مردم چوخ بختيار .....!!!
دوست نويسنده و شاعر من – دکتر مرتضا مير آفتابی – بيست سال است که با دست خالی ؛ اما با مرارت و گرانجانی و خودکشان ! ؛ مجله “سيمرغ “ را در امريکا منتشر می کند .
سيمرغ ؛ مجله ای خوب و خواندنی است .يعنی فی الواقع ؛در اين بلبشو بازار رنگين نامه ها و سياست نامه ها و عقده نامه ها ؛ مجله ای است که در قلمروی شعر و قصه و هنر و فرهنگ . خودی نمايانده است و حرفی برای گفتن دارد .
مير آفتابی ؛ قصه نويس بسيار خوبی است .-گيرم که هدايت زده و کافکا زده است -. شاعر خوبی هم هست .- گيرم که شعرش گاه با نثر ؛ همعنان می تازد و همسويی دارد . -
او ؛ رنجها و درد ها و بيتابی ها و التهابات روحی خود را تحت عنوان “ آواز های ماه “ در سيمرغ بازتاب ميدهد . اما ؛ اين خشم و عصيان او ؛ گهگاه ؛ مردم بيچاره ای را هدف ميگيرد که به گفته خود او “ آرزو هايشان را در چاه جمکران می جويند ...”
نامه ای را که اينک می خوانيد پاسخی است که من بر آخرين نوشته او در سيمرغ شماره 117 نگاشته ام . با هم اين نامه را می خوانيم :
مرتضا جان من ! غمت مباد .
نشسته ام اينجا – جايی که نارنج و ترنج و خربوزه و بادنجان ميفروشم – و سيمرغ ات را می خوانم . آواز های ماه ات را .....
بيرون باران می بارد .و غمی سنگين بر جانم چنگ انداخته است . می بينم چه اندوهی در کلامت موج ميزند .
می بينم که از جامعه بی مخ ها ؛ جامعه لات و لوت ها ؛ و جامعه هميشه چخ بختيار سخن ميگويی .
مرا ببخش که ترا با نام کوچکت آواز داده ام .احساس نزديکی بيشتری با اين نام ميکنم .و لاجرم ؛ می توانم بی هيچ آدابی و ترتيبی ؛ هر چه در دل دارم بر زبان قلم جاری کنم .
مرتضا جان من !
می بينم که بر روی مردم نادان ؛ همان مردمی که آرزوهای خود را در چاه جمکران می جويند ؛ تيغ کشيده ای .آنهم چه تيغ تيز برانی !!
من ميگويم : عامل اصلی نادانی مردم ما چيست ؟؟ و کيست ؟؟
من می گويم : ما – من و تو – به اين مردم نادان رياکار ؛ چه داده ايم که از آنها طلبکارانه؛ ارث نا داشته پدر مان ؛ يا ارث پدر نا داشته مان را می خواهيم ؟؟
مرتضا جان من !
من و تو ؛ کی و کجا ؛ با همين مردم نادان رياکار ؛ در قهوه خانه ای ؛ در گذری ؛ در مسجدی ؛ در ميکده ای ؛ همسخن و همدرد و همزبان شده ايم تا آنان امروز به ما همچون بيگانگان و مرتدان و کافران و ملحدان و نوکران اجنبی نگاه نکنند ؟؟
مرتضا جان من !
مگر نميدانی که دروغ و ريا کاری ؛ رمز بقای ملت ما بوده است ؟؟
مگر نميدانی که بر اساس اصل تقيه اسلامی ؛ تو انسان ايرانی مسلمان ؛ نبايد هيچگاه دلت با زبانت يکی باشد ؟؟
مرتضا جان من !
مگر تاريخ نخوانده ای ؟ و نمی خوانی ؟؟
مگر نميدانی که هزار و چهار صد سال نه ؛ بلکه سه هزار سال است که مردم ما را در ژرفای ظلمات بی خبری و بی خردی نگهداشته اند ؟؟
مگر داستان مانی و مزدک را نخوانده ای ؟
مگر نميدانی بر سر عبدالله بن مقفع چه آورده اند ؟؟
مگر نام يزيد بن مهلب ؛ حجاج بن يوسف ؛و قتيبه را نشنيده ای ؟؟ مگر از کتاب سوزان و آدم سوزان چيزی به ياد نداری ؟؟
مگر نديده ای که از کله همين مردم نادان ! کله منار ها ساخته اند و با ياقوت چشم هايشان گردنبند زنان ؟؟
مرتضا جان من !
چرا بر اين مردم نادان رياکار تيغ کشيده ای ؟؟
اگر آنان ريا کاری نکنند ؛ دروغ نگويند ؛ پشت هم اندازی نکنند ؛شقاوت بخرج ندهند ؛ پس چگونه زنده بمانند دوست درد مند من ؟؟
من ؛ اکنون ؛ اينجا ؛ همان جايی که تخمه و بادام و پشمک و لواشک و غرور و جوانی ميفروشم ؛نشسته ام و با حيرت آواز های ماه ات را می خوانم . بيرون باران می بارد . - و در دلم نيز -
مرتضا جان من !
از جامعه بی مخ ها سخن ميگويی .
از جامعه ای سخن ميگويی که شعبان بی مخ ها قهرمان آنند ! چرا نباشند عزيز من ؟!
من و تو چه کرده ايم تا همين مردم نادان رياکار ؛؛ از شعبان بی مخ ؛ از چنگيز ؛ از تيمور ؛ از افشين ؛ از محمد ؛ از علی ؛ از خمينی و از انوشيروان ؛ قهرمان نسازند و افسانه نبافند ؟؟ به راستی چه کرده ايم ؟؟
مرتضا جان من !
اين حکومت ها هستند که مردم را – همان توده نادان رياکار را – به قد و قامت خودشان می سازند .
در اين سی سال گذشته ؛ مردم ما کوشيده اند حکومت رجاله ها را به ژرفای دوزخ روانه کنند ؛متاسفانه تا امروز شکست خورده اند . اما ؛ حکومت ؛ به راحتی توانسته است مردم ما را به قد و قامت خود در آورد : رياکار .دزد و دغل . دروغگو . و .....
بنا بر اين ؛ از انصاف دور است که بر گرده همين مردم نادان ؛ تازيانه بزنيم .
مرا می بخشی از صراحت گويی و صراحت نويسی ام ..شاد و سبز باشی و بمانی .
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:11 PM | نظرات (26)
مشدی ابوالفضل ....!!
*چهار پنج سال پيش ؛ يک روز خواهر عيال مان از ايران زنگ زد که : فلانی ! خبر خوش ! مشدی ابوالفضل ؛ ويزا گرفته است و می خواهد بيايد امريکا !!
گفتيم : مشدی ابوالفضل ؟؟ مشدی ابوالفضل ديگر کدام جانوری است ؟؟
گفت : مشدی ابوالفضل را نمی شناسی ؟؟ چطور نمی شناسی ؟؟شوهر دختر خاله عمه جان مان بلقيس خانوم ديگر . !!
ما هر چه به کله مبارک مان فشار آورديم يادمان نيامد که اين آقای مشدی ابوالفضل را هر گز ديده باشيم . اصلا نام عمه بلقيس را هم برای بار اولی بود که می شنيديم .
گفتيم : مبارک است انشاء الله .لابد اينجا سورناچی کم بود يکی هم دارد از غوغه ميآيد !! حالا اين آقای مشدی ابوالفضل می خواهد بيايد امريکا چيکار ؟؟ اينجا مگر مرده شورش مرده ؟؟ما اينجا بقدر کافی مشدی ابوالفضل داريم .
دو سه هفته ای گذشت و ديديم به ميمنت و مبارکی آقای مشدی ابوالفضل دست زن و سه تا زنگوله پای تابوتش را گرفته است و آمده است امريکا .( حالا با چه دوز و کلکی توانسته است ويزا بگيرد خودش داستان مفصلی است )
ما از ترس اينکه نکند اين آقای مشدی ابوالفضل و عهد و عيال شان سر مان خراب بشوند ؛ سه چهار روزی خودمان را آفتابی نکرديم . اما نشان به آن نشانی که تا پاشنه در خانه مان را از جا نکندند دست از سرمان بر نداشتند . ما هم که خداوند عالم ؛ يک ذره عقل معاش بما ارزانی نفرموده است ؛ دست آقای مشهدی ابوالفضل و عهد و عيالش را گرفتيم و آورديم خانه خودمان و گفتيم : قدم نما و فرود آ که خانه خانه توست .....
يک روز ؛ نشستيم و از آقای مشدی ابوالفضل پرسيديم : شما در ايران مشکلی داشتيد ؟؟
فرمودند : خير !!
گفتيم : توی حزبی ؛ انجمنی ؛دم و دستگاهی ؛ چيزی ؛ عضو بوديد ؟؟
فرمودند : خير !!
گفتيم : بهايی ؛ مسيحی ؛ يهودی ؛ کمونيست ؛ مجاهد ؛ ملحد ؛ کافر ؛ چيزی بوديد ؟؟
فرمودند : خير !!
گفتيم : زبانم لال ؛ روزی روزگاری ؛ به امامی ؛ پيغمبری ؛ ملايی ؛ آخوندی ؛ فقيهی ؛ سفيهی ؛ کسی ؛ فحشی داده ايد ؟؟
فرمودند : خير !!
گفتيم : شما توی ايران چه کسب و کاری داشتيد ؟؟
فرمودند : خياط بوديم .
گفتيم : خياط ؟؟
فرمودند : بعله !
گفتيم : اوضاع کاسبی تان روبراه نبود ؟؟
فرمودند : چرا آقا ! خانه و زندگی و ماشين و مغازه داشتيم
ما هم عصبانی شديم و گفتيم :خب ؛ بنده خدا ؛ آمده ايد امريکا که چه ؟؟ خيال کرديد اينجا دارند حلوای خيراتی پخش ميکنند؟؟. اينجا رستم با عصا راه ميرود و سيمرغ پر می اندازد .
درد سرتان ندهيم .آقای مشدی ابوالفضل و عهد و عيال ؛ چند ماهی توی خانه ما ماندند و کنگر خوردند و لنگر انداختند . دست آخر مجبور شديم توی دم و دستگاه خودمان ؛ کاری به آقای مشدی ابوالفضل بدهيم تا دستکم پول سيگارش را ما از جيب مبارک مان ندهيم .
يک روز آمديم مغازه مان ديديم آقای مشدی ابوالفضل رفته است پشت مغازه مان زانوی غم به بغل گرفته است و دارد آبغوره ميگيرد .
پرسيديم : چه اتفاقی افتاده است آقای مشدی ابوالفضل ؟؟
فرمودند : آقا ! ما توی مملکت خودمان ؛ برای خودمان آدمی بوديم .دکانی داشتيم . خانه ای داشتيم . حالا در اينجا بايد صبح تا شام ؛ حمالی بکنيم . جارو بکشيم . آشغال جمع کنيم . توالت بشوريم .
گفتيم : آقای مشدی ابوالفضل ! جنابعالی خيال ميکنيد ما که به اينجا رسيده ايم ؛ بابای خدا بيامرزمان برای مان ارث و ميراثی گذاشته بود ؟
خيال ميکنيد اين خانه و ماشين و مغازه و دم و دستگاهی که اينجاست از آسمان برای مان نازل شده ؟؟
آقای مشدی ابوالفضل ! ما هم توی ايران ؛ بيست سال درس خوانده بوديم .ما هم برای خودمان خانه و زندگی و آلاف و اولوف و برو بيايی داشتيم . ما هم مثل جنابعالی آمديم امريکا و توالت شستيم و جارو کشيديم و حمالی کرديم تا به اينجا رسيديم . نه مال کسی را خورده ايم نه از ديوار کسی بالا رفته ايم . ما جوانی مان را داده ايم آقای مشدی ابوالفضل .می فهمی ؟ جوانی مان را .....
آقای مشدی ابوالفضل ؛ يکی دو ماه ديگر توی خانه مان ماندند تا بالاخره توانستيم يک کار خياطی در يک کارخانه توليد لباس برايش پيدا کنيم . حالا اين به کنار که با چه مرارتی توانستيم برای شان گرين کارت بگيريم .
رفتيم يک آپارتمان هم برای شان اجاره کرديم و گفتيم : اين گوی و اين هم ميدان .....
مشدی ابوالفضل ؛ چند ماهی در آنجا کار کرد .بعدش يک روزی آمد سراغ مان که : آقا ! می خواهيم خانه بخريم .
گفتيم : مبارک است انشاءالله !خب ؛ حالا چقدر پيش پرداخت ميکنيد ؟؟
فرمودند : هيچی !!
گفتيم : آقای مشدی ابوالفضل !خانه ای را که بدون پيش پرداخت بخريد هم قسطش سنگين ميشود هم بهره وام اش .
فرمودند : ای آقا ! خدا ميرساند !
ما شنيده بوديم که : به مستان می ناب و معشوق مست ...خدا ميرساند ز هر جا که هست ؛ اما نميدانستيم که حضرت باريتعالی ؛ قسط خانه بندگانش را هم عطا ميفرمايند .
باری ؛ چه درد سرتان بدهيم .آقای مشدی ابوالفضل در مدت کوتاهی ؛ صاحب خانه و ماشين شدند و شروع کردند به لذت بردن از نعمات زندگی !!!
هنوز يکی دو ماه نگذشته بود که آمدند سراغ ما که : آقا ! قربان شکل ماه تان بشويم !ما اين ماه ؛ قسط خانه مان کم و کسری داريم . ميشود هزار و پانصد تومان به ما قرض بدهيد ؟؟
ما هم خريت کرديم و يک چک هزار و پانصد دلاری نوشتيم و داديم دست شان .
ماه بعد ؛ دوباره آمدند سراغ مان که : آقا ! قربان شکل ماه تان .....!!
و ما هم دوباره خر شديم و يک چک دو هزا ر دلاری نوشتيم و داديم دست شان .
و هنوز شش ماه از خريد خانه شان نگذشته بود که ديديم يک نامه فدايت شوم از طرف بانک برای شان آمده است که : جناب آقای مشدی ابوالفضل !اگر تا تاريخ فلان ؛ مبلغ بيست و شش هزار و نهصد و چهل و هفت دلار و يازده سنت به حساب بانک واريز نکنيد خانه تان حراج خواهد شد .
قصه را کوتاه کنيم .آقای مشدی ابوالفضل نه تنها تا امروز قسط خانه اش را نداده است ؛ بلکه در اين يکی دو سال گذشته هر چه حقوق و مزايا و عيدی و پاداش گرفته بود ؛ و هر چه هم از حسن و تقی و نقی و عمر و زيد؛ با زبان بازی و من بميرم تو بميری قرض کرده بود ؛ همه را روی هم گذاشته است و زده است به چاک جاده و رفته است ايران !!منتهای مراتب ؛ زن و سه تا بچه اش را اينجا به امان خدا رها کرده است و معلوم نيست که بر سر آن بيچاره ها چه خواهد آمد .
به قول حضرت مولانا :
پس به هر دستی نشايد داد دست
ای بسا ابليس آدم رو که هست .
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:11 PM | نظرات (7)
پيری .....!!
در جوانی به خويش می گفتم :
شير شير است گر چه پير بود
چونکه پيری رسيد دانستم
پير پير است گر چه شير بود
ما اين روز ها چندان حال خوشی نداريم . صبح که از خواب پا می شويم می بينيم ده جای بدن مان درد ميکند .
يک روز انگشتان مان از کار می افتند . فردايش زانوی مان درد ميکند . پس فردايش نمی توانيم کمر مان را راست کنيم . پسين فردا سر درد امان مان را می برد . خلاصه اينکه هر روز يک جای مان درد ميکند .
ميرويم دکتر . دکترمان ميگويد : همه اينها ناشی از پيری است .
دخترمان ميگويد : کدوم پيری بابا جونی ؟؟ تو که هنوز پير نيستی .!
زن مان ميگويد : آقای گيله مرد ! جنابعالی به خودتان ظلم می کنيد !
می پرسيم : چه ظلمی خانم جان ؟؟
ميفرمايند : ورزش نمی کنيد .راه نمی رويد . هر آت و آشغالی گيرتان بيايد می خوريد . قند زياد می خوريد . چربی می خوريد . نمک زياد می خوريد . گوشت می خوريد . عرق می خوريد . سيگار می کشيد ..... مگر بدن ادميزاد را از سنگ ساخته اند ؟؟
ميگوييم : خانم جان ! يعنی شما ميفرماييد ما در اين پيرانه سری ؛ قند و نمک و نميدانم کلوچه و همبرگر نخوريم ؟؟ نخوريم که چه بشود ؟؟ که يک سال به عمر مان اضافه بشود ؟؟ می خواهيم صد سال سياه نشود !!
عيال مان ؛ اخم و تخمی ميکند و ميفرمايد : پس بکش !! پس همه اين درد ها را بکش.......!!!
راستش ؛ ما مدتهاست می خواهيم ورزش بکنيم . رفته ايم دويست سيصد دلار داده ايم و يک دوچرخه حسابی خريده ايم . حالا هفت هشت ماه است که اين دوچرخه توی گاراژمان مانده است و هی به ما دهن کجی ميکند . اما ؛ بينی و بين الله ؛مگر ما غيرت می کنيم برويم دوچرخه سواری ؟؟
ديروز داشتيم با رفيق مان ممد آقا ؛ تلفنی ؛ حال و احوال ميکرديم . حال و احوال که چه عرض کنيم ؟ داشتيم داستان خودمان را برايش واگويه ميکرديم .
گفتيم : ممد آقا جان : انشا ء الله که دماغ تان چاق و اوضاع تان روبراه و کيف تان کوک است و هيچ جای بدن تان درد نمی کند ؟
ممد آقا خنده ای کرد و گفت : خدا را صد هزار مرتبه شکر که هنوز زنده ايم !اما ؛ دو سه روزی است که کمر مان ديگر راست نمی شود !
پرسيديم : چرا ممد آقا ؟؟ خدا بد ندهد . لابد چيز سنگينی بلند کرده ايد ؟؟
ممد آقا قهقهه ای زدند و گفتند : والله ! راستش ؛ رفتيم حمام دوش گرفتيم . بعدش آمديم بيرون خواستيم خودمان را خشک کنيم .خم شديم که حوله را از توی گنجه برداريم ديگر کمرمان راست نشد که نشد !!
ما شروع کرديم قاه قاه خنديدن و ممد آقا در آمد که : حسن جان ! اين داستان را به هيچکس نگويی ها !!
گفتيم : چرا ممد آقا جان ؟؟
گفت : آخر ما به همه گفته ايم که داشته ايم وزنه برداری ميکرده ايم که کمرمان اينجوری شده !!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:02 PM | نظرات (14)
چه سرعت عملی ....!!!؟؟
- در ايران ؛ ماموران انتظامی توانستند اتومبيلی را که در خرمشهر دزديده شده بود ؛ در يکی از پارکينگ های عمومی “ تهران “ پيدا کنند .
اين قضيه به ظاهر دارای اهميت چندانی نيست اما مسئله اينجاست که اين اتومبيل 25 سال پيش در خرمشهر دزديده شده بود و سر انجام با تلاش شبانه روزی ! و بی وقفه نيروهای انتظامی ؛ در تهران پيدا شد !!
خبر گزاری دولتی فارس که اين خبر را منتشر کرده نوشته است : در دوم ارديبهشت سال 1361در خرمشهر ؛ دو پسر جوان ؛ جلوی يک تويوتای کارينا را گرفتند و به زور اسلحه و با تهديد ؛ اتومبيل را به سرقت بردند.
ماموران انتظامی از همان زمان – يعنی 25 سال پيش – تحقيقات خود را آغاز کردند و سر انجام اين اتومبيل را که در يک پارکينگ عمومی تهران رها شده بود کشف کردند .
ماموران انتظامی حالا با يک مشکل ديگری روبرو هستند . حالا که ماشين را پيدا کرده اند هر چه ميگردند صاحبش را نمی توانند پيدا کنند .
ما پيشنهاد می کنيم نيروهای انتظامی سری به بهشت زهرا يا گورستان عمومی خرمشهر بزنند بلکه بتوانند صاحب اين ماشين را که لابد 25 سال پيش از غصه دزديده شدن ماشين و سرعت عمل نيروهای انتظامی دق کش شده است پيدا کنند .
راستی ؛ ما يک سئوالی هم داشتيم .ما شنيده بوديم که در ايران ماشين ها را می دزدند و اوراقش ميکنند و قطعاتش را به اين و آن ميفروشند ؛ اما نشنيده بوديم کسی بتواند 25 سال يک اتومبيل دزديده شده را سوار بشود و توی دارالخلافه اسلامی بچرخد و کسی بهش نگويد بالای چشمت ابروست . يعنی در اين 25 سال ؛ اين آقای دزد ؛ برای تعويض پلاک اتومبيل و بيمه و کارت ماشين به هيچ دم و دستگاهی مراجعه نکرده بود ؟؟
پس عجب شهر هرتی است مملکت ما ...!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:08 PM | نظرات (7)
عجب حقوقی....!!!
از قديم نديم ها گفته اند که : خداوند برف را قد بام آدم ميدهد .! حالا حکايت ماست .
در امريکا ؛ يک اقای محترمی؛ که رياست کارخانجات اتومبيل سازی “ فورد “ را به عهده داشته اند ؛ بابت سه ماه کار کردن در اين کارخانه ؛ مبلغ 28 ميليون دلار حقوق و مزايا دريافت فرموده اند !!(حالا خودتان پيدا کنيد طول و عرض بام اين عاليجناب را ) .
راستش ؛ از خدا که پنهان نيست ؛ از شما چه پنهان ؛ گيله مردی که ما باشيم ؛ حالا بيست و چند سال است که مثل خر عصاری ؛ شب و روز و شنبه و يکشنبه و عروسی و عزا ؛ از کله سحر تا بوق شام ؛ توی اين سگستان و سنگستان ؛ جان می کنيم و حمالی می کنيم و هنوز که هنوز است آب ميدود و نان ميدود و ما هم همچنان دنبال شان .
بنا بر اين ؛ معلوم ميشود که در اين بيست و چند سال ؛ فی الواقع ؛ جز بخيه به آب زدن و باد در قفس کردن و خشت به دريا زدن و آب در هاون کوبيدن و گره به باد زدن و خاک اره اره کردن ؛ کاری انجام نداده ايم ؛ و به زبان خودمانی تر ؛ سوراخ دعا را گم کرده ايم .
خداوند همه رفتگان شما را غريق رحمت بفرمايد . خداوند انشاء الله همه بندگان صالح و صادق ومشنگ و ببوی خودش را در آن دنيا با اوليا و انبيا محشور بکند .! ما يک دايی خدا بيامرزی داشتيم که نه دختر دنيا بود ؛ نه پسر آخرت .دست به هر چه ميزد بجای آنکه طلا بشود ؛ سنده ميشد !! هميشه خدا نان ميدويد و آب ميدويد و آن بيچاره هم به دنبال شان ! . دست آخر ؛ وقتی با دست خالی ؛ و با خشم و درد به خانه می آمد ؛اين شعر ورد زبانش بود که : يه لقمه نون بربری ؛ من بخورم يا اکبری ؟؟!!
هر چه خاک دايی خدا بيامرز ماست عمر شما باشد .آن بيچاره اگر زنده مانده بود و باد به گوشش رسانده بود که در امريکا ؛ يک آقای امريکايی ؛ بابت سه ماه کار کردن ؛ بيست و هشت ميليون دلار طيب و طاهر ؛ به جيب زده – يعنی فی الواقع روزی سيصد و يازده هزار دلار مواجب رسمی و شرعی و قانونی گرفته است – اگر همانجا سکته ناقص نميکرد دستکم چاک دهانش را می کشيد و هر چه فحش ناموسی و بی ناموسی در چنته داشت ؛ نثار حضرت باريتعالی ميکرد و بعدش لرزان و خشمگين ميرفت يک قليان چرب و چيلی ميکشيد تا حالش جا بيايد و بتواند دوباره حضرت باريتعالی را با فحش های ناموسی و بی ناموسی اش بنوازد !!!
ما وقتی داستان اين آقای محترم امريکايی را در روزنامه خوانديم نميدانيم چرا ياد آن شعر سروش اصفهانی در باره قنات کشی ها و توپ سازی های مرحوم حاج ميرزا آغاسی ؛ صدر اعظم محمد شاه قاجار افتاديم که :
نگذاشت به ملک شاه ؛ حاجی ؛ درمی
شد خرج قنات و توپ ؛ هر بيش و کمی
نه مزرع دوست را از آن آب نمی
نه خانه خصم را از اين توپ غمی
بی جهت نيست که گاری های زمان شاه شهيد به اتومبيل های فورد امريکايی ميگويند زکی !!!!
لابد اين آقای محترم ؛ فردا پس فردا که ريق رحمت را سر کشيدند و تلنگ شان در رفت و زرت شان قمصور شد ؛ تخم مبارک شان هم باد خواهد کرد بلکه يک وجب بيشتر پارچه ببرد ...؟؟!!!
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:59 PM | نظرات (1)
هيئت منصفه ....
از دادگاه شهرمان ؛يک نامه فدايت شوم برای مان آمده است که : آقای فلان بن فلان ! لطفا فلان روز و فلان ساعت برای شرکت در هيئت منصفه ؛ خودتان را به دادگاه معرفی بفرماييد .
راستش ؛عضويت در هيئت منصفه دادگاه هم درد سری برای مان شده است . خودمان هزار جور گرفتاری و بد بختی داريم حالا بايد برويم دادگاه و روزها و شايد هفته ها آنجا بنشينيم و به دعوای دادستان و وکيل مدافع گوش بدهيم و دست آخر تصميم بگيريم که کی گناهکار است و کی بی گناه ...
امروز می خواستيم نامه ای برای دادگاه بنويسيم و بهانه بياوريم و خودمان را به موش مردگی بزنيم و از زير بار اين وظيفه شاق در برويم ؛ اما ميدانيم که اين لاکردار ها دست از سرمان بر نميدارند و اگر امروز نرويم فردا يقه مان را خواهند چسبيد و آژان و آژان کشی راه خواهد افتاد که آنوقت خر بيار و باقلا بار کن . هم بايد چوب بخوريم هم پياز ر ا .
نکته ای که بايد اينجا به آن اعتراف کنيم اين است که گيله مردی که ما باشيم از آدمهای خال مخالی و آنهايی که روی بدن شان خالکوبی ميکنند خوش مان که نمی آيد هيچ ؛ خدا پيغمبری بد مان هم می آيد .
حالا اگر ما عضو هيئت منصفه شديم و آن بنده خدای متهم هم يکی از همين خال مخالی ها بود ؛ خدا شاهد است اگر بيگناه هم باشد ما رای به گناهکار بودنش خواهيم داد .
اين است که داريم خودمان را به آب و آتش ميزنيم بلکه بتوانيم يک جوری به حضرات حالی کنيم که قربانتان برويم ما مرد اينجور کار ها نيستيم و جان مادرتان دور مان خيط بکشيد .
خدا کند بتوانيم يک جوری از زير بار اين وظيفه شاق در برويم تا يکوقت نکند بنده خدای بيگناهی را توی هچل بيندازيم .
ياد مادر خدا بيامرزمان افتاديم . آنوقت ها که ما جوان بوديم و می خواستيم دانشگاه برويم ؛ تصميم گرفته بوديم برويم حقوق قضايی بخوانيم و قاضی بشويم .مادر خدا بيامرز مان به دامن مان آويخت که : پسر جان !هر چه می خواهی بشو اما قاضی نشو !!
پرسيديم : چرا مادر جان ؟؟
گفت : پسر جان من ! با اين اخلاق سگی که شما داريد ؛اگر روزی روزگاری به مسند قضا تکيه بزنيد بگمان ما هر کس را که دم دست تان برسد يا روانه زندان می کنيد يا بالای دار ميفرستيد !!
اين بود که ما از خير قضا و مضا گذشتيم و رفتيم ادبيات خوانديم که نه برای فاطی تنبان می شود ؛ نه به درد دنيای مان می خورد و نه به درد آخرت مان !!
حالا بعد از سالها ؛تازه می فهميم که مادر بيچاره مان حق داشته است .
والله ؛ با اين اخلاق سگی مان ؛ همان بهتر که هندوانه فروش شديم نه قاضی القضات ...!!!
خداوند به بندگانش رحم فرمود .
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:12 PM | نظرات (0)
سيزده بدر ......!!!
*- عيال مان رفته است مسافرت . دخترمان هم که دو سه روزی آمده بود اينجا ديدن مان ؛ رفته است لس آنجلس تا به درس و مشق و دانشگاهش برسد . پسرمان هم که يک سر است و هزار سودا . حالا خودمان مانده ايم تنها ؛ . و تازه می فهميم که تنهايی چه دردی است .
ديشب ؛ ساعت 9 شب ؛ خسته و مانده ؛ آمديم خانه . خانه مان بد جوری سوت و کور بود . رفتيم يک استکان چايی برای خودمان درست کرديم؛ اما هر چه گشتيم نتوانستيم يک حبه قند پيدا کنيم !!همه گنجه ها و قفسه های توی آشپزخانه را باز کرديم . همه جعبه ها و کيسه ها و قوطی ها را وارسی کرديم ؛ اما اين قند لاکردار ؛ انگار دود شده بود و رفته بود هوا ! .ناچار شديم چايی مان را سرد و بدون قند سر بکشيم و برويم کپه مرگ مان را بگذاريم .
امروز ؛ کله سحر از خواب بيدار شديم . دوشی گرفتيم و صورتی صفا داديم و عطر و پودری به خودمان ماليديم و آمديم برويم سر کار .
گفتيم : شکم گرسنه که نمی شود رفت سر کار ؟ ميشود ؟ يخچال را باز کرديم تا يک ليوان شير بخوريم . اما توی يخچال همه چيز بود غير شير . چه کنيم ؟ چه نکنيم ؟؟ چشم مان افتاد به رديف تخم مرغها که توی يخچال به ما چشمک ميزدند.
اگرچه دکتر مان گفته است ما نبايد تخم مرغ بخوريم اما به خودمان گفتيم : ای بابا ! گور بابای هر چه دکتر و دواست .گور بابای کلسترول . .....
رفتيم دو تا تخم مرغ از توی يخچال بر داشتيم وخواستيم برای خودمان نيمرو درست کنيم . کره و نمک و فلفل را هم گذاشتيم دم دست مان تا نيمروی مان چيزی کم نداشته باشد . رفتيم ماهی تابه بياوريم ؛ اما هر چه گشتيم نتوانستيم ماهی تابه را پيدا کنيم . صد جور ديگ و باديه و نميدانم کاسه و کوزه را از قفسه ها در آورديم و ريختيم وسط آشپز خانه ؛ اما نتوانستيم به زيارت جمال بی مثال جناب جلالت مآب “ ماهی تابه “ نائل بشويم . ناچار از خير نيمرو گذشتيم و تخم مرغها را آب پز کرديم و خورديم .
وقتيکه داشتيم تخم مرغهای مان را نم نمک می خورديم ؛ تلويزيون را روشن کرديم تا ببينيم دنيا دست کيست . ديديم تلويزيون ايرانی دارد مراسم سيزده بدر را پخش می کند . به خودمان گفتيم : آخی .....چقدر خوب بود اگر ما هم می توانستيم سيزده بدر برويم . بعدش يادمان آمد که ما بيست و چند سال است سيزده بدر نرفته ايم . يعنی نتوانسته ايم برويم . هر سال بجای سيزده بدر ؛ ما رفته ايم سر کارمان و نارنج و ترنج و تره و بادنجان فروخته ايم . ........
حالا چرا اينها را اينجا می نويسيم ؟؟ گفتيم شايد به درد شما هم بخورد . آخر ما مردهای ايرانی ؛ هميشه خدا در حال قمپز در کردن و شکوه و ناله و گلايه ايم که : خدايا ! اين چه غلطی بود که ما کرديم و زن گرفتيم ؟؟ اما وقتی زن مان ؛ دو روز ؛ تنهای مان ميگذارد ؛ تازه می فهميم که ما مردها چقدر بيچاره و دست و پا چلفتی و بی عرضه و پر مدعا و خود خواه و حق ناشناس هستيم ...
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:55 PM | نظرات (0)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

