January 30, 2007



** آقای امام حسن مجتبی ؛ قهرمان زن بازی و زنبارگی .....

سید محمد خاتمی٬ سی و هفتمین نسل حلال زاده کدامیک از زنان حسن مجتبی است؟

در رسانه های نوشتاری ایران می خوانیم که به تازگی پژوهشگران نسل شناسی و شجره نویسی در ایران٬ درباره پیشینه نسلی آخوند سید محمد خاتمی پژوهشهای گسترده ای به عمل آورده و به این نتیجه رسیده اند که آقای آخوند سید محمد خاتمی٬‌نسل سی و هفتم(البته حلال زاده)٬‌ امام حسن مجتبی٬‌ اما م دوم شیعیان جهان است.

پژوهشگران پیام ما آزادگان البته هیچ تردیدی درباره اصالت غیر شبهه برانگیز پژوهشهای نسل شناسان ایرانی در مورد شجره نسلی آقای آخوند خاتمی ندارند٬ با این وجود توجه همیاران پژوهشگر خود را در داخل کشور به نکات زیر جلب می نمایند:

زین العابدین رهنما در کتاب زندگانی حسین٬ ‌جلد دوم٬ صفحه٬ ۲۱۰ می نویسد٬ امام حسن مجتبی قهرمان زن گرفتن و طلاق دادن بوده و از اینجهت هیچکس در دنیا به پای او نرسیده است. او دارای اندامی کوتاه٬ شکمی بزرگ٬ دماغی پهن و دهانی گشاد و به گفته عایشه همانند بوده است.

عمادزاده خراسانی در کتاب زنان پیامبر اسلام٬ ‌در صفحه ۲۹۹٬ می نویسد٬ چون حسن مجتبی به سبب نداشتن وجاهت چهره نمی توانست بر زنان دست یابد٬ فرستاده هایی به میان خانواده ها گسیل می داشت و می گفت٬ هر زن و یا دختری که با او هم آغوش گردد٬ عروس فاطمه زهرا شده و در بهشت جای خواهد گرفت. و احمد رضایی در کتاب نهضت حسینی می نویسد٬ چون گفته شده بود که پیامبر در زمانی که حسن خردسال بوده٬ بر ناف وی بوسه می زده٬ از اینرو٬ زنان داوطلب ازدواج با حسن بن علی بودند تا نافشان به ناف وی برسد و از این جهت بدنشان از آتش دوزخ مصون بماند. بهرام چوبینه در کتاب تشیع و سیاست٬ ‌در صفحه ۱۳۶ ٬ شمار زنان حسن بن علی را ۷۰ تا ۱۳۰ زن و کنیز٬ کتاب زنان پیامبر اسلام در صفحه های ۳۷۹ ٬ ۳۹۹ ٬ ۴۰۰ ٬ شمار کنیز و ۲۳۰ زن٬ ابوطالب مکی در قبوت القلوت٬ ۲۵۰ زن٬ کفعمی ۶۴ زن بجز کنیزان و کتاب منتخب التواریخ در صفحه ۲۹۱ ٬ شمار زنان و کنیزان حسن را بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ تن ذکر کرده است.

کتاب زنان پیغمبر اسلام در صفحه ۲۹۹ مینویسد٬ در کوتاه زمانی بسیاری از دختران شیعه گرسنه که در فکر سیر کردن شکم خود بودند٬ ‌وارد خانه حسن شدند تا هم با نوه پیامبر خدا همبستر شوند٬ ‌هم شکم خود را سیر کنند و هم اینکه جایی در بهشت برای خود ذخیره نمایند.

بدین ترتیب حسن بن علی از زیاده روی در همخوابگی با زنان بیشمار خسته و وامانده شد و هر ماه یکبار مانند زین العابدین همه زنانش را به گرد خود جمع آوری می کرد و به آنها می گفت: « دیگر توان همخوابگی با شما را ندارم٬ ‌هرگاه بخواهید یا شما را رها میکنم و یا می فروشم.»

زین العابدین رهنما در کتاب زندگانی حسین در صفحه ۲۱۰ می نویسد٬ بدنبال این سخن گروهی از زنان حسن با دیگران به گونه پنهانی رابطه نا مشروع بهمزدند و این موضوع سبب شد٬ حسن ۷۰ تا ۹۰ نفر از زنان خود را رها سازد.

بهرام چوبینه در کتاب تشیع و سیاست در صفحه ۱۳۸ ٬ احمد رضایی در کتاب نهضت حسینی در صفحه ۶۸ ٬ راوندی در کتاب تاریخ اجتماعی ایران صفحه ۷۸ ٬ زین العابدین رهنما در کتاب زندگانی امام حسین صفحه ۴۲۲ ٬ مویر در کتاب خلفای راشدین و روضه الصفا در صفحه ۲۰ می نویسند علی در نتیجه عیاشی های حسن و شکایت پدران زنهای او بالای منبر رفت و اعلام داشت که مردم نباید بیش از این فریب فرزند او را بخورند.

همان کتابها می نویسند٬ يکی از زنانی که حسن بن علی او را از خانه خود اخراج کرده بود به نام « جعده دختر اشعت بن قیس بنی کنده» با یزید پسر معاویه رابطه نامشروع برقرار نمود و با گرفتن یکصدهزار درهم پول نقد٬ به حسن زهر داد و او را از پای درآورد.

حال باید دید٬ نسل شناسان و پژوهشگران فرهیخته ای که آقای سید محمد خاتمی را سی و هفتمین نسل حلال زاده آقای امام حسن زنباره دانسته اند٬ ایشان را نتیجه همخوابگی حضرت امام با کدامیک از زنان آزاده بالا می دانند؟

پیام ما آزدگان٬ شماره چهل و نهم٬ دوره جدید - ۰

... خاتمی ,ختم نظا م

درفـــــش کــاویـــــانی


http://derafsh-kaviyani.com/parsi/




نوشته شده توسط گیله مرد در  7:16 PMنظرات (8)
چگونه خشم خود را کنترل کنيد ؟؟


* يک آقايی ؛ به همسرش ميگويد : تو واقعا زن عجيبی هستی ! با وجودی که من اينهمه باهات دعوا ميکنم و اينهمه بد و بيراه بهت ميگويم ؛ نه واکنشی نشان ميدهی ؛ نه عصبانی ميشوی . ميشود به من بگويی چطوری می توانی عصبانيت ات را کنترل کنی ؟
زن ميگويد : ميروم توالت و شروع ميکنم به پاک کردن توالت !!
مرد ميگويد : آخر با پاک کردن توالت چطوری می توانی خشم و عصبانيت ات را کنترل کنی ؟؟
زن ميگويد : وقتی ميخواهم توالت را تميز کنم از مسواک جنابعالی استفاده ميکنم !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:49 AMنظرات (0)
January 27, 2007



حرف های يک آدم معلوم الحال ....!!!


**يک آقايی ؛ يک نامه بالا بلند ی برای مان نوشته اند و هر چه ناسزای ناموسی و بی ناموسی و چارواداری و جاهلانه در چنته شان داشته اند نثار آباء و اجداد مرده و زنده مان کرده اند و بعدش هم به دست های بريده حضرت عباس و گلوی عطشان حضرت علی اصغر و سينه چاک چاک حضرت زين العابدين بيمار و صد و بيست و چهار هزار تا پيغمبر ديگر قسم خورده اند که گيله مردی که ما باشيم يا زنا زاده ايم ! يا تخم حراميم ! يا نوکر استکباريم ؛ يا از يهودی های صهيونيست حقوق ميگيريم ؛ و يا مادر و خواهران مان “ اون کاره “ بوده اند . و دست آخر نتيجه گرفته اند که همه شمالی ها ؛ از دم ؛ حرامزاده و بی دين و اون کاره و معلوم الحال اند !و اسلام عزيز ؛ هر چه ميکشد ؛ از دست همين گيله مرد ها و گيله زن ها و ديلمی ها و طبرستانی ها ميکشد !!

راستش ؛ ما نميدانيم “ معلوم الحال “ يعنی چه ؟؟
يعنی حال مان خراب است ؟؟
يعنی فک و فاميل مان “ اون کاره “ اند ؟؟
يعنی خودمان “ اون کاره “ ايم ؟؟

آخر قربان تان برويم ؛ اولا اينکه گيله مردی که ما باشيم ؛ سی و چند سال است که خواهران مان را نديده ايم ؛آنوقتی که داشتيم آنها را به امان خدا می سپرديم ؛ سی و چند سال شان بود . حالا لابد بايد شصت – هفتاد سالی داشته باشند .آخر توی آن مملکت اسلامی ؛ مگر زن های شصت – هفتاد ساله هم می توانند “ اون کاره “ باشند ؟؟ آخر يک بانوی هفتاد ساله اون کاره _ آنهم با دندان های مصنوعی و عينک و عصا و سمعک - به چه دردی می خورد ؟؟
دوم اينکه : مادر مان ؛ پانزده بيست سالی است که عمرشان را به شما بخشيده و توی خاک خفته و دستش از اين دنيا کوتاه است ؛
سوم اينکه : مگر ما چه کرده ايم که مستحق اينهمه دشنام و مجازات شده ايم ؟؟ چوب توی آستين حضرت امام خامنه ای کرده ايم ؟؟ کنده نيم سوز توی ما تحت رييس جمهور تان چپانده ايم ؟؟ زبانم لال ؛ به والده مکرمه تان گفته ايم ميشود يک شب کنار مان بحوابی ؟؟ براستی ما چه کرده ايم ؟؟
ما دو کلام حرف حساب زده ايم و گفته ايم :
گر مسلمانی از اين است که ملا دارد
وای اگر از پس امروز بود فردايی
يک همچو حرفی ؛ ستون فقرات اسلام عزيز تان را به لرزه در آورده ؟؟
يک همچو حرفی ؛ ما را “ اون کاره “ و معلوم الحال و حقوق بگير اين و آن کرده ؟؟
آخر قربان تان برويم ؛ اگر شما و اسلام عزيزتان ؛ بغداد تان خراب نيست ؛ چرا بايد از دو کلام پرت و پلا های گيله مرد آواره ای که ما باشيم ؛ اينجوری کک به تنبان تان بيفتد و زنده و مرده مان را بلرزانيد ؟؟

اگر ما پرت و پلا می نويسيم ؛ شما هم بياييد مثل بچه آدم ؛ معقول و مودب ؛ جواب مان را بدهيد .خدا را چه ديديد ؟؟ يکوقت ديديد ما ملحدان و مرتدان فطری هم آمديم تحت تعليمات عالمانه و فاضلانه جنابعالی ؛ مسلمان شديم و داديم خودمان را ختنه کردند !!اينکه ديگر فحش دادن و پستان به تنور داغ چسباندن ندارد .
کجای تان را سوزانديم هموطن من که اينجوری جلز و ولز ميفرماييد ؟؟

و حرف آخر اينکه :

يکی را زشتخويی داد دشنام
تحمل کرد و گفت : ای نيک فرجام
بتر زانم که خواهی گفت آنی
که دانم عيب من چون من ندانی ....


******حالا بزا ؛ نر هم بزا ....

آقای بوش ؛ ولی فقيه کره زمين ؛ ضمن اينکه مثل گاو مرحوم حاج ميرزا آغاسی ؛ سرش را همه جا فرو ميکند ؛ تازگی ها “ خيال پلو “ ی تازه ای پخته و می خواهد دوباره به عراق لشکر کشی بکند ! می خواهد بيست و يک هزار سرباز تازه نفس به عراق بفرستد تا بروند آنجا لابد خاک عراق را به توبره بکشند . چه ميدانم ؟ شايد خواب تازه ای هم برای ايران ديده و شايد می خواهد دوباره گز نکرده پاره بکند .

کنگره امريکا ؛ طرحی را تصويب کرده است که فرستادن سرباز های بيشتر به عراق را ممنوع کرده است ؛ اما آقای بوش ؛ پايش را توی يک کفش کرده و ميگويد : تصميم گيرنده اصلی منم !!

امروز ؛ صد ها هزار نفر از مردم امريکا ؛ گلوی شان را پاره کرده اند و فرياد زده اند : ما جنگ نمی خواهيم
امروز ؛ صد ها هزار نفر نعره زده اند که : کشته از بس که فزون است کفن نتوان کرد .
اما آقای بوش ؛ همچنان يکدندگی ميفرمايد و باد به بروت می اندازد و با کلی هارت و پورت و توپ و تشر و شارت و شورت ؛ ميگويد : حالا بزا ؛ نر هم بزا ...!!و هيچکس هم نيست که به ايشان بگويد : آخر ای نا مسلمان ! امشب همه شب چمچه زدی ؛ کو حلوات ؟؟

ترسم اين است که آن ضرب المثل ايرانی مصداق عينی پيدا کند که : ديوانه ای ؛ سنگی به چاهی می اندازد که صد تا عاقل نمی توانند درش بياورند .

با اين خواب و خيال هايی که آقای بوش و شرکا در سر می پرورانند ؛ بگمانم فردا پس فردا ؛ بايد “ دخو “ را خبر کنيم که بيايد سر گاو را از خمره در بياورد ....


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:04 PMنظرات (3)
January 25, 2007



حرف های صد تا يک غاز .....


** يک شرکت اسراييلی ؛ زمين های کره ماه را بفروش ميرساند !!
يک آقای يهودی که 35 هکتار از زمين های کره ماه را از اين شرکت خريده است ؛ ميگويد که ده هکتار برای خودش ؛ ده هکتار برای خواهرش ؛ و پنج هکتار هم خريده است تا در آن يک رستوران بسازد !
حالا از کجا اين شرکت اسراييلی زمين های کره ماه را صاحب شده است و دست به فروش شان زده است ما عقل مان بجايی قد نميدهد ؛ اما از آنجا که اسراييلی ها در غصب زمين های ديگران سابقه و مهارت فراوانی دارند هيچ بعيد نيست که فردا پس فردا مدعی بشوند که توی تورات آيه ای هست که از صد هزار سال پيش ؛ حضرت باريتعالی مالکيت تمامی کره ماه را به قوم يهود واگذار فرموده است .

از شما چه پنهان ؛ ما هم دل مان می خواهد چند هکتاری زمين روی کره ماه داشته باشيم . البته قصد مان اين نيست که برويم آنجا خيار و گوجه و زردک و بادنجان بکاريم ؛ قصد مان اين است که اگر دری به تخته ای خورد و ما توانستيم به کره ماه مسافرت بفرماييم ؛ برويم آنجا ادعای پيغمبری بکنيم !! مگر کره ماه بی پيغمبر ميشود جانم ؟؟ چه کسی بهتر از خود ما ؟؟

اگر ما پيغمبر شديم ؛ توی کره ماه ؛ هر نوع قرشمال باری ؛ کچلک بازی ؛ کلک بازی ؛ کنس باری ؛ باجی خيرم ده بازی ؛ گدا بازی ؛ لات بازی ؛ کولی بازی ؛ قرشمال بازی ؛ لجاره بازی ؛ لچر بازی ؛ لر بازی ؛ و امام بازی را ممنوع خواهيم کرد .
پيشاپيش بشما بگوييم . يکوقت نگوييد بما نگفته بودی ها ؟؟!!
به قول معروف : بگويی و بد باشی ؛ به از آن که نگويی و خر باشی .......


**آقا يا خانم ؟؟
صبح ؛ اول وقت ؛ يک آقايی ؛ با يک کاميون گنده ميآيد توی پارکينگ فروشگاه مان . کاميونش از آن کاميون هايی است که قد يک کشتی است . سی چهل تا چرخ دارد .
آقا ؛ از ماشين پياده ميشود و ميآيد توی فروشگاه مان . کلاهی به سر دارد و خاک آلود و خسته است .
ميگويم : good morning sir
او هم در جواب ؛ سری تکان ميدهد و لبخندی ميزند و ميرود سراغ قفسه ها .
وقتی ميآيد پای صندوق ؛ می بينم صورتش مثل مرد هاست اما پستان هايش اندازه دو تا هندوانه است .
جا می خورم . فی الواقع خجالت ميکشم . می بينم که اين بانوی محترم همه چيزش شبيه مرد هاست به استثنای پستان هايش . ميمانم معطل که مرد است يا زن !؟ زن است يا مرد ؟
وقتی می خواهم مابقی پولش را به دستش بدهم تنها می گويم thank you . آخر من بيچاره نميدانستم که آقاست يا خانم ؟

چند وقت پيش ؛ يک آدميزاد ديگری هم وارد فروشگاه مان شده بود .موهايش را به سبک و سياق آقايان اصلاح کرده بود .مثل مرد ها لباس پوشيده بود و راه رفتنش هم مثل مرد ها بود .
صندوقدار مان گفت : good afternoon Sir
يارو براق شد که : Sir??!!
صندوقدار مان وا رفت و گفت : I m sorry

راستش ؛ اين روز ها ما توی بد انشر و منشری گير کرده ايم .خيلی از خانم هايی که وارد فروشگاه مان ميشوند ؛ در واقع حضرت آقا هستند و خيلی از حضراتی که کت و شلوار و کراوات دارند و موقع راه رفتن سوت های جاهلانه و مردانه ميزنند خانم اند .
بگمانم وقت ظهور حضرت امام زمان فرا رسيده است .
مهدی بيا مهدی بيا !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:06 PMنظرات (8)
January 22, 2007



CIMG4358.JPG

اينجا تخت جمشيد نيست .
اينجا کارخانه شراب سازی " داريوش " است در منطقه بسيار زيبای ناپا NAPA در شمال کاليفرنيا .
ديروز جای تان خالی ؛ برای چندمين بار به ديدن اين کارخانه شراب سازی رفتيم و احساس ميکرديم که در تخت جمشيد هستيم .
اگر گذارتان به شمال کاليفرنيا افتاد حتما و حتما به ديدار ناپا برويد و با ديدن تاکستان های زيبای ناپا ؛ و گشت و گذاری در کارخانه های شراب سازی آن سامان بويژه کارخانه شراب سازی " داريوش " و نوشيدن چندين جام از آن شراب های ناب ؛ با خيام همسخن و همراه شويد که :
من بی می ناب زيستن نتوانم
بی باده کشيد بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گويد :
يک جام دگر بگير و من نتوانم .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:23 PMنظرات (7)
January 16, 2007



نامه ای از يک دوست **


سلام گیله مرد.نمی دونم چی بگم.بگم تو شبیه منی یا من شبیه تو.می خوام قربون صدقه ات برم.اما از این کار خوشم نمی آید .از تو و حرفات لذت می برم چون خیلی شبیه به افکار من است.اما مطمئن نیستم و نباش که فکر ما بهترین است.من در داخل ایران زندگی می کنم.اینجا هم به هر کسی می رسی آخوند ها را به فحش می بندد.من اما بیشتر سکوت می کنم.چون بسیاری از فحش هایشان بیخود است.اما چون حرف مرا نمی فهمند ناچار سکوت می کنم و همچون بز اخوش فقط سر تکان می دهم.این روز ها نطق من کور شده و فقط در وبلاگ است که می توانم نطقم را باز کنم و با همچو توئی حرف بزنم.اما صدای من می رسد آیا؟اگر می رسد بگو:چگونه شما که از اول در گود بودی بعد از گذشت سی سال هنوز که هنوز است حرف می زنید .نق می زنید.فحش می دهید.و مقاله می نویسید.و یا هفت تیر می کشید. .گیله مرد گیله مرد گیله مرد!!! برای به سامان کردن این مملکت راه دیگری وجود ندارد آیا غیر از حرف(مدرس) و خشونت(میرزا کوچک خان).از هردوی اینها خسته شدم.هر دو گروه در صحبت هایشان فقط زشتی می بینند و پلشتی.اما من با تمام بغضی که از این حکومت دارم چیز های خوبی را هم می بینم. و زشتی ها را هم البته.تو نمیبنی ؟ اگر از آن می گویم از این نیز می گویم.زیرا که اگر امثال تو را دوستی را ندانند تا تاریخ تاریخ است با نخبگانی همچون خود دشمنی خواهند کرد.. درد مملکت ما دشمنیست.
با تمام اینها اما گیله مرد از تک تک جملاتت لذت بردم و در طی این سال ها همه شان را خواندم.کلمه به کلمه.می خواهم بگویم باز هم بنویس اگر چه نوشتنت بهترین راه نبا شد

و اما پاسخ گيله مردانه ما !!

دوست نازنين من . ما سالهاست که بقول همشهری هايمان ؛ آرد مان را بيخته و الک مان را هم آويخته ايم .
روزی روزگاری ؛ ما هم همراه يک مشت آستين چرکين ديگر ؛ گلوی مان را پاره می کرديم که : اين مباد آن باد !
ما هم سالهای سال از " سازمان " مان کعبه ای ساختيم و از رهبران سازمان مان امامزاده ای .
ما هم سالهای سال بر طبل " فرهنگ سلاح " کوبيديم و از " سلاح فرهنگ " گريختيم
و امروز پيرانه سر و خسته و نوميد ؛ وقتی به پشت سرمان نگاه می کنيم به خودمان ميگوييم : چه احمق هايی بوديم ما !!

دوست نازنين من ؛ من هم همچون شما نه از خشونت ميرزا کوچک خان طرفداری ميکنم و نه از مصلحت خواهی های مدرس . اما هر چه به زير و بالای اين حکومت نگاه ميکنم ؛ هيچ نقطه مثبتی در آن نمی بينم که آنرا در نوشته های خود بازتاب بدهم .
من بيست و چند سال است که از ايران دورم و هنگاميکه ميهنم را ترک ميکردم ؛ پشت سرم چيزی جز دريای خون و ويرانی نبود . پشت سرم جنازه های عزيز ترين عزيزان و رفيق ترين رفيقانم را جا گذاشتم . و امروز از خودم می پرسم آيا آن گلو دريدن ها و پيکار ها و تحمل رنجها ی نسل من ؛ برای آن بود تا ديوی را از در برانيم و ديوان ديگری را بجای آن بنشانيم ؟؟
شايد امروز ؛ حکومتگران ايران " دار ها بر چيده خون ها شسته اند " اما چه کسی پاسخگوی نابودی سه نسل و ويرانی و بد نامی ميهنی است که اينک در ورطه فلاکت و هلاک افتاده است .
دوست جوان من . من هم همچون تو بغضی در گلو دارم و چون نمی توانم يا نمی خواهم گريه کنم ؛ به دستاويز " طنز " بغض های در گلو مانده ام را فرياد می کنم .
کاشکی مجالی و فرصتی بود تا بيشتر در اين باره با هم گفتگو کنيم ؛ اما چنين می پندارم که : انسان خرد مند را ؛ اشارتی بس است .
بيشتر بنويس و بيشتر با من در تماس باش .
شاد و سبز باشی و شاد و سبز بمانی .


نوشته شده توسط گیله مرد در  12:10 PMنظرات (9)
January 13, 2007



منباب خالی نبودن عريضه ....

*- اين روزها ؛ هوای کاليفرنيا بد جوری سرد شده است ؛ . آنچنان سرد شده است که ما را به ياد سرمای بی پير مراغه می اندازد .
سی – چهل سال پيش ؛ ما توی مراغه خدمت سربازی مان را انجام ميداديم . يکی دو تا جناب سروان و سرکار استوار داشتيم که در حرامزادگی و پدر سوخته گری ؛ دست شيطان رجيم را از پشت بسته بودند . ما داشتيم دوره آموزشی مان را ميگذرانديم و قرار بود خودمان هم نا سلامتی جناب سروان بشويم
سرمای هوا چنان بود که هر روز صبحگاه ؛ سه چهار نفر مان ؛ سر صف ؛ غش ميکرديم و از حال ميرفتيم .آنهايی که در مراغه خدمت کرده اند و در پادگان لعنتی “ رضا پاد “ قدم آهسته و کلاغ پر رفته اند ميدانند که چه سوز سردی ميآمد و چگونه استخوان های مان يخ می بست .
ما آنوقت ها لاجون و ريزه ميزه بوديم و هنوز شلاق زندگی به گرده مان نخورده بود تا پوست کلفت بار بياييم . بعد ها که وارد اجتماع شديم آنقدر کنده نيمسوز توی ما تحت مبارک مان فرو کردند که حالی مان شد يک من ماست چقدر کره دارد .

آسايشگاه مان يک بخاری فسقلی نفتی داشت که ميبايست يک قرار گاه دويست سيصد نفری را گرم کند .توی آسايشگاه آنچنان سرد بود که شب ها با پوتين و پالتو وزلم زيمبو های ديگر می خوابيديم .
صبح که از خواب پا ميشديم درهای آسايشگاه مان آنچنان يخ زده بود که ميبايست با چراغ گازی يخ هايشان را آب ميکرديم تا بتوانيم در های آسايشگاه را باز کنيم . دستشويی ها و لو له های آبرسانی چنان يخی می بست که نه می توانستيم سر و صورت مان را بشوريم و نه به توالت و دستشويی برويم .
صبح ؛ کله سحر ؛ ما را با دگنگ و شيپور و فحش و فضاحت از خواب بيدار ميکردند تا در آن سرمای جانسوز ؛ به مراسم پر شکوه صبحگاه برويم و به جان اعليزحمت رحمتی و خاندان جليل سلطنت و همه مردگان و زندگان آن خاندان گرامی دعا بکنيم .

صبح که از خواب پا ميشديم ؛ اول بايد کف آسايشگاه مان را برق می انداختيم . چنان برقی می انداختيم که مثل آيينه ميدرخشيد .
توی آن سرما و بی آبی ؛ بايد صورت مان را هم شش تيغه می کرديم و گرنه جناب سروان و سر کار استوار بابای مان را ميسوزاندند و ميبايست توی آن سوز سرما ؛ جلوی آسايشگاه کلاغ پر و سينه خيز می رفتيم .
من چون خط و ربط خوبی داشتم ؛ منشی گردان شده بودم . اگر چه از نگهبانی و به چپ چپ رفتن و به راست راست رفتن معاف بودم ؛ اما صبحها بايد يک ساعت زودتر از ديگران از خواب بيدار ميشدم و از اين گروهان به آن گروهان ميرفتم و از بيماران و فراريان و غائبان و کسانی که خودشان را به مريضی زده بودند آمار ميگرفتم .در اين آمار گيری ها ؛ هزار تا فحش خواهر و مادر نثارم ميشد و من بيچاره فقط به اين خاطر که خط و ربط خوبی داشتم بايد همه اين ناسزا ها را تحمل ميکردم و لب از لب باز نمی کردم . تازه وقتی به گردانم بر ميگشتم ؛ بايد اخم و تخم ها و خرده فرمايشات جناب سروان و جناب سرگرد را هم تحمل ميکردم . همه اين مصيبت ها يکطرف ؛ سرمای کثافت مراغه يکطرف .چنان سرمايی بود که آدمی خيال ميکرد دل و روده و امعاء و احشايش هم يخ بسته است

روزهای جمعه ؛ سوار اتوبوس ميشديم و از پادگان به مراغه ميرفتيم . آنجا يکی دو تا حمام خصوصی بود که بايد سه چهار ساعت توی صف ميمانديم تا نوبت مان بشود که بتوانيم دوشی بگيريم و با آب داغ ؛ سرمای درون مان را که انگار توی جان مان خانه کرده بود از تن و جان مان بيرون کنيم . وقتی از حمام بيرون ميآمديم ؛ بايد فورا سوار اتوبوس بشويم و به پادگان رضا پاد برگرديم؛ چه اگر چهار دقيقه دير کرده بوديم؛ دو باره سر و کار مان با کلاغ پر و سينه خيز بود که از هر شکنجه ای مشقت بار تر بود .

حالا حدود چهل سال از آن روزگار گذشته است و ما هم داريم يواش يواش پير می شويم اما هنوز که هنوز است ياد آوری آن روزهای تلخ ؛ تنم را ميلرزاند و آنچنان از زمستان و سرما بيزارم که هنوز نخواسته ام سری به کانادا بزنم و اين کشور زيبا اما بسيار سرد را ببينم .

حالا دو سه روزی است که کاليفرنيا هم بسيار سرد شده است . سرمای هوا آنچنان است که صد ها هزار هکتار از باغات مرکبات از بين رفته اند و ميليون ها کيلو پرتقال و نارنگی و ليمو ؛ روی درخت ها يخ زده اند .
خدا کند هر چه زودتر هوای هميشه بهاری کاليفرنيا به اين سامان برگردد و ما را از شر اين سرمای بی پير خلاص کند .
يارب دعای خسته دلان مستجاب کن .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:07 PMنظرات (5)
January 7, 2007



پدر سوخته ....!!!

**ما ايرانی ها ؛ عادت داريم وقتی ميخواهيم به کسی نا سزا بگوييم ؛ اولين دشنامی که به نظرمان ميرسد “ پدر سوخته “ است .
اگر بخواهيم کسی را تهديد کنيم ميگوييم “ پدرش را در ميآورم “ يا “ پدرش را ميسوزانم “ .
البته در سالهای اخير ؛ اين اصطلاح “ پدر سوخته “ غلظت خودش را از دست داده و گهگاه نه منباب دشنام ؛ بلکه منباب شوخی و ابراز محبت هم بکار ميرود ؛ . مثلا کودکی را می بينيم و از رفتار و کردارش خوشمان ميآيد و ميگوييم : ببين پدر سوخته چه آتشپاره ای است .

اما ؛ از کجا و چرا اين اصطلاح “ پدر سوخته “ بعنوان دشنام در فرهنگ ما جا خوش کرده و چرا هنگام جنگ و دعوا؛ خلايق از اين ترکيب نا زيبا استفاده ميکنند ؟؟
بايد تاريخ را ورق بزنيم و ببينيم پدر سوخته يعنی چه و چرا مردم بهمديگر ميگويند پدر سوخته !!

اگر دوران پنجاه ساله تسلط آل بويه را بر خلافت عباسيان در بغداد و جلوه گری مذهب تشيع در آن مدت کوتاه و زود گذر را کنار بگذاريم ؛ بطور کلی از صدر اسلام تا ظهور سلسله صفويه ؛ - يعنی مدت نهصد سال -پيروان مذهب تشيع – از چهار امامی گرفته تا دوازده امامی -بصورت مخفی زندگی کرده و با پيروی از شيوه “ تقيه “ خود را از گزند سنی های متعصب در امان نگهداشته اند .

ميدانيد که تقيه ؛ از نظر فقهی ؛ به معنای خود داری از ابراز عقيده و مذهب خويش است در مواقعی که ضرر مالی يا جانی متوجه شخص ميشود .يعنی اينکه اگر شما شيعه هستيد ؛ هيچ ضرورتی ندارد وقتی که در ميان سنی ها هستيد بگوييد که شيعه ايد . - يعنی در واقع جواز فقهی برای اينکه به رنگ جماعت در بياييد .
و شايد يکی از دلايلی که ما ايرانی ها هيچگاه دل مان با زبان مان يکی نيست ؛ يکی از دلايلی که هر روز به رنگی در ميآييم ؛ و يکی از دلايلی که به هيچ چيز اعتقاد نداريم و به همه چيز هم اعتقاد داريم ؛ همين است که بدون آنکه خودمان بخواهيم اهل تقيه هستيم و “ تقيه “ در زندگی اجتماعی ما شديدا تاثير گذاشته است .
وقتی حکومت ؛ حکومت شاهنشاهی است ؛ ما همگی شاه پرست و جان نثار اعليحضرت و گوش به فرمان اوامر ملوکانه ايم .وقتی حکومت اسلامی ميشود ؛ ته ريشی ميگذاريم و تسبيحی به دست ميگيريم و نا سزايی نثار شاهان می کنيم و يکباره ميشويم ابوذر غفاری !!فردا هم اگر دری به تخته خورد و يک حکومت مثلا مارکسيستی در ايران روی کار آمد ؛ ما از آقای مارکس مارکسيست تر و از آقای تروتسکی کمونيست تر ميشويم . خلاصه اينکه هر جا که باد وزيد ؛ ما کمر مان را به همان سو خم می کنيم .

باری ؛ همانگونه که اطلاع داريد ؛ در سده های گذشته ؛ به پيروان مذهب تشيع ؛ رافضی اطلاق ميشد .يعنی کافر . يعنی کسيکه خونش حلال است و بايد خانه و زندگی اش را بر سرش خراب کرد .و اگر تاريخ ايران را خوانده باشيد لابد ديده ايد که در طول قرن ها ؛ چه سيلاب خونی از همين تعصب های احمقانه در ميهن ما جاری شده و چه خانمان ها و دود مان ها که در دعوای سنی و شيعه به باد فنا رفته اند .

تاريخ نهصد ساله بعد از اسلام -تا زمان صفويه -شاهد وقايع هولناکی از اختلافات مذهبی سنی ها و شيعيان است که بيان آنها دل هر انسان خردمندی را به درد ميآورد .
مهمتر و جانسوز تر از اين کشت و کشتار ها ؛ صدور احکام و فرامين کتابسوزان از طرف برخی از شاهان و اميران ترک نژاد ايران – از جمله محمود غزنوی است -که بر اساس آن ؛ نه تنها هزاران نفر را سر بريدند و به ديار عدم فرستادند ؛ بلکه هر چه آثار علمی و فلسفی و ادبی از فضلا و انديشمندان شيعی مذهب ايران وجود داشت ؛ همه را يکسره به آتش سپردند و گنجينه های فرهنگ و تمدن چند هزار ساله ايران را از بين بردند .
فرخی سيستانی ؛ در وصف آدمکشی های سلطان محمود غزنوی در قصيده ای ميگويد :
آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد
کز جمع کافران نکند صد هزار کم
يعنی اينکه آقای سلطان محمود اگر در هر سال صد هزار تن از همين رافضی ها را نمی کشت آن سال را جزو عمر خود حساب نميکرد !!

اگر چه هجوم مغولان و تاتاران به ايران ؛ کشور ما را به نابودی کشاند و صد ها هزار نفر را به ديار فنا فرستاد ؛ اما خسارات علمی و ادبی که از رهگذر تعصبات جاهلانه افرادی چون سلطان محمود غزنوی بر ايران و ايرانی وارد شد کمتر از يورش چنگيز و تيمور نبود .

طلوع سلسله صفويه در قرن دهم هجری ؛ اگر چه به اين وقايع و فجايع؛ تا حدی خاتمه داد ؛ اما مذهب جعفری اثنی عشری را مذهب رسمی ايران اعلام کرد و شيعيان را وا داشت تا انتقام مظالم نهصد ساله را از سنی ها به اشکال مختلف بگيرند .
شاه اسماعيل صفوی ؛ گروهی از دراويش مسلح را به جان سنی ها انداخت تا آنها را به ضرب شمشير و تبرزين ؛ به مذهب تشيع در بياورند .
اين صوفيان که بنام تبراييان معروف بودند وقتی که به يک سنی مذهب ميرسيدند به او تکليف ميکردند به عمر و عثمان و ابوبکر دشنام بدهد و اگر آن بينوا از دشنام سر باز ميزد ؛ او را با تبرزين شقه شقه ميکردند .
شاه اسماعيل اول ؛ سر سلسله دود مان صفوی ؛ جوانی بود بی باک و شجاع .و چون به قدرت و سلطنت رسيد ؛ قزلباشان را وا داشت تا از سنی ها انتقامی هولناک بگيرند .و قزلباشان هم بفرمان قبله عالم از کشته ها پشته ساختند .
شاه اسماعيل اول ؛ در سال 910 هجری قمری ؛ که در يزد بود ؛ از سلطان حسين ميرزا بايقرا نامه ای دريافت کرد ؛ در اين نامه ؛ پادشاه تيموری ؛ او را بجای “ شاه اسماعيل “ ميرزا اسماعيل خطاب کرده بود . آقای شاه اسماعيل چنان آتش خشم شاهانه شان زبانه کشيد که به شهر طبس تاخت و هفت هزار تن از مردم بيگناه آنجا را – که رعايای سلطان حسين ميرزا بودند -کشت و بگفته يکی از مورخان “ بواسطه آن کشتن ؛ آتش غضب نواب جهانی منتفی شد !!”(می بينيد که چه جانورانی بر ايران حکومت ميکرده اند و جالب اينکه همين آقای شاه اسماعيل مدعی بود از طرف خدا و ائمه اطهار مامور پاکسازی کافران و بد کيشان شده است !!)

آتش غضب اين صوفی صاحب جمال – که رخساری زيبا ولی قلبی چون سنگ داشت – به اشکال ديگری هم خاموش ميشده است که بعنوان نمونه دشمن را سر می بريد و تنش را طعمه آتش ميکرد .
ديگر آنکه فرمان ميداد گوشت بدن محکوم را قزلباش ها زنده زنده بخورند !!چنانکه حسين چلابی که در حوالی نور و بلوک رستمدار مازندران با شاه اسماعيل جنگيده بود ؛ در قلعه فيروز کوه گرفتار شد و بنا به نوشته کتاب “ سر گذشت مسعودی “ در ميدان اصفهان گوشت آن بيچاره را خام خام خوردند .
از ديگر شاهکار های جناب شاه اسماعيل اينکه : تن دشمنان بيچاره را عسل ميماليد تا زنبوران شب و روز به او نيش بزنند و سپس او را زنده زنده – و معمولا در قفس آهنين -آتش ميزد ؛ چنانکه با رييس محمد ؛ حاکم ابرقو ؛ همين معامله را کرد و او را در ميدان اصفهان ؛ زنده آتش زد .
آقای شاه اسماعيل ؛ در جنگ با الوند ميرزا آق قويونلو ؛ تمامی لشکريانش را قتل عام کرد و يک نفر را زنده نگذاشت .
در جنگ با سلطان يعقوب آق قويونلو ؛ نه تنها به زن و مرد و کودک و پير و جوانش ابقانکرد ؛ بلکه همه سگ های شهر تبريز را هم – لابد به گناه اينکه نيمه شب عوعو ميکردند و حضرت مرشد کامل و قبله عالم را از خواب بيدار ميکردند -از دم تيغ گذرانيد .

چون قبله عالم از شقه کردن و دار زدن و زنده پوست کردن مخالفان و دشمنان شان خرسند نمی شدند ؛ برای خاموش کردن زبانه های خشم ملوکانه ؛ گاهی اوقات ؛ پدر مخالفان سنی خود را از گور در آورده آتش ميزد ! و به همين خاطر است که دو اصطلاح “ پدر سوخته “ و “ پدرت را در ميآورم “ ؛ از زمان اين شاهنشاه عدالت گستر ! در ميان مردم ايران مرسوم شده است

شاه اسماعيل ؛ حتی به مادرش هم رحم نکرد و فرمان داد او را در برابر چشمان خودش سر بريدند .
بنا بر اين ؛ معلوم شد که بکار بردن اصطلاح “ پدر سوخته “ از پانصد سال پيش ؛ از زمان سلطنت شاه اسماعيل صفوی در ايران مرسوم شده و در واقع بيانگر يک سلسله فجايع تاريخی است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:05 PMنظرات (23)
January 2, 2007
کمی هم بخنديم ...


** يک آقايی رفته بود ماه عسل .
وقتی که از ماه عسل برگشت ؛ ازش پرسيدند : خوش گذشت ؟؟
گفت : آره ؛ واقعا خوش گذشت .
پرسيدند : پس چرا خانم ات گريه ميکنه ؟؟
گفت : آخه خانم ام را با خودم نبرده بودم !!

****
از آقای بوش ؛ ولی فقيه کره زمين ؛ پرسيدند : شما از کجا مطمئن بوديد که مرحوم صدام حسين " سلاحهای کشتار جمعی " دارد ؟؟
گفت : آخه رسيدش پيش ما بود !!

**


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:41 PMنظرات (5)
January 1, 2007



سلام .
سال جديد ميلادی بر همه شما مبارک باد


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:07 PMنظرات (0)

آرشيو
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63