November 29, 2006



ای حسن جان ....

اين هم شعری که يکی از دوستان نازنين من از پاريس برای من فرستاده است :

ای حسن جان خوشگل آبادی
ای که در نظم و نثر استادی
رفته ای از ديار ما ؛ هيهات
از رفيقان نکرده ای يادی

راستش ؛ از روزی که ما از سفر جابلقا و جابلسا بر گشته ايم ؛ آنقدر کار روی سرمان ريخته و آنقدر گرفتار هستيم که فرصت نکرده ايم به دوستان مان در دوبی و پاريس چهار خط بنويسيم و از مهربانی هايشان سپاسگزاری کنيم ؛ و شعری را که ملاحظه فرموديد دوست نازنينی از پاريس برايم فرستاده و فی الواقع تلويحا از ما گلايه کرده است که : ای آقای گيله مرد ! رفتی و پشت سرت را نگاه نميکنی ؟؟
شرمنده ايم والله !!خداوند ما را ببخشاياد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:23 PMنظرات (0)
November 28, 2006



درکشاکش دو جهان


يادداشت های سفر به دوبی و فرانسه “ 7”

شنبه 18 نوامبر ***

امروز به تماشای کليسای “ قلب مقدس “ ميرويم
اين کليسا بر فراز تپه ای است که برای رسيدن به آن بايد چند صد پله سنگی را طی کرد .
ساختمانی است عظيم و شگفت انگيز با معماری ويژه اش و نقاشی های حيرت آور بر سقف آن .
مراسم دعا در داخل کليسا بر پاست .ما هم همراه صد ها نفرکه در داخل کليسا زانو زاده و بدرگاه حضرت باريتعالی دعا ميکنند ؛ زانو ميزنيم و به خودمان ميگوييم : ببين خلايق به چه اباطيلی دل خوش کرده اند !

نزديکی های کليسا محله ای است که به محله نقاشان معروف است .و صد ها نقاش در اين محل نشسته اند و سر گرم نقاشی اند . محله زيبا و دلنشينی است با کوچه پسکوچه هايی که سنگفرش اند و خانه هايی که ميگويند قيمت شان خيلی بالاست .
در کافه ای می نشينيم و آبجوی خنکی می خوريم و گشت و گذاری در حوالی کليسا می کنيم و بعدش سوار ترن ميشويم و به خيابان شانزه ليزه ميرويم .

خيابان شانزه ليزه لبريز است از دختران و پسرانی که يکی از ديگری زيباترند . من هيچ آدميزادی نديدم که دارای وزن اضافی باشد . هيچ زنی نديدم که به شلختگی و بد لباسی زنان امريکايی باشد . اصلا هيچ آدم چاق نديده ام . درست بر عکس امريکا که 65 در صد از زنانش چاق و بی ريخت و بد قيافه و شلخته و بد لباس اند ؛ اينجا زنانش باريک و ترکه و زيبا و عطر انگيز و خوش لباس اند . من از ديدن اينهمه زنان زيبا و خوش لباس کيف ميکنم .
گشت و گذاری در خيابان شانزه ليزه می کنيم و ناهاری و شرابی در يک رستوران خوب در يکی از کوچه پسکوچه های پاريس می خوريم و حوالی ساعت هشت شب ؛ خسته و مانده به خانه بر ميگرديم .


** يکشنبه 19 نوامبر

امروز آخرين روزی است که در پاريس هستم . فردا به سانفرانسيسکو پرواز خواهم کرد .پرواز من از پاريس به واشنگتن و از واشنگتن به سانفرانسيسکو خواهد بود . از همين حالا دلهره پرواز به جانم چنگ انداخته است .بگمانم چهارده – پانزده ساعت در هواپيما خواهم بود .
هوای پاريس سرد تر شده و نم نمک باران ميبارد .
امروز را با قدم زدن در دور و بر خانه مان و نشستن در رستوران کوچکی و نوشيدن آبجو گذرانديم و فردا با پاريس وداع ميکنيم .


دوشنبه 20 نوامبر **

ساعت ده صبح به فرودگاه شارل دوگل ميروم . پروازم ساعت دوازده و نيم خواهد بود . در فرودگاه شارل دوگل تدابير امنيتی بسيار سنگينی حکمفرماست . سربازان با مسلسل های اتوماتيک در گوشه و کنار فرودگاه ايستاده اند .
هواپيمای مان با نيم ساعت تاخير به پرواز در ميآيد . پس از حدود 9 ساعت به واشنگتن ميرسيم .فرودگاه واشنگتن بسيار شلوغ است بنظر ميآيد که نوعی بی نظمی در آنجا حاکم است .من پروازم را به سانفرانسيسکو از دست داده ام . مجبورم دو ساعتی در فرودگاه بمانم تا با پرواز بعدی به سانفرانسيسکو بروم . کارت پروازم را ميگيرم و از کانال های امنيتی ميگذرم و خودم را به ترمينال اصلی ميرسانم . آنجا گوشه ای می نشينم و منتظر ميمانم . يکی از کارمندان شرکت هواپيمايی UNITED AIRLINES ميآيد به سراغ من و به زبان فارسی ميگويد : سلام
بعد ميگويد : شما آقای رجب نژاد هستيد ؟؟
سلام عليکی می کنيم و به گپ و گو می پردازيم . معلوم ميشود که اين دوست نازنين يکی از خوانندگان پرت و پلاهای ماست .
چند دقيقه ای با هم گپ ميزنيم وبعدش من سوار هواپيما ميشوم و به سانفرانسيسکو پرواز ميکنم . و بدين ترتيب سفر مان به پايان ميرسد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:05 PMنظرات (1)
November 27, 2006



در کشاکش دو جهان

ياد داشت های سفر به دوبی و فرانسه “ 7 “


جمعه 17 نوامبر **

هوای پاريس هوای پاييزی است . . برگها ريخته اند و درختان دارند يواش يواش لخت می شوند . گهگاه بارانی نم نمک ميبارد و گهگاه خورشيد از پس ابری لبخندی و چشمکی ميزند . هنوز هوا چندان سرد نشده است .در فوريه گذشته که در پاريس بودم حتی استخوانهايم از سرما چاييده بود ! اما اينبار خودم را کاملا مسلح کرده ام . پالتويی گرم به تن کرده ام و کلاهی پشمين به سر . و مرا ظاهرا از هيچ سرمايی باکی نيست .
ديشب بيش از يکی دو ساعت نتوانستم بخوابم . نميدانم چرا . حس ميکنم دلم برای خانه و زندگی ام در کاليفرنيا تنگ شده است . دلم برای آسمان آبی و آفتاب درخشان کاليفرنيا لک ميزند . بگمانم هيچ جای دنيا با کاليفرنيا قابل مقايسه نيست . چه بامدادان زيبايی دارد کاليفرنيای من ! دلم برای قرقاول ها و بوقلمون های وحشی که همواره دور و بر خانه مان پرسه ميزنند و برای آن آهو های قشنگی که هر صبح ؛ جست و خيز کنان ؛ از تير رس نگاه من ميگريزند تنگ شده است . دلم برای فرنوش و مهرنوش و آلما و الوين و کورش و نسرين و حميده و کاترين و فيروزه و داداش و موسيو علی هم تنگ شده است .
سه چهار روز ديگر سفرم به پايان ميرسد .اما از همين حالا هوای ولايت ! به سرم زده است . هوای شهر کوچک خودم Fairfieldدر شرق سانفرانسيسکو ؛ که بيست و چند سال است جل و پلاسم را در آنجا پهن کرده ام و همه کوچه ها و خيابانها يش را می شناسم و با پستچی و شير فروش و سپور و کارمندان بانکش شوخی ميکنم و سر به سرشان ميگذارم .

راستی ؛ وطن من کجاست ؟؟
وطن فرهنگی من ايران است . اين را بدون هيچگونه ترديدی ميگويم .آفاق فرهنگی من تنها ايران است و بس . اما وطن جغرافيايی من کجاست ؟؟ سانفرانسيسکو ؟ بوئنوس آيرس ؟ لاهيجان ؟ شيراز ؟ تبريز ؟؟
به نظر من وطن جغرافيايی من کاليفرنيا ست .و من اين ايالت طلا خيز ر ا عاشقانه و صميمانه دوست دارم . آسمانش را . آفتابش را . مردمانش را . بزرگراههايش را . جنگل هايش را . رود هايش را . بارانش را . و آرزو دارم در کاليفرنيا به خاک بروم نه در لاهيجان . چرايش را نميدانم . اين يک حس درونی بود که اينجا ؛ بی هيچ واهمه ای ؛ بی هيچ ملاحظه ای ؛ وا گويه اش ميکنم .
دلم برای کاليفرنيای زيبای من تنگ است . بد جوری هم تنگ است .

امروز به ديدن اپرای پاريس ميرويم . ساختمانی عظيم و شگفت انگيز ؛ و ياد آور عظمت روزگاران گذشته .
اپرای پاريس که به Palais Garnier معروف است در سال 1860 به دستور ناپلئون سوم توسط يک آرشيتکت 35 ساله فرانسوی بنام Charles Garnier ساخته شده و بنای آن پانزده سال يعنی تا سال 1875 طول کشيده است .

بعد از گشت و گذاری در اطراف ميدان اپرا و ميدان باستيل ؛ در يک رستوران بسيار شيک ؛ غذايی و شرابی می نوشيم و غروب خسته و مست و شنگول بخانه ميآييم و يکی دو ساعتی می خوابيم و منتظر فرداييم تا چه پيش آيد . ش


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:58 PMنظرات (0)



درکشاکش دو جهان


يادداشت های سفر به دوبی و فرانسه “ 6 “


**پنجشنبه 16 نوامبر


چه خواب وحشتناکی ديدم ديشب . خواب ديدم که وارد خانه ام شده ام . مقداری خرت و پرت خريده بودم و دو سه تا پاکت پلاستيکی در دستم بود .
وقتيکه وارد خانه شدم ديدم که در های خانه باز است . اول خيال کردم سر به هوايی مان کار دستمان داده و خودم يادم رفته که در ها را ببندم . اما وقتيکه می خواستم وارد خانه بشوم يک آقای گردن کلفت نتراشيده نخراشيده ای – که يک چشمش هم کور بود ! - از گوشه ای بيرون آمد و بمن حمله کرد . من پاکت ها را رها کردم و فرياد زنان ؛ در حاليکه HELP HELP ميگفتم پا به فرار گذاشتم .
از صدای فرياد من طفلکی ها ميزبانانم از خواب پريدند و بگمان اينکه بلايی بسرم آمده است چراغها را روشن کردند و ترسان و لرزان به اتاقم آمدند و ديدند اين آقای گيله مرد شجاع ! عرق ريزان و ترسان توی رختخوابش نشسته و مثل بيد ميلرزد .
حالا ساعت پنج و نيم صبح است و من ديگر خواب از سرم پريده است . بروم کتابی بر دارم و بخوانم و شکر حضرت باريتعالی را بجا بياورم که آن کابوس در خواب بوده است نه در بيداری !. ولی عجب دزد گردن کلفتی بوده ها ؟؟!! اگر يک مشت توی ملاج مبارک مان ميکوبيد بايد ناله کنان تا پطرز بورغ ميدويديم !

امروز ؛ پس از آن کابوس ديشب ؛ تا ساعت ده صبح خوابيدم .بعدش صبحانه ای و قهوه ای ....
و چون امروز کارکنان خطوط راه آهن در اعتصاب هستند از رفتن به مرکز پاريس محروم مانده ايم .
حوالی ساعت يازده ؛ در حاليکه نم نمک باران ميباريد از خانه بيرون زديم و در فروشگاه معروف Lafayette پرسه ای و خريدی .....و نوشيدن آبجويی در بار کوچکی و ناهاری و عصرش را در خانه مانديم و به نشخوار خاطرات گذشته پرداختيم .
الان ساعت يازده و نيم شب است و من کتاب “ مکتب تبريز و مبانی تجدد خواهی “نوشته آقای سيد جواد طباطبايی را می خوانم تا کی خوابم ببرد .
فعلا شب بخير


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:12 PMنظرات (0)



درکشاکش دو جهان


ياد داشت های سفر به دوبی و فرانسه “ 5”

**چهار شنبه 15 نوامبر

در پاريس هستم . پاييز انگار پاورچين پاورچين از راه رسيده است و بر سيمای درختان شلاق زده است . برگها زرد شده اند و خيابان های پاريس لبريز از برگ های زرد رنگی است که با نفس باد به اينسو و آنسو پر می کشند . بياد خيابان های بوئنوس آيرس می افتم . خيابان هايی که بيست و چند سال پيش ؛ در آنها پرسه ميزدم و زير درختان خزان زده راه می رفتم و شعر حافظ و شاملو می خواندم . سالها چه زود گذشته اند .
در پاريس ؛ آسمان نيمه ابری است و درجه حرات هوا به هفده درجه ميرسد . فوريه گذشته که در پاريس بودم سرما آنچنان بيداد ميکرد که استخوان هايم انگار يخ زده بود !
امروز صبح ؛ کفش و کلاه ميکنيم و به خيابان ميرويم . سوار ترن ميشويم و از حومه پاريس به منطقه کارتيه لاتن ميرويم . من دلم می خواهد در خيابان های پاريس پرسه بزنم و از زيبايی های منحصر بفرد اين شهر دوست داشتنی لذت ببرم .
پالتويی به تن کرده ام و شال گردنی پشمی به گردن خود پيچيده ام و خود را برای پيکار با سرمای احتمالی آماده کرده ام ؛ اما ؛ آسمان پاريس آبی تر و هوايش گرم تر می شود و قدم زدن در خيابانها را دلپذير تر ميکند .

در کافه ای ؛ در حاشيه خيابان می نشينيم و آبجو می خوريم . من از ديدن رفت و آمد آدمها در خيابانها لذت میبرم.بياد امريکا و بياد شهر خودمان در کاليفرنيا می افتم که هيچوقت در خيابان هايش هيچ آدميزادی را نمی توان ديد .همه اش اتومبيل است و اتومبيل ....

اين سومين باری است که به پاريس آمده ام .با وجودی که بسياری از خيابانها و ساختمانها و بناهای تاريخی اش را قبلا ديده ام ؛ معذالک از ديدن مجدد آنها لذت می برم و اگر صد بار ديگر هم به پاريس بيايم با شور و شوق به ديدن آنها خواهم رفت . من عاشق پاريس هستم .

قدم زنان به ديدن دانشگاه سوربن ميرويم و پس از آن در يک رستوران کوچک ايرانی در يکی از کوچه پسکوچه های پاريس قورمه سبزی می خوريم و به فرمايشات يک آقای ايرانی گوش ميدهيم که گويا در آلمان فيزيک خوانده است و در دانشگاهی در آن سامان شغلی دارد .

بعد از ناهار ؛ سوار کشتی می شويم و بر روی رود سن ميرانيم و از کنار ميراث های تاريخی فرانسه ؛ از جمله موزه لوور و برج ايفل ميگذريم و شب ؛ شاد و پر انرژی به خانه بر ميگرديم .
من آنچنان از اين قدم زدن های چند ساعته لذت برده ام که دلم می خواهد دو باره به خيابان های پاريس بروم و سر تا پای آنها را پياده گز کنم . ابدا احساس خستگی نمی کنم .

قرار بود فردا به شانزه ليزه برويم اما گويا ترن های پاريس فردا در اعتصاب خواهند بود و ما نخواهيم توانست از حومه پاريس خود مان را به مرکز شهر برسانيم .

از جاهاي ديگری که امروز از آن ديدن کرديم کوچه ای بود که صادق هدايت در آن منزل داشت و در همين کوچه با کشتن خودش به اين دنيای سرشار از شقاوت و نکبت پشت پا زده بود .


نوشته شده توسط گیله مرد در  12:26 PMنظرات (1)
November 25, 2006



در کشاکش دو جهان


ياد داشت های سفر به دوبی و فرانسه “ 4 “


سه شنبه 14 نوامبر **


صبح ؛ ساعت چهار از خواب بر می خيزيم . قرار است مهرنوش به ايران و من به پاريس پرواز کنيم .
فرنوش خانم يک صبحانه حسابی برای مان راه می اندازد و پس از خوردن صبحانه سوار ماشين می شويم و به فرودگاه ميرويم . مهرنوش عازم ايران ميشود و من راهی پاريس .
پروازم با هواپيمای جت شرکت هواپيمايی امارات است . مدرن ترين و شيک ترين هواپيمايی است که تا کنون ديده ام .پذيرايی شان هم يک پذيرايی شاهانه است . توی هواپيما می توان بيش از پانصد فيلم سينمايی را تماشا کرد . در بدنه هواپيما دوربين های مخصوصی کار گذاشته اند که می توانيد همه جزييات پرواز هواپيمای تان را شخصا تما شا کنيد . وقتی هواپيمای تان از فراز شهر ها ميگذرد می توانيد شهر های زير پای تان را ببينيد .مهمانداران لباس های آبی کمرنگی به تن دارند و به دو زبان انگليسی و فرانسوی سخن ميگويند . در اين پرواز من توانستم شهر های بندر عباس ؛ شيراز و تبريز را زير پايم ببينم و گرمای اشکی را که بی اختيار از چشمانم جاری شده بود بر گونه هايم احساس کنم .

پس از هفت ساعت پرواز به پاريس ميرسيم .

حالا ساعت يک و نيم بامداد است و من نشسته ام و اين ياد داشت ها را می نويسم .چون خوابم نمی برد کليات سعدی را بر داشته ام و سرگرم خواندنش هستم
اين هم طنزی از حضرت سعدی ؛ البته از نوع مودبانه اش :
ز چشم مست تو اميد خواب می بينم
تو خوش بخفت ؛ که ما را قرار خفتن نيست
به ديدن از تو قناعت نمی توانم کرد
حکايتی دگرم هست و جای گفتن نيست !

اين هم فحش جانانه ای که حضرت سعدی نثار بنده خدايی کرده که نميدانم چه هيزم تری به ايشان فروخته بود :
آفتابی و نور می ندهی
ابری ای کير خواره زن ؛ ابری
مو من ات خوانم و نه ای مومن
گبری ؛ ای کير خواره زن ؛ گبری
به جدل همچو روبه و شيری
ببری ؛ ای کير خواره زن ؛ ببری
به مذاق جهانيان تلخی
صبری ای کير خواره زن ؛ صبری ....

بهتر است بروم بخوابم . خدا کند خواب به چشم مان بيايد و گرنه کارمان زار است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:28 PMنظرات (1)
November 24, 2006



در کشاکش دو جهان


یادداشت های سفر دوبی و پاريس “2”


**در دوبی ؛ درجه حرارت هوا بالای هشتاد درجه فارنهايت است .عينهو تابستان کاليفرنياست با اين تفاوت که ميزان رطوبت هوا بسيار بالاست . آدمی هنگام تنفس سنگينی هوا را روی سينه اش حس ميکند . علاوه بر اين انگار هوا آغشته به بوی گازوييل است . آلودگی هوا بسيار بسيار جدی است .

امروز صبح به استخر رفتيم و يکی دو ساعتی شنا کرديم و آفتاب گرفتيم و باصطلاح خودمان را برشته کرديم .

مهرنوش خانم برای مان باقلا قاتوق درست کرده است . من سر بسرش ميگذارم و ميگويم اين باقلا قاتوق بدرد عمه ات می خورد؛ اما انصافا غذای خوشمزه ای شده است و ما با لذت غذايی را که مهرنوش خانم درست کرده است می خوريم و پس از استراحتی کوتاه ؛ به سفر هيجان انگيز “ کوير پيمايی “ ميرويم .

برای کوير نوردی ؛ تور های مخصوصی با اتومبيل های مخصوص وجود دارد که ماجرا جويانی مثل ما را سوار ميکند و به ديدن کوير سراسر پوشيده از شن و ماسه ميبرد.

حدود نيم ساعتی از مرکز دوبی رانندگی کرديم تا به کوير رسيديم . کوير مجموعه ای است از کوهها و دره ها و تپه هاي پوشيده از شن روان و ماسه قهوه ای رنگ .و اين اتومبيل ها از ميان دريايی از ماسه ميگذرند .

ما هفت نفر بوديم و سوار يک اتومبيل تويوتا . و راننده ما يک آقای عرب چهل و چند ساله ای بود که بگمانم ماهر ترين راننده دنيا بود . او با چنان سرعت ومهارتی از تپه ها و ماهور های آکنده از شن و ماسه ميگذشت که گويی قايقرانی است که بر دريايی مواج و خروشان پارو ميزند .

تپه ماهور ها بقدری پيچ در پيچ است که در طول سفر يکساعته و نيمه مان ؛ سه چهار نفرمان بکلی از پا در آمديم و بقول معروف “ شکوفا “ شديم ! .

بعد از حدود يکساعت رانندگی در دريايی از شن و ماسه – در حاليکه چشم انداز مان تا افق چيزی جز کوير نبود - به استراحتگاهی در دل کوير رسيديم که برای پذيرايی از ماجرا جويان و توريست ها درست شده بود . درست در قلب کوير . آبی و سايبانی و چادری و چايی و قليانی و نوشابه ای و غذايی .
آبی به سر و روی مان زديم و يکی دو استکان چای عربی خورديم تا حال مان کمی جا آمد .
وسط ميدانگاه ؛ تخت هايی گذاشته بودند و پشتی ها و بالش هايی به سبک و سياق عربان بدوی . شتری و چادری و بساط رقص و پايکوبی
دختر خانم رقاصه خوش بر و رويی از اهالی لبنان برای مان عربی رقصيد و با انواع کباب ها و غذاهای عربی پذيرايی شديم
دو تن از همراهان من – فرنوش و کاترين – در طول اين سفر ماجرا جويانه ؛ دو سه بار شکوفا شدند و از حال رفتند ؛ من هم يکی دو بار نزديک بود حالم بهم بخورد و تا مرز شکوفا شدن پيش رفتم اما توانستم خودم را کنترل کنم و شکوفا نشوم .

تا حوالی ده شب در زير آسمان کم ستاره کويری بوديم و جای تان خالی خورديم و نوشيديم و رقصيديم و نيمه های شب به خانه بر گشتيم .
حالا ساعت پنج و نيم صبح است که دارم اين ياد داشت ها را می نويسم . ديشب نتوانستم درست حسابی بخوابم و حالا که اين ياد داشت ها را می نويسم منتظرم تا آفتاب طلوع بکند که خودم را به استخر برسانم و تن به آبهای گرم استخر بسپارم .

شنبه 11 نوامبر **

امروز به بازار طلا فروشان رفتيم . اسمش بود سوق المرشد . در محله قديمی دوبی که با محله های جديد دو هزار سال فاصله دارد .

طلا فروشی ها لبريز از مشتری بود و خانم های برقع پوش عرب سرگرم خريدن طلا . و گردن بند ها و گوشواره ها و کمربند های طلا هر يک به وزن دو سه کيلو !! و من متحير که چه کسی آنها را می خرد و چرا ؟؟
پس از گشت و گذاری در بازار طلا فروشان دوبی ؛ گفتيم به يک رستوران ايرانی برويم و غذای ايرانی بخوريم . رستورانی بود بنام “ ايران زمين “ که هم غذايش عالی بود و هم سرويسش ....

شب هم به منطقه Marina ميرويم . در آنجا سوار کشتی ميشويم و شامی بر عرشه کشتی می خوريم و شرابی می نوشيم و بساط رقص و پايکوبی راه می افتد و همراهان من دلی از عزا در ميآورند و ما هم از ترس اينکه نکند از قافله عقب بمانيم در اين بجنبان و برقصان شرکت می کنيم و همراه ديگران قر ميريزيم و دل مان خنک ميشود !!

** يکشنبه 12 نوامبر


امروز بهمراه برادرم ؛ قدم زنان به بازار سوق المرشد ميرويم . اين بازار شباهت غريبی به بازار های قديمی ايران دارد . کوچه های تنگ و باريک با مغازه هايی آکنده از کالا های چينی ومردمانی که گويی هنوز در قرن اول هجری زندگی ميکنند . بسياری از فروشندگان يا ايرانی اند و يا هندی و پاکستانی و در اينجاست که می توان گفت دوبی در کشاکش دو جهان دست و پا ميزند ..جهان مدرن و جهان سنتی .

شب بهمراه فرنوش و مهرنوش به سوق مدينه الجميرا رفتيم . در اينجا رستوران های بسيار شيکی به سبک و سياق امريکای جهانخوار !!در حاشيه کانال های آب درست کرده اند که پر است از توريست های امريکايی و اروپايی ؛ و در هيچ جا نشانی از عربان نيست .

جای تان خالی يک شام حسابی خورديم و حالا ساعت يک ونيم بامداد است که دارم اين ياد داشت ها را می نويسم و اميدوارم امشب دستکم بتوانم چند ساعتی بخوابم .


دوشنبه 13 نوامبر **


امروز آخرين روزی است که در دوبی هستم . فردا ساعت 8 صبح به پاريس پرواز خواهم کرد .
بگمانم دوبی در سه چهار سال آينده به هنگ کنگ خاورميانه بدل خواهد شد . هنگ کنگ تازه ای که در آن آخرين پديده های قرن بيست و يکم در کنار سنتی ترين و کهن ترين سنت ها و باور ها و سبک زندگی ؛ بصورت مسالمت آميز در کنار هم زندگی خواهند کرد .

آنچه در دوبی توجه ام را جلب کرد حضور هزاران توريست اروپايی و امريکايی و تازه بدوران رسيدگان روسی در اين کشور است .
ديروز رفته بوديم به منطقه بسيار زيبای ساحلی بنام Jomeira Beach Park . منطقه ای که ميشد تن به آب خليج سپرد و آفتابی گرفت و در ساحل زيبايش ساعاتی غنود .بيش از نود و نه در صد آدم هايی که در اين ساحل بودند امريکايی و آلمانی و روسی بودند و کمتر عربی را ميشد ديد که به اينجا آمده باشد اما بما گفتند که روز های دوشنبه اين منطقه ويژه خانم هاست و آقايان حق حضور در آنجا را ندارند .

امروز تصميم گرفتم در خانه بمانم و در استخر خانه شنا کنم و آفتاب بگيرم و لذت ببرم . از فردا در پاريس خواهم بود و از سرما خواهم چاييد !!
امروز می خواهم بقدر کافی گرما در تنم ذخيره کنم تا فردا در پاريس حسرت گرمای دوبی را به دل نداشته باشم .


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:01 PMنظرات (0)



ياد داشت های سفر ....

يکی دو روزی است که اين کامپيوترمان بد قلقی ميکند ونمی توانيم سفرنامه نويسی مان را ادامه بدهيم .
از امروز گوش شيطان کر دوباره کامپيوترمان روبراه شده و اگر زنده مانديم از همين امشب شما را با خودمان به دوبی و فرانسه خواهيم برد .
شاد و سبز باشيد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:25 AMنظرات (1)
November 21, 2006



درکشاکش دو جهان

ياد داشت های سفر به فرانسه و دوبی “2”

چهار شنبه 8 نوامبر


حالا در فرودگاه فرانکفورت هستم .ساعت بوقت آلمان ده صبح است . سه ساعتی در فرودگاه خواهم ماند و پس از آن عازم دوبی ميشوم .
توی فرودگاه ؛ در کافی شاپ ؛ تلويزيون cnn روشن است . دموکرا ت ها در امريکا پيروز شده اند . سه چهار تا خانم امريکايی دور من جمع ميشوند و بسلامتی دموکرات ها آبجو می نوشيم .
خانمی که اهل آيداهو است ؛ چنان از آقای بوش بدش ميآيد که وقتی می فهمد دموکرات ها برنده شده اند ؛ مرا در آغوش می کشد و صورتم را می بوسد . بعدش سه چهار تا فحش خواهر و مادر نثار آقای بوش ميکند و پشت بندش از اينکه اينجوری بی محابا و بدون ملاحظه بد دهنی کرده است از من پوزش می خواهد .
ساعت يازده و پانزده دقيقه به وقت فرانکفورت به دوبی پرواز خواهم کرد و ساعت ده شب در دوبی خواهم بود .

ساعت ده شب ؛ با پرواز لوفت هانزا ؛ به دوبی ميرسم . دختران خوشگل من – فرنوش و مهرنوش -بهمراه برادرم ؛ به پيشوازم آمده اند . برادر زاده هايم کورش و کاترين هم همراه شان هستند . همسر کورش – فيروزه – هم آنها را همراهی ميکند .
بعد از بيست و سه سال ؛برادرم و برادر زاده هايم را می بينم . برادرم مرا در آغوش ميکشد و گريه ميکند. چقدر تغيير کرده است .پير شده است . من هم لابد همين اندازه تغيير کرده ام .

برادرم به نظرم خيلی پير و شکسته شده است . از آن موهای سياه درخشان بر روی کله مبارکش خبری نيست . باز صد رحمت به خود ما که دستکم موهای مان نريخته است .

فرودگاه دوبی بگمانم دستکمی از فرودگاههای ديگر دنيا ندارد . همه چيزش شبيه امريکاست .با اين تفاوت که تابلوها به دو زبان انگليسی و عربی است .

فرنوش خوشگل من حدود يکسال است که مقيم دوبی شده است . آنجا يک شرکت وارداتی را سر پرستی ميکند . مهرنوش در تهران مدير يک شرکت واردات و صادرات است و بهمين جهت مدام در سفر است .مهرنوش سر شار از نيرو و انرژی است و دارای شوخ طبعی ويژه ای است که حضورش را دلچسب و لذت بخش ميکند . فرنوش اما بسيار جدی و آرام است .
برادر زاده ام کورش ؛ وقتيکه شش هفت سالش بود من ايران را ترک کردم . حالا مهندس آرشتيکت هست و در يک شرکت انگليسی در دبی کار ميکند .تازگی ها ازدواج کرده و همسرش در يک آژانس هواپيمايی کار ميکند.
برادر زاده ديگرم – کاترين – علوم آزمايشگاهی خوانده . ازدواج کرده . و حالا خانه نشين است و بچه داری ميکند. يک پسر چهار ساله دارد که من اسمش را گذاشته ام موسيو علی !!وقتيکه من بيست و چند سال پيش ايران را ترک ميکردم کاترين چهار سالش بود و از بس پر انرژی بود و جفتک ميزد من اسمش را لرزونک گذاشته بودم . حالا يک خانم درست حسابی شده و هيچ نشانه ای از آنهمه جوش و خروش در وجودش باقی نيست .

پنجشنبه 9 نوامبر ******


پس از يک خواب حسابی ؛ساعت نه و نيم صبح از خواب بيدار ميشويم . صبحانه مفصلی می خوريم و راه می افتيم که برويم دوبی را بتماشاييم !
وقتيکه سوار اتومبيل ميشويم ؛ من از ديدن اينهمه برج ها و آسمانخراش هايی که در حال ساختن است حيرت ميکنم . بهر گوشه ای که نگاه ميکنی برجی قامت کشيده و برج ديگری در حال قامت کشيدن است .من گمان نکنم در هيچ جای دنيا بتوان کشوری سراغ کرد که اينگونه در حال ساختن باشد . شبانه روز – يعنی فی الواقع 24 ساعته – هزاران کارگر و مهندس و آرشتيکت و کارشناس سرگرم کارند تا يکی پس از ديگری آسمان خراشی از دل خاک سر در بياورد . هزاران جرثقيل در دل آسمان تنوره ميکشند تا تا قامت برجی را بر پهنای نيلگون آسمان بر افرازند .

با اتومبيل گشت و گذاری در دوبی ميکنيم و و حوالی ساعت سه بعد از ظهر به منطقه ساحلی الجميرا ميرويم که شباهتک هايی به هاوايی خودمان دارد . با هتل های بسيار گرانقيمت ؛ با ساحلی آکنده از جهانگردان اروپايی و امريکايی و روسی ؛ با رستوران ها و بار ها يی به سبک و سياق امريکا ؛ و زنان و مردانی که بدون هراس از گزمه ها و عسس های اسلامی ؛ تن به آب خليج سپرده اند .

در يک رستوران ساحلی غذايی ميخوريم و عصرش دوباره گشتی در شهر و در منطقه Marina ميزنيم و قرار است ساعت هشت شب به ديدن يک برنامه هنری در تئاتر شهر دوبی برويم بنام Simply Ballroom

در منطقه Marina کشتی های کوچکی را بصورت رستوران در آورده اند که اين کشتی ها بر روی آبهای خليج فارس بحرکت در ميآيند و مهمانان می توانند به تماشای آبهای نيلگون دريا و زيبايی های آن بپردازند .

ساعت هشت شب به تماشای برنامه Simply Ballroom ميرويم . برنامه ای است شامل انواع رقص ها که توسط يک گروه از رقصندگان انگليسی اجرا ميشود .
سالن تئاتر گنجايش چهار صد – پانصد نفر را دارد .سالن پر ميشود . و در ميان تماشاگران حتی يک عرب ديده نمی شود .همگی يا اروپايی اند يا امريکايی . بنظر ميآيد که عرب ها ميانه چندانی با چنين برنامه های هنری ندارند .
مجری برنامه يک آقای انگليسی است که بقول مهرنوش همه چيزش مصنوعی است . دماغش ؛ دندانش ؛ صورتش ؛ و ساير اجزای بدنش . پير هم شده است . اما نمی خواهد به اين آسانی ها از کارش دست بر دارد . يکی دو ساعتی کار چرخان برنامه ميشود و ما را کلی می خنداند . انصافا کارش را به کمال انجام ميدهد .
بعد از تماشای اين برنامه به يک رستوران ترکی ميرويم و غذای ترکی می خوريم که غذايی بنام “ اسکندر کباب “ براستی معرکه بود و خوشمزه بود و خوردنی و لذت بردنی .....

ساعت حوالی يک نيمه شب است که می خواهيم به خانه بر گرديم . قبلا راننده خودمان را مرخص کرده ايم و تصميم داريم با تاکسی به خانه مان برويم . وقتيکه از شاپينگ سنتر بيرون ميآييم می بينييم دويست سيصد نفر زن و مرد و کودک و پير و جوان در صف انتظار ايستاده اند . تاکسی ها هم يکی پس از ديگری ميآيند و منتظران را سوار ميکنند . من با حيرت می بينم که چند تا عرب دشداشه پوش از راه ميرسند و بدون اينکه در صف بايستند سوار تاکسی ميشوند و ميروند . من می خواهم اعتراض کنم اما حالی ام ميکنند که بر اساس قوانين دوبی ؛ شهر وندان اين شهر از يک حق تقدم طبيعی !!در همه عرصه های زندگی نسبت به خارجی ها بر خور دارند ! از جمله اينکه حق شان است که در هيچ صفی نايستند و....يعنی يکنوع بر تری نژادی بدوی !!!
و من استفراغم ميگيرد از اين نوع بر تری نژادی احمقانه . و بياد پدران و مادران و اجداد مان می افتم که همين بر تری نژادی تازيان ؛ آنها را به عجم و موالی تبديل کرد . ...بگذريم .


و اما کمی هم در باره رانندگی در دوبی بگويم : دوبی اگر چه دارای جاده ها و بزرگر اههای متعددی است ؛ اما وضع ترافيک اش دست کمی از ترافيک تهران خودمان ندارد .
ما از صبح امروز ؛ اتومبيلی با راننده در اختيار داشتيم .اين آقای راننده از اهالی محترم هند بود و آنچنان لابلای ماشين ها ويراژ ميداد که من حالی اش کردم اگر بخواهد اينجور رانندگی بکنداگر ما را سر به نيست نکند دستکم خودمان دچار سکته قلبی خواهيم شد .

اينجا ؛ همه کار گر ها و راننده ها و نظافتچی ها و نگهبانان و و دربان ها و رانندگان کاميون ها ؛ يا هندی اند يا پاکستانی و يا فيليپينی ...و آنچنان گندی به ترافيک اين شهر زده اند که آدميزاد جرات نمی کند پايش را بيرون خانه بگذارد .

پس از رسيدن به خانه ؛ يکی دو ساعتی می خوابم .حالا ساعت چهار و نيم صبح است و من نشسته ام و تلويزيون Euro News را نگاه ميکنم و اين ياد داشت ها را می نويسم .
قرار است فردا صبح به شنا برويم و عصرش هم به کوير پيمايی ......

حالا در خبر های تلويزيون ديدم که آقای رامسفيلد وزير دفاع امريکا از مقام خود استعفا داده است . استعفای آقای رامسفيلد سبب شده است که مردم پاکستان به خيابانها بريزند و از اينکه آقای بوش يکی از ور دست های عمده خود را از دست داده است به جشن و پايکوبی بپردازند .
بگمانم همين روز ها آقای ديک چينی هم به بهانه بيماری قلبی غزل خدا حافظی را بخواند و آقای بوش را تنها بگذارد . من گمان نکنم در تاريخ امريکا بتوان سياستمداری پيدا کرد که اينهمه مورد تنفر امريکاييان باشد . ديک چينی .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:55 PMنظرات (0)



در کشاکش دو جهان ......

“ ياد داشت های سفر به دوبی و فرانسه ”

سه شنبه هفتم نوامبر 2006


دوباره فيل مان ياد هندوستان کرده است و بار و بنديل مان را بسته ايم و راهی سفر شده ايم .
هشت ماه پيش ؛ به اسپانيا و فرانسه رفته بوديم و چند روزی در آنجا کنگر خورده و لنگر انداخته بوديم ؛ امروز اما ؛ راهی دوبی هستيم .اين بار هفت روزی در دوبی و شش روزی در پاريس خواهيم بود .

دوبی را تا کنون نديده ايم . ميگويند کاريکاتوری از امريکاست . اما اين سومين باری است که به فرانسه ميرويم . نميدانيم چرا فرانسه را اينقدر دوست ميداريم ؟
بار اولی که به فرانسه رفتيم سال 1978 بود . هنوز آقای امام به ايران نشاشيده بودند و ميشد بی ويزا و بی منت و بی هراس ؛ به همه جای عالم سفر کرد و از ايرانی بودن خود هم شرمسار نبود .

در آن سال ؛ ما با اتومبيل خودمان ؛ از ايران به فرانسه رفتيم . يعنی اولش رفتيم ترکيه ؛ بعدش از بلغارستان و يوگسلاوی گذشتيم و از ايتاليا سر در آورديم . بعد از گشت و گذاری چند روزه در ايتاليا ؛ از جاده های زيبای کوهستانی گذشتيم و به سويس رسيديم . در سويس ماشين مان را در گاراژ گذاشتيم و با ترن به فرانسه رفتيم . يادمان ميآيد که شب کريسمس در پاريس بوديم و حيران و مات از زيبايی های شگفت انگيز پاريس .

بار دوم ؛ همين فوريه گذشته بود که چند روزی را در نانت و پاريس پرسه زديم و چه ياد ها و چه خاطره ها .
و اکنون دوباره راهی پاريس هستيم .


حالا در فرودگاه سانفرانسيسکو نشسته ايم و اين ياد داشت ها را می نويسيم قرار است ساعت دو بعد از ظهر ؛ به فرانکفورت و از آنجا به دوبی پرواز کنيم . فعلا با يک آبجوی تگری حال مان را جا ميآوريم و آماده ميشويم تا سوار هواپيما بشويم .
در فرودگاه سانفرانسيسکو چه نظم و ترتيب شگفت انگيزی حکمفرماست .فعلا در گوشه کافه تريايی نشسته ايم و داريم نرمک نرمک آبجو می نوشيم .جای شما البته خالی است .

داشتيم دفتر ياد داشت هايمان را ورق ميزديم به شعری بر خورديم که حال مان را جا آورد . شعر اين است :

اسرار جهان ؛ چنانکه در دفتر ماست
گفتن نتوان ؛ که آن وبال سر ماست .
چون نيست در اين مردم نادان اهلی
نتوان گفتن هر آنچه در خاطر ماست

و دو سه خط پايين تر ؛ شعری است از مولانا ؛ که وصف حال امروزين ماست :


احمقان سرور شدستند و ز بيم
عاقلان سر ها کشيده در گليم

و سئوالی که برای مان مطرح ميشود اين است که اين آقايان عاقلان تا کی بايد همچنان سر در گليم باشند ؟؟
حالا چرا ما در فرودگاه سانفرانسيسکو يکباره به ياد خيام و مولانا افتاده ايم و نشسته ايم و فلسفه بافی ميفرماييم گناهش به گردن همان دو سه تا ليوان آبجوی تگری است که بالا انداخته ايم .
يعنی فرمايش الکل !!!

“ ادامه دارد “


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:10 AMنظرات (1)

آرشيو
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63