يکی دو روزی است که از سفر هاوايی بر گشته ايم .
جايتان خالی در هاوايی آنقدر به ما خوش گذشت که اصلا دل مان نمی خواست که به کاليفر نيا بر گرديم و دو باره روز از نو روزی از نو ؛ صبح برويم سر کار و شب خسته مانده بر گرديم خانه ....
از روزی که بر گشته ايم آنقدر کار روی سرمان ريخته که فرصت سر خاراندن نداريم .يکی از کارمندان مان که عصای دست مان بود و سالها بود که همه کاره فروشگاه مان بود ؛ بعلت رانندگی بهنگام مستی ؛ دستگير و راهی زندان شده است و معلوم هم نيست که به اين زودی ها از زندان آزاد بشود ؛ لاجرم آنقدر کار روی سرمان ريخته که مانده ايم معطل خدايا اين چه غلطی بود که ما کرديم ؟؟
از هاوايی ؛ يک عالمه عکس های زيبا ؛ از جنگل و اقيانوس و ديدنی های آنجا برايتان آورده ايم که بتدريج در اينجا به تماشای شما خواهيم گذاشت تا بدانيد بهشت واقعی کجاست .
فعلا منباب خالی نبودن عريضه جوکی را که امروز يکی از دوستان برای مان گفته برای شما نقل می کنيم تا بعدا با هم همسفر بشويم و به هاوايی برويم :
ميگويند امام جمعه تبريز سوار هواپيما شده بود و رفته بود به ديدن امام جمعه اردبيل . پس از اينکه هواپيما در فرودگاه اردبيل به زمين نشست امام جمعه تبريز رو به همراهانش کرد و گفت :
اگر من ميدانستم که راه مان اينقدر نزديک است مزاحم آقای خلبان نمی شدم !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:40 PM | نظرات (11)
آقا ! از آنجا که دنيا خيلی شير تو شير شده و امت حزب الله و امت موسی بجان هم افتاده اند و دارند همديگر را خانه خراب ميکنند ؛ گيله مردی که ما باشيم ؛ از آنجا که نه اهل دعوا مرافعه و جنگ و جدال و بکش بکش هستيم ؛ و از آنجا که اساسا از هر گونه بزن بزن های اسلامی و غير اسلامی ؛ ترس ورمان ميدارد ؛ و بالاتر و مهم تر اينکه : از آنجا که نه سياستمداريم و نه اهل سياست و نه از اين بده بستان های سياسی و جنگی سر در ميآوريم ؛ بجای اينکه بنشينيم و برای کشته شدگان لبنان و آوارگان فلسطين و گرسنگان اتيوپی و وافوريان ايران گريه کنيم ؛ دست عيال مان را گرفته ايم و راهی هاوايی شده ايم !!!
لابد خواهيد گفت : مرد حسابی ! اين چه وقت سفر کردن است ؟ بجای اينکه بنشينی و در دفاع از برادران مسلمان فلسطين مقاله های آتشين بنويسی و تحليل های عالمانه ارائه بدهی ؛ رسالت اسلامی خود را فراموش کرده و راهی سفر شده ای ؟؟ آنهم به هاوايی ؟؟ !! فردا و پس فردا جواب خلق خدا را چه خواهی داد ؟؟؟
خدمت با سعادت شما عرض کنيم که : ما در جوانی هامان ؛ چند سالی خر شده بوديم و همراه يک مشت از پاره آستينان ؛ فرياد زده بوديم اين مباد آن باد ؛ . از شما چه پنهان خيال ميکرديم با همين نعره زدن هايمان می توانيم دنيا را عوض کنيم و جهان تازه ای بسازيم ؛ اما وقتی دور از جان سرکار؛ چوب توی هر چه نا بدتر مان کردند و ما را آواره قاره ها و کشور ها کردند ؛ ديگر توبه نصوص کرده ايم که گرد سياست نگرديم و سر مان توی کار خودمان باشد و بيخود و بی جهت حليم حاج ميرزا عباس را هم نزنيم ؛ اين است که ما گاهگداری دو سه کلام طنز اينجا می نويسيم تا شما را بخندانيم و هيچ ادعای روشنفکری و رسالت و از اينجور مزخرفات را هم نداريم
ديگر اينکه بگمانم چند صباحی بيشتر از عمر ما باقی نمانده ؛ لاجرم ما بجای اينکه برای امت حزب الله و امت موسی يقه مان را چاک بدهيم ؛ می خواهيم برويم هاوايی ؛ چند روزی کنار اقيانوس طلوع و غروب خورشيد را تماشا کنيم ؛ تن به آغوش اقيانوس بسپاريم ؛ در سايه سار درختی بنشينيم و از جويبار عمر قطره ای بنوشيم و اصلا فراموش کنيم که ما در چه دنيای هشلهف بی صاحب مانده ای زندگی می کنيم . بنظر شما اشکال دارد ؟؟
بنا براين ؛ حدود هفت هشت روزی ما در اين صفحات پيدا مان نخواهد شد و اگر حوصله ای بود و مجالی ؛ لابد سفر نامه ای هم خواهيم نوشت و تقديم شما خواهيم کرد بلکه شما هم لحظاتی با ما همسفر بشويد و يادتان برود که دنيای ما چه دنيای مزخرف هشلهف بی صاحب مانده ای است .
جايتان البته در هاوايی خالی خواهد بود .
به اميد ديدار
**ضمنا اين ستون نظر خواهی ما هم چند صباحی است که از کار افتاده است ؛ دست به دامان آقای چرندياتی شديم بلکه دست محبتی به سرمان بکشد و اين ستون بيمار را دوا درمان کند ؛ اما اين آقای چرندياتی از روزی که عيالوار شده بگمانم اسم خودش هم از يادش رفته !!! فعلا دست مان به جايی بند نيست تا از سفر بر گرديم . اگر حرف و سخنی و نقد و نظری داريد لطف بفرماييد از طريق ايميل برايم بفرستيد که خوشحال خواهم شد . آدرس ايميل ما همين بالا گوشه سمت راست است . بقول همولايتی های سابق : تی بلا می سر .
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:36 PM | نظرات (8)
زندگی امريکايی ....
نه در مسجد دهندم ره که مستی
نه در ميخانه ؛ کاين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهی است
غريبم ؛ عاشقم ؛ آن ره کدام است ؟
زندگی ما در امريکا ؛ زندگی عجيب و غريبی است . عجيب و غريب از اين بابت که راه و رسم زندگی مان با همه جای دنيا فرق دارد .
ما ؛ اينجا ؛ کله سحر از خواب پا ميشويم . دوشی ميگيريم و صورتی صفا ميدهيم و تکه نانی به سق می کشيم و راه می افتيم .
بعدش از طلوع آفتاب تا بوق شام سگدو ميزنيم
سگدو ميزنيم که چه بشود ؟؟
-که خانه مان بزرگتر بشود
-که فرش های خانه مان گرانقيمت تر بشوند
-که هر سال ماشين زير پای مان را عوض کنيم و هی به اين و آن فخر بفروشيم
که هر ماه چهار تا کراوات و شش تا پيراهن بخريم که هيچوقت فرصت استفاده از آنها را پيدا نکنيم .
اين امريکای لاکردار ؛ ما را به يک ماشين واقعی تبديل کرده .هفته ای هفت روزش جان می کنيم تا قسط خانه و ماشين و بيمه و پول زلم زيمبو هايی را بدهيم که هيچوقت بکارمان نخورده است و خودمان هم نميدانيم چرا آنها را خريده ايم !!
اينجا مملکتی است که بقول گفتنی ها سر آدم را می شکنند اما گردو به دامانش نمی ريزند
اينجا کشوری است که نمی شود باد به بروت انداخت و گفت من نواده اتول خان رشتی ام ؛ اينجا جايی است که اگر پول داشته باشی می توانی روی سبيل شاه نقاره بزنی و اگر درخت تنبلی بکاری ؛ حاصلش چيزی جز گرسنگی نخواهد بود .
اينجا ينگه دنياست ؛ جايی است که بقول معروف موسی با عصا راه ميرود و اگر دير بجنبی ؛ هم از شوربای قم ميمانی هم از حلوای کاشان ...
ما در اينجا ؛ آنچنان گرفتاريم که سالها ميگذرد آسمان بالای سرمان را نديده ايم . سالهاست که هيچ ستاره ای را در هيچ جای آسمان نشمرده ايم . سالهاست که صدای زنجره ها به گوش مان نخورده است .
سالهاست که جوانی مان را پشت ديوار های نادانی و زياده خواهی جا گذاشته ايم و حالا وقتی جلوی آينه می ايستيم ؛ با ديدن موهای سپيد بر شقيقه مان نا باورانه از خودمان می پرسيم : ای داد و بيداد !ما کی پير شديم و خودمان خبر نشديم ؟؟
داشتم گلستان سعدی را می خواندم . به داستانی بر خوردم که انگار تصويری است از زندگانی امروزين ما :
بازرگانی را ديدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار .
شبی ؛ در جزيره کيش ؛ مرا به حجره خويش برد .
همه شب ديده بر هم نبست از سخنان پريشان گفتن که : فلان انبارم به ترکستان است فلان بضاعت به هندوستان و اين قباله فلان زمين است و فلان مال را فلانکس ضمين .
گاه گفتی : “ خاطر اسکندريه دارم که هوايی خوش است “
باز گفتی : “ نه ! که دريای مغرب مشوش است “ ؛ سعديا ؛ سفری ديگرم در پيش است که اگر کرده شود ؛ بقيت عمر به گوشه ای بنشينم
گفتم : - آن کدام سفر است ؟؟
گفت : - گوگرد پارسی خواهم بردن به چين ؛ که شنيدم قيمتی عظيم دارد ؛ و ار آنجا کاسه چينی به روم آورم ؛ و ديبای رومی به هند ؛ و فولاد هندی به حلب ؛ و آبگينه حلبی به يمن ؛ و برد يمانی به پارس ؛ و از آن پس ؛ ترک تجارت کنم و به دکانی بنشينم .
انصاف ؛ از اين ماليخوليا چندان فرو گفت که بيش طاقت گفتنش نماند .
گفت : - ای سعدی ! تو هم سخنی بگو از آنها که ديده ای و شنيده ای .
گفتم :
آن شنيدستی که روزی تاجری
در بيابانی بيفتاد از ستور
گفت : چشم تنگ دنيا دار را
يا قناعت پر کند يا خاک گور ........
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:37 PM | نظرات (1)
خدا به سر شاهد است ما تا همين امروز نميدانستيم که آدم می تواند با مادر زنش ازدواج بکند ؛ تا اينکه فرمايشات يکی از آن آيت الله های عمامه دار را خوانديم و شست مان خبر دار شد که اين اسلام عزيز برای رفاه حال مومنان و مومنات ؛ و از بابت اينکه خدای نکرده بابت پايين تنه شان مشکل و معضلی نداشته باشند ؛ همه جور پيش بينی هايی کرده و همه جور راه و رسم اسلامی را تدارک ديده است
ما تا حالا خيال ميکرديم که مادر زن آدم مثل مادر آدمی است و آدميزاد همان احساسی را که به مادرش دارد نسبت به مادر زنش هم دارد اما حالا فهميده ايم که نه آقا ! مادر زن که سهل است ؛ اگر می خواهيد يک مسلمان واقعی باشيد می توانيد با مادر و خواهر خودتان هم بخوابيد !!!!
حالا برای اينکه رگ اسلامخواهی امت اسلام ورم نکند و خواهر و مادر و عمه و خاله جان ما را دراز نکنند و زنده و مرده ما را نلرزانند ؛ عين پاسخی را که حضرت آيت الله العظمی سيد محمد صادق روحانی مد ظله العالی !!! يکی از بزرگ عمامه داران جمهوری اسلامی به پرسش يکی از فرزندان امت اسلام داده است عينا بنقل از سايت اينترنتی ايشان در اينجا ميآورم تا هم به حال خودتان و هم به حال امت اسلام گريه کنيد که : خدايا ! ببين چه خرانی بر ميهن ما حکومت ميکنند :
سئوال اين است :
" اگر دو برادر بخواهند زنهای همديگر برای شان محرم شوند ؛ به چه سببی می توانند محرم شوند ؟؟"
اما جواب آقای آيت االه العظمی چنين است :
هو العالم ؛ چنانچه مادر زن هر کدام زن ديگری بشود ؛ هر کدام بشوهر ديگری محرم ميشود " !!!!!
ترجمه فارسی اش اين ميشود که اگر برادر من زنی داشته باشد ؛ و اين زن بخواهد با من که برادر شوهرش هستم محرم بشود ؛ تنها راه محرم شدن اين است که من با مادر زن برادرم ازدواج کنم و برادرم با مادر زن من !!!!( می بينيد چه خر تو خری شده ؟؟ )
بنظر شما خر تر از اين آيت الله در هيچ طويله ای پيدا ميشود ؟؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:02 AM | نظرات (3)
دردم نهفته به ز طبيبان مدعی .....
خدمت با سعادت شما عرض کنيم که : گيله مردی که ما باشيم ؛ کارمان قصه گويی است .
قصه هايی ميگوييم که بعضی ها را می خواباند ! و بسياری را هم بيدار ميکند .
حالا می خواهيم با اجازه شما برای تان قصه بگوييم ؛ اما از انجايی که چند روزی در بستر بيماری بوده ايم و يکی دو روزی بيشتر نيست که لنگان لنگان راه افتاده ايم ؛ می خواهيم قصه ای در باره طبيب و طبابت برای تان بگوييم با اين دعای مخلصانه که :
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد .....
طب :
طب ؛ در لغت ؛ به معنای جادو و جادو گری هم آمده است . لابد بدين سبب که طبيبان می توانسته اند درد های آدميان را درمان کنند و اين درمان از ديدگاه آنها بمثابه معجزه ای بوده است که با جادو و جادو گری همسنگ ميشده است .
تحقيق در باره آغاز پيدايش دانش پزشکی دشوار است به اين خاطر که اقوال پيشينيان در اين باره مختلف است و مرجعی برای بر گزيدن يکی از اقوال وجود ندارد .
بهر حال ؛ پيشينيان در باره دانش پزشکی دو نظر داشتند :نخست ؛ کسانيکه ميگويند طب با انسان آفريده شده ؛ و گروه دوم کسانی هستند که بر آنند اين دانش پس از آفرينش آدمی ؛ استخراج شده است .
طرفدارا ن و اصحاب قياس – مثل بقراط و جالينوس – و شعرای قديم يونان ؛ بر اين باورند که دانش پزشکی ؛ از جانب پروردگار بر آدمی الهام شده است ! اما اصحاب تجربه ؛ - يعنی فلاسفه ای که تجربه را بعنوان مبانی فرضيه ها و ارزيابی های خود در نظر ميگيرند ؛ معتقدند که علم پزشکی ؛ حاصل تجربيات آدمی است در طول قرون و اعصار . و صد البته اين نظريه بسيار به حقيقت نزديک تر است .
در برخی از منابع بسيار کهن تاريخی آمده است که مردم مصر ؛ نخستين مردمی بودند که به دانش پزشکی دست يافتند و حتی آمده است که در مصر کهن ؛ بيماران را با دارويی بنام “ راسن “ درمان ميکرده اند .
همانگونه که ما امروز شيوه های گوناگونی را برای درمان بيماری ها بکار ميگيريم ؛ و مثلا “ آب درمانی “ يکی از راههای بهبود برخی از بيماری های دستگاه هاضمه و حتی “ آرتورايز “ شناخته شده ؛ همين روش ها در زمانهای بسيار دور نيز معمول بوده کما اينکه از منابع تاريخی بر ميآيد که برخی از بيماری ها ی روحی و روانی را از طريق موسيقی يا بزبان قديمی ها “ الحان و ايقاعات “ درمان ميکرده اند (در حوالی بوشهر و گناوه و جنوب ايران ؛ هنوز هم همين شيوه “ موسيقی درمانی “ وجود دارد .
البته اين روزها يک شيوه بسيار جديد درمانی هم کشف شده که آدمهايی را که کله شان بوی قورمه سبزی ميدهد درمان ميکند و به آن در اصطلاح پزشکی “ زندان درمانی ! “ ميگويند !!
زندان درمانی ؛ يعنی اينکه آدمی را که حرفهای بودار ميزند ؛ يا قلمش مثلا افشاگری ميکند و تن به هيچگونه سانسور و خود سانسوری و اما و اگر مصلحتی نميدهد ؛ می اندازند توی سلول انفرادی و بعد از چند ماه از او يک آدم معقول و سر براه و حرف شنو و مسلمان و مطيع و سر بزير و به به گو و چه چه نويس و متقی و حجت الاسلام و ثقه الاسلام ميسازند !!!
اين را ميگويند زندان درمانی
داشتيم از عالم پزشکی ميگفتيم يکدفعه پريديم توی عالم ناسوت !
در باره دانش پزشکی ؛ آنچه که گفتنی است اين است که از روزگاران بسيار بسيار قديم ؛ آدم هايی که از طبابت سر در ميآوردند ؛ سعی ميکردند که از اين علم به ديگران نياموزند !و اين علم را منحصرا در خانواده خود در اختيار داشته باشند کما اينکه دانش پزشکی همچون ميراثی ؛ از پدران به پسران ميرسيد و از نسلی به نسلی ديگر انتقال می يافت .
همچنين ؛ برای اينکه ديگران نتوانند از اين علم سر در بياورند ؛ طبيبان ؛ مبانی و اصول آنرا بصورت معما می نوشتند و آنرا برای فرزندان خود تفسير ميکردند . (اينکه امروزه روز ؛ نسخه پزشکان را غير از خودشان هيچکس ديگر نمی تواند بخواند شايد بازمانده همان شيوه بسيار کهن باشد )
در قديم ؛ دانش پزشکی ؛ فقط در ميان پادشاهان و پارسايان رواج داشت و آنرا بقصد خدمت بمردم بدون گرفتن اجر و پاداشی ؛ پيشه خود می ساختند تا اينکه بقراط و ذمقراط بوجود آمدند .
اين دو تن با هم معاصر بودند ؛ اما ذمقراط همچنان از تدوين طب امتناع ميکرد ؛ اما بقراط از بيم آنکه مبادا دانش پزشکی از بين برود ؛ بر آن شد که اين علم را در کتابی تدوين کند و برای دانش پزشکی عهد و قانون و وصيتی وضع کرد که بوسيله آنها پزشک به کليه نياز ها و وظايف خود آگاه ميشد ( اينکه قسم نامه بقراط امروز محلی از اعراب دارد يا نه بايد از حضرات پزشکان پرسيد (
پيشينه دانش پزشکی از روزگاران ما قبل تاريخ آغاز ميشود . اين دانش در آغاز بی آنکه به علم تشخيص بيماريها توجه داشته باشد ؛ تنها بکار درمان می پرداخت و خاص پادشاهان و شاعران و روحانيون بود .
نخستين رساله مربوط به روش درمان و مداوا ؛ تحت حمايت و توجه “ چين نونگ “ امپراطور چين ؛ در 2700 سال پيش از ميلاد مسيح منتشر شد .
در يونان ؛ اسکلپيوس ؛ خداوند طب شناخته شد و کشيشانی که مروج آيين او بودند کشيش – طبيب شدند .
از زمان بقراط ؛ دوره علمی طب آغاز شد و از آن تاريخ علم پزشکی بر اساس مطالعات مستقيم علمی قرار گرفت .سپس مکتب اسکندريه پديد آمد و در آن کالبد شکافی توصيفی بنيانگزاری شد و برای نخستين بار به تشريح پرداختند .اين دوره تا روزگار جالينوس همچنان ادمه يافت ؛ آنگاه قوه تصور و انديشه ظريف جالينوس ؛ وی را پايه گذار اصول خاصی ساخت که تا دير زمانی پا بر جا ماند
در قرون وسطی ؛ مسيحيت ؛ از طريق منع تشريح – که آنرا عملی پليد تلقی ميکرد – مانع پيشرفت علم طب شد ؛ معذالک ؛ دانشمندان کشور های اسلامی ؛ از آنجمله ابن سينا و ابوالقاسم زهراوی و چند تن ديگر ؛ سنن گذشته را حفظ کردند و بر اطلاعات خويش افزودند .
دانش پزشکی ؛ همواره در کشور ما ؛ از يکنوع منزلت اجتماعی بر خوردار بوده و هست ؛ چنانکه در کتاب تاريخ بيهقی آمده است که : در شهری اقامت نکنيد که در او حاکمی عادل ؛ بارانی دائم ؛ و طبيبی عالم ؛ و آبی روان نباشد .
حضرت سعدی ميفرمايد : بيمار عشق را به طبيب احتياج نيست ؛ اما من معتقدم که برخی از پزشکان بيماری عشق را هم درمان ميکنند .
اين بود قصه امشب ما
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:32 PM | نظرات (4)
ای دل بيا که نوبت مستی گذشته است
وقت نشاط و باده پرستی گذشته است
خواهی بلند ساز مرا خواه پست کن
کار من از بلندی و پستی گذشته است
از آب زندگی چه حکايت کند کسی
با دلشکسته ای که ز هستی گذشته است ؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:28 PM | نظرات (8)
بمناسبت سالروز استقلال امريکا ؛چند روزی است که سرتاسر اين کشور غرق در نور و جشن و شادی است .
من چند روزی در بستر بيماری بودم و فرصت داشتم تا کمی بيشتر در باره مسائل دور و برم فکر کنم .
وقتی ميبينم که امريکاييان بخاطر سالروز استقلال ميهن شان اينهمه فيل هوا ميکنند و اينهمه جشن و پايکوبی راه می اندازند اين سئوال برای من مطرح ميشود که : اگر داشتن استقلال اينهمه ارزش و اهميت دارد پس چرا همين امريکا همه توش و توانش را بکار ميگيرد تا استقلال ساير کشور ها را از بين ببرد ؟؟؟
و اما پرسش ديگر :
آيا کشور ما يک کشور مستقل است ؟ آيا ما هيچوقت مستعمره نبوده ايم ؟
آيا اشغال ايران توسط اعراب و مغول ها و ترکان سلجوقی و غزان و تيموريان و ساير بيابانگردان ؛ آسيبی به استقلال مان نرساند ؟
آيا ايران ؛ امروز ؛ يک کشور مستقل است ؟
اگر ايران قرن ها توسط اعراب و مغولان اشغال شده بود ؛ چه زمانی ما مستقل شديم ؟؟ و اگر استقلال يافته ايم پس چرا سالروز استقلال مان را همچون امريکاييان جشن نمی گيريم ؟؟؟
اينها پرسش هايی است که در بستر بيماری به ذهنم آمد و شايد هم هذيانات يک ذهن بيمار باشد .
و اما ؛ از همه ياران و عزيزانی که محبت فرموده و ابراز لطف کرده اند صميمانه سپاسگزارم و روی ماه همه شما عزيزان را می بوسم .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:28 PM | نظرات (18)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

