زشت ترين سگ دنيا ....!!
ميگويند ملا نصر الدين خدا بيامرز ؛ صد دينار ميگرفت سگ اخته ميکرد ؛ يک عباسی ميداد ميرفت حمام ! حالا حکايت ماست .
در ميان انواع و اقسام مسابقاتی که در ينگه دنيا برای انتخاب بهترين ها و زيبا ترين ها و قوی ترين ها و با هوش ترين ها و پر خور ترين ها و چاق ترين ها و لاغر ترين ها و هزار تا " ترين های " ديگربر گزار می شود ؛ ديروز مسابقه انتخاب زشت ترين سگ دنيا هم با حضور صد ها تن از بی دردان عالم در امريکا بر گزار شد و به ميمنت و مبارکی زشت ترين سگ دنيا هم بر گزيده شد وبه صاحب اين سگ خوشبخت يک جايزه طلا تعلق گرفت !!
گيله مردی که ما باشيم ؛ اساسا با سگ ها ميانه ای نداريم ؛ همينطور از گربه ها هم چندان خوش مان نمی آيد ؛ اما کشته و مرده آهو و اسب و گوسفند و گوساله ايم .
صبحها که می خواهيم سر کار مان برويم ؛ حوالی خانه مان ؛ از ديدن آهوانی که با ديدن مان رم ميکنند؛ چنان خوش خوشان مان می شود که دل مان می خواهد کار و کاسبی و سگدو های روزانه مان را رها کنيم و همراه آهوان رميده ؛ به کوه و دشت و صحرا بزنيم و خودمان را از شر اين زندگی تکراری هر روزه خلاص کنيم .
حالا چرا اين داستان را برايتان می گوييم ؟؟راستش خودمان هم نميدانيم ! فقط می خواهيم بگوييم که اگر ما آدمها ؛ همانقدر که برای سگ ها و گربه هايمان خود کشان می کنيم ؛ برای آدمها هم همين مقدار ارزش قائل ميشديم ؛ حالا ما نه در عراق جنگ و بکش بکشی داشتيم ؛ نه در سودان نسل کشی بی پايانی ؛ نه در افريقا فقر و مرگ و بی خانمانی ؛و نه در بيدر کجاهای ديگر دردی و مصيبتی ....
چه ميشود کرد ؟ بقول آن شعر عاميانه :
ملا و فقيه و صوفی و دانشمند
اين جمله شديم ؛ ليک " آدم " نشديم ...
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:12 PM | نظرات (11)
قربان حواس جمع ....!!
از قديم نديم ها گفته اند : آدم دستپاچه دو جا می شاشد . حالا حکايت ماست .
رفته بوديم فروشگاه کاسکو تا برای خانه مان يک مشت خرت و پرت بخريم . وقتی آمديم بيرون ؛ ديديم يک آقای محترمی ؛ عرق ريزان و هن هن کنان ؛ هر چه آت و آشغال خريده است ريخته است توی وانت ما و با در ماشين مان کلنجار ميرود تا بازش کند ! .
نگاهی به آقا و نگاهی به پلاک ماشين مان انداختيم و خيال مان راحت شد که عوضی نيامده ايم . بعدش به خودمان گفتيم : سحری بلند شديم خضر ببينيم گير خرس افتاده ايم !! حالا شتری را که اين آقا برده بالای منار ؛ چطوری بايد پايين بياوريم ؟؟!!
رفتيم کنار آقا و سلامی کرديم و گفتيم : می توانيم کمکی به شما بکنيم ؟؟
آقا ؛ تشکری کردند و گفتند : نميدانم اين لا کردار چه مرگش شده ؟هر کاری ميکنم در ماشين باز نمی شود .
خنده ای کرديم و گفتيم : شما مطمئن هستيد که اين ماشين مال شماست ؟؟
آقا ؛ سری خاراندند و گفتند : چطور مگه ؟؟
ما هم به مصداق آن پند ناصر خسرو که ميگويد : " مر سخن را گندمين و چرب کن -گر نداری نان چرب گندمين " با زبانی چرب و نرم در آمديم که : قربان شکل ماه تان برويم ؛آنطور که پلاک ماشين نشان ميدهد ؛ اين ماشين بايد مال ما باشد نه شما !! برادری مان بجا ولی بزغاله يکی هف صنار !!!
پير مرد ؛نگاهی به شکل و شمايل مان و نگاهی هم به پلاک ماشين مان انداختند و دو بامبی کوبيدند روی سر مبارک خودشان که : لعنت بر پيری !!حالا چطور بايد اينهمه خرت و پرت ها را خالی کنيم ؟؟
درد سرتان ندهيم .رفتيم وانت آقا را پيدا کرديم که رنگش مثل وانت ما نقره ای بود . توی آن گرما ؛ کلی عرق ريختيم تا توانستيم با سلام و صلوات آت و آشغال های آقا را از توی ماشين مان بر داريم و بگذاريم توی وانت ايشان .اما جای تان خالی يک شکم سير دو تايی مان خنديديم .
پير مرد تشکری از ما کرد و دست مان را به گرمی فشرد و کلی هم معذرت خواهی کرد و يک عالمه هم به پيری ناسزا گفت و راهش را کشيد و رفت . و ما به خودمان گفتيم : ما خيال ميکرديم فقط خودمان سر به هواييم ؛نگو بد تر از ما هم پيدا می شود .
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:09 PM | نظرات (5)
APRICOTS
رفيق سال های جوانی مان ؛ از گيلان آمده بود امريکا ديدن ما .
چند روزی اينجا بود و چون دلش برای دار و درخت ها و نميدانم ماهی های حوض خانه و زنگوله های پای تابوتش تنگ شده بود ؛ پايش را توی يک کفش کرد که بايد بر گردم ايران .
گفتيم : برار جان ! اگرچه بقول گفتنی ها ؛ نان گندم درويش مزه جو دارد اما حالا که آمدی امريکا چند روزی بيشتر بمان .ملک خدا که تنگ نيست .ميبريمت لاس وگاس ! ميبريمت هاوايی ! ميخواهی بر گردی ايران که چه ؟؟مگر شما را شش ماهه زاييده اند ؟ يا خدای ناکرده مگر خرتان در ايران به گل مانده است ؟
نقد امروز را مده از دست
دی گذشت و اميد فردا نيست
و يا بقول حضرت سعدی : نگهدار فرصت که عالم دمی است ....
گفت : نه برار جان ! من در ميان جمع و دلم جای ديگر است . می خواهم بر گردم سر خانه زندگی ام . امريکا را هم ديديم وغم و غصه مان زياد تر شد .خوش به حال تان که توی بهشت افتاده ايد لا کردار ها !!
نيشخندی زديم و گفتيم : تا بهشت را چگونه معنا کنيد !! بقول فرخی سيستانی :
بسا کسا که به اميد آنکه به يابد
شکر ز دست بيفکند و بر گرفت شرنگ !
باری ؛ ديروز سوار اتومبيلش کرديم که ببريمش فرودگاه سانفرانسيسکو . هنوز دو سه مايلی نرفته بوديم که رفيق مان يکهو هوارش در آمد که :
-آئو !!آقاجان ! تا فرودگاه 99 کيلومتر مانده ؟؟
با حيرت گفتيم : 99 کيلومتر ؟؟
گفت : آره آقا جان ! آنجا روی تابلوی کنار جاده نوشته بود : airport 99 c
قهقهه خنده را سر دادم و گفتم : بنده خدا ! نوشته بود : APRICOTS 99 C يعنی زرد آلو پاندی 99 سنت !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 5:27 AM | نظرات (23)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

