June 26, 2007



زشت ترين سگ دنيا ....!!

ميگويند ملا نصر الدين خدا بيامرز ؛ صد دينار ميگرفت سگ اخته ميکرد ؛ يک عباسی ميداد ميرفت حمام ! حالا حکايت ماست .

در ميان انواع و اقسام مسابقاتی که در ينگه دنيا برای انتخاب بهترين ها و زيبا ترين ها و قوی ترين ها و با هوش ترين ها و پر خور ترين ها و چاق ترين ها و لاغر ترين ها و هزار تا " ترين های " ديگربر گزار می شود ؛ ديروز مسابقه انتخاب زشت ترين سگ دنيا هم با حضور صد ها تن از بی دردان عالم در امريکا بر گزار شد و به ميمنت و مبارکی زشت ترين سگ دنيا هم بر گزيده شد وبه صاحب اين سگ خوشبخت يک جايزه طلا تعلق گرفت !!

گيله مردی که ما باشيم ؛ اساسا با سگ ها ميانه ای نداريم ؛ همينطور از گربه ها هم چندان خوش مان نمی آيد ؛ اما کشته و مرده آهو و اسب و گوسفند و گوساله ايم .
صبحها که می خواهيم سر کار مان برويم ؛ حوالی خانه مان ؛ از ديدن آهوانی که با ديدن مان رم ميکنند؛ چنان خوش خوشان مان می شود که دل مان می خواهد کار و کاسبی و سگدو های روزانه مان را رها کنيم و همراه آهوان رميده ؛ به کوه و دشت و صحرا بزنيم و خودمان را از شر اين زندگی تکراری هر روزه خلاص کنيم .

حالا چرا اين داستان را برايتان می گوييم ؟؟راستش خودمان هم نميدانيم ! فقط می خواهيم بگوييم که اگر ما آدمها ؛ همانقدر که برای سگ ها و گربه هايمان خود کشان می کنيم ؛ برای آدمها هم همين مقدار ارزش قائل ميشديم ؛ حالا ما نه در عراق جنگ و بکش بکشی داشتيم ؛ نه در سودان نسل کشی بی پايانی ؛ نه در افريقا فقر و مرگ و بی خانمانی ؛و نه در بيدر کجاهای ديگر دردی و مصيبتی ....

چه ميشود کرد ؟ بقول آن شعر عاميانه :
ملا و فقيه و صوفی و دانشمند
اين جمله شديم ؛ ليک " آدم " نشديم ...


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:12 PMنظرات (11)
June 10, 2007



قربان حواس جمع ....!!


از قديم نديم ها گفته اند : آدم دستپاچه دو جا می شاشد . حالا حکايت ماست .
رفته بوديم فروشگاه کاسکو تا برای خانه مان يک مشت خرت و پرت بخريم . وقتی آمديم بيرون ؛ ديديم يک آقای محترمی ؛ عرق ريزان و هن هن کنان ؛ هر چه آت و آشغال خريده است ريخته است توی وانت ما و با در ماشين مان کلنجار ميرود تا بازش کند ! .

نگاهی به آقا و نگاهی به پلاک ماشين مان انداختيم و خيال مان راحت شد که عوضی نيامده ايم . بعدش به خودمان گفتيم : سحری بلند شديم خضر ببينيم گير خرس افتاده ايم !! حالا شتری را که اين آقا برده بالای منار ؛ چطوری بايد پايين بياوريم ؟؟!!

رفتيم کنار آقا و سلامی کرديم و گفتيم : می توانيم کمکی به شما بکنيم ؟؟
آقا ؛ تشکری کردند و گفتند : نميدانم اين لا کردار چه مرگش شده ؟هر کاری ميکنم در ماشين باز نمی شود .
خنده ای کرديم و گفتيم : شما مطمئن هستيد که اين ماشين مال شماست ؟؟
آقا ؛ سری خاراندند و گفتند : چطور مگه ؟؟
ما هم به مصداق آن پند ناصر خسرو که ميگويد : " مر سخن را گندمين و چرب کن -گر نداری نان چرب گندمين " با زبانی چرب و نرم در آمديم که : قربان شکل ماه تان برويم ؛آنطور که پلاک ماشين نشان ميدهد ؛ اين ماشين بايد مال ما باشد نه شما !! برادری مان بجا ولی بزغاله يکی هف صنار !!!

پير مرد ؛نگاهی به شکل و شمايل مان و نگاهی هم به پلاک ماشين مان انداختند و دو بامبی کوبيدند روی سر مبارک خودشان که : لعنت بر پيری !!حالا چطور بايد اينهمه خرت و پرت ها را خالی کنيم ؟؟

درد سرتان ندهيم .رفتيم وانت آقا را پيدا کرديم که رنگش مثل وانت ما نقره ای بود . توی آن گرما ؛ کلی عرق ريختيم تا توانستيم با سلام و صلوات آت و آشغال های آقا را از توی ماشين مان بر داريم و بگذاريم توی وانت ايشان .اما جای تان خالی يک شکم سير دو تايی مان خنديديم .

پير مرد تشکری از ما کرد و دست مان را به گرمی فشرد و کلی هم معذرت خواهی کرد و يک عالمه هم به پيری ناسزا گفت و راهش را کشيد و رفت . و ما به خودمان گفتيم : ما خيال ميکرديم فقط خودمان سر به هواييم ؛نگو بد تر از ما هم پيدا می شود .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:09 PMنظرات (5)
June 2, 2007



APRICOTS


رفيق سال های جوانی مان ؛ از گيلان آمده بود امريکا ديدن ما .
چند روزی اينجا بود و چون دلش برای دار و درخت ها و نميدانم ماهی های حوض خانه و زنگوله های پای تابوتش تنگ شده بود ؛ پايش را توی يک کفش کرد که بايد بر گردم ايران .

گفتيم : برار جان ! اگرچه بقول گفتنی ها ؛ نان گندم درويش مزه جو دارد اما حالا که آمدی امريکا چند روزی بيشتر بمان .ملک خدا که تنگ نيست .ميبريمت لاس وگاس ! ميبريمت هاوايی ! ميخواهی بر گردی ايران که چه ؟؟مگر شما را شش ماهه زاييده اند ؟ يا خدای ناکرده مگر خرتان در ايران به گل مانده است ؟
نقد امروز را مده از دست
دی گذشت و اميد فردا نيست
و يا بقول حضرت سعدی : نگهدار فرصت که عالم دمی است ....

گفت : نه برار جان ! من در ميان جمع و دلم جای ديگر است . می خواهم بر گردم سر خانه زندگی ام . امريکا را هم ديديم وغم و غصه مان زياد تر شد .خوش به حال تان که توی بهشت افتاده ايد لا کردار ها !!
نيشخندی زديم و گفتيم : تا بهشت را چگونه معنا کنيد !! بقول فرخی سيستانی :
بسا کسا که به اميد آنکه به يابد
شکر ز دست بيفکند و بر گرفت شرنگ !

باری ؛ ديروز سوار اتومبيلش کرديم که ببريمش فرودگاه سانفرانسيسکو . هنوز دو سه مايلی نرفته بوديم که رفيق مان يکهو هوارش در آمد که :
-آئو !!آقاجان ! تا فرودگاه 99 کيلومتر مانده ؟؟
با حيرت گفتيم : 99 کيلومتر ؟؟
گفت : آره آقا جان ! آنجا روی تابلوی کنار جاده نوشته بود : airport 99 c

قهقهه خنده را سر دادم و گفتم : بنده خدا ! نوشته بود : APRICOTS 99 C يعنی زرد آلو پاندی 99 سنت !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  5:27 AMنظرات (23)

آرشيو
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63