ميان ماه من تا ماه گردون ......
به يک دوست ايرانی – که ماشاء الله هزار ماشاء الله کيفش کوک است و چهار پنج تا بيزنس دارد و سالانه دستکم چهار صد پانصد هزار دلار کاسبی ميکند – گفتم : چطور است يک آگهی تبليغاتی به اين تلويزيون آپادانا بدهی تا همکاران ما ؛ طفلکی ها ؛ اينجوری مجبور نباشند شب و روز ؛ مثل مرغ سر کنده ؛ برای صنار سه شاهی جلز و ولز بزنند .
خنديد و گفت : در ماه چقدر بايد بسلفيم ؟؟
گفتم : چهار صد پانصد دلار در ماه بده تا هم مردم با کسب و کار تو بيشتر آشنا بشوند ؛ هم آنکه از اين نمد کلاهی که نه ؛ دستکم شبکلاهی حاصل تلويزيون آپادانا بشود .
سری جنباند و گفت : نه آقا !!خيلی گران است !
و من به ياد يکی از آگهی هايی افتادم که در سال 2002 در جريان بازی های سوپر باول ؛ توسط کارخانه پپسی کولا به تلويزيون های امريکايی داده شده بود .
اين آگهی ؛ که همه اش 9 ثانيه طول ميکشيد ؛ هشت ميليون و يکصد هزار دلار برای شرکت پپسی کولا آب خورده بود . ؛ يعنی به زبان ساده تر برای هر ثانيه ؛ نود هزار دلار خرج روی دست پپسی کولا گذاشته بود .
من وقتی پای صحبت دوستان ايرانی ام می نشينم ؛ می بينم که اغلب شان گله و شکايت دارند که : آقا ! اين تلويزيون های ايرانی هيچی ندارند که ارائه بدهند ؛ برنامه هايشان يا دريم دام درام است يا نا سزا گويی به اين و آن .
راستش ؛ خيلی از ايرانی ها ؛ اگر چه ديش خريده اند و آنرا پشت بام خانه شان نصب کرده اند ؛ اما ديگر تلويزيون های ايرانی را نگاه نمی کنند . حق هم دارند ؛ تلويزيون های ايرانی واقعا نه حرفی برای گفتن دارند ؛ نه برنامه ای ارائه ميدهند ؛ و نه اساسا به مسئوليت های خودشان واقف هستند .
اما ؛ اين يک روی سکه است ؛ ما يک مارکت محدود و يک بازار نه چندان گسترده در امريکا داريم که بايد تلويزيون های ايرانی توسط آنها تغذيه و پشتيبانی بشوند ؛ اما وقتی سی تا شبکه تلويزيونی فارسی زبان در امريکا وجود دارد ؛ ديگر اين مارکت نمی تواند آنطور که بايد و شايد آنها را تغذيه و پشتيبانی بکند .
روی ديگر سکه هم اين است که وقتی مديران تلويزيون ها ی فارسی زبان ؛ تمامی هم و غم شان اين است که چگونه بتوانند هزينه اداره تلويزيون هايشان را در بياورند ؛ ديگر نه مجالی است و نه امکانی که بتوان برنامه ای ساخت و چيز دندان گيری عرضه کرد .
حالا برای اينکه مقايسه ای کرده باشيم و بدانيم که ميان ماه من تا ماه گردون چقدر تفاوت هست بايد به اين نکته اشاره کنم که تلويزيون BBCدر سال 1999؛ برای ساختن يک فيلم مستند در باره چگونگی زندگی دايناسور ها ؛ 9 ميليون و نهصد هزار دلار خرج کرد ! يعنی بيش از 61 هزار دلار برای هر دقيقه !
همين سريال تلويزيونی ER را که شما در تلويزيون NBC نگاه ميکنيد ميدانيد چقدر خرجش شده است ؟؟
در سال 1998 کمپانی معروف WARNER BROTHERS که همين درام بيمارستانی را ميساخت قرار دادی با تلويزيون NBCبست که بر اساس آن سيزده ميليون و يکصد هزار دلار برای هر اپيزود يکساعته دريافت ميکرد
آنوقت ما آنچنان در چنبر گرفتاری های عجايب و غرايب افتاده ايم که گاهی تلفن مان را قطع ميکنند ؛ گاهی نمی توانيم پول آنتن را بدهيم ؛ گاهی اجاره استوديو مان به عقب می افتد و هزار و يک گرفتاری ديگر .....
اما می بينيد که ما با گرانجانی و پوست کلفتی و ريش گرو گذاشتن پيش يزيد و شمر و معاويه و ابوسفيان و عبدالله شر خرهای امريکايی ؛ همچنان به راه خودمان ادامه ميدهيم . حالا چرا ؟؟ راستش خودمان هم نميدانيم
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:54 PM | نظرات (5)
بکش ؛ ولی خوشگلم کن ....!!!
وزارت بازرگانی عربستان سعودی ميگويد که هر زن در اين کشور ؛ سالانه ؛ يک کيلو و دويست گرم طلا ؛ سنگ های قيمتی ؛ مرواريد و الماس خريداری ميکند !!
پولی را که زنان عربستان سعودی در سال گذشته برای چسان فسان و آرايش خود خرج کرده اند ؛ بالغ بر هشت ميليارد ريال سعودی – يعنی معادل يک ميليارد و ششصد ميليون يورو – يا در واقع ؛ حدود دو ميليارد دلار است .
اين خاصه خرجی های ميليارد دلاری در حالی صورت ميگيرد که در جامعه عربستان ؛ اکثريت قريب به اتفاق زنان اين کشور ؛ سر و صورت خود را کاملا می پوشانند و صورت و ظاهر خودشان را فقط به همسر ؛ برادر ؛ پدر ؛ يا دوستان زن خود نشان ميدهند .
يکی از خانم های جامعه شناس در عربستان سعودی ؛ مردان اين کشور را مقصر ميداند و ميگويد :
مردان عربستان سعودی خواهان آن هستند که همسران شان شبيه همان زنانی بشوند که در فيلم های ماهواره ای می بينند !!
حالا که صحبت از خانم هاست بد نيست اين را هم بگويم که شرکت اتومبيل سازی BMW به تکنولوژی جديدی دست يافته است که خانم ها را از درد سر چگونه پارک کردن اتومبيل شان خلاص ميکند .
با استفاده از اين تکنولوژی ؛ خانم ها دکمه ای را فشار ميدهند و به اتومبيل شان فرمان ميدهند که پارک کند . بقيه کار ها را خود اتومبيل بصورت خودکار انجام ميدهد
خدا کند تکنولوژی جديدی هم کشف بشود که خانم ها را موقع رانندگی آرايش کند !! يعنی کار آرايش عليامخدرات را بعهده بگيرد .
اغلب اوقات من در بزرگراههای امريکا ؛ خانم هايی را می بينم که با يک دست فرمان را گرفته اند و با دست ديگر سرگرم ماله کشيدن و صافکاری و بتونه کاری صورت و ابروی مبارک شان هستند و چشمی به جاده و چشمی هم به آيينه دارند و چه حادثه ها که ببار نمی آورند ...
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:18 PM | نظرات (3)
سر درد ؛ يک موهبت الهی است ......!!
ما سالهاست که سر مان درد ميکند . منظورمان اين است که ما دچار يکنوع سر درد مزمن هستيم
گاهی ؛ شب ها ؛ سرمان چنان درد ميگيرد که از خواب پا ميشويم و از زور درد می خواهيم کله بی صاحب شده مان را به ديوار بکوبيم . هر چه هم قرص و دوا می خوريم افاقه ای نميکند .
گاهی اوقات ؛ از زور ناچاری ؛ ديگ “ چه کنم “ را بار ميگذاريم و چون نه پايی داريم که به در بزنيم و نه دستی که به سر ؛ ناچار آن روی سگ مان بالا ميآيد و به زمين و آسمان ناسزا ميگوييم و حضرت باريتعالی را هم از شمر خوانی کردن های خودمان بی نصيب نمی گذاريم .
چه کنيم ؟؟ از قديم گفته اند دل که پاک است زبان بی باک است . ما هم که بند دهن مان را نمی توانيم سفت نگهداريم . !!!
ميگوييم : آخر آخدا !مگر ما چه گناهی به درگاه حضرتعالی مرتکب شده ايم که داريد اينجوری ما را شکنجه ميفرماييد ؟؟همينقدر که جانشينان حضرتعالی روی زمين ما را شکنجه ميکنند بس مان نيست ؟؟ حالا نمی شود دست از سر کچل مان بر داريد و ما را از چنگ اين سر درد لعنتی هزار ساله خلاص بفرماييد ؟؟!! اما حضرت باريتعالی نه تنها به ايلدرم بيلدرم ها و شارت و شورت ها و شمر خوانی کردن های ما وقعی نمی گذارند ؛ بلکه روز به روز ؛ سر درد مان را بيشتر و غليظ تر ميفرمايند . !!
از شما چه پنهان ؛ تا حالا هزار تا دکتر رفته ايم ؛ هزار جور قرص و شربت و زهر ماری های ديگر خورده ايم . کلی عرق خار شتر و عرق شاتره و عرق گل گاو زبان و نميدانيم عرق شنبليله و کاسنی و بيد مشک و نعناع و بهار نارنج نوش جان کرده ايم ؛ اما اين سر درد لعنتی خوب شدنی نيست که نيست .
پريروز ها نشسته بوديم و داشتيم کتاب می خوانديم . کتاب که چه عرض کنيم ؟ داشتيم کتاب مستطاب “ حليه المتقين “ را ورق ميزديم و برای خودمان کيف ميکرديم ؛ سر درد مان هم خوب خوب شده بود . ديديم از بای بسم الله تا سين والناس ؛ در باره سر درد و شقاقلوس و نميدانيم بواسير و قولنج و شکم درد و پا درد و نقرس و انواع و اقسام مرض ها نسخه نوشته است و شيعيان مرتضی علی را راهنمايی فرموده است !
ناگهان ؛ چشم مان ؛ به حديثی روشن شد که کلی ما را در پيشگاه حضرت باريتعالی شرمنده کرد . کلی هم از خودمان خجالت کشيديم .
ما هر وقت که شب و نيمه شب سرمان درد ميگيرد ؛ چون می بينيم هيچ قرص و دوايی کار ساز نيست ؛ چشم مان را می بنديم و به درگاه خدا کفر ميگوييم . هر چه نا سزای چارواداری از آقای ناصر پور پيرار و دکتر عباسی ومهندس شريعتمداری ياد گرفته ايم ؛ نثار درگاه حضرت باريتعالی می کنيم .
اما ؛ حالا متوجه شده ايم که ای دل غافل !ما عجب سرنا را از سر گشادش مي دميده ايم !ما عجب از مرحله پرت بوده ايم .
حضرت علامه مجلسی ؛ در کتاب مستطاب حليه المتقين از قول حضرت صادق نقل فرموده اند که چون حق تعالی بنده ای را دوست دارد ؛ يکی از سه تحفه را برای او ميفرستد : يا تب ؛ يا درد چشم ؛ يا درد سر !!!
راستش ؛ ما تا همين امروز ؛ خيال ميکرديم با اين بار گناهانی که بر دوش ماست ؛ ما يکی از بندگان منفور خدا هستيم و حضرت باريتعالی چون چشم ديدن ما را نداشته است ؛ اين سر درد لعنتی مزمن هزار ساله را برای ما به ارمغان فرستاده است . اما حالا که اين کتاب مستطاب را خوانده ايم ؛ فهميده ايم که ما نه تنها يکی از بندگان مقرب درگاه حضرت احديت هستيم ؛ بلکه حضرت باريتعالی چون ما را خيلی دوست داشته اند ؛ اين سر درد مزمن هزار ساله را برای ما هديه فرستاده اند تا شب نيمه شب ؛ از خواب پا بشويم و لابد به درگاه کبريايی اش دعا بکنيم !! منتهای مراتب ؛ چون ما اهل دعا و اينجور مسخره بازی ها نيستيم ؛ بجای دعا ؛ کفر ميگوييم و ستون های درگاه کبريايی را ميلرزانيم .
حالا ؛ داستان ديگری را برای تان بگوييم . خدا کند که خنده تان نگيرد ؛ خدا کند که خيال نکنيد اين پرت و پلاها را از خودمان در آورده ايم . خدا کند که خيال نکنيد داريم اسلام عزيز را مسخره می کنيم .
علامه مجلسی مرقوم فرموده اند : در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر منقول است که : يک شب تب ؛ برابر است با عبادت يکساله !! دو شب تب ؛ برابر است با عبادت دو ساله !! و سه شب تب ؛ برابر است با عبادت هفتاد ساله !!!!
يعنی اينکه : اگر شما سه شب متوالی تب داشته باشيد ؛ درست مثل اين است که هفتاد سال تمام ؛ به درگاه حضرت باريتعالی عبادت کرده باشيد !!
همچنين ميفرمايند : از حضرت رسول منقول است که هر که يک شب بيماری بکشد ؛ و چون صبح شود و خدا را شکر کند ؛ حق تعالی ؛ به فضل خود ؛ ثواب عبادت شصت ساله بر او عطا فرمايد !!
و در روايت ديگر ؛ وارد شده است که مومن چون تب ميکند ؛ گناهانش مانند برگ درخت از او ميريزد . و اگر بر رختخواب بيفتد ناله اش ثواب سبحان الله دارد و فريادش ثواب لا اله الا الله دارد !!و از پهلو به پهلو که ميگردد ؛ مانند کسی است که در راه خدا شمشير ميزند !!! ( حليه المتقين -صفحه 147- در ثواب بيماری – انتشارات رشيدی -تهران -)
ای بر پدر نادانی لعنت ! انگار ما تا همين ديروز کور بوده ايم ؛ انگار کر هم بوده ايم ! ما چه ميدانستيم شبها که از زور سر درد هی از اين پهلو به آن پهلو ميشويم ؛ داريم در راه خدا شمشير ميزنيم !!
ما چه ميدانستيم اين سر درد مان ؛ لطفی است که خداوند به ما عنايت فرموده اند !1
ما چه ميدانستيم که اگر سه شب تب بکنيم ؛ ثواب عبادت هفتاد ساله را در ديوان اعمال ما می نويسند ؟؟
ما چه ميدانستيم آقا ! ما تا امروز خيال ميکرديم مرتد و ملحد و کافر و مهدور الدم و نميدانم بنده مطرود و منفور خداييم ؟؟
نميدانستيم که با اين تب هايی که کرده ايم ؛ همه گناهان مان آمرزيده شده و دفتر اعمال مان پاک پاک است ؟؟
اگر اينها را ميدانستيم که نمی آمديم شب و نيمه شب ؛ بارگاه کبريايی حضرت باريتعالی را با کفر های مان بلرزانيم !ميآمديم ؟؟ البته که نمی آمديم !
خودمانيم ها ؛ چطور است که ما ادعای پيغمبری بکنيم ؟؟ ما که بار گناهی بر دوش مان نيست و معصوم و طيب و طاير و پاک و آمرزيده ايم ! چه معنی دارد که همينطور بنشينيم و چشم به آسمان بدوزيم و ادعای رسالت نکنيم ؟؟
آقا 1 نمی خواهيد مريد ما بشويد ؟؟ برای شما خرجی ندارد ها !!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:56 PM | نظرات (12)
خود گويی و خود خندی ؛ عجب مرد هنر مندی ؟؟!
آقای خامنه ای ؛ رهبر معظم انقلاب ؛ چند وقت پيش ؛ در يکی از سخن پراکنی های متداوله ؛ خطاب به عده ای از کفن دزدان و قاريان و پا منبری خوانانی که حالا وزير و وکيل و استاندار و دالاندار و قاپوچی باشی شده اند ؛ فرمودند که هيچگاه در طول تاريخ ايران ؛ مملکت ما ؛ اقتدار و اعتبار جهانی امروز را نداشته است .!!!
يعنی اينکه اقتدار و عظمت و محبوبيت و اعتباری که الان جمهوری اسلامی در عرصه جهانی کسب کرده؛ در هيچ دوره تاريخی سابقه نداشته است .
ايرانی ها يک ضرب المثل دارند که ميگويد : مرده را که رو بدهی توی تخت و تابوتش تر ميزند . حالا حکايت رهبر معظم انقلاب است .
برای اينکه بدانيد اعتبار و عظمت مملکت ما در پهنه جهان چقدر است ؛اين خبر را برايتان نقل ميکنم که در تازه ترين بررسی هايی که صورت گرفته ؛ پاسپورت پنج کشور جهان ؛ در زمره بی ارزش ترين پاسپورت های جهان قرار گرفته اند .
اين پنج کشور عبارتند از : افغانستان ؛ عراق ؛ سومالی ؛ برمه ؛ و جمهوری اسلامی !!
يعنی اينکه ارزش و اعتبار کشور ما در مجامع بين المللی ؛ در حد سومالی و برمه و افغانستان است ! آنوقت رهبر معظم از اعتبار و اقتدار جهانی دولت اسلامی سخن ميگويد !1
برای اينکه بدانيد اعتبار و عظمت جمهوری اسلامی چقدر گسترده است ؛ بد نيست اين خبر را هم به نقل از آقای حسينعلی شهرياری ؛ نماينده مجلس و عضو کميسيون بهداشت و درمان اين مجلس برای تان باز گو کنم که : ايران ؛ از نظر شاخص های سلامت ؛ در ميان کشور های جهان ؛ در رتبه 106 سازمان بهداشت جهانی قرار دارد در حاليکه تا حدود هشت سال پيش ؛ ايران مقام نود و چهارم را در عرصه جهانی در اختيار داشت
به زبان ساده تر ؛ اگر کشور های جهان در عرصه بهداشت و درمان ترقی کرده اند ؛ جمهوری اسلامی فی الواقع وا ترقيده است !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:58 PM | نظرات (2)
اسب حضرت صاحب الزمان ....!!!
آقا ! از خدا که پنهان نيست ؛ از شما چه پنهان ؛ ما توی تمام عمرمان سوار اسب نشده ايم !!اصلا نميدانيم چرا از اين حيوان زبان بسته می ترسيم .
ميگويند اسب حيوان نجيبی است ؛ ما هم اقرار می کنيم که اسب حيوان نجيبی است ؛ اما ؛ بينی و بين الله ؛ ما تا امروز سوار اسب نشده ايم و نميدانيم اسب سواری چه لذتی دارد .
ما يک رفيقی داريم که توی خانه اش ؛ هفت هشت تا اسب دارد .گاهگداری به ديدنش ميرويم . می بينيم دارد توی مزرعه اش اسب سواری ميکند . خودش ميگويد دارم اسبم را تعليم ميدهم . ما را که می بيند پياده می شود و افسار اسیش را به دست ما ميدهد و ميگويد : بفرماييد !! سوار بشويد !!
ما افسار را بر ميگردانيم و با لکنت زبان ميگوييم : خير قربان ! ما اهل اينجور بی ناموسی ها نيستيم !!
ما اگر چه توی عمرمان سوار هيچ اسبی و الاغی و ماديانی و قاطری نشده ايم ؛ اما همين امروز فردا ميخواهيم يکدانه اسب بخريم !!
لابد خواهيد گفت اسب برای چه ؟؟شما که اهل اينجور بی ناموسی ها نيستيد !!
خدمت با سعادت تان عرض کنيم که : ما ؛ امروز ؛ يک کمی ناخوش بوديم . نميدانيم چه مرگ مان شده بود که تمام شب ؛ دک و پوزمان درد ميکرد . تا صبح نتوانستيم بخوابيم . دور از جان شما سرما خورده بوديم .
صبح آمديم سر کار مان و ديديم نای راه رفتن نداريم . عينهو مرغ بال و پر شکسته شده بوديم .
نشستيم گوشه ای و کتابی ور داشتيم و خودمان را مشغول کرديم .
آقا ! جای تان خالی ! کلی مشعوف شديم ! اصلا بيماری مان يادمان رفت . انگار نه انگار ديشب تا صبح ؛ توی رختخواب مان ؛ مثل کنيز مرحوم حاج ملا باقر ؛ نک و نال ميکرده ايم و از درد بخودمان می پيچيده ايم !!
سه چهار صفحه از اين کتاب را که خوانديم ؛ همه امراض قديم و جديد مان دود شد و بهوا پريد !!اصلا آقا ! شنگول و سر حال و تر دماغ شديم .
حيف است که شما چنين کتابی را نخوانيد . عمر تان فناست آقا !!حتما اين کتاب را بخوانيد . ميدانيد کدام کتاب را ميگوييم ؟؟
حليه المتقين را آقا !! کتاب گرانقدری است ؛ هزار مرتبه از شاهنامه فردوسی ارج و بهايش بيشتر است !!
شاهنامه فردوسی سر و ته اش ؛ داستان جنگ و بزن و بکش است آقا ! اما اين کتاب حليه المتقين ؛ داروی همه درد هاست آقا !!مخصوصا داروی همه درد های شيعيان مرتضی علی است آقا !!
ببخشيد که حاشيه رفتيم . داشتيم داستان اسب خريدن مان را ميگفتيم که يکهو پريديم توی عالم ناسوت ...
آقا ! ما توی اين عمر کوتاه مان ؛ هزار جور گناه و معصيت کرده ايم . دروغ گفته ايم . کلک زده ايم . سر مردم شيره ماليده ايم . دنبال دختر های مردم راه افتاده ايم . کلی از آن زهر ماری های ام الخبائث خورده ايم . شب های تاسوعا و عاشورا ؛ بجای آنکه برويم سينه بزنيم و قمه بزنيم و برای اسيری زينب و ناکامی قاسم گريه بکنيم ؛ رفته ايم دختر بازی !!
خلاصه اينکه يک پرونده پر و پيمان ؛ برای خودمان ساخته ايم که اگر همين فردا پس فردا کپه مرگ مان را بگذاريم ؛ نميدانيم چطور بايد جواب نکير و منکر را بدهيم .
ميدانيم که نيمسوز آتشين توی ما تحت ما خواهند چپاند .
ميدانيم که از روی پل صراط ؛ يکراست به قعر جهنم پرتاب خواهيم شد .
ميدانيم که قير مذاب توی حلقوم مان خواهند ريخت !!
خيلی چيز های ديگر را هم ميدانيم . اما تا همين امروز نميدانستيم که چطوری ميتوانيم از زير بار اينهمه گناه صغيره و کبيره ؛ شانه خالی کنيم و سر حضرت باريتعالی کلاه بگذاريم .
حالا که کتاب مستطاب حليه المتقين را که خوانده ايم فهميده ايم که اگر يکدانه اسب بخريم و توی خانه مان نگهداريم تا بهنگام ظهور آقا امام زمان ؛ در رکاب ايشان شمشير بزنيم و کفار را به درک اسفل السافلين بفرستيم ؛ روزی سه تا از گناهان کبيره مان بخشيده خواهد شد . گناهان صغيره اش را خودمان يک جوری – با من بميرم تو بميری _ با حضرت باريتعالی کنار ميآييم ؛ اما گناهان کبيره شوخی بر دار نيست آقا !!
اگر ما ميدانستيم داشتن يکدانه اسب توی خانه ؛ بار گناهان مان را اينجوری سبک ميکند ؛ سالها پيش ؛ سه چهار تا اسب می خريديم و توی خانه مان نگهميداشتيم تا طيب و طاير و پاک و آمرزيده از دنيا برويم !!
حالا برای اينکه خيال نکنيد ما د اريم برای خودمان هذيان می بافيم و اين حرفها را از خودمان در آورده ايم ؛ عين فرمايشات عالم ربانی حضرت علامه مجلسی را از کتاب ارزشمند حليه المتقين ( صفحه 276- از انتشارات رشيدی ؛ تهران ؛ بازار بين الحرمين ؛ کوچه مسجد جامع ؛ تلفن 527687 )برای تان نقل می کنم تا اگر شما هم مثل خودمان ؛ پرونده تان سنگين است يکی دو تا اسب بخريد تا همه گناهان تان بخشوده بشود .:
" .....از حضرت امام موسی عليه السلام منقول است که : هر که اسب نگاهدارد و انتظار خروج ما اهل بيت بکشد ؛ و دشمن ما را به خشم آرد ؛ حق تعالی روزی اش برساند و سينه اش را گشاده گرداند و آرزوهايش را بر آورد ؛ و ياور اوست بر حوائج ......
و در حديث ديگر از آن حضرت منقول است که : هر که اسب عربی داشته باشد ؛ هر روز ؛ سه گناه ؛ از نامه عمل او محو شود ..."
آقا ! يادتان نرود ؛ اگر نمی خواهيد توی آن دنيا نيمسوز آتشين توی ماتحت تان فرو بکنند ؛ همين امروز برويد يکدانه اسب عربی بخريد . يادتان باشد ؛ حتما اسب عربی بخريد ها ! اسب پارسی و ترکمنی و نميدانم قفقازی و ترکی و روسی در درگاه حضرت باريتعالی قبول نيست ها ؟؟!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:56 PM | نظرات (7)
خرسی و کلاغی سوار هواپيما شده بودند.
هواپيما همينکه از باند فرودگاه به پرواز در آمد ؛ کلاغه زنگ بالای سرش را فشار داد .
مهماندار آمد و گفت : فرمايشی داشتين ؟؟
کلاغه گفت : نه ! همينطوری دلم خواست زنگ بزنم !
چند دقيقه ای گذشت ؛ کلاغه دوباره زنگ بالای سرش را فشار داد.
مهماندار آمد گفت : فرمايش ؟؟
کلاغه گفت : نه ! کاری ندارم ؛ همينطور خوش خوشانم شد ؛ گفتم زنگی بزنم !
مهماندار نگاه خشماگينی به کلاغه انداخت و راهش را کشيد و رفت .
چند دقيقه ای گذشت . خرسه که شاهد ماجرا بود با خودش گفت : چطور است ما هم زنگی بزنيم ؟ اين بود که دستش را گذاشت روی دکمه و زنگ را به صدا در آورد .
مهماندار از راه رسيد و گفت :
فرمايشی داشتين ؟؟
خرسه گفت : نه ! همينطور خوش خوشانم شده بود و خواستم زنگی بزنم .
مهماندار ؛ گوش آقا خرسه را گرفت و خواست از پنجره هواپيما بيندازدش بيرون
خرسه ؛ به ندبه و خواهش و استغاثه افتاد که : بخدا غلط کردم ؛ به گور پدرم و هفت پشتم خنديدم ؛ قول ميدم که ديگه از اين غلط های زيادی نکنم !
کلاغه که شاهد قضيه بود در آمد به خرسه گفت : آخه مرد حسابی ؛ تو که بال پرواز نداری غلط ميکنی از اين کار ها ميکنی ...!!
حالا حکايت آقای احمدی نژاد و مناقشه ايشان با امريکاست .
من هر وقت سيمای دوست داشتنی آقای احمدی نژاد را توی تلويزيون می بينم بياد همين خرسه می افتم . می ترسم طفلکی سر آخر هم چوب را بخورد هم پياز را .....
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:31 PM | نظرات (1)
زنده باد ترک ها ؛ مرگ بر فارس ها .....!!!
آقای حجت الاسلام ملاحت – يا بهتر است بگويم حجت الاسلام بلاهت – آمده است امريکا .
آمده است امريکا تا در باره عطوفت اسلامی و بشر دوستی شيعيان علی سخنرانی بفرمايد .
آمده است تا به کفار امريکايی بگويد که اسلام ؛ دين محبت ؛ دين عطوفت ؛ دين آزادگی ؛ دين همنوع دوستی ؛ دين برادری ؛ و دين عشق و برابری است .
آمده است تا به امريکاييان بگويد که اسلام عزيز ؛ با کشتن و اعدام و سنگسار و شقه کردن و دار زدن و پوست کندن و زنده در تنور افکندن مخالفان ؛ در تضاد است .
آمده است تا لابد بگويد اسلامی که ايشان منادی آن هستند ؛ با اسلام تمساح يزدی و شيخ علی اکبر و شيخ علی اصغر و ملا حسنی و ملا خامنه ای تفاوت دارد .
در اين ميان ؛اگر اکبر محمدی و فيض مهدوی ؛ در زندان های اسلامی ؛ به شيوه های صد در صد اسلامی ؛ به قتل ميرسند و راهی گورستان ميشوند چه باک ؟؟
در اين ميان ؛ اگر هزاران نفر از فرزندان ميهن ما در زندان های آدمخواران اسلامی ؛ پژمرده ميشوند و پوسيده ميشوند و شکنجه ميشوند و تحقير ميشوند و جان می بازند ؛ آقای شيخ محمد آقای ملاحت را با آن کاری نيست .
من کاری به اين قضيه ندار م که آقای حجت الاسلام بلاهت ؛ برای چه به امريکا آمده اند و چه هدفی را دنبال ميکنند . اما حيرت من از ما جماعت ايرانی مقيم امريکاست . از ما مردمی که يک ربع قرن است که در امريکاييم ؛ اما ؛ هنوز که هنوز است ؛ الفبای اوليه سياست و زندگی و مبارزه را نياموخته ايم .
ديروز در امريکا ؛ صد ها نفر از ايرانيان ؛ گرد آمده بودند تا به حضور آ شيخ محمد آقای بلاهت در امريکا اعتراض بکنند . اين در نفس خود کار درستی است .ما به حضور کسی اعتراض داريم و دور هم جمع ميشويم و فرياد اعتراض مان را به گوش ديگران ميرسانيم
اما ؛ درد انگيز اينجاست که ناگهان ديديم در ميان اعتراض کنندگان ؛ علم و کتلی راه افتاد که : مرگ بر شوونيسم فارس !! زنده باد آذربايجان !!!
انگار عده ای فقط برای اين آمده بودند تا بگويند مرگ بر فارس ها ؛ زنده باد ترکان !!و آنچه اصلا و ابدا برای شان مطرح نبود حضور آقای حجت الاسلام بلاهت در اينجا بود .
اينکه هنوز عده ای سنگ آذربايجان و خلق آذربايجان !!! را به سينه ميزنند و خواب های خوشی برای آن پاره از ميهن ما ديده اند ؛ داستان امروز و ديروز نيست ؛ يک داستان قديمی و يک قصه کهنه نخ نماست ؛ اما اينکه عده ای بيايند و به بهانه اعتراض به حضور حجت الاسلام بلاهت ؛ مرگ بر فارس ها و ياشاسين آذربايجان !!بگويند ؛ براستی هم حيرت انگيز و هم درد انگيز است .
به قول نيمای بزرگ : به کجای اين شب تيره بياويزم قبای ژنده خود را ؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:53 PM | نظرات (13)
خانم مرضيه ؛ هنرمند خوش آوای نسل ما ؛ در دهی در شمال شرقی تهران – بنام لالون - ؛ باغکی داشت که در آنجا زندگی ميکرد .
بعد از اينکه خانم مرضيه ؛ همچون صد ها هزار نفر ديگر ؛ عطای زيستن در ايران را به لقای ملايان بخشيد و به زندگی در غربت تن در داد ؛ دخترش – هنگامه – در اين باغک زندگی ميکرد . اما از آنجا که آقايان ملايان از نعل خر مرده هم نميگذرند ؛ تازگی ها ؛ نه تنها هنگامه ؛ بلکه خرش را هم از لالون بيرون کرده اند .
حالا ؛ هنگامه ؛ به فرانسه پناه آورده است ؛ اما من نميدانم چه بر سر خر بيچاره آمده است ؟؟ خدا کند که بيچاره خرک را به کشتارگاه نفرستاده و گوشتش را به رستوران های بين راهی نفروخته باشند .
هادی خرسندی ؛ شعری در اين باره سروده است و ميگويد : ما آدمها ؛ به اينجور سرنوشت برای خودمان و آدمهای ديگر عادت کرده ايم ؛ اين وسط دلم فقط برای خرک سوخت .
اين شما و اين هم شعر هادی ؛ البته از زبان خرک بيچاره :
خدايا ؛ خود تو ميدانی که مخلص
بدور از باور مرضيه بودم
من آن خوش نغمه را هر گز نديدم
نپنداری خر مرضيه بودم
الاغی مال بعد از انقلابم
که در بوم و بر مرضيه بودم
نه در در رفتن اش بودم شريکش
نه من همسنگر مرضيه بودم
شعور درک موسيقی ندارم
و گرنه نوکر مرضيه بودم
ندارم جرم مخصوصی جز اينکه
الاغ دختر مرضيه بودم
به قرآن ؛ دوستدار رهبرم من
خدايا ؛ حضرتعباسی خرم من
ز قول من بگو با حاکم شرع
که از نا فهمی اش در عرعرم من ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:06 PM | نظرات (1)
آرش سيگارچی ؛ روزنامه نگار گيلانی که به اتهام توهين به مقام معظم رهبری ! و داشتن رابطه با استکبار بين المللی و صهيونيزم و کاپيتاليزم وچند تا اتهام ديگر ؛ از جمله نرفتن به نماز دشمن شکن جمعه ؛ و عدم حضور در مراسم پر شکوه دعای ندبه ؛ دستگير و به سه سال زندان محکوم شده است ؛ همچنان در زندان لاکان رشت آب خنک ميخورد تا در حکومت عدل اسلامی ديگر غلط های زيادی نکند و پدر و مادر و جد و آبای رهبر معظم را در قبر نلرزاند .
آرش سيگارچی ؛ که زمانی سر دبيری روزنامه گيلان امروز را بعهده داشت ؛ بعد از اينکه توسط يک ملای رشتی به چهارده سال زندان محکوم شد ؛ به حکم صادره اعتراض کرد و ملای ديگری حبس او را به سه سال تقليل داد .
در اين گير و دار ؛ آرش سيگارچی ؛ برادر جوان خود - اشکان - را که جوانی هنرمند بود - در يک حادثه رانندگی از دست داد و حيرت انگيز اينجاست که مورد بی مهری همان روزنامه ای قرار گرفت که خودش سر دبيری آنرا بعهده داشت .
آرش سيگارچی ؛ هم اکنون در زندان لاکان است ؛ اما ؛ و صد اما ؛ هيچ روزنامه ای ؛ هيچ مجله ای ؛ هيچ وبلاگ نويسی ؛ يادی از او نمی کند و نمی پرسد جرم اين جوان چه بوده است که بايد سه سال از بهترين سالهای عمر خود را در زندان حکومت رجاله های اسلامی بگذراند ؟؟
ما براستی ملت شگفت انگيزی هستيم و نمی شود با طناب پوسيده ملت شريف ايران ته چاه رفت .
آرش سيگارچی و هزاران تن ديگر از فرزندان وطن ما ؛ تنها و تنها ؛ به جرم وطن دوستی و ملتخواهی است که در زندانهای حکومت آدمخواران پر پر می شوند اما آيا ملت غيور و شريف آيران قدر آنها را ميداند ؟؟ آيا کسی از خود می پرسد چه بر سر آرش سيگارچی آمده است ؟؟
ما ملتی هستيم که فقط ستايشگر قهرمانان مرده ايم . ما دوست داريم قهرمانان ما در زندانها کشته بشموند تا ما از آنها امام و امامزاده بسازيم و برای شان نو حه بخوانيم و به سر و روی خود بکوبيم !! قهرمانان زنده ما اگر در زندانها پوسيدند چه باک ؟؟
من امروز داشتم با جوانی از بستگان خودم در ايران تلفنی صحبت ميکردم . از من پرسيد : خيال ميکنی چند در صد از مردم ايران مثل احمدی نژادند ؟؟
گفتم : نميدانم
گفت : هشتاد و پنج در صد از مردم ايران عينهو احمدی نژادند و راه و روش او را دنبال ميکنند ؛ بنا بر اين حيف شما نيست که بخاطر اين مردمی که قدر هيچ چيز را نميدانند و هيچ ارزشی برای هيچ چيز و هيچکس - البته غير از خودشان - قائل نيستند ؛ خودتان را در هچل می اندازيد و دست به خطر می زنيد ؟؟
من واقعا نميدانستم پاسخ اين جوان را چه بدهم ؛ اما مدتهاست که به اين نتيجه رسيده ام که بهتر است ما هم بجای گره زدن به باد و آب در هاون کوبيدن ؛ سر مان را مثل خيلی ها بيندازيم پايين و راه خودمان را برويم و بيخود و بی جهت حلوای حاج ميرزا باقر را هم نزنيم ؟؟
راستی ؛ اگر گنجی را در زندان سر بريده بودند ؛ او قهرمان ملی ملت ايران نميشد ؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 12:37 PM | نظرات (8)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

