفتند سراغ آقای دخو .
دخو گفت : ای بد بخت ها ! اين که کاری ندارد ؛ سر گاو را ببريد !

سر گاو را بريدند ؛ اما سر توی خمره ماند و بيرون نيامد !
پرسيدند : حالا چيکار کنيم ؟؟
دخو گفت : ای بد بخت های بی شعور ! اين هم پرسيدن دارد ؟؟ خب ؛ خمره را بشکنيد ای بد بخت ها !!!
حالا حکايت جمهوری اسلامی است
روزنامه همشهری عکسی را چاپ کرده است که نشان ميدهد آقايان معماران اسلامی؛ مسجد عظيمی را با گنبدی عظيم تر؛ در شهرک شهيد محلاتی ساخته اند اما وقتی کارشان تمام شده تازه فهميده اند که جر ثقيل را در درون مسجد کار گذاشته اند !!! حالا مانده اند معطل که چه خاکی به سرشان بريزند و جرثقيلی را که در داخل مسجد مانده است چگونه بيرون بياورند !!!

آيا شما راه حلی برای اين عقل کل های اسلامی نداريد ؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:18 PMنظرات (19)

آرشيو
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63